تبليغاتX
تخته خاکستری

بی معرفتی کرد. نامردی کرد. نارفیقی کرد که امسال نیامد. هر سال تیرماه می آمد و این موقع ها بر می گشت. امسال در اتریش جا خوش کرد و گفت که کارهایش زیاد شده. گفته اند که باید به کارها نفرین کرد، وقتی که زیاد می شوند. محمد هم چنان صمیمی ترین دوست من است و به یکی از خوانندگان تخته خاکستری قول داده ام که در باره اش بنویسم. که چه طور رفیق شدیم و چرا نوزده سال است که با هم دوست مانده ایم....این جاست که تصویر فلو می شود و به شیوه ای کلاسیک، بر می گردیم به سال 1368. کتابخانه عمومی یک مسجد بزرگ. من کلاس چهارم دبیرستان بودم و دائم در آن جا و درس (شما بخوانید خرخوانی!) و آرزوی پزشکی در شهر تهران. کس دیگری هم آن جا بود و با آن قواره استخوانی و صورت روشنفکری، کلی کتاب انگلیسی جلویش باز می کرد و درس ( چه بسا شما بتوانید بخوانید خرخوانی!) سال دوم پزشکی دانشگاه شهید بهشتی بود و برای آزمون علوم پایه می خواند. هر دو همدیگر را رصد می کردیم و الیته دلیلی برای سلام و علیک نبود. خیلی های دیگر هم بودند که برای کنکور می خواندند و به صورت پراکنده می آمدند و اشکال می پرسیدند ( یادم نمی آید که کیف می کردم یا نه!)  کم کم موارد مراجعه زیاد شد و نمی توانستم به کار خودم برسم. مجبور شدم یک ساعت در روز را برای رفع اشکال بچه ها تعیین کنم تا در غیر از آن ساعت، کسی نیاید. در آن ساعت تقریبا کتابخانه خالی می شد و همه دور میز من جمع می شدند( این جا را یادم هست کیف می کردم و احساس آدم مهم بودن به من دست می داد!)...تا این که یک روز همان جوان قد بلند استخوانی انگلیسی خوان آمد و پرسید که چرا در آن ساعت دور من غلغله می شود. برایم آدم مهمی بود، چون دانشجوی پزشکی بود ( آن هم در تهران ) و خیلی زود فهمیدم بیان و دانش خیلی خوبی هم دارد. دو سال از من بزرگ تر بود، اما دوست شدیم و مدام به من اطمینان می داد که پزشکی تهران قبول خواهم شد. همان روزها بود که پدرش در تصادفی جان سپرد و رفتم مراسم ختم. بعدها گفت که انتظار نداشته من را در مراسم ببیند. بعدها بیش تر با هم اختلاط می کردیم و او از رشته پزشکی برایم می گفت و من از دلواپسی های کنکور و این که نکند که نشود و... تا شهریور 1369 که ثبت نام کردم و دانشجو شدم و البته دوران طلایی رفاقت من و محمد آغاز شد.

*شما فرد خلاقی هستید؟

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

این عکس را که دیدم، ناگهان در کنج سبز به مه نشسته اش آرام گرفتم. در گریز از این همه روزمرگی شهری، دلم پناهی شبیه همین دنیا می خواهد. می توان در دل این کوه و جنگل چند طبقه، گم شد و از این گم شدگی لذت برد. یا در این خانه قدیمی نشست و قهوه و خیال و نوشتن و شعر را تجربه کرد؛ برای اولین بار. باید مجال بیابیم که خیلی تکرارهای زندگی را دوباره، برای اولین بار کشف کنیم. می توان از خانه بیرون آمد و چند قدم جلوتر، بر لبه ی سبز ایستاد و تماشا کرد و آرام و عمیق نفس کشید. و تازه فهمید که نفس را هم می توان کشف کرد. می دانم که این مه رخنه کرده در لابلای نفس های جنگل، هیچ وقت نخواهد رفت.

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

دوهفته ای گذشت تا ماشین ام را از تعمیرگاه گرفتم. گارانتی شصت هزار کیلومتری اش رو به اتمام است و فقط هزار تا باقی مانده. به خرج و خرابی افتاده و باید بفروشم اش. ارابه ی دیگری خرید نقدی کرده ام ( با قرض البته !) و گفته اند که برای دیدارش دو ماه صبوری لازم است. این رخش را هم باید همین هفته با همه خاطراتی که با هم داشتیم، به کس دیگری بسپارم. اول مرداد مجبورم تا بخشی از قرض فوری را پرداخت کنم و چاره ای جز این واگذاری نیست. هراس دو ماه بی ماشینی را نیز در لحظه لحظه آینده ی نیامده حس می کنم. البته دارم تلاش هایی می کنم که چنین نشود و باید صبر کنم و البته دعا. در همین هفته معلوم می شود که شدنی ست یا نمی شود. هفته پرکاری برایم آغاز شده است. آماده سازی ماشین و معاینه فنی برای فروش از یک طرف، ماجرای شورای حل اختلاف و اعتراض به خلافی 250 هزار تومانی هم از طرف دیگر. آگهی دادن به روزنامه و قرار با مشتریان احتمالی هم ماجرای دیگری ست که طبق صفحات حوادث می توانند دزد و زورگیر از آب در بیایند. هفته سختی پیش روست...

البته این دو هفته بی ماشین، چندان هم بد نگذشت. از شر رانندگی در این ترافیک سرسام آور خلاص بودم و مجبور بودم برنامه ریزی فشرده تر و یک تیر برای چند هدف را تمرین کنم. پس از سال ها، برگشتم به ترم اول دانشجویی که هنوز خودرو نداشتم. خاطرات گذشته برایم زنده شد و گویا به کشف دوباره مردم و خیابان ها رسیده بودم. دوباره آژانس و تاکسی و مترو و اتوبوس های خصوصی. حمل و نقل عمومی خیلی بهتر از قدیم شده بود و البته در کنار پیاده روی های اجباری راه هایی که ماشین خور نیستند. چه کیفی داشت راه رفتن از میدان ولیعصر تا سینما فلسطین برای دیدن فیلمی که قرار بود نقدش را بنویسم. مثل کسانی که از پشت کوه آمده اند، مغازه ها و مردم و خیابان ها را نگاه می کردم. یک بار دلم خواست مثل روزهای شباب به سرم بزند و از سیدخندان تا ونک را پیاده بروم؛ اما نه حوصله اش بود و نه توانش. بخش طاقت فرسای ماجرا بیش تر گرما بود و تعریق و تشنگی و "یه دونه آب معدنی کوچیک لطفا!"

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

چندی پیش یکی از بلاگرهای محترم خواسته بود تا در باره کارتون های تاثیر گذار زندگی ام بنویسم. راستش نمی دانم تعریف "تاثیر" در این پرسش چه می تواند باشد. و این که به یاد ماندن بیش تر بعضی از آن ها به معنای تاثیر آن ها هست؟ یا تاثیر باید باعث تغییری یا تصمیمی در زندگی شده باشد و چه بسا جهان بینی آدم را تغییر دهد؟...از این لحاظ هیچ کارتونی نتوانسته به چنین اثری برسد. اما بعضی شان را بیش تر به یاد دارم. مثلا...

 

پلنگ صورتی: خونسردی و لجبازی و آب زیر کاه بودن اش را دوست داشتم. با آن موسیقی جاودانه و همیشه دوست داشتنی. از رو نرفتن اش به دلم می نشست و کسی چه می داند، شاید لجبازی و دوباره بلند شدن هایم را از این پلنگ جان صورتی یاد گرفته باشم. واقعا من چرا تا حد از دست دادن ها و گاهی مرگ، لجبازم. باورتان می شود همین پریروز داشتم با سرعت 90 تا با یک پراید پررو که ورود ممنوع می آمد شاخ به شاخ می کردم. در آخرین لحظه، خودش کشید کنار!

 

 خانواده دکتر ارنست: همیشه می دیدم شان و برایم جذاب بودند. کشف دوباره زندگی در یک جزیره ناشناخته. خود را نباختن و از صفر نترسیدن. انگار دوباره هبوط آدم تکرار شده بود و چند تا ی شان افتاده بودند روی زمین. البته آن وقت ها که نمی دانستم هبوط چیست ولی گمانم میل به زندگی در یک جزیره ناشناخته، از همان جا در ذهن ام نهادینه شد. چه بسا شوق دکتر شدن هم از سمت و سوی آقای ارنست آمده باشد!

 

پینوکیو: همیشه از دست اش حرص خوردم. بیش از آن که ساده و قابل دل سوزی باشد، خنگ بود و مشنگ. حق اش بود که اون روباه نفله ی مکار و گربه بد ریخت، این همه کلاه سرش بگذارند. بعدها در زندگی، بسیاری روباه و گربه دیدم که آدم را پینوکیو فرض می کردند!...همیشه دلم برای پدر ژپتو می سوخت که آخر عمری گیر چه بچه چوبی حیف نونی افتاده. سال ها حواسم بود که پدرم، ژپتو نشود و مدام درس می خواندم!    

 

* توفیق اجباری و کمی جنبش دانشجویی

 

* آدم های ملموس و پابرهنه در بهشت

نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

فردا هفت صبح خواهم رفت. به جایی دور و شاید نه چندان دور. از آسمان هایی عبور خواهم کرد که شاید همه شان آبی نباشند. اما باید رفت. گمان می کنم که هر سفری را در دفترچه خلقت، پیشاپیش نوشته اند. انسان مسافری بیش نیست...

فردا هفت صبح خواهم رفت. شاید به کناره ی مدیترانه. شاید به دورترین جزیره تک افتاده اقیانوس آرام. شاید به منتظرترین ترین کلبه ی یک جنگل دور.... اما به هر حال خواهم رفت و یک هفته در دنیایی دیگر نفس خواهم کشید.

فردا هفت صبح خواهم رفت. به سرزمینی که زیتون و گلوله و آتش به مهمانانش تعارف می کند. اما مهربان است و دست افشان. و کوله ای به خاطرات ات می بخشد که عطرهای وحشی دارد. پر از یادها و یاس ها. و کناره ای که می توان در آن قدم زد و نفس کشید و ته دنیا را به تماشا نشست.

فردا

هفت صبح

خاطره ای متولد خواهد شد 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

امروز به اندازه همه بهار دل چسب بود. باران و باد و جاده های نمناک. هوایی که در دورترین حبابچه های ریه آدم پایکوبی می کرد. دوست داشتی بروی نوک قایق خلوت خودت و هر دو دستت را باز کنی. سینه ات را کمی جلو بدهی و سرت را کمی عقب ببری و رو به ابرهای بازیگوش، همه ی نفس های نکشیده ات را نفس بکشی. وقتی دریا دور است و دلت هوای طبیعت می خواهد، باید سر به کوه بگذاری. مگر چند روز در سال این جوری ست؟ دارآباد؟ درکه؟ دربند؟ چه فرقی می کند کجا؟ باید بروم و می روم. شنبه بود و شلوغ نبود. بیش تر همسفران کوه، جوان ها بودند و دو تایی. جوانی و رهایی شان عطر یاس داشت و خیلی شان سرشار رنگ و نگاه بودند. انگار قرمزی و خردلی و فیروزه ای لباس های شان را به کوهستان مهربان تعارف می کردند. در کنار من که با کت سرمه ای و کفش آمده بودم. دلم خواست تا مثل پانزده سال قبل، تا پلنگ چال بروم و از راه توچال برگردم؛ بی بار و بند. اما هوا رو به تاریکی بود و البته که من خسته نشده بودم!...

پ. ن: من بی گناهم....اگر از طرف من برای کسی میل آمده و احیانا از طرف سایتی سوالی شده، بدانید و آگاه باشید که کار من نیست!... برای من هم همین میل از طرف یک دوست آمده بود و باز کردم و غافلگیر شدم. اتفاقی شبیه "من اشتباهی بودم!"....و احیانا برای همه کسانی که در لیست من هستند فرستاده شده. برای قربانیان اشتباهی بعدی. 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

ماه در بدر کامل است

ولی ما فکر همه چیز را کرده ایم،

پیغام را به زندانی ها بفرست،

امشب، ما فرار می کنیم.

 

وقتی علائم اغتشاش را شنیدید، که آهسته از لای در می آید،

همه چیزهای تان را ببندید

چیزی جا نگذارید.

 

هی بچه ها! امشب فرار می کنیم،

به آن طرف،

به سمت دیوار می رویم و فرار می کنیم.

 

ما از شنیدن این که دنیا دارد نابود می شود،

خسته و دل زده ایم،

پس قبل از این که برویم،

یک کاری هست که باید با رئیس ها بکنیم؛

بگذارید با هم در یک اتاق بیندازیم شان،

آره!!!

و بگذاریم با هم حسابی دعوا کنند،

تا این که ببینند از هیچ و پوچ

جز هیچ و پوچ نمی ماند.

 

هی بچه ها! امشب فرار می کنیم،

به آن طرف،

به سمت دیوار می رویم و فرار می کنیم.

 

در را باز کن! در را باز کن!

بگذار بیرون بروم! می خواهم بروم؛

این دنیای ما هم هست،

این دنیای ما هم هست،

این دنیای ما هم هست.

 

هی بچه ها! ما امشب فرار می کنیم،

به آن طرف،

به طرف دیوار می رویم و فرار می کنیم.

 

" هر چه بگویید به شما خواهیم داد"

هی بچه ها ! ما امشب فرار می کنیم،

به آن طرف،

به سمت دیوار می رویم و فرار می کنیم؛

" بیش تر از آن که بتوانیم بگوییم دل مان برای تان تنگ می شود".

 

                                                                     کریس د برگ

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


عکس: سارا زنجانی

يكي از همكاران دوستي را معرفي كرد كه نقاش است و آبرنگ هاي زيبايي مي كشد ، عكاس هم هست. و هر كجا كه مي رود سوغاتي از تصوير براي خاطره اش مي آورد. از سر لطف ، كارهاي خود را نشانم دادند تا دريافتم را بگويم. حس سرخوشانه رنگ و تصوير را مي توانستم استشمام كنم. عكس هايي نيز از سفر اخيرشان به ماسوله  ثبت كرده بودند. جايي كه برايم شاهكار لمس شكوه تنهايي درخت ها و بام هاست. يك بار به آن جا رفته ام و دوباره خاطرات اش برايم زنده شد.خوشحالم كه اجازه نمايش آن را در وبلاگم يافته ام. و حس و رازي كه در پيوند درخت ها و مه ماسوله ، عشوه گري مي كند. و خانه هاي گلين و پنجره هاي رنگي و گلدان هاي شمعداني ،كه در آغوش كوه و سبزي آراميده اند. يادم هست كه يك رود كوچك سركش هم داشت كه سركشي درون را به خلوتگاه آرامش مي برد. و نگاه پير مردي عصا به دست كه انگار عمري در نگاهش خفته. و پيرزن هاي چارقد به سري كه لب ايوان نشسته اند. و در هر پولك رنگي چارقدشان قصه اي ثبت است.و چه بسا تصوير كوچكي از بهشت. که خانم سارا زنجانی با یک دوربین دیجیتال نیمه حرفه ای دیده است.   

 

تسلیت: با خبر شدم که همکار مطبوعاتی مان ، سرکار خانم سمانه احمدی / شب بی قانون  به سوگواری آخرین سفر پدر خود نشسته اند. کاری جز تسلیتی به امید تسلی از ما برنمی آید. و طلب بهشت غفران برای سفرکرده و شکیبایی برای بازماندگان؛ که مویه کنان غمی این چنین اند.  

 

 توضیح: در باره فمینیسم معیوب و خانه داری و باقی قضایا

 

منظورم از فمینیسم معیوب ، همان وارده ی فرنگی ست که بسترهای فرهنگی / اعتقادی / احساسی را نادیده می گیرد و پیش از آن که داعیه دار ترمیم و تعدیل و تقویت روابط زن و مرد باشد ، دستور شورش می دهد. و اعتراض را بر گفت و گو ارجح می داند. و می کوشد با عبور از همه باورها و مرزها ( طبعا منظورم انواع صواب و پذیرفته آن است ) و با عنوان جذاب و بی تعریف " آزادی زنان " ، ضدیت با مردها و گریز از مفاهیم و ارزش های نهاد " خانواده" را دامن زند. لحن و رفتار فمینیست های افراطی عمدتا عصبانی ، انتقام جویانه ، مغرورانه است و به گونه ای تعمدی می کوشند تا هر گونه حس و شعر و زنانگی را مسبب ظلم تاریخی به زنان بقبولانند. متاسفانه آمار رو به رشدی نشان می دهد که زنان و دختران متاثر از همین فمینیسم معیوب ، برخی توانایی ها و مهارت های ارتباطی خود را از دست داده اند و قادر به تنظیم روابط درون ساختاری خانواده نیستند. کسی منکر ظلم تاریخی نظام مردسالار نسبت به حقوق فردی و اجتماعی زنان نیست. اما راه اصلاحش هم سقوط از آن سوی بام نیست. چه از منظر اعتقادی/ اسلامی که مهم ترین معیار ارزیابی ماست و چه از لحاظ روان شناسی خانواده ( رجوع بفرمایید به آخرین چاپ روان پزشکی آکسفورد) بهترین نوع سامانه نظام خانواده ، مدیریت داخلی خانه ( از جمله خانه داری ) توسط زن و مدیریت اقتصاد خانه ( از جمله مسکن و امرار معاش) توسط مرد است. در تاریخ اسلام هم به صراحت قید شده که اولین توصیه  حضرت محمد (ص) به دختر و دامادش پس از ازدواج ، همین بوده. " خانه داری " درست نیازمند 27 نوع مهارت کاری و روانی ست. و خانه ای که خانه دار درستی نداشته باشد ، پایه های سست و نا امنی دارد. ارجاع تان می دهم به هفده تحقیقی که در کتابخانه بیمارستان روزبه موجود است ( تا اواخر سال گذشته ) و نشان می دهد که آسیب های روانی در خانواده هایی که خانه داری درستی نداشته اند، به گونه ای معنادار و قابل تامل بالاتر است. البته خانه داری منافی سایر شئونات اجتماعی و فرهنگی نیست. و زن خانه دار  به معنای زن کم سواد و کم شعور و توسری خور نیست. متاسفانه برخی بانوان اندیشمند ما به جای اصلاح این باور غلط ، سعی در پاک کردن مسئله و انکار نقش خانه داری برای زن هستند. با خانم سوفیا موافقم که تلویزیون نتوانسته ترسیم شایسته ای از خانه داری ارائه دهد اما این دلیل نمی شود که اصل قضیه را مطرود بدانیم. بر خلاف یافته درکی خانم یاسمن ، عرایض بنده ارتباطی به مرد سالاری ندارد و نوشته ها و عقاید قبلی من نیز که در نوشته هایم منعکس بوده نشان می دهد که به شدت با هر گونه روش و راهکار سالارمابانه ( مردانه یا زنانه ) مخالفم. حرفم این است که تفکیک مسئولیت ها  می تواند به آرامش و راهواری کشتی خانواده کمک کند. این که زن خودش را بابت انجام امور داخلی خانه ، کلفت قلمداد کند و مرد نیز بابت کار و خرید و تامین معاش ، خودش را حمال بداند ، راه به ترکستان می بریم.اگر هر دو طرف عظمت و شایستگی کار و مسئولیتی را که می پذیرند بدانند، نیازی به جدل و انکار نیست. و احیانا لحن خشمگینانه و طعنه آمیز. تراژدی دنیای امروز ، گم شدن حضور " زن " است. و یادمان باشد که زن ، "زن" است و نیازی نیست که برای خودش یک پا مرد باشد!

 

 نوشته ای در باره عملکرد خانه سینما / اعتماد

 

 گفت و گو با روزنامه تهران امروز، در باره جایگاه زن در سینمای ایران

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

به تازگي با دوستي آشنا شده ام .جوان و مومن و نامش محمد. آدم نازنيني ست. در پي طريق است و در باره عرفان و علوم ماوراء الطبيعه مطالعات خوبي دارد. دانش انفورماتيك فوق العاده اي دارد. ديشب با هم رفتيم رستوران ايران و ايتاليا. كه در نياوران است و " مخصوص سرآشپز" اش خوشمزه است. در راه در باره ي كالبد اختري گفت و تجربه برون فكني كه نوعي خروج ارادي روح از بدن است. و جذابيت و شگفت انگيزي اش. و اين كه خودش دو بار توانسته اين كار را بكند. و مي گفت كه بيش تر يك مهارت است و ضروري نيست كه آدم برگزيده اي باشي.توضيحاتش برايم جالب بود. در باره كالبد اختري. امروز در منابع جستجو كردم. برخي بخش هاي يافته هايم را باز مي نويسم. شايد براي شما هم جالب باشد:
کالبد اختری از ماده ای نیمه سیال و بسیار رقیق تشکیل شده که واسطه اتصال جسم و روح است.ما می توانیم با اراده خود و به کمک نیروی فکرمان در درون این کالبد بدون هیچ محدودیتی از جایی به جای دیگر حرکت کنیم . در کالبد اختری , انرژی های مرتبط با احساسات پردازش می شود. به همین دلیل است که برخی از صاحب نظران ،کالبد اختری را کالبد عاطفی می نامند . در سطوح بالاتر كالبد اختری , احساسات عاطفی عالی تری که با عشق بی قید و شرط مرتبط اند پردازش مي شوند؛  نظیر همدردی و دلسوزی.و در سطوح پایین تر اختری، ترس و عواطف منفی تر پردازش می شوند.  
همه ي ما هنگام خواب وارد کالبد اختری می شویم . ما می توانیم در این کالبد با سایر ارواح ملاقات کنیم یا به مکان هایی سفر کنیم که در زندگی روزانه قادر به حضور در آن جا نیستیم . برخی از انرژی درمانگران بخش اعظم کار خود را در طی خواب و بیداری در کالبد اختری شان انجام می دهند. انرژی درمانگرانی هستند که در تمامی ساعات روز یا شب، در منازل بیماران و یا در رویاهای آنان ظاهر می شوند. ما هم چنین برای بهره گیری از درس ها , آموزش ها , و الهامات، در حالت خواب وارد کالبد اختری خود می شویم .خروج کالبد اختری می تواند به صورت اردی یا غير ارادی انجام گيرد در حالات ارادی شخص به وسیله هیپنوتیزم یا مدیتیشن یا حالات معنوی به خروج می رسد و در حالات غیر ارادی بر اثر سنکوب یا بیهوشی .اتفاقي كه به near death شهرت يافته است. کالبد اختری و کالبد مادی همواره با نوعی طناب که نیروی حیاتی در آن جریان دارد به یک دیگر پیوسته اند . تنها متصل بودن این طناب است که در هنگام برون فکنی شما را از مرگ دور می دارد و کاملا قابل انبساط است.کالبد اختری قادر است به تنهایی به مکان های دور دست سفر کند.شخص زنده می ماند . آدم در چنین شرایطی دوری راه را حس نمی کند زیرا ظاهرا پرواز با سرعت نور انجام می شود. معمولا وقتي شخص به خواب می رود یا از خواب بر می خیزد به شیوه ای آرام از کالبد مادی جدا می شود؛ یا با آن یکی می گردد . این امر با چنان سرعتی انجام می شود که نمی توان رویداد های آن را در بیداری به یاد آورد. كساني كه موفق به تجربه برون فكني شده اند ، آن را حالتی زیبا و لذت بخش و غير قابل وصف دانسته اند و مي گويند لذتی ست که حاضر نیستند با هیچ لذت مادی عوض کنند. این حالات معنوی تمامی اش به خدا بر می گردد.
....البته اين كار نياز به تمركز زياد و ممارست و تمرين هاي روزانه دارد. در محيطي كاملا آرام. مهم ترين مولفه ي آن، رها كردن ذهن از حواشي و تمركز بر مركزيت خروج از كالبد اختري ست. تجربه هيجان انگيزي بايد باشد. اما مطمئنم كه من نمي توانم. از بس فكرم مشغول است و محال است نمازي را بدون مهر ركعت شمار بخوانم و شك نكنم!... پس چاره اي جز لذت بردن از غذاي مخصوص سرآشپز ايتاليايي نيست. و بهتر است تا آن لحظه صبر كنم كه ملك الموت محترم مي آيند و زحمت مان را كم مي كنند!

پ.ن ۱: همان گونه که قبلا نیز به اطلاع دوستان عزیز رساندم و یک بار هم تصادفا چند ساعتی - از سر غفلت- شاهدش بودید ، یک روان نژند ناشناس مدتی ست که کامنت های هتاکانه می گذارد. در حال پیگیری هستم. اما اخیرا دوستان به اطلاعم رسانده اند که این بنده خدای بیمار، برای برخی دوستان نیز کامنت خصوصی گذاشته است ،حاوی دشنام و دروغ پردازی های عجیب و غریب در باره ی من! دوستان لطف کردند و متن هایش را برایم کپی و ارسال کردند. ضمن سپاس از حساسیت عزیزان ، خواهش می کنم که هم زمان با مدیریت بلاگفا نیز مکاتبه کنند و بنده را هم چنان، در جریان بگذارید. وکیل بنده نیز به زودی دادخواستی  جهت ارائه به مراجع قضایی تنظیم خواهد کرد. حساسیتم نسبت به رفتار جنون آمیز این فرد بیش از آن که شخصی باشد ، به دلیل حرمتی ست که برای فضای فرهنگی بلاگستان قائلم. این آدم ها می کوشند با لجن پراکنی و دروغ و شایعه و تخریب روانی علیه نویسندگان ، فضا را برای نوشتن و مکالمه آگاهی نا امن کنند. شبیه همان کاری که چندی پیش علیه همکارمان مهرزاد دانش انجام شد .

پ.ن ۲: دوست خوبم پژمان الماسی نیا که وبلاگ  چای تلخ را هم می نویسد، شاعر توانایی ست. و البته عاشق. به تازگی نخستین کتاب شعرش را با سر و شکلی کوچک و زیبا منتشر کرده است. لطف کرد و یک نسخه اش را برایم فرستاد. از اصفهان و زاینده رود و سی و سه پل. همه اش را خواندم. یکی از شعرهایش را باز می نویسم. و امیدوارم که شما هم خوش تان بیاید:

تو رفته ای....
اما
گل های سرخ روسری ات
-تازه-
      امروز
           شکوفه داده اند.

نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |



درست یک سال پیش بود. چهارم آبان. ساعت 5/8 شب. که سه پاکت باز نشده و یک پاکت نصفه دانهیل لایت را دور انداختم. با این قصد که دیگر کنارش بگذارم.برای همیشه. بعد از 15 – 10 سال که روزی یک پاکت می کشیدم و دیگر به اوضاع بد ریوی و گوارشی و حتی فشارخون مبتلا شده بودم. نفس تنگی پیشرونده و انهدام تدریجی و حس شدنی جسمم. حس کردن مرگی که بیش تر لمسش می کردم. پیش از این، سه بار ترک کرده بودم. اما هر سه بار بیش از سه روز طاقت نیاوردم. و همیشه در صندوق عقب ماشین دو سه باکس ذخیره داشتم. هر سه بار قبل گفتم که " من " می خواهم ترک کنم. اما این بار به خدا پناه بردم. و گفتم که من کسی نیستم. بنده ام. و در حال خودکشی تدریجی. خودت به دادم برس. و نذر کردم که اگر یک سال گذشت و هم چنان رها از قید ، گوسفندی قربانی کنم .به شکرانه لطفش.
روزها و هفته های اول خیلی سخت گذشت. قدرت مطالعه و تمرکزم خیلی کم شد. که هنوز هم به آن روزها باز نگشته. وسوسه یک نخ – فقط یک نخ مصطفی! – بسیار به سراغم آمد. برای خودم شعار درمانی ابداع کردم. و هر بار که سر و کله این وسوسه پیدایش می شد ، جوابش این بود " نه! هرگز! حتی یک نخ !".... در مقاله ای خوانده بودم که ترک سیگار دشوار ترین ترک است. دشوارتر از کراک. و  کسی که سیگار را کنار می گذارد ،نهایتا شش هفت ماه طاقت می آورد. وابستگی به نیکوتین در جایی از مغز انباشت می شود که تا آخر عمر ، وسوسه اش باقی ست.
اکنون یک سال گذشته. و هم چنان وسوسه باقی ست. کم تر شده، اما رهایم نکرده. به ویژه در کنار دریا که می شود حسرت بزرگ. بعضی وقت ها دلم لک می زند برای یک نخ – فقط یک نخ . اما می دانم که من به یکی دو تا بسنده نخواهم کرد و در عرض سه روز به یک پاکت خواهد رسید. سیگار را دوست دارم . و کلی برای خدا غر زده ام که نمی شد ضرر نداشته باشد. باور می کنید هفته ای یکی دو بار خواب می بینم که در حال سیگار کشیدنم. و البته با وحشت و هراس از خواب بلند می شوم. آخرینش همین دیشب. که در خواب غصه می خوردم که دیدی یک روز مانده به یک سال ، بریدم. یک بار که یک ساعت تمام با یک سیگار روشن نشده ، سیگار خیالی کشیدم. و از آن دم های عمیق که دود را به ته ریه می فرستی. دو سه بار شیطان زیر پوست حسرتم وول زد. اما فرو خوردمش . حسرت را عرض می کنم. حاضرم در بهشت ، جین جین حورالعین را با روزی یک پاکت دانهیل عوض کنم!....آن جا که احتمالا از شر این همه امراض و بلیه در امانیم! انشاءالله.....علی الحساب تا روز قیامت و بهشت ، دوستان دانهیلی ،در لحظات خوبی که فقط سیگاری ها می دانند چه ریختی ست ، یادی هم از ما بکنند. هیچ شکایتی هم از سیگار ندارم. خودم انتخابش کردم و پای دوست نابابی هم در میان نبود. در کنار آسیب های جسمانی اش ، کلی هم باعث لذت بردن و کم شدن فشار لحظات سخت و بهتر شدن عرض زندگی ام شد.   

نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

1.

به شدت درگير آماده سازي كنج 15 متر مربعي خلوت خود هستم. برق كار و گچ كار. بعد هم رنگ كار و سراميك. بعد كلي وسايل و كامپيوتر تازه و پرو پيماني كه یک هفته پیش گرفته ام. و منتظر افتتاح شدن است. شور جالب و كودكانه و شاعرانه اي دارم. كنج قشنگي در زيرزمين. و يك جور تنهايي دلچسب. حسم به اتاق تازه ،مثل اولين باري ست كه در شش سالگي صاحب دوچرخه شدم. و بعد كمكي هايش را باز كردم و فكر كردم روي ابرها پا مي زنم. يا بعدتر كه در 19 سالگي صاحب يك رنو سفيد شدم. و داشتم از ذوق مي مردم. مادرم هاج و واج مانده كه من چرا اين همه جدي گرفته ام. و گاهي يادم مي اندازد كه 35 ساله ام!... اما من دارم سنگ تمام مي گذارم. و تازه تصميم دارم كه اتاق را چند رنگ كنم. اگر طرح خوبي گيرم بيايد. و در ورودي را آبي. يا سرمه اي. اتاق آبي تنهايي.... و چه بسا كلي شمع بزرگ و رنگي!

 

2.

به شدت درگير مراحل پاياني پرونده "سينما و روان " هستم. كه مسئوليتش با من است و تقريبا پنج ماهي ست كه درگير آن هستم. قرار است در شماره فوق العاده پاييز مجله فيلم چاپ شود. كمي خسته شده ام. و ديگر حوصله كار تازه براي آن را ندارم. وقت كم مي آورم. گمانم چيز بدي نشود....و چقدر دوست داشتم كه با مهرجويي گفت و گوي مفصلي در اين باره داشته باشيم؛ كه تا حالا نشده. گمانم غمگين و سرخورده و بي حوصله شده است..... سنتوري اش را دوست دارد و فكر نمي كرد كه جدي جدي توقيفش كنند.

 

3.

به شدت درگير فكر كردن در باره هستي و خدا و حساب هم هستم. و عرفان كه هم چنان دغدغه من است و مي دانم كه در توانم نيست. گاهي مي نشينم و خدا را قانع مي كنم كه بهترين كار در باره من اين است كه به سرعت به بهشت ببردم. و كلي هم برايش سند و دليل مي آورم كه خداييش اگر در باره من فكر بدي در سر دارد، با مهرباني اش با ما برخورد كند! و از دوست تازه اهل ايمانم شنيدم كه رفتار خدا با ما بر اساس نگاه ما به خداست. اگر خيلي حساب گر و سخت گير ببينيمش ، با همين وجه خدا روبرو خواهيم شد. البته دلايلي در رد اين گفته نيز هست. از جمله گريه و هراس پيشوايان معصوم ما از روز حساب و مرگ و برزخ...... با توجه با پايين آمدن سن سكته قلبي ، 35 سال سن مشكوكي به نظر مي رسد!

 

4.

به شدت درگير يكي دو كار ديگر هم هستم. كه خب فعلا محرمانه است و متعاقبا به اطلاع هموطنان عزيز رسانده خواهد شد.....فعلا اتاق آبي تنهايي را عشق است و دعا براي نزول باران پاييزي و عدم نزول زلزله تهراني....... كه خداييش الان اگر بيايد، خيلي ضد حال مي شود!

 

۵.

یک دختر ایرانی لطف کرده و در قالب یک بازی مجازی ،خواسته که بهترین مطلب وبلاگ خودم را انتخاب کنم. با این که ترجیح می دهم انتخاب توسط مخاطب صورت گیرد ، با سپاس و احترام به دختر ایرونی، نوشته " تولدت مبارک " خودم را بیش تر از بقیه دوست دارم. این دل نوشته ام به بخش بی نهایت دلپذیر زندگی ام تعلق دارد. که با همه روح و ذهن من عجین است. و گمان نمی کنم تا لحظه مرگ ، ذره ای از شور و حس آن کم شود.

 

۶.

گیله مرد عزیز ، که کدئین نام دارد، پس از وقفه ای نسبتا طولانی بازگشته است و او نیز من را به بازی دیگری دعوت کرده . خواسته که ۵ تیپ نفرت انگیز را معرفی کنم . از دعوت او نیز ممنونم و البته بازی دشوارتری ست. در مقایسه با دعوت دختر ایرونی. راستش همیشه سعی می کنم که کمتر دچار نفرت شوم. و بیش از آن که در باره دسته ای از آدم ها ( معروف به تیپ ) نظرم دهم ، در باره خود آدم ها فکر کنم. سعی می کنم که به قید این بازی وفادار بمانم. و البته اعتراف می کنم که از ۸ تا آدم در زندگی ام به طرزی ناباورانه متنفرم.
و اما ۵ تیپ:

- آدم های ریاکار که برای منافع شخصی خود ، از ابزار دین و مذهب بهره می برند.

- مردهایی که با فواحش رابطه دارند و دچار هوس بازی سیری ناپذیرند.

- صاحبان قدرت و ثروت که نیازمندان را تحقیر می کنند.

- کسانی که همسران و کودکان خود را مورد آزار جسمی و روحی قرار می دهند.

- آدم های ضعیفی که دچار میل همیشگی انگل شدن اند.

 

۷.

کدئین در پیامی خصوصی خواسته است که بازی را با دعوت دیگران به بازی، تمام کنم. و البته این رسم همه بازی های بلاگستان است. راستش بنا به برخی دلایل شخصی ترجیح دادم که کس خاصی را نام نبرم. شاید بتوان دعوت عام را چونان گزینه ای میانه لحاظ کرد. پس همه دوستانی را که لطف کرده اند و در باره سه مطلب اخیر تخته خاکستری نظر داده اند ، به هر دو بازی دعوت می کنم.

 

۸.

دوست عزیز و بی نشانی ام علیرضا، کامنت جالبی برایم نوشته که حیفم آمد به کامنت دونی محدود شود. بخوانید:

 

"آدمای مذهبی متعصب مث تو که میخوان ادای روشنفکری هم دربیان ملغمه ء ناجوری هستن درست مث شتر مرغ! نه یه مرغ واقعی و نه یه شتر واقعی! نتیجه هم میشه همون داستان مسخره ای که نوشته بودی!!
اینا رو میتونی با مغز محدودی که داری بازم توهین حساب کنی،اما من قصد توهین ندارم.راجع به آدمایی مث تو و امثال تو کنجکاوم و البته هربار هم به یه نتیجه ء واحد میرسم.خدا به ما رحم کنه که امثال شما نویسنده و منتقد و شاعر و عارف و کارگردان و فیلمنامه نویس و پزشک و همه چیزدان ما هستین!"

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |



*این خوش بختی ماست که یک بهانه متراکم عبادت در دسترس است. ماه رمضان، سوای بندگی در اجرای دستور خدا ، یک قرار است
. که تو می توانی و می شود و پنجره ای هست که بیش تر و بهتر با او حرف بزنی. مثل یک سفر. که آدم شرایطی غیر از روزمره گی را تجربه می کند. و سبکبالی را می تواند که حس کند. حتی اگر نتوانی روزه بگیری. مثلا بیمار باشی. اما این امکان هم چنان برقرار است. یک قرار است.
*
صدای تخریب می آید. دو کارگر با همه لجاجت خود مشغول تخریب یک دیوارند. تیشه ی بنا را به خانه راه داده ام.دارند یک ور همان اتاق موریانه دار را خراب می کنند. تا دیواری دیگر – و البته جلوتر بسازند. پس از سم پاشی دو مرحله ای و پیروزی بر موریانه های جدا افتاده از ملکه ، اکنون مشغول بزرگ سازی اتاقم.گاهی برای بهتر شدن ، باید اول خراب شد. جدی جدی عزم جزم کرده ام که کنج خلوتم را بسازم. هم زمان مشغول چند کار هزینه برم. که تا الان یک میلیونی آب خورده است. کسی چه می داند. شاید تا پاییز رو به راه شد.
*
پاییز عزیز ترین فصل من است. و خیلی بیش تر از بهار دوستش دارم که این همه برایش شلوغ می کنند. و البته بیش تر از همه تابستان های لعنتی. و چه بسا بیش از زمستانی که زادگاه من است. حتی در زیباترین حالتش که همه جا را برف گرفته باشد. پاییز کنج عزلت شاعرانگی ست. و خیلی نزدیک است. هم زمانی جالبی ست که ماه نیایش و فصل شعر ، دست در دست هم اند.
*
این گفت و گو را از یکی از داستان های کوتاه همینگوی ، دوباره نویسی می کنم . چون قشنگ است. 
            
            
- پاییز است. گمان نمی کنم لباست کافی باشد.
 
            - فقط غروب ها سرد است. امشب غروب نیم تنه ام را می پوشم.
             
- خبر داری نیم تنه ات کجاست؟
             
- نه! ولی جای امنی ست.
             
- از کجا می دانی؟
            
- چون شعرهایم را گذاشته ام توی جیبش.

* ۴۲ گرم عریانی : این نیز گذشت

نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

خيلي سال پيش بود . كلاس پنجم دبستان بودم. زمستان بود. به بچه هاي مدرسه گفته بودم كه رهبر يك گروه چريكي هستم!...از همان سال ها خيال پرداز بودم. برايشان قصه مي گفتم و آن ها باور مي كردند. مثل سينما. يك بار، يكي از آن ها كه رقيب درسي ام هم بود ، سراغ اسلحه گرفت. گفت : " تو كه رهبر گروه چريكي هستي ، پس اسلحه ات كو؟ "....و فكر بقيه را هم به دنبال خود كشاند. گفتم :" دارم. معلومه كه دارم. فردا ميارم ببينيد". اما من كه چريك نبودم. اسلحه نداشتم. تنها اميدم اسلحه ي ژ_س ايي بود كه در خانه بود. به بابا دو اسلحه داده بودند براي حفاظت شخصي. يك كلت كه هميشه همراهش بود و يك ژ _س كه در خانه بود. با يك خشاب پر. شب كه شد يواشكي رفتم و خشاب پر را برداشتم. با يك ماژيك آبي رويش اسم خودم را نوشتم و سمت خود را:" رهبر گروه چريكي...." الان هر چه فكر مي كنم يادم نمي آيد كه چه اسمي برايش انتخاب كرده بودم. فردا در حياط مدرسه بچه ها را يكي يكي به حضور مي پذيرفتم و خشاب را نشان شان مي دادم. و البته چه كيفي داشت پيروزي بر رقيب و اثبات كردن همه ي آن داستان ها. زنگ خورد. به من خبر دادند كه دو نفري رفته اند جاسوسي. پيش ناظم. سر كلاس كه رفتيم دنبال جايي براي مخفي كردن خشاب گشتم. نمي دانم چرا به ذهنم رسيد كه لاي پره هاي شوفاژ پنهانش كنم. كه روشن هم بودند. و داغ. گمانم اگر چند دقيقه ديرتر مي رسيد ، فاجعه رخ مي داد. و همه ي گلوله ها منفجر مي شد. هنوز يادم هست كه ناظم دويد و خشاب را بيرون كشيد و ليز داد روي سراميك. به سمت راهرو. نيم ساعت بعد من را بردند كميته. و من براي دومين بار * تحت بازجويي قرار گرفتم. يك مرد تنومند كه ريش هاي بلند و پر و مشكي اش در يادم مانده. جذبه خاصي داشت. پشت يك ميز آهني كوچك در يك اتاق خالي. پرسيد كه اين را از كجا آورده ام؟ گفتم پيدا كرده ام. ناگهان با كف دست محكم كوبيد روي ميز و سوالش را با صداي بلندتري تكرار كرد. اين بار اعتراف كردم و همه چيز را گفتم. فردايش بابا رفت و خشاب را گرفت و قول داد كه ديگر اسلحه را دم دست بچه نگذارد.... و البته بابت اين شيطنت، هیچ وقت دعوايم نكرد.خوبی اش این بود که هيچ وقت در زندگي دعوايمان نكرد. پس روزش مبارك!

* پی نوشت : اولین بار کلاس سوم دبستان بود که روی در و دیوار مدرسه نوشته بودم " مرگ بر بنی صدر " !

* ۴۲گرم عریانی : سمیرا....و دو سرطان

* ۴۲ گرم عریانی : یک تکه چوب و انتظار

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

ده سال گذشت. ساعت حوالي هفت صبح نوزدهم تیر ۷۶ بود كه آن اتفاق افتاد. داشتيم از زيارت باز مي گشتيم. بايد هشت صبح به بيمارستان بهرامي مي رسيدم. انترن اطفال بودم. در اتوبان قم – تهران بود كه حادثه اتفاق افتاد . با مادر و برادر و پسرخاله ام بودیم. آن روزها يك رنو سفيد داشتم. ناگهان لاستيك جلو تركيد. از چند دقيقه قبل از تصادف تا وقتي كه در آي . سي . يو چشم باز گردم از حافظه ام حذف شده است.مي گويند ماشين چپ شده و سه چهار بار ، عمودي دور خودش چرخيده. شيشه جلو مي افتد و من به بيرون پرت مي شوم. خون ريزي مغزي و حالت نيمه هوشياري.يك جنازه كه انگار سال هاست زنده بودن را فراموش كرده. و البته كمي نفس مي كشد هنوز . گاهي. بقيه نسبتا سالم ، خودشان را از مچاله ي ماشين بيرون مي كشند. با زحمت ، من را به آمبولانس مي رسانند و امدادگران هم از بيمارستان سينا پذيرش مي گيرند. تصويربرداري هاي اوليه نشان داده كه خونريزي كم است و جذب خواهد شد. غروب قصد داشتند كه من را به بخش بفرستند. علايم حياتي تغيير بدي نداشته. به اصرار پسر خاله ام كه او هم انترن بود و از سر لطف به من جوان كه انترن همان دانشگاه بودم ، بي دليل علمي و از سر پارتي بازي ، دوباره سي تي اسكن مي گيرند. من هنوز در آن تونل خوفناك دستگاه بودم كه همه شان دچار وحشت شدند و گمانم يك نفر توي سرش هم زد. سرم پر از خون بوده و عجيب اين كه در حفره ي خلفي مغز بوده . یک پدیده ی نادر. جايي كه علايم ايجاد نمي شود و ناگهان مركز تنفس از كار مي افتد و مرگ ناگهاني. همه به تكاپو مي افتند. هر دقيقه يعني احتمال مرگ. در فاصله ي آماده سازي اورژانس ، استاد را با خواهش و تمنا از مطب به بيمارستان مي كشند تا دانشجويش را خود جراحي كند. محض اطمينان. به خانواده ام مي گويند كه يا مي ميرد يا اگر بماند به احتمال پنجاه درصد دچار فلج اندام ها خواهد شد. فاميل خبر دار مي شوند. بساطي به پا مي شود در بيمارستان.به سه تن از مراجع و عرفاي قم هم خبر مي دهند و دعا و نماز ويژه به پا مي كنند.  مجموعا در كل فاميل هاي سببي و نسبي ، ده ها قرباني گوسفند ، حدود نود ختم قران و چند ده بار پياده رفتن تا جمكران نذر شده بود. اين ها به خاطر محبوبيت ويژه من نبود البته. به خاطر مقام عالي و غريبي ست كه مادرم در ميان بستگان دارد. و خب من هم پسر بزرگش بودم.....حكاياتي دارد اين چند ماه نقاهت و معجزه ي خوب شدن چشمانم كه دچار دوبيني شده بودند . ماه ها مجبور بودم مثل دزد هاي دريايي ، يك چشمم را ببندم تا يك تصوير ببينم و..... كه بماند براي وقتي ديگر.
از اتاق عمل بيرون آمده بودم و تازه به هوش. خدا را شكر، فلجي در كار نبود. گيج بودم. كله ام سه برابر اندازه معمول بود و لوله اي از آن بيرون آمده بود جهت تخليه ترشحات و خون و.....بيمارستان سينا نزديك دفتر مجله فيلم است. نمي دانم هوشنگ گلمكاني عزيز و آقاي ياري از كجا خبر دار شده بودند. اما لطف كرده بودند و به عيادت آمدند. اولین جمله ای که به آن ها گفته ام برای شان جالب بوده.
هوشنگ خان گلمكاني عزيز بارها به خاطره ي آن ديدار اشاره كرده و اين بار بعد از دعوت من ، قول داد كه به بهانه دهمين سالگشت آن تصادف مرگبار ، در اين باره برايم بنويسد. براي تخته ي خاكستري. مي گفت يكي از كاريكاتور هاي امك چي را هم بگذارم. كه البته دلیلش را در متن توضیح داده . اما خب از سر تنبلي مذاكره و اجازه از امك چي مهربان، ترجيح دادم در همين گوگل سهل و آسان جستجو كنم. يك ماهي پیدا کردم كه دارد بر بند زنده بودن راه مي رود . عرق ريزي هراس افتادن ( مرگ؟) . انگار خود ماست بر مرز باريك مرگ و زندگي. غافل از اين كه مرگ زير پاي ما ، دريايي فراخ است و ما ماهي هستيم. لذت درك بي كرانه گي در انتظار است. از مرگ نهراس رفيق. البته عكس زمان دزد دريايي بودنم هم هست. ولي انصافا خيلي هولناك است. ترسيدم بگذارم !
اين همه دراز نويسي من ، مثلا قرار بود مقدمه دو خطي باشد براي خواندن نوشته ي هوشنگ گلمكاني عزيز. به قول مجريان محترم، .....و اينك توجه شما را جلب مي كنم به....

"""

اين دکتر مصطفای ما آدم عجيبی است. توی تويسنده های مجلة فيلم بيش از همه به جزييات سير چاپ مطالبش توجه و حساسيت  نشان می دهد. اولش که قرار می شود فلان مطلب را بنويسد, يک بار گزارش پيش از تحويل مطلبش را می دهد. چون ذهن خودش مدام درگير آن مطلب است, تصور می کند من و همة کسانی که در جريان قرار گرفته ايم, شب و روز به آن فکر می کنيم. زنگ می زند و نکته ای را دربارة مطلبش _ قبل از تحويل _ می گويد يا می پرسد. انتظارش اين است که من هم در همان لحظه به همان چيزی که او فکر می کند فکر کنم.

مطلب را که می دهد, پی گیر می شود که نظرم را بپرسد. بعد يک بار می آيد که متن حروفچينی شده را غلط گيری کند و البته هدف اصلی اش اين است که ببيند چقدر توی مطلبش دست برده ام:

_ حدس می زدم که اين تکه را حذف کنی.

_ من منظورم اين بود که....

_ بابا اين کلمه را چرا حذف (يا عوض) کردی؟

_ این تیتر را بیش تر دوست دارم...

و البته خیلی مواقع نظر کلی ام را دربارة مطلبش می پرسد و مثل همه ما ابنای بشر، دوست دارد تحسين بشنود؛ ضمن اين که به حرف هايم گوش می دهد. نه اين که بپذيرد؛ به دقت می شنود و درباره شان بحث _ و بيشتر فکر می کند. مطمئنم. چون گاهی چند ساعت يا چند روز بعد تماس می گيرد و چيزی دربارة حرف هايی که زده ام می گويد. همه چيز را تا تهش می خواهد برود. يا می خواهد مرا قانع کند يا انتظار دارد دربارة نکتة مورد بحث, من قانعش کنم که اغلب اين اتفاق نمی افتد. مثل اغلب فرزندان آدم, از انتقاد خوشش نمی آيد والبته در برابر انتقاد واکنش تندی نشان نمی دهد, اما عميقاً توی فکر می رود و موضوع برای مدتی طولانی ذهنش را به خود مشغول (و حدس می زنم _ بسته به اهميت و شدت قضيه ) پريشان می کند 

بعدش کنجکاو است که مطلبش کجای مجله چاپ می شود؟ با چه عکسی؟ حالا اندازة حروف متن و تيتر و فونت که تقريباً يکسان است, اما مطمئنم برای هر مطلبش نوعی صفحه بندی رويايی را در ذهن دارد که بی ارتباط با حجم مطلبش است. مثلاً مطلبی برای يک قالب يک صفحه ای داده که حجمش راه به استفاده از عکس نمی دهد و نيم ستون يا يک ستون از يک صفحه بيشتر می شود. پس از کوچک کردن و فشرده کردن حروف هم يا بايد قسمتی از مطلب را حذف کرد تا جای عکس باز شود يا از خير عکس گذشت. مطالب مجله را هم که معمولاً بقيه به صفحات بعد نمی بريم. دمغ می شود و بناچار تسليم. اصلاً کاری به ترکيب کلی مجله و حجم مطالب و ساير مقتضياتی که گردآوری و ترکيب کردن يک مجموعه تحميل می کند ندارد؛ فقط دلش می خواهد مطلب خودش به بهترين شکل ممکن عرضه شود.

با اين توضيحات هيچ عجيب نيست که از شروع همکاری اش با مجله در سال ۷۰ آن همه پرکار بود و چهار سال پيش ناگهان رفت پی درس و مشق و طبابت خودش و تا دو سه سال هيچی ننوشت و می گفت حوصله و توان نوشتن ندارد. از پارسال که دوباره شروع کرده, دوباره همان شور نوشتن را دارد و می کوشد دربارة بیش تر فيلم های مهم و قابل بحث بنويسد و به همة موضوع های روز واکنش نشان بدهد.

همة اين ها ظاهراً مقدمه ای است بر خاطره ای مربوط به ده سال پيش که خصوصيات يادشده کاملاً در اين خاطره جمع است. سال ۱۳۷۶درست در همين روزها بود که باخبر شدم مصطفی جلالی فخر در اتوبان تهران- قم دچار يک حادثة شديد رانندگی شده و حالا در بيمارستان سينا بستری است. با عباس ياری به عيادتش رفتيم. يکی دو نفر از اعضای خانواده اش هم بودند. نگاهم که به او افتاد حِيرت کردم و فکر کردم اشتباه آمده ايم. اما خودش بود. کله اش شده بود دو برابر, عين کلة کاريکاتورهايی که عليرضا امکچی برای مجله می کشد, از حيث تناسب (يا بی تناسبی) کله با تنه. رنگش هم کبود. چشمهای ورم کرده اش به زور باز می شد. با همان وضع و حال, باورتان می شود اولين چيزی که گفت چی بود؟ چند روز قبلش مطلبی داده بود دربارة ويدئوکليپ هايی که ساخت شان چند سالی بود در تلويزيون شروع شده بود. پرسيد برای صفحه بندی مطلبش عکس کدام يکی را انتخاب کرده ايم و توصيه کرد که عکس فلان و بهمان کليپ را حتماً بگذاريم و حتی داشت نشانی منابع عکس را هم می داد. هيچ تصورش را نمی کردم که توی آن کلة ورم کردة کبود و پردرد آدمی در مرز مرگ و زندگی, همچين چيزهايی چرخ بخورد. اين دفعه برخلاف هميشه هيچ بحث و جدلی با او نکردم و قول مساعد دادم و توصيه کردم که به جای اين چيزها به فکر سلامتی خودش باشد و البته صفحه بندی مطلبش طبق توصيه و خواست خودش انجام شد؛ هرچند که موارد بسياری هم اتفاق افتاده که بدون دخالت و توصيه اش, صفحه هايی برای مطالبش بسته شده که از آن ها راضی بوده و البته بيشتر ،موارد نامساعد به يادش مانده است.

در اين سال ها, دکتر مصطفی جلالی فخر خيلی تغييرها کرده؛ از جمله همين که آن وقت ها دانشجو بود و حالا دکتر است, حالا دیگر مثل قدیم حوصله بحث و چک و چونه ندارد. کارهايی می کرد که حالا نمی کند و حالا کارهايی می کند که آن وقت ها نمی کرد, اما گمان می کنم حساسيت هايش در مواردی که شرح دادم, هيچ تغييری نکرده باشد، هرچند کم تر نشان می دهد! 

 

* ۴۲ گرم عریانی : وقتي بيتا برگشت

 

*۴۲ گرم عریانی : آتش ، دریا.....و آن دو نفر

 

* ۴۲ گرم عریانی : شرم مرد بودن

نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

يك گروه كوچك چند نفره بوديم. همه دانشجوي پزشكي. نه! يكي قرار بود داروساز بشود. چهارده پانزده سال پيش. اهل نوشتن بوديم و سوداي شعر و تماشا در سر داشتيم. كم كم دور هم جمع شديم. قرار گذاشتيم كه بنويسم و همديگر را در سياه مشق هاي خود شريك كنيم. بحث و نظر و جدل و ...دوستي. كجا؟ كافه نادري؟ جاي نماديني ست . اما مجال چند ساعت هم نشيني جمعي را نمي دهد. چند جاي ديگر هم گفته شد. حتي پارك لاله كه روبروي دانشكده بود. آخرش شد هر كلاسي كه بعد از ظهر خالي باشد. كي؟ يك روز در ماه. كدام روز؟ قرار شد هر كس روز تولدش را بگويد و نزديك ترين زمان به آن روز را برگزينيم. شد ۱۸ تير ، تولد همان دوست داروساز. اسمش ایرج بود. از اهالی خاک نبود انگار. به او می گفتیم " شفا ". پزشك بي دارو كه معنا ندارد خب. درد غريبي با خود داشت كه هيچ كس نفهميد چيست. درد و درمان. خلاصه اين كه ۱۸ تير شد روز تولد ما. همه ي ما. اسم گروه چي باشد؟ بابا اسم نمي خواهد. يك جمع دوستانه است فقط. نه! اسم مي خواهد. خب چي باشه؟ از اهالي شعر. خب ما در پي نگاه شاعرانه به زندگي بوديم. كدام شاعر؟ راي گرفتيم. دو نام هم رای شدند. دومی سهراب بود اما اولی یکی بیش تر شد. با رای دادن یک ممتنع. شد فروغ. فروغ خالي؟ سوء تفاهم نشود؟ حرف در نياورند برای جمع یک دست مردانه ی ما؟ مي گذاريم فروغ.ف......كه احيانا با فروغ هاي احتمالي كلاس هم قاطي نشود! از آن روز عصر ، ۱۸ تير شد روز تولد همه ي ما و فروغ.ف هم نام عزيز همه ي ما....

خیلی با هم همنشین شدیم. شعر گفتیم و قصه. عیب های هم را می گرفتیم. به هم احترام می گذاشتیم. هوای هم را داشتیم . رفاقت بود. در يكي از جلسات ، قرار گذاشتيم يك عكس تصادفي انتخاب كنيم و هر كس داستاني برايش بنويسد. بايد كمي خيال مان را ورز مي داديم. حالا چه عكسي؟ هر كي هر چي در كيف دارد ، رو كند؟ خانوادگي نباشد. غير اخلاقي هم نباشد. شلوغ هم نباشد. سه تا عكس روي ميز آمد. ساده ترين اش را انتخاب كرديم. يك كوله پشتي در كنار يك عينك دودي. همين. رفتيم و عكس را اسكن كرديم. هر كس يك سي دي عكس را گرفت و رفتيم كه بنويسيم. قرار بعدي مي شد اولين سال گذشت تولد گروه. قرار بود كاغذ كشي كنيم و بادكنك رنگي و برف شادي و كيك و.....كه نشد. و آن قرار هم به حسرت سرنوشت پيوست.

چند روز پيش بود كه كنج پستوي انباري ، چشمم افتاد به آن سي دي و كاغذ هاي داستاني كه نوشته بودم. حس مي كردم كه معجزه اي شبيه يك نگاه مهربان رخ داده است. ده روز مانده  بود به تولد همه ي ما. جالب تر اين كه كاغذها لاي كتاب شعر تولدي ديگر فروغ بود. در گرما و كم حجمي پستو ولو شدم روي زمين. داستان را خواندم. چند بار. مطمئن بودم كه مي خواهم داستان را بنويسم روي تخته خاكستري. ده روز ديگر. داستان تلخي بود. بايد باز مي نوشتم اش. اين كه در زير مي خوانيد بازنويسي همان داستان است. بر اساس همان عكس. همین عکس که در بالا می بینید.

 

 اين روزها ، هر روز، پيش از آن كه خورشيد بزند در گوشه ي تنهايي اش عبادت مي كند. حس مي كند كه خالصانه ترين نيايش را  به دستان دعايش آراسته است. سبكبالي و اميد. يك بار كه دچار دل چسبي بيخود شدن از خود جسمي اش شده بود ، و شك نداشت كه خواب نيست، در برابر يك غذافروشي كوچك ايستاده بود. اسم آن رستوران بي بي بود و غذاهاي لبناني مي فروخت. آن طرف ، ساحل مديترانه بود و اين سويش پارك ملت. مي فهميد كه زمان و مكان در هم فرو رفته اند. همه چيز سياه و سفيد بود. با سايه روشن هاي غريبي كه تابع امتداد هيچ نوري نبودند. اصلا معلوم نبود كه شب است يا روز. به شك افتاده بود كه اين غذاهاي لبناني را روبروي پارك ملت مي فروشند يا كنار مديترانه. مي خواست گام بر دارد اما كم توان بود. مي ترسيد. گم شده بود. اندك اندك دچار لذت يك ديدار شد. زني كنار بي بي ايستاده بود. با يك كوله كوچك زيتوني. مانتو زيتوني. چشمان زيتوني....فقط نگاه مي كرد و تنها رنگ وجود خلسه ي مرد بود. يك عينك دودي گرد هم در دستانش بود. كه معلوم نبود تازه از چشمانش برداشته يا مي خواهد به زودي بر چشمانش بگذارد. خيلي رازناك بود كه از آن فاصله دور ، دو چشم زن را در نماي درشت مي ديد. خيلي درشت. و هوايي كه نفس مي كشيد به رنگ زيتون بود. كه برگ هايش نشانگان آشتي هستند. مي دانست كه بايد گام بردارد. و برداشت. رمز و راز لبخند زن كشف ناشدني بود. اما مرد مي دانست كه تنها آرامش رويايش در همين جزيره ي ناشناخته است. زن هم راه افتاد و وارد لذت غذاهاي لبناني شد. مرد هم به دنبالش. از پله هاي كوچك و مارپيچ ته آن جا بالا رفتند. آن بالا در ميان آينه هاي موازي به شكل بي نهايت درآمده بودند. هيچ كس نبود. روي يك ميز را براي يك ضيافت دوتايي چيده بودند.هر دو نشستند. و زن كوله كوچك اش را كنار عينك دودي اش روي ميز گذاشت. و رفت. گفت زود بر مي گردد. صداي راديو مي آمد. معلوم نبود از كجا. اين جا نا كجاست. صداي ما را از جزيره مي شنويد. لطفا هزار سال با ما باشيد در ايستگاه بي نهايت. كسي مي خواهد به شما سلام كند......اما صدا قطع شد. و كسي سلام نكرد. زمان گذشت. هزار سال. و زن نيامد. مرد چشم دوخته به يك كوله و يك عينك ، انتظار مي كشيد. غذاي شان داشت سرد مي شد. مرد باور نمي كرد كه كسي با چشمان زيتوني بد عهدي كند. پس مي خواست تا انتهاي تصويرش در برابر آينه هاي موازي روبرو ، منتظر باشد. آن قدر نگاه كرد كه حس كرد تصوير نگاه خود را در دست دارد. يك كوله . يك عينك. مثل يك كارت پستال.اين تصوير عين حقيقت بود. شايد حقيقت به نشانه ي اين تصوير. كارت را برگرداند.يك جمله ي كوتاه. با خط خوش. پشتش نوشته شده بود. تولدت مبارك. و او يادش آمد كه امروز تولد شعر شوريده گي ست. و برگ زيتون..... و داستان كوتاهي در باره ي يك عكس. كه هزار سال پيش نوشته شده است. در روز تولد همه ي ما.

 

۴۲ گرم عریانی : یک بادبادک غبار گرفته

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

1.    اين سفر

 

1)  اين سفر سه روزه نيز تمام شد. ما ناچاريم به بازگشت. حضور در امتداد روزمره زندگي مثل قانون است. سفر خوبي بود. دريا هميشه خوب است و نجوايش با تو كه در كناره اش نشسته اي تمام نمي شود. حسم اين است كه وقتي در محضر شكوه دريا مي نشينم ، ضربان خدا را در نزديك ترين بعد مكاني مي فهم. انگار دارم در گوشش حرف مي زنم. هزار راز ناگفته در بي كرانه گي ساده ي درياست. غروب و شب اش را بيش تر دوست دارم. وقتي چهار زانو مي نشيني روي صخره خيس و چشمانت را به دوري افق مي سپاري ، يك جور مراقبه ي شخصي را تجربه مي كني. صداي هر موج ، آغاز يك گفت و گوست.

2)  حواسم رفت پيش يك صخره كه سبز بود. جلبك هايي لزج كه آرام بر سطح سنگ خفته بودند. موج ها  خود را به صخره مي كوبيدند . اما جز رقص دنباله ي سبزينه ها چيزي نصيب شان نمي شد. انگار در حال تماشاي تابلويي از معرفت وفاداري هستي. الفتي ست ميان سنگ و سبزي. و جالب اين كه ما سنگ را كنار دل مي گذاريم تا از تركيب " سنگدل " به مفاهيم ديگري برسيم. در حالي كه سنگ ، خود در حال لذت دل سپاري ست. عيش مدام آن ها در همجواري و ماندگاري شان است. عكس گرفتم. باز ديدم خيلي حرف دارد. دوربين نيمه حرفه اي را به كار انداختم به نيت ساخت فيلمي سه دقيقه اي در باره ي همين.جالب نيست؟ آناني كه ما گونه هاي پست گياهي مي دانيم شان ، اين گونه نشانگان معرفت اند. در كنار دريايي كه خود نشانه ي عالي نجواست.

3) شماره تازه ماهنامه فيلم در آمده. سه مطلب دارم و سه مطلب نيزعليه آن مطلب من كه در باره اخلاق رابطه اثر با مخاطب نوشته بودم. سه مطلبي كه دارم ، يكي در باره فيلم نساختن بهرام بيضايي ست در صفحه خشت و آينه. و پيشنهاد نگاهي ديگر و ساده تر. شايد بي رحمي قانون سرمايه. دومي نگاهي منشوري ست به گلايه نامه جواد طوسي به مسعود كيميايي. يادتان هست كه اول بار، اين جور گونه گوني  نگاه را در ديدن يك عكس ( تذكر نيروي انتظامي به آن پسر ) در همين تخته خاكستري تمرين كردم؟ حالا مي خواهم اين نگاه را جدي تر دنبال كنم اگر بازتاب ها بد نباشد. در بخشي از اين مطلب مي خوانيم:" خانمي عجيب كه سردبير يك برنامه راديويي هم هست و دارد به حرف هاي ما گوش مي دهد، اصلا توي اين عوالم نيست و معتقد است كه همه مان سر كاريم.....آن خانم معتقد است كه هر چيزي كه در عالم بوي احساسات بدهد سر كاري ست. از جمله همين گلايه نامه. بعد نيشخند مي زند كه اين ها دعواهاي مريد و مرادي ست. ما بهتر است دخالت نكنيم. دو روز ديگر آشتي مي كنند و همه چيز به روال عادي باز مي گردد."  يك نقد نسبتا مفصل هم بر فيلم روز سوم نوشته ام. به نظرم به طرز بدي اغراق آميز است. تنها بخش نسبتا خوب درآمده ، عشق فواد به سميره است. تنها بخش مثبت نقد هم به همين موضوع برمي گردد. در بخشي از آن مي خوانيم :"زيبايي و غم لانگ شات پاياني به قابل درك بودن حس جاري در آن است...پارادوكس غريبي هم در اين تابلو برقرار است. همذات پنداري با يكي ، نفي آن يكي نيست. ما عشق فواد را دوست داريم ( نه فواد را ) اما به سميره هم اصرار نمي كنيم كه "نكش". شايد لانگ شات بودن نما يك جور پيشنهاد فيلم ساز است. اين كه دور باشيم و مجبور به اين قضاوت سخت نشويم."

4) دوست تازه و عزیزی که تنها نامش را می دانم (علیرضا) دو کامنت انتقادی در پست قبلی گذاشته که گمان می کنم احتیاج به توضیح دارد. من منکر احساسی بودن خودم نیستم اما احساساتی نیستم. لااقل در نقد نویسی ام. تغییر و تعدیل نظر الزاما دلیل بر نادرستی و احساساتی بودن آن نیست. چرا باید پویایی ذهن خود را برای نمایش استواری حرف مان ، به انجماد بکشانیم. مگر نظر منتقد حجت است؟ ما نظرمان را می گوییم و خواننده هم صاحب نظر است. گاهی ما را تایید می کند و گاهی نه. من عرض نکردم که خون بازی فیلم بدی ست. گفتم که در دیدار چند باره ، به اندازه اول جذاب نیست و برخی ضعف هایش را به رخ می کشد. این در باره بسیاری از آثار سینما صادق است. فیلم های بنی اعتماد هم عموما دچار این پسرفت در دیدار چند باره می شوند. می تواند موضوع خوبی برای یک نوشته باشد که چرا برخی فیلم ها این گونه اند و برخی دیگر برعکس. آن نوشته در باره ی رفتار بهرام رادان هم هیچ ربطی به محبوبیت عامه پسند او ندارد. در واقع این جنس رفتار بی بار و بند و رها را ستودم و تمرکز نوشته روی رفت و برگشت ماهرانه زندگی و بازی بود. اگر می توانستید تفرعن او را به حساب جوانی اش بگذارید و بگذرید ، شاید این مشخصه آشکارتر می شد. 

5) تصميم گرفته ام وبلاگ دومي راه بيندازم. خيلي حرف ها و داستان ها و خيال ها و روياها و كابوس ها را نمي شود در قالبي كه براي تخته خاكستري پيش گرفته ام گنجاند. مي خواهم يك خود دوم خيالي بيافرينم كه كه در اعماق جنگل ، سكني  گزيده است. و داستان ها و آدم هايي كه مي آيند و مي روند. گاه يك شب به او پناه مي آورند و فردا مي روند. همه چيز اين وبلاگ تازه در مرز محو ميان واقعيت و خيال گم خواهد بود. بي حرف پيش ، اگر خدا بخواهد و چيز به درد بخوري بشود و ناشري پيدا شود و.....(!)، تصميم دارم كه حاصل اين وبلاگ تازه را در قالب كتابي منتشر كنم. اگر دوستاني كه تخته خاكستري را لينك كرده اند ، اين دومي را هم به كناره وبلاگ شان بيافزايند ، لطف شان بر ديده ي سپاس. نظر هم مرقوم بفرماييد تا به كمك نظرات بتوانم راه و رسم نوشتار و داستان گويي ادامه را حك و اصلاح كنم. نامش را مي گذارم " چهل و دو گرم  عریانی ". حتما شنيده ايد كه گفته اند انسان در نخستين لحظه مرگ ، 21 گرم وزن كم مي كند. وزن روح آدمي؟ و حتما باور داريد كه انسان با سيماچه هاي خود زندگي مي كند.با پرسونایش. با حجاب ها. مي شود تمرين كرد و به خلوص عریانی درون رسيد. حجاب ها را كنار زد. انساني تازه كه از دل خاكستر سوختن خويش خلق مي شود. ققنوس وار؟ در اين وبلاگ مي خواهم داستان بگويم. در درجه ي نخست.  آدرس اش اين است:  

 

                                  http://www.42gram.blogfa.com/

 

 

*

نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

خيلي وقت پيش بود . دوستي كتاب كوچكي به من سپرد. به امانت. نامه های عاشقانه ی یک پیامبرجبران خليل جبران. او در هجوم عشقي عميق جان مي سوخت و مي خواست تا با پيشنهاد خواندن اين كتاب ، معبري براي عرضه ي درونه ي خود باز كند. فردايش با دوستي ديگر حرف اين كتاب شد. دوست داشت كه بخواندش. من نيز چنين كردم. مدت ها گذشت. خيلي ماه. غبار زمان ضخيم شد. هيچ كدام سراغي از كتاب نگرفتيم. امروز صبح كه به محل كارم آمدم ، بسته اي كوچك روي ميز بود. همان كتاب. با نامه اي كوچك از همان دوست قديمي. عذر تاخير و واگويش شعفي كه از تمناي نامه ها برده. دوست قديمي من شاعر عزيزي ست: رضا. آقا رضای چهل و چند ساله ای که هنوز به نردبان کودکی اش می نازد. که تا ابرها بالا رفته است.حالا مي توانم كتاب را به دوست اول باز گردانم. كه اين كار سزاوار هر امانتي ست.

اول صبح. بي صبحانه. غربت تازگي روز. اين كوچك خاكستري در برابر من است. به شيوه فال گرفتن از ديوان حافظ، در دست گرفتمش. ناخنم سرگرم بازي شد با كاغذهاي نگشوده ي كتاب. گشودن بي حساب يك صفحه. مثل يك لقمه. نه! یک جرعه. به جاي صبحانه شايد . اين آمد. غربت امروزم را دو چندان كرد. و البته زيبا. انگار من را باز گفته بود. يا شما را. باز مي نويسمش براي دعوت شما به شراكت در حس و پيام يك پيامبر:

 

 

"عظيم ترين درد من جسماني نيست. چيزي شگرف در درونم است. همواره از وجودش آگاه بودم. اما نمي توانم بيرونش بكشم. يك خود خاموش بزرگ تر است، كه نشسته و يك نفر كوچك تر را در درونم تماشا مي كند كه همه كاري انجام مي دهد. هر چه مي كنم ، در برابر آن چه به راستي مي توانستم بكنم ، در نظرم كاذب مي آيد. گويي سال ها در انتظار فرزندي باشي، و اينك آن نوزاد نمي تواند متولد شود. همواره در حال كار هستم. و با اين وجود هيچ چيز به سطح نمي آيد. "

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

الان چند روز است که بی جهت گمان می کنم که اولین نوشته سال تازه باید ویژگی خاصی داشته باشد. موضوع خاصی هم ندارم و دست دست می کنم. خب من که مدافع عادی بودن لحظه سال تحویل هستم ، طبیعتا نباید دچار چنین مشکلی شوم. پس سال تازه تان مبارک باشد. متنی نوشته بودم که در جواب تبریک دوستان می فرستادم. برای شما هم می نویسم: سال تازه تان پر از ترانه و دریا باد و دریای ارزوهای تان در کنار ساحل ارامش. سربلند باشید. جلالی فخر.
گفته بودم که از ۲۷ اسفند تا اول فروردین در کنار دریا هستیم. شاید بد نباشد که بدانید بر من چه گذشت.یک شنبه شب (۲۷ اسفند) رسیدیم و پس از شام و اندکی تماشای دریا بود که حس کردم حالم رو به راه نیست. اخر شب بود که دل پیچه و درد شدید شکم و سر و چشم و بعضی چیزهای دیگر که نمی شود نوشت شروع شد. چشمتان روز بد نبیند.سی و هشت ساعت تمام در بستر افتادم و جز نصف لیوان چای هیچ چیز نتوانستم بخورم. سه شنبه بود که راه افتادم. برای کاری از مجتمع خارج شدیم و در بازگشت بود که سپر ماشینم به زنجیر ورودی گیر کرد و گل گیر شکست و افتاد!!! (شب عید و ضد حال!) سپری که امکان بردنش به تهران نبود و باید در همین شهر درست می کردیم. باید تا فردا صبر می کردیم که البته روز اول سال هم بود.
فرصتی بود تا به ساحل دریا بروم و چند ساعتی با دریا محشور شوم.رفتم و تنها روبروی موج و نسیم نشستم. حس غریبی دارم در چنین حالتی و عجیب خدا را حس می کنم . خیلی باهاش درد دل می کنم و دعا می کنم. چند ساعت مانده تا سال تازه و بخواهی نخواهی حس خاصی دارد ( یعنی دارم خودم را نقض می کنم؟!) ویژگی دوم این بود که سیگار را ترک کرده ام و فکر کن روبروی دریا باشی و سیگار نکشی ـ و البته همچنان نکشیدم. فردا چهارم فروردین ساعت ۲۰ و ۳۰ دقیقه که بشود، دقیقا پنج ماه است که لب به این لعنتی نزده ام.بگذریم.
حس خوبی بود و خیلی با خدا حرف زدم و خواهش کردم. نیایش دلچسپی بود اما جواز گفتن اش را از دلم نگرفتم. از جمله التماس از خدا بود که .....بگذریم! قرار شد نگویم. دعاهای خوبی بود . شما هم دعا کنید که مستجاب بشه.  سال هاست که گمان می کنم قصر بزرگی ته ته دریا دارم ، پر از پری دریایی و ماهی رنگارنگ و خیلی چیزهای دیگر. قرار است پس از مرگم ، روحم به ان قصر برود ( مگر همه روح ها باید به اسمان بروند ).
مناجاتم دو ساعتی طول کشید و در برابر این نسیم سرد بی حس شده بودم. چیزی شبیه مراقبه. رفتم تا دوباره نزدیک سال تحویل برگردم. اما تا دو بامداد بیش تر نتوانستم مقاومت کنم و همگی خوابمان برد. صبح که بیدار شدیم سال عوض شده بود و سفره هفت سینی هم در کار نبود. به همین سادگی.
روز اول سال رفتم شهر و در میان انبوه مغازه های بسته دنبال سپرسازی گشتیم. باید درست می کردیم اش. بالاخره با کمک برادرم توانستیم رو به راهش کنیم.عصر بود که به سمت تهران برگشتیم و شب شد که در پیچ و خم تاریک هراز بودیم و برف و بوران و سرما هم بیداد می کرد. در همین لحظه بود که ماشین در چاله عمیقی افتاد و لاستیک ترکید. ما در ارتفاعات و ظلمات مطلق. چاره ای جز تعویض لاستیک نبود. در اولین جای ممکن نگه داشتم. صندوق عقب پر از اثاث را خالی کردیم و در حالی که پایم تا مچ در گل فرو رفته بود در تاریکی زاپاس را جایگزین کردم. پس از این یک ساعت طاقت فرسا بود که گل خالی شده بودم و احساس می کردم تصادفا زنده ام. حدس بزنید شب که به خانه رسیدیم چه حالی داشتم. خوبی دنیا این است که همه چیز خاطره می شود. خیلی زود. پس چه دلیلی دارد که من غصه هشتاد هزار تومانی را بخورم که مجبورم بابت خرید یک حلقه لاستیک بپردازم.
مهم این است که پانزدهم همین ماه  دوباره می رویم سفر. مشهد......و زیارت.

نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

نه! اصلا ادم مرده پرستي نيستم و هيچ وقت حوصله ي مرثيه نويسي ندارم. خيلي وقت است كه مي خواهم در باره ناصر عبداللهي بنويسم لااقل به دليل تجربه تازه و ارام و بي شبيهي كه با برخي ترانه هايش داشته ام. باز به دليل سرشاري ماندگار حس خاصي كه در صداي او نفس مي كشد مرگ اش را نمي پذيرم. به نظرم اين جور ادم ها كوچ مي كنند تا جنس ديگري از بودن را اغاز كنند. همين
صلابت و گرما و حزن ويژه صدايش را دوست دارم.اولين بار با ترانه ي ناصريا شناختمش كه از تلويزيون پخش شد. موسيقي و اواز را تكنيكي ارزيابي نمي كنم. بلد هم نيستم. براي خودم  حس شخصي خودم محك انتخاب است. دل خوشي هم از اين همه خواننده پاپ
كه قارچ گونه در حال ظهورند ندارم. هيچ راهي براي اثبات حرفم سراغ ندارم اما به الهام و ضرورت پيوستگي با كسي كه ان بالا دوستت دارد و تبادل نيروي دروني ميان موسيقي و مخاطب ايمان دارم. پس اين نوشته صرفا بر اساس رابطه ميان من و برخي ترانه هاي او شكل گرفته است


گفتم دنبال بهانه اي براي نوشتن بودم. ديشب بالاخره اخرين البوم او را گرفتم كه نامش ماندگار است.بر اساس نوع زندگي ام  فرصت هاي شنيداري ام در ماشين به دست
مي ايد. امروز كه مثل هميشه از شرقي ترين بخش بزرگراه همت به غرب مي امدم برف مي باريد. مي رقصيد و مي باريد. مه دلچسبي هم با زي اش گرفته بود. اسب خيال من هم قبراق و سر حال به نظر مي رسيد . تازه ترين صداي ناصر هم همه ي فضا را پر كرده بود.و خوب بود.هم البومش و هم حال من. ان قدر خوب بود كه دو ساعت (باور كنيد دوساعت) اسارت سرسام اور در ترافيك راه بيست دقيقه اي قابل تحمل شد.در برگه توضيحي البوم متن زيبايي از اهورا ايمان خواندم كه با او همكار بوده.اهورا نوشته است كه ناصر از مرگ برايش گفته و اين كه بايد به فكر مرگ بود و توشه ي راه. شعر استاد بهمني هم حسابي به كار نوشته اش امده. اين كه با مرگ بي حساب شدي.
دلچسب ترين ترانه ناصر براي من " فاطمه بنت نبي" ست. در روزگاري كه خيلي ترانه ها
و اشعار مذهبي رياكارانه به نظر مي رسند و به دل نمي نشينند اين يكي جور ديگري ست. خودش در برنامه صندلي داغ گفته است كه اين ترانه از بالا به او الهام شده است. خيلي راست مي گفت. من زياد اهل گريستن نيستم اما محال است كه اين ترانه را بشنوم
و توان پنهان سازي دگرگوني حسم را داشته باشم....گاهي هق هق گريه. صداقت
و حس غريبي دارد كه انگار حامل همه غربت و تنهايي فاطمه ي زهراست. حتما مي دانيد كه ناصر از ابتدا شيعه نبود....اما همه صدا و حس اين ترانه از بقيع مي ايد انگار.خيلي به دل مي نشيند . بر خلاف ترانه "مهر علي و زهرا" در البوم تازه/اخرش. نمي دانم چرا ان حس و روح را ندارد. "فاطمه بنت نبي" شبيه اتفاق شعر شهريار در باره ي علي ست. نيرويي گرفته از جايي ديگر دارد.اين كه اين را نوشتم فقط به دليل نوعي اداي دين است بابت لحظه هاي سبكبالانه و ناب و ممتازي كه با اين ترانه درك كرده ام. همين.
اين سواي لذت هاي متفاوت و تنوع حسي جالبي ست كه از ساير كارهايش حس كرده ام. مثل "ناصريا" يا " نازتكه" يا " هواي حوا" .موسيقي اغاز هواي حوا من را به ياد لحظات اغاز افرينش مي اندازد يا چند دقيقه قبل از رستاخيز. ناصر عبداللهي مدعي عشق بود و ترانه هايش منكر ادعايش نيستند. كاش مي شد از همسرش چيزهايي شنيد.

نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |