
امروز به اندازه همه بهار دل چسب بود. باران و باد و جاده های نمناک. هوایی که در دورترین حبابچه های ریه آدم پایکوبی می کرد. دوست داشتی بروی نوک قایق خلوت خودت و هر دو دستت را باز کنی. سینه ات را کمی جلو بدهی و سرت را کمی عقب ببری و رو به ابرهای بازیگوش، همه ی نفس های نکشیده ات را نفس بکشی. وقتی دریا دور است و دلت هوای طبیعت می خواهد، باید سر به کوه بگذاری. مگر چند روز در سال این جوری ست؟ دارآباد؟ درکه؟ دربند؟ چه فرقی می کند کجا؟ باید بروم و می روم. شنبه بود و شلوغ نبود. بیش تر همسفران کوه، جوان ها بودند و دو تایی. جوانی و رهایی شان عطر یاس داشت و خیلی شان سرشار رنگ و نگاه بودند. انگار قرمزی و خردلی و فیروزه ای لباس های شان را به کوهستان مهربان تعارف می کردند. در کنار من که با کت سرمه ای و کفش آمده بودم. دلم خواست تا مثل پانزده سال قبل، تا پلنگ چال بروم و از راه توچال برگردم؛ بی بار و بند. اما هوا رو به تاریکی بود و البته که من خسته نشده بودم!...
پ. ن: من بی گناهم....اگر از طرف من برای کسی میل آمده و احیانا از طرف سایتی سوالی شده، بدانید و آگاه باشید که کار من نیست!... برای من هم همین میل از طرف یک دوست آمده بود و باز کردم و غافلگیر شدم. اتفاقی شبیه "من اشتباهی بودم!"....و احیانا برای همه کسانی که در لیست من هستند فرستاده شده. برای قربانیان اشتباهی بعدی.