تبليغاتX
تخته خاکستری - سنگی که هست

 

هر روز صبح ، در راهی که به محل کارم ختم می شود، یک تکه سنگ بزرگ هست که گاهی به هم سلام و صبح بخیر هم می گوییم. در راه بازگشت هم هست. منتها آن قدر خسته ام که  معمولا نگاه مان به هم گره نمی خورد. یک تکه سنگ که دورش حصاری دایره شکل چیده اند و شبیه یک میدان گاهی کوچک شده و یک جور تشخص و ویژگی خاصی هم به آن داده اند، وسط پیاده رو.

 واقعا این سنگ چیست – یا کیست؟!....بارها در باره اش فکر کرده ام و کم کم دارد شبیه یک راز می شود. اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که یک شهاب سنگ باشد. بخشی از سیاره ای که حدود هفت میلیارد سال پیش در فضا منفجر شده و پس از این همه وقت سفر، به جاذبه زمین دچار شده و تالاپی افتاده این جا. یک روز فکر کردم بقایای تیر و کمان بازی گالیور است که در سرزمین لیلی پوتی ما، هوس شکار گنجشک با سنگ ریزه کرده. سنگ به پرنده نخورده و افتاده این جا و به نظر ما بزرگ می آید. یک روز دیگر فکر کردم که این سنگ ، دهانه تونلی را بسته که به اعماق زمین می رسد. همان تونلی که پروفسور لیدنبروک از آن بالا آمد و تخم پلزیوزاروس(  plesiosaurus) را هم با خودش بالا آورد تا ثابت کند در اعماق زمین، زندگی ماقبل تاریخ جریان دارد.... اما در یک روز برفی زمستانی ، فکر دیگری به سرم افتاد. حدس زدم که این همان سنگی ست که قابیل به سوی کلاغی پرتاب کرد که شاهد جنایتش بود. سنگ به کلاغ نخورد اما به همین بهانه، توانست راه تدفین برادرش را از او بیاموزد. یا چه بسا سنگی باشد که یکی از مسافران کشتی نوح، محض سرگرمی در آب انداخته است و یا سنگی که به پای محکوم به مرگی بسته اند و در دریا انداخته اند. این سنگ می تواند بقایایی از یک آتشفشان قدیمی خفته هم باشد که زیر زمین این جا نفس می کشد و چه بسا همین فردا فعال شود. حتی می تواند......فردا باید حدس جدیدی در باره این سنک مرموز بزنم. مثلا  این که این سنگ، همان اخترک شازده کوچولو ست که از بس تنها ساکن سفر کرده اش دیر کرده، خودش آمده به سیاره زمین تا بلکه پیدایش کند. اما از بد حادثه عاشق یک سنگ دیگر می شود و با همین دل سنگی اش، زمین گیر می شود و عاشق .....و می ماند.

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |