تبليغاتX
تخته خاکستری - زمان گمشده

1.
اتفاق ساده ای ست. این که با نورپخشی های های رنگی، رنگ های زیبایی به برج آزادی بخشیده اند. و هر چند دقیقه،به رنگ دیگری تغییر می کنند. کار خوبی ست و بیش از آن که احیانا ذوق زده شوم ( واقعا چرا باید با چنین کاری ذوق زده شویم؟!) به این فکر افتادم که چرا چند دهه تاخیر برای کار کوچکی که می توانست شب آزادی را رنگی و زیبا کند. نه این که قصد غر زدن و قدر نشناسی باشد ( که بابت همین کارهای کوچک هم دست شان درد نکند ) اما به هزاران کار کوچک زیبا ساز فراموش شده فکر کردم که باید سال ها در انتظار بمانند.

 ۲.
پیش تر نیز یک بار نوشتم که در روندی صعودی و به طرزی دردناک، کوچک ترین مسائل ما به سرعت ماهیت سیاسی پیدا می کنند. گروه ها و احزاب و دسته ها هم قشون کشی می کنند و بعد هم لج بازی و ضربه شصت نشان دادن و غلبه بر حریف یا مغلوب شدن و در کمین انتقام ماندن. این که برای یک سریال زیر متوسط تلویزیونی ( بزنگاه ) بلوای جناحی به پا شده واقعا تاسف بار است. کار به تیتر یک روزنامه و هفته نامه های سیاسی و یار کشی و لج و لجبازی کشیده شده. در چنین شرایطی ست که آدم ها از لج همدیگر، به دلایل عجیب و غریب علیه یا له سوژه مورد دعوا دست می آویزنند. یعنی درون مایه ی سیاست ما تا این حد کم بنیه و کم بهانه است که باید به " چیزی" مثل بزنگاه رو بیاورد؟!

 3.
قرار است امشب که به صفر رسیدیم، دوباره ساعت ها را یک ساعت به عقب برگردانیم (یعنی در واقع به حال اول برسیم) و دوباره صفر را تجربه کنیم. این جور وقت ها به زمان گمشده ای فکر می کنم که انگار صاحب ندارد. درست مثل چند ساعت قبل یا بعد سال تحویل که در تقویم راهش نمی دهند. بعد به سیاه چاله های عظیم فکر می کنم که میلیون ها سال نوری از ما دورند. و آدمی تازه فهمیده که در آن جا زمان وجود ندارد؛ یک جور ابدیت ثابت. احتمالا جای هیجان انگیزی ست، به شرطی که جهنم نباشد!

 4.
...و سرانجام به آخرین روز تابستان رسیدیم. تابستانی که طولانی و گرم و بی شعر و تا حدی مزخرف است. در حدی که می توانم بابت تابستان دوستی های دوران تحصیل هم به توبه بنشینم. پاییز مثل یک کلبه چوبی می ماند که در ته یک جنگل مه آلود داشته باشی؛ پر از تنهایی و صمیمیت و شعر... حالا تصور بفرمایید که همکار روبرویی من، با صراحت اعلام می کند که عاشق تابستان است و حالش از پاییز به هم می خورد...و البته آن قدر مهربان و سنگین وزن هست که من نتوانم از پنجره پرتش کنم!

*پاسخی در باره ی بزنگاه

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |