
1.
معمولا از شلوغی و ازدحام خوشم نمی آید. و برای همین هم اشتیاق چندانی به نمایشگاه ها و فروش های فصلی و افتتاحیه ها و اختتامیه ها و حتی مهمانی های شلوغ ندارم. گمانم شش سالی شده بود که به نمایشگاه کتاب نرفته بودم. آدم باید کتاب را با صبر و حوصله و کاربردی بخرد. نمایشگاه رفتن باعث جو زدگی می شود گاهی.
2.
امروز با همکاران ، سری به نمایشگاه کتاب زدم. و دقیقا دو ساعت بعد دچار همان ندامت تاریخی شدم. با سردرد و پاهایی دردناک و البته درازتر از دست!... تماشای آدم ها موقع برگشت نشان می داد که اوضاع فروش کتاب ها خیلی اسف بار است. ازدحام و کم تنوعی و قیمت های بالا. وفور عاشقانه های دختر پسری و جملات کوتاه زندگی بخش و رو جلدهای خوشگل برای محتواهای کم بنیه. کتاب های ماورایی و آغشته به خرافه و افسانه بافی و البته روح و اجنه و عزرائیل و سفر به دیار مردگان. جالب بود که در چند غرفه به شیوه هندوانه فروش ها، داد و بیدا راه انداخته بودند که :" این رمان ارزان جذاب رو از دست ندید." یا آن خانمی که انگار دستفروش روسری بود:" بیا خانم. کجا؟!... بیا این کتاب رو نیگا کن. حقیقت تو جملات کوتاه اینه!"
3.
فضا بیش تر تین ایج بود و ظاهرا جوانان ترجیح می دهند که از هر امکان " با یار بودن" استفاده کنند. و از این منظر نمایشگاه هم با کافی شاپ و پارک و....فرق زیادی برای شان ندارد. با مزه این جا بود که چند ورق کتاب خواندن خود را با صدای بلند به رخ هم می کشیدند و البته معمولا چیزی هم نمی خریدند. یکی شان که داد از سارتر و اختلالات پسامدرنی می زد ، دو تا غرفه جلوتر، یکی از همین داستان های آبکی عاشقانه خرید( ژانر فهمیه رحیمی!) و به سرعت هم در کوله هنری آویزان خود چپاند تا احتمالا بعد از آن در باره مدرنیته دهه هفتاد میلادی اروپا حرف افشانی کند.
4.
در گشت و دیدار بودیم که ناگهان اطراف مان شلوغ شد. می دانستم که رئیس جمهور، صبح آمده و رفته. ظاهرا پنج ساعت هم بوده. این بار رئیس جمهور سابق آمده بود تا احتمالا کل امروز نمایشگاه را دو مرد اول دور و نزدیک قوه مجریه پر کرده باشند. برخی جوان ها احساسات و شعار به خرج می دادند و چند شیشه قدی هم شکسته شد. به پیشنهاد دوستم گوش نکردم و از شلوغی فاصله گرفتم. طبیعی بود که حضور خاتمی، بحث های سیاسی را در جمع بازدید کننده به حالتی ولوله گونه نزدیک کند. و دوباره حرف از دوم خرداد و سوم تیر و احتمالا چهارم مرداد. قربان خودم که اول دی ماهی ام!
5.
فکر کنید در گرما و با گلوی خشک، آیس پک طالبی چه قدر می چسبد؟!....قسم می خورم که سود اغذیه فروش ها و اهالی نوشیدنی در این نمایشگاه، خیلی بیش تر از صاحبان اصلی ست. طبیعی هم هست. کدام کتاب را سراغ دارید که این قدر زود، شارژتان کند؟ به نظرتان در کدام درجه فارنهایت، کتاب ها را می توان بهتر سوزاند؟!
6.
همین جور بی دلیل یاد دکتر هوشنگ کاووسی افتادم که از اولین های نسل اول نقد فیلم است. با حافظه شگرف و قابل حسادت. عمرش دراز باد و سالم. عنوان این نوشته را به شیوه ی ایشان برگزیدم. محض تنوع و البته شوخ طبعانه؛ بر خلاف رویه استاد که همواره چنین است و جدی!