
پرونده سینما و اعتیاد در راه است (عکس: ساتیار امامی)
1.
این تابستان کلافه کننده خیلی کش آمده. حوصله ام را سر برده و حسابی دلم برای پاییز تنگ شده است. عقب نشینی امروز گرما و باران و خنکی عصر هم باعث نشد که پاییزخواهی ام کم شود.
2.
مجله فیلم مرداد هم در آمد. منشور جا مانده ام در باره توهین و توهم الوند در این شماره چاپ شده. از آن منشورهایی شده که گمان می کنم باید نوشته می شد. نقد حس پنهان را هم نوشته ام که بجز حرفم در بازی بهداد، بقیه اش چرایی ضعیف بودن فیلم است. و البته یادم رفت در باره باج دادن زیادی فیلم به ایران خودرو چیزی بگویم و به همان ماجرای بستنی دایتی اکتفا کردم. گلمکانی هم یک نقد خواندنی و جالب در باره تیغ زن نوشته که گمانم پرت ترین فیلم سال های اخیر بود.
3.
مدتی ست که رادیو سلامت برنامه ای راه انداخته به نام " صدا، دوربین، سلامت!" که از اسمش معلوم است در باره چیست. تا اطلاع ثانوی هم قرار است کارشناس ثابت برنامه باشم و از آن کارهای "صرفا" فرهنگی ست که می کنم... و البته همچنان رادیو را به عنوان رسانه اثرگذار باور نکرده ام و به نظرم شبیه روزنامه اطلاعات است. پنجمین برنامه را می توان همین جمعه ساعت هشت و سی دقیقه صبح شنید. خودم که تا به حال هیچ کدام شان را نشنیده ام و البته محال است جمعه ها این ساعت بیدار باشم!...ستون هفتگی ام در هفته نامه سلامت هم به یک سالگی نزدیک شده است و از این بابت خوشحالم. یک روز خواهم نوشت که اداره یک ستون هفتگی فوق تخصصی چه کار دشوار و جذابی ست.
4.
این روزها سخت مشغول جمع و جور کردن پرونده موضوعی " سینما و اعتیاد " هستم که بی حرف پیش، قرار است نیمه شهریور در فوق العاده تابستان فیلم چاپ شود. حسابی حجیم شده و بعید نیست دو قسمتی شود. کیمیایی را به خاطر گوزن ها برای گفت و گو انتخاب کردیم اما به جواد طوسی هم جواب رد داد؛ علت:" نقد حمید رضا صدر و اشاره به بازی ضعیف پولاد!" . مهرجویی هم به دلیل سنتوری فرد مناسبی برای گفت و گو بود که به دلایل مبرهن، همه ترجیح دادیم تا تقاضای گفت و گو را مطرح نکنیم!...بقیه حواشی پرونده را هم لو نمی دهم.
5.
چرا بازار ماشین این قدر راکد شده؟ مثلا فصل تابستان است و باید شاهد رونق این بازار باشیم. فقط گرمایش نصیب ما شده انگار. باورتان می شود که هنوز با دو سه نوبت آگهی در همشهری، نفروختمش. فقط یک مشت دلال کمین کرده و بعضا کفتار صفت در بازار وول می خورند. یک میلیون زیر قیمت می خواهند: " مال دزدی که نیست، بابتش پول داده ام "
6.
قرار بود به سفر بروم که به دلیل تراکم کارها لغوش کردم. هر چند که فعلا برنامه هشت شهریور شمال سرجایش هست. اگر دوباره جوری نشود که جور نشود. حس می کنم زندگی ها متراکم شده و همه وقت ندارند. بی آن که کار درست و حسابی هم انجام دهند. کی باورش می شود که من یک ماه زمان می خواهم تا بلاخره به سلمانی بروم. یک ماه از زمان تصمیم قطعی برای گریز از میرزا میم جیم خان جنگلی نشدن!
7.
چند سالی ست که تقاضای صاحب امتیازی یک ماهنامه سینمایی داده ام به نام سینما بهشت. گمانم نوبتم شده باشد. البته پی جویی سفت و سخت نکرده ام، چون سرمایه مالی کافی ندارم. اگر شریکی پیدا کنم، حتما راه می اندازمش. یادم باشد این ماجرای خرید و فروش ماشین که تمام شد، بروم ارشاد ببینم در کجای صف ایستاده ام. خیلی ها که می گویند فکرش را هم نکن و سه چهار نشریه سینمایی جوان مرگ شده را مثل آینه عبرت در جیب دارند.
8.
خسرو شکیبایی هم که جدی جدی مرد. فقط کاش می توانستیم بفهیم چه کسانی واقعا دل شان غمگین شد و چه کسانی به فکر سرک کشیدنی تازه بودند. چه خوب است که نمی توانیم بفهمیم. این جوری همه راست می گویند. همه!
9.
گمانم باید کیمیایی را خبر کنم که بیاید و در باره ما فیلم بسازد. چرا؟ رفیق مان در روز روشن، چاقوی دسته سفید زنجانی اش را در قلب کم جان وبلاگ ما فرود آورده است. بشکند این دست که این همه برای وبلاگ تعطیل شده اش بساط به پا کردم. کی باور می کند که مهرزاد دانش ( بله!...همین مهرزاد خان خودمان) در یادداشت اخیرش علیه وبلاگ های سینمایی نویس ها، به تخته خاکستری گوشه نشین ما هم گیر داده. که چی؟ که چرا گفته ام موتورها را جمع کنید. دارم به یک مطلب مشابه فکر می کنم که اصلا وبلاگ نویسی خیلی هم خوب است و اگر کسی تنبل شده، چرا به شیشه خانه های کوچک مجازی ما سنگ پرتاب می شود. همه با هم دعا کنیم که جناب دانش در اثر تصادف با یک موتور وسپا، ساق پای راستش دچار شکستگی دوبل شود تا بلکه به ضرورت جمع کردن موتورها واقف گردد. گیرم که آدم نازنینی هم باشد!...این واکنش من نشان می دهد که ما منتقدها هیچ نوع سوزنی را تحمل نمی کنیم و البته جوالدور به دست های قهاری شده ایم.

حس خوبی ندارم که دنیا تا این حد زورگو شده. این که قدرت های اقتصادی و نظامی جهان در برابر " داشتن" ما، به هر چنگ و دندانی که دارند و ندارند متوسل شده اند. با نقاب های رسانه ای، شاهد یک جنگل وحشی هستیم که حیوانات برای تنازع بقا و زیاده خواهی، به دریدن ساکنان دیگر مشغولند. به نظرم نه تنها انرژی هسته ای، که سلاح هسته ای هم حق ماست؛ هر چند که به دلایل دیگر مایل به داشتن اش نباشیم. کسانی که خود با سلاح های اتمی خود به دنیا زور می گویند، برای ما خط و نشان می کشند و امر و نهی می کنند. گمان نمی کنم هیچ ایرانی دل به تسلیم داشته باشد و چون سیاسی نیستم، این حرف ها را هم نمی فهمم که نه سیخ بسوزد و نه کباب. آن ها می گویند نداشته باش و ما می خواهیم داشته باشیم. زمان نشان داده که یکی باید کوتاه بیاید. اگر قدرت و احترام و پیشرفت می خواهیم، ایستادگی می خواهد و چه بسا هزینه. بقیه اش بازی های دیپلماتیک است. اگر قدرتمند نباشیم، امارت چند وجبی هم برای ما خط و نشان خواهد کشید. همه می دانیم که خوشگذرانان حاشیه خلیج فارس، دل به دلارهای غرب بسته اند و رفاه و وابستگی. از ایران هم خوش شان نمی آید، گیرم که گاهی مجبور به مدارا و قیافه های دوستانه باشند. از عربستان بگیر تا کویت و امارات و قطر. قدرت ایران است که امیال چنگ اندازانه ی آن ها و اسرائیل و غرب و حتی همین روسیه ی دو دوزه باز را مهار کرده. ایران در یکی از مهم ترین مقاطع تاریخی خود قرار گرفته است و حرف زور شنیدن خیلی تلخ است.
می خواهم دو اتفاق به ظاهر بی ربط را در کنار هم بگذارم تا به یک ربط جامعه شناسانه برسم. یک جور تلاش برای آسیب شناسی ذهنیت های بیمارگونه ای که در نهایت به جامعه گسترش می یابند.
1.
سیروس الوند در سخنی تازه پس از فحاشی چند هفته قبل علیه کسانی که در باره فیلم های او نقد منفی نوشته اند، این بار به صورت همکاران خود چنگ کشیده است. به صورت کسانی که فیلم های به درد بخور می سازند و نقد مثبت هم در باره ی آثارشان نوشته می شود. او مدعی شده که خبر دارد آن ها در خانه شان مهمانی شام می دهند و منتقدان را دعوت می کنند و به قول معروف نمک گیرشان می کنند. بعد هم دست جمعی تصمیم می گیرند تا برای فلان فیلم جریان مثبت خلق کنند.
2.
همکار شاعر و محترم مان ( من که تنها تر از تو نیستم ) به تازگی دچار هجمه توهین آمیز و تهمت آلودی شده است. کسی برای کامنت گذاران و همکاران ایشان پیام گذاشته و ضمن توهین و فحاشی، نسبت های ناروایی نیز در باره زندگی خصوصی ایشان بیان کرده است. ظاهرا این بیماری دنیای مجازی تازگی ندارد و همکاران دیگرمان را هم آزرده است.
همان گونه که از همین دو خط نوشته هم قابل درک است، فضای مسموم و تلخی ست. واقعا چرا خیلی ها با تهمت و کینه و فحاشی و سم پاشی و زیر آب زنی و تلاش های حذفی، احساس آرامش می کنند؟ این ها ناشی از کمپلکس های روانی ست یا ناشی از حسادت های آزار دهنده؟ به نظرم بیش تر ناشی از عدم درک واقع بینانه است. خیلی ها نمی توانند کاستی های خود را قبول کنند و با آن ها کنار بیایند. دچار احساس سرخوردگی می شوند و بر اساس ذهن آزرده و معمولا بدبینانه ی خود، به کسی چنگ اندازی می کنند که او را مسبب سرخوردگی خود می دانند. مثلا فیلم ساز متوسطی ست و فیلم های زیر متوسط می سازد، اما گمان می کند که واکنش های دیگران ناشی از توطئه علیه اوست. یا مثلا دختر خانم ( یا آقا پسر ) ی ست که مایل به ارتباط فرا جنبی با کسی ست و چون مورد اجابت قرار نمی گیرد، کینه توز و فحاش می شود. این دو مثال ربطی به دو مورد بالا ندارد و محص نمونه عرض کردم. در حالی که او می تواند کار خودش را در حد توان انجام دهد و نیازی به تهمت یا سرک کشیدن در زندگی خصوصی دیگران نیست. اریک بنتلی جمله جالبی دارد:" کسانی که دنبال سوراخ کلید می گردند، در اتاق ذهن خودشان چیزی جز حقارت برای دیدن نیست."
1.
این روزها احساس " یه جوری بودن" یا چه بسا "نبودن" می کنم. حتی گاهی خجالت می کشم و حس می کنم که چه قدر این جوری بد است که من اون جوری نیستم. فکر کنم ایران دست کمی از برزیل نداشته باشد. از بس همه فوتبالی اند و هوادار و جمعیت "هوانداران" در اقلیتی فاجعه آمیز ( درست شبیه ترافیک فاجعه آمیز تهران!...از حیث فاجعه البته). اصلن نمی فهمم که چرا باید 22 نفر آدم عاقل و بالغ دنبال یک عدد توپ چهل تیکه بدوند و ما هم چهار چشمی نگاه شان کنیم. احیانا به در و دیوار و فرش و تن نازنین بغل دستی مان هم مشت و لگد بزنیم که گل! گل!
2.
کلاس دوم راهنمایی بودم و یک روز بغل دستی ام پیله کرد که آبی یا قرمز؟ گفتم من نارنجی دوست دارم. گیر داد که نارنجی نداریم و یا باید قرمز بود یا آبی. ولی من که فوتبالی نبودم و برد و باخت استقلال و پرسپولیس هم طبعا برایم اهمیتی نداشت. نهایتا گل کوچیک و یک ساعتی دویدن و لگد زدن و خوردن. اما او دست بردار نبود و محض کم شدن شرش قبول کردم که با گل یا پوج، یک رنگ را انتخاب کنم. یک کاغذ را قرمز کرد و دیگری را آبی و من هم یک مشت بسته اش را انتخاب کردم. بعد هم جیغ و داد راه انداخت که فلانی استقلالی شد و جماعتی به کل کل افتادند و من هم هاج و واج که این کارها یعنی چه؟!
3.
این روزها جام ملت های اروپا است و من هر روز باید کلی در برابر همکاران اظهار شرمندگی کنم که به خدا ندیدم. یعنی بازی های ایتالیا و هلند را هم نمی بینی؟... نه خب. عده ای عزادار باخت شرمسار ایتالیا هستند و گروهی مشعوف توفندگی هلند که فرانسه را هم سوسک کرده. خب به من چه؟ من خیلی هیجان به خرج دهم فینال جام ها را می بینم و بعضی بازی های حساس تیم ملی را. فکر کنید زنگ بزنی به هوشنگ گلمکانی و او با تعجب بپرسد که:
- مگر الان تو فوتبال نمی بینی؟
* نه!...مگه مهمه؟ کی با کیه؟ یعنی هلند با کیه؟!
- فینال داخلیه!... استقلال.
* مگر فینال را پرسپولیس نبرد؟
- اون لیگ بود به خدا. این جام حذفیه. الان استقلال و پگاه گیلانه.
* حالا چند چند هستند؟
- سه هیچ به نفع آبی ها.
* خب طبیعیه. ما آبی ها همیشه برنده ایم!
گاهی آن قدر کلافه ام می کنند که دلم نیروی فوق بشری می خواهد. در مصاف با کرور کرور لشگر و گوشه چشمی که همه شان را پودر کنم و زمین را از وجودشان پاک. درست مثل مگس و پشه می مانند و البته با هیچ تار و ماری هم شرشان کم نمی شود. گاهی آن قدر زیاد می شوند که یاد پرندگان هیچکاک می افتم و کلاغ هایی که آسمان را سیاه کرده بودند. یا آن دو فیلمی که زنبورها و خرچنگ های قرمز، در تعداد میلیونی به جان آدم ها افتادند. فکر کنید در یک کشور دسته سومی مثل سوریه، وجود آن ها ممنوع است اما در تهران، مثل مور و ملخ ریخته اند. هزار جور شبه کارخانه هم بکوب مشغول اند تا این حشران را بیش تر تولید کنند. واقعا فکر می کنید چند میلیون موتور در این شهر وول می خورند؟
آن ها به هیچ قانون و آداب و اخلاقی هم پای بند نیستند. پلیس ها هم که فقط زورشان را به ماشین ها می رسانند و خیلی هنر کنند دنبال موتور دزدی می گردند. چراغ قرمز و توقف برای شان فحش ناموسی به حساب می آید. دقیقا مثل مگس دنبال روزنه می گردند. گیرم که آینه بغل ماشینی را بشکنند و فرار. یا هیکل های بدقواره ی آهنی شان را به ماشینی بکشند و فرار. یا به عابری و کودکی و پیرزنی بزنند و فرار. از همه هم طلبکار هستند و احیانا اگر عبور از روزنی برای شان سخت باشد، داد هم می زنند و چه بسا لگد و مشتی به گلگیر و صندوق عقب. که چی؟..." یه کم برو جلو داداش!"
نه جان و مال دیگران برای شان ارزش دارد و نه جان خودشان. هزار جور دوز و کلک راه می اندازند که کلاه ایمنی را سر نکنند. زن و بچه بی گناه خود را عقب و جلوی خود می چاپانند و موتور را با وانت عوضی می گیرند. بعضی شان که وسط خیابان تک چرخ هم می زنند و اگر بیفتند و ماشین پشت سری هم طبعا از روی مغزشان رد شود، مقصر همان بی تقصیر بدشانس است. قتل غیر عمد و زندان و دیه و....بابت دیوانگی یک موتور سوار. آن ها به پیاده رو هم رحم نمی کنند و هیچ عابری در هیچ حالتی از صاعقه ی آن ها در امان نیست. مثل آب خوردن آدم می کشند و به راحتی فرار می کنند و پلیس هم عین خیالش نیست. معمولا ( نه همیشه ) صاحبان این مرکب های شوم، آدم های با فرهنگ و محترمی هم نیستند. و باید بنا را بر این گذاشت که در جوراب شان ضامن دار هم دارند. پس هر گونه گفتمان منطقی و قانونی هم ممکن است به قیمت جان تمام شود. بهترین وسیله نقلیه دزدها و کیف قاپ ها و زورگیر ها و تروریست ها هم هست و.... در باره این آفت اعصاب فرسا بسیار می توان نوشت و البته آن چه به جایی نمی رسد فریاد است. گاهی حالم شبیه حال سوسن تسلیمی می شود در شاید وقتی دیگر. یادتان هست که از سگ های ولگرد به ستوه آمده بود و با اضطراب ناله می کرد که:" چرا جمع شون نمی کنن؟ چرا جمع شون نمی کنن؟!"..... واقعا چرا شهر را از عذاب این همه موتور خلاص نمی کنند؟ وقتی می توان بنزین را سهمیه بندی کرد و کاری به این مهمی را به فرجام رساند، برچیدن موتور از شهرهای بزرگ که کاری ندارد.
امروز در آخرین روزهای اردیبهشت، به دلیلی مهمان بانوی اردیبهشت بودم. اول بار بود که می دیدمش و بر خلاف اخم و جدیتی که در همه ی عکس هایش هست، مهربان بود و محترم و خودش. نه دچار تبخترهای مرسوم بود و نه می کوشید که بیش از حد متواضع نشان دهد. خودش از عنوان بانوی سینمای ایران خوشش نمی آید؛ اما آثار و منش اش بر شایستگی این تندیس اصرار دارند. حضورش مادرانه است و خالق بهترین مادرهای سینمای ایران. او مادر باران است و مادربزرگ کوچولوهای پسرش تندیس...و البته لبخند می زند. نه جلوی دوربین؛ مگر کسی بتواند یک لطیفه ناب تعریف کند و لبخندی شکار کند. که خب من نه شکارچی ام و نه لطیفه ای در یادم می ماند. پس جلوی دوربین موبایل من هم با همان وقار همیشه نشست. با کلی النگوی نقره ای زیبا.
از تخته خاکستری با او گفتم و خواستم تا بر این تخته، حرف هایی در باره باران دهه ی شصتی اش بنویسیم و آن دوبار که بر خلاف انکار پدرش، بر سر حرف خودش ایستاد. یک بارش در شب شیشه ای بود و ماجرایی که حتما یادتان هست....اما خانم بنی اعتماد ترجیح داد که در باره این نسل و دهه شصتی ها حرف بزنیم – تا الزاما دخترش. گفت که دوست ندارم دخترم در زیر سایه خانواده اش بماند. او هم یکی از همین نسل است. کسی مثل گلشیفته و پگاه و ترانه....و صحبت هایش را در باره ی آن ها، این گونه آغاز کرد: " من فکر می کنم این نسل بهترین تعریف ها را خودشان از خودشان می دهند . گاهی که مصاحبه های بچه های جوان سینما مثل گلشیفته و پگاه و ترانه یا باران را می خوانم ،واقعاً به این نکته مفتخر می شوم که آن ها محافظه کاری نسل ما را ندارند. و آن خط کشی هایی را که ما در روابط حرفه ای و بیان مواضع خودمان داشتیم. جسارت شان در طرح عقایدشان بیش تر است و به طور کل می توان گفت رفتار متمدنانه تری حتی در نقد همدیگر دارند .کلاً نسل ما نسل تعارف است و این ها نسل تعارف نیستند. همان طور که گفتم آن ها از طرفی به راحتی یک دیگر را نقد می کنند از طرفی مدافع هم نیز هستند . یک مقدار جهان را از ما بازتر می بینند. این روحیه نه فقط در برخورد حرفه ای شان بلکه در برخورد های غیر سینمایی شان هم وجود دارد. من اصلاً به این نکته که خودمان را نسل بسیار آرمان گرا بدانیم و آن ها را نسل بدون آرمان، اعتقاد ندارم. واقعیت این است که مفهوم آرمان در این فاصله متفاوت است. چون ما متعلق به نسلی هستیم که کتاب های ممنوعه را یواشکی زیر بغل مان می زدیم و بین هم رد و بدل می کردیم اما آن ها در فضای باز ارتباطات، یک جور دیگر با دنیا آشنا می شوند و آن را می بینند . ما باید بتوانیم هر کدام از این دو دنیا را با معیار های خودش نگاه کنیم. تا جایی که ما باور نکنیم جهان پیش رو متعلق به نسل تازه است و تا وقتی که به مدیریت آینده جهان توسط آن ها فکر نکنیم و این که قرار نیست ما تا ابد با عناوین پر طمطراق استاد و بزرگ و پیشکسوت برای شان تصمیم گیری کنیم ، تا آن موقع من فکر می کنم این تضاد و تفاوت نگاه به موقعیت دو نسل وجود دارد. جوان دهه ی شصت به بعد اگر موقعیتی دارد، موقعیتی ست که خودش به دست آورده. این را فقط در مورد سینما نمی گویم بلکه در حیطه های مختلف عنوان می کنم که نشان داده اند چه توانایی ها و خلاقیت هایی دارند. با این حال، همه ما ترجیح می دهیم این ها را به عنوان بچه هایی که دارند زیر سایه ما عمل می کنند، ببینیم."
خانم بنی اعتماد هیچ کدام از دو عینک خود را بر چشم نداشت و همین چشم ها به راحتی خستگی اش را لو می دادند. درست مثل دقایق اولی که من به دفتر شان رسیده بودم. خسته از گم شدن در خیابان ها و کوچه های باریک زرگنده و دنبال آدرسی گشتن که کم تر کسی بلد بود ( چرا واقعا؟! ). درست 45 دقیقه سرگردان بودم و به اندازه ده سال اخیر عمرم، ورود ممنوع رفتم تا بلاخره در برابر پلاک 13 قرار گرفتم. پلاکی که خرافه گرا نبود و با قاطعیت و جسارت، دستش را به کمرش زده بود و زل زده بود به چشمان من. بی آن که احیانا خودش را پشت جمع عددی ۱+۱۲ پنهان کرده باشد. حواسم نبود که بگویم گمانم دفترتان تقریبا زیر پوست شهر است!
برخی، بچه های دهه شصت را به مسئولیت ناپذیری و بی قیدی و بی ادبی متهم می کنند. چرا؟....این را من پرسیدم و بر خلاف انتظارم، پاسخ اولیه آفرینش گر خون بازی ، رد این اتهامات نبود:" اگر این سه اتهام شایع هم درست باشد، دقیقاً بر می گردد به خود ما که باعث شده ایم آن ها این طور باشند .اگر ما موجودیت جوان را به رسمیت نشناختیم و جوانی اش را اتهامی دانستیم که باید زیر سوال و ذره بین باشد، چه انتظاری داریم که آن ها با ما مؤدب برخورد کنند؟!... وقتی که در مدرسه و جامعه به او توهین کردیم و تحقیرش کردیم، چطور می خواهیم که او در مقابل ما رفتار دیگری داشته باشد؟ ... این نسل به نسل واکنش تبدیل شده است، آن هم متأسفانه در مقابل کنش های ما؛ نسلی که مجبور است برای بقای خود دست به واکنش بزند. پس قاعدتاً آن موارد اتهامی ممکن است در آن مستتر باشد. اما فراموش نکنید که این نسل را ما پرورانده ایم. ما این نسل را دچار تضاد کرده ایم . آن خوراکی که ما به این نسل داده ایم آن قدر دور از نیاز های طبیعی اش بوده که مجبور شده برای دست یابی به نیاز های خودش به انحراف کشیده شود . اگر قرار باشد که متهمی باشد، متهم اصلی در این جا ما هستیم.
این ما هسیتم که باید با آن ها همراه شویم. چطور؟ با شناخت و در واقع آگاهی به نیاز های طبیعی ای که ممکن است بسیاری از آن ها هم مطابق خواست و میل ما نباشد اما یک واقعیت موجود است. سعی کنیم که بیاییم این نیاز ها را با هویت و فرهنگ خودمان همراه کنیم. چون ما باعث شده ایم بین فرهنگ خودمان و نیاز های طبیعی آن قدر مقابله و فاصله ایجاد شود که جوان ما هویت اش را از دست بدهد. حالا ما می خواهیم مدام توی سرش بزنیم که تو هویت نداری!... مگر ما به او چه داده ایم که حالا مطالبه می کنیم ؟!... ما فقط سعی کرده ایم که فرهنگ و گذشته را نفی کنیم و چیزهای جدیدی به او بدهیم و بگوییم که تو موظفی تا خودت را در این چارچوب قرار بدهی. ما چه کرده ایم که خودمان را تطبیق دهیم با خواست آن ها ؟!"
از بقیه جاها خبر ندارم اما حس می کنم که تهران نشین ها طي يك دهه ي اخير، عصبی تر و کم لطف تر و خودخواه تر شده اند. الان اگر در حال رانندگی قصد تغییر مسیر داشته باشيد، راهنما زدن تان باعث سهولت کار نمی شود. پشت سری تان بیش تر گاز می دهد تا راهت را ببندد. مباد که یک ماشین عقب تر بیفتد. انگار که کسی قصد تجاوز به حریم خصوصی اش را کرده است.تمام هنر و ظريف كاري شان را به خرج می دهند که به هم راه ندهند و مثل آب خوردن یک چهارراه را قفل می کنند. مدت هاست که مجبورم در راه روزانه در اتوبان همت، بدون راهنما زدن، پشت سری ها را غافل گیر کنم تا بتوانم با دردسر كم تري مسير عبورم را عوض كنم. هم چنین خدا نکند که احيانا بنزین تان تمام شود؛ چون باید گالن به دست تا ساعت ها کنار خیابان یا جاده بایستی و کسی نمی ایستد تا کمک کند. در باره خرابی ماشین هم وضعیت همین است. دیده اید که بيش تر آدم ها ترجیح می دهند تا تماشاگر دعوای دیگران باشند. حتی اگر به قصد کشت به جان هم افتاده باشند. الان می شنویم و می بینیم دزدها در روز روشن باج گیری می کنند ، چون مردم می ترسند که آسیبی به آن ها برسد و به داد قرباني نمي رسند (نمونه عینی اش برادرم که دو هفته پیش، 9 میلیون تومان پولش را جلوی چشم مردم و در روز روشن به زور گرفتند) یک بار به چشم خودم دیدم که به خاطر یک عدد شیر یارانه ای، کار به تنازع بقاء کشیده شده بود و فروشنده گفت که این بساط هر روزه اوست. بعضی ها انگار در آماده باش دعوا و دشنام و زد و خوردند . خیلی ها کلاه خود را سفت گرفته و از فامیل خود هم خبر چندانی ندارند. جشن عاطفه ها کم رونق تر شده و شاید محض تکرار برگزارش می کنند (نمونه عینی اش زنی که كلي پول ناقابل داد تا اندازه جوارح خود را کوچک و بزرگ کند اما حاضر نشد به فاميل فقیر دیالیزی خودش کمک کند). خیلی رقابت ها به حسادت و زیر آب زنی و شناعت رسیده و برخی می کوشند تا بدبین ترین حالت ممکن را نسبت به هم لحاظ کنند.تلخ است که آدم ها از شکست هم خوشحال شوند.... مردم يعني من و شما و ديگران.

یکی از مهم ترین دلایل رکود جوامع، دوری گزینی از نقد است. حصار چینی برای دور ماندن از انتقاد، در نهایت به نفع همان موضوعات محفوظ مانده از نقد هم نیست. چون بر اثر رکود می گندند و بنای خود را بر خشت های کج بالا می برند. متاسفانه مدتی ست که عده ای با ترفند شکایت می کوشند تا حریم امنی برای خود ایجاد کنند. چون اگر شکایات به نفع آن ها هم تمام نشود ، به هر حال منتقدین را خسته می کند و نفرات بعدی ترجیح می دهند که سر بی درد را دستمال نبندند. مثلا شکایت اخیر علی دایی از کسی که به عنوان کارشناس ورزشی در برنامه ای حضور داشته و به نظرش برخی اقدامات دایی خطا بوده است. این که دایی از این نقد برآشفته و به جای پاسخ و چالش روشن گر، کار را به دادگاه کشانده، خیلی خودخواهانه است. کاری به شانیت آن کارشناس و درستی و نادرستی حرفش ندارم اما نفس تلاش برای تخطئه ی نقد است که مذموم و زشت است. او در واقع می خواهد در شرایط تازه و لرزان و پر مخاطره مربی گری تیم ملی، دور خودش حصاری از تیغ و تهدید بکشد تا بقیه حوصله و جرات نقد نکنند. شبیه کاری که چندی پیش کانون کارگردانان خانه سینما در برخورد با مطلب من کردند. صدور انواع و اقسام تهدیدات نسبت به روزنامه اعتماد و بنده ( با واسطه البته ) و تهدید به شکایت و دادگاه و "حالتون رو می گیریم!". البته آن ها چنین نکردند و اتفاقا بدم نمی آمد که چنین کنند. چون چیزهایی برای گفتن داشتم که خوب بود به این بهانه به مطبوعات راه پیدا کند. نتیجه این تهدیدات این شد که حداقل روزنامه اعتماد از خیر کنکاش در باره این کانون ویژه گذشت و آن ها می توانند بی سر و صدا، به ماهیت محفلی خود ادامه دهند. جالب است ( در واقع نیست ) که داوران فوتبال هم به فکر چنین راه کاری افتاده اند. مدت ها بود که این نگره غلط گسترش یافته بود که داوران را نباید نقد کرد و قانون پذیرش مطلق زمین چمن، در همه جا مستدام است. برنامه نود توانست در طی این سال ها بر علیه چنین تفکر معیوبی مقابله کند و فقر سواد و نگاه داوری زیر متوسط فوتبال ایران را آشکار کند. خیلی چیزها رو شد و مردم در مقام پرسش گر ظاهر شدند. اخیرا طی دستوری صنفی، داوران فوتبال از مصاحبه منع شده اند و فشارهایی نیز بر برنامه نود و کارشناسان داوری وارد شده است. حتما دیده اید که در برنامه های اخیر ، کارشناسان می کوشند تا بیش تر به تایید اشتباهات داوران بپردازند. نمونه ها و حیطه های شبیه این کم نیستند و موارد قابل ارجاع تاسف بار است. کار آن قدر شور و بعضا مسخره شده که ثبت احوال فارس هم قصد داشت تا از مرد هزار چهره شکایت کند!
ماجرای جدل هیلاری کلینتون و اوباما دارد بامزه تر و بحرانی تر می شود. بد جور به جان هم افتاده اند. می گویند در شرایط بحرانی، حفظ نقاب ها دشوارتر می شود. و احیانا سخت می شود که آرام و فهمیده بود. برای همین خانم هیلاری دچار جو زدگی پیرانه سرانه می شود و تهدید به حذف ایران از نقشه جهان می کند. استدلال آقای ابطحی را قبول ندارم که این حرف یک شعار تبلیغاتی برای جلب آرای مردم آمریکاست و آن ها نگاه تحقیرآمیزی به ایران دارند. بیش تر به نظرم نوعی چاپلوسی ست تا بتواند حمایت های مالی سرمایه داران صهیون را به دست آورد. بخشی از جدل این دو هم به همین مقوله مربوط می شود. طرفداران هیلاری، اوباما را حامی حماس می دانند و اوباما دوان دوان به تلاویو می رود تا به آن ها ضمانت بدهد.
دو نکته در این دعوا هست که قابل تامل است. یکی این که گمان نمی کنم هیچ کدام از این دو دموکرات، رئیس جمهور آینده آمریکا شوند. جمهوری خواهان با مک کین، چراغ خاموش و حساب شده دارند جلو می آیند. هر کدام از آن دو که در رقابت با مک کین قرار بگیرد، یک جدل فرساینده و خسته کننده تبلیغاتی را پشت سر دارد. مردم را هم خسته کرده اند و حرف تازه ای ندارند. در عوض جمهوری خواهان تازه نفس، با هجمه تبلیغاتی خود، توان پیروزی دارند. ضمن این که اساسا دنیا در حال گرایش به رادیکالیسم است و کسانی را بر می گزیند که تندتر و صریح تر عمل می کنند. چه در آمریکا و خاورمیانه گرفته و چه در اروپا و آمریکای لاتین. گستره ای از چاوز تا سارکوزی. جمهوری خواهان تندرو و جنگ طلب هم رادیکال های آمریکا هستند و رهبری اسرائیل هم به مرور به لایه های تندتر سیاسی آن جا منتقل شده و اکنون در حال آماده سازی یک نبرد سنگین ترند. به نظر می رسد که دنیا در تنازع بقای همیشگی خود به نقطه عطفی رسیده که محل زورآزمایی ست. چنگ و دندان و سهم بیش تری از انرژی و غذا و ثروت. نکته بعدی این که برای ایران فرق چندانی نمی کند که هیلاری بیاید یا مک کین. سیاست های کلی سلطه جویانه و قدرت طلبانه آمریکا تابع افراد و گروه های سیاسی شان نیست. آن ها تحت فرمان "سیستم" عمل می کنند و همان گونه که بوش ها و کلینتون های قبلی سر ناسازگار داشتند، بعدی ها هم در پی سود طلبی افزون تر در خاورمیانه خواهند بود. حتی اوبامایی که وعده گفت و گوی فوری و سازنده با ایران را داده است- و البته رئیس جمهور هم نخواهد شد. چون اگر قرار بود سیاه ها به کاخ سفید راه یابند، جمهوری خواهان یک دختر سیاه کارگشته در چنته داشتند. که حالا هم دست راست بوش است و پیام های تطمیع و تهدید را به کشورها می برد.
گاهی آدم چیزهایی می شنود که هول می کند. ذهنش مجروح می شود. غمگین می شود که این چه دمل چرکینی ست که زیر پوست شهر پنهان شده. شنیدم که یک مامای سی ساله در حکیمیه تهران پارس، روز به روز بی پرواتر و بی رحم تر شده و به سرعت صاحب مطب و خانه و ماشین مدل بالا. چگونه؟... از ترمیم های زنانه آغاز کرده و بعد به سقط توسط پروستاگلاندین رو آورده است. کم کم کارش را گسترده کرده و دستگاه خریده و سقط های مکشی هم انجام داده و می دهد. برای جنین هایی با سن بالاتر و البته با رقم های بالاتر. در یک سال اخیر، قدم های بزرگ تری هم بر می دارد. فرزندان نامشروع را در سن قابل حیات در دستگاه، به دنیا می آورد و به مادران بی چاره و نیمه بیهوش شان می گوید که جنین شان مرده به دنیا آمده. اما آن ها زنده اند و در دستگاه انکوباتوری قرار می گیرند که خانم ماما برای خودش خریده است. یک پرستار ویژه نوزادان هم استخدام کرده که از این نوزادان نارس مراقبت کند. یکی دو ماه بعد، این نوزادان رسیده را به قیمت ده بیست میلیون تومان به زوج های نابارور می فروشد (بسته به وضع مالی آن خانواده و این که تیغش چه قدر ببرد). با گواهی ولادت به اسم آن ها.... چه می توان گفت؟ چه باید کرد؟
روز جهانی زمین. زمین پاک.... چه بخواهیم و چه نخواهیم زمین به سمت نابودی پیش می رود. اصل آنتروپی یکی از مهم ترین فرضیه های اثبات شده فیزیک است. که هر چیز به سوی بی نظمی و از هم پاشیدگی جلو می رود. کل من علیها فان....همه چیز به سوی فنا گام بر می دارد. چونان کهکشان هایی که میلیاردها سال پیش به کل نابود شدند و به سیاه چاله هایی از انرژی بدل شده اند. همان گونه که عمر خورشید را هم توانستند محاسبه کرده اند و روزی که سرد خواهد شد. ما ساکنان فانی زمین ، بخشی از هموار کنندگان فروپاشی آنیم. اما این به مفهوم جواز سرعت بخشی به آن نیست. می توان زوال آن را کند کرد. می توان زیستن بر آن را بهینه تر کرد. می توان به نسل های دیگری هم اندیشید. می توان به طبیعت و نفس هم بها داد. و به دریا که سلام خلقت است.... باور کنیم که می توان مرگش را زودتر از خاموشی خورشید قرار نداد. این در اختیار شماست. و حتی من!

همان موقع که داشتم قسمت شعرای مرد هزار چهره را می دیدم و می خندیدم، مطمئن بودم که سر و صدا راه می افتد. و احتمالا بعضی ها معترض خواهند شد و آن را توهین به جامعه روشنفکری می دانند. جدی ترین اعتراض را توکا نیستانی مطرح کرد که کاریکاتوریست است. لحن عصبانی ایشان نشان می داد که به شدت نگران شده اند.و اشاره کرده اند به این که حلقه دروس و گالری نقاشی در این سریال، به خانم لیلی گلستان بر می گردد که در دروس گالری نقاشی دارد و آن اسم هم شبیه میم. آزاد است و این عکس هم به منوچهر آتشی شباهت دارد و... مصاحبه جالبی بود. از دو جهت: یکی این که توکا نیستانی خودش کاریکاتور می کشد؛ هنری که همیشه در معرض این جور اتهامات و خرده گیری ها بوده است و به مخاطب " با ظرفیت" نیاز دارد. دوم این که لحن ایشان دچار نقض غرض بود. او از توهین شاکی است اما در باره امیر مهدی ژوله (نویسنده این قسمت) و کل مجموعه و کل مردم ایران چنین می گوید:" در جمعیت هفتاد میلیونی ، 99 درصد آنها به نظر من بی سواد هستند چون اهل كتاب خواندن نیستند، این یك درصد با سوادی هم كه داریم می خواهند نابود كنند. به نظر من این یك متن بی سر و ته احمقانه بود كه یك آدم بی سواد نوشته بود برای خنداندن مردم، موفق هم بود، همه دیدند و خندیدند خیلی هم لذت بردند." لیلی گلستان در واکنش به نگرانی نیستانی که حلقه دروس را توهین به ایشان دانسته بود، این گونه اظهار نظر کرده:" من اولین باری است که چنین چیزی می شنوم، کسی تا الان چنین چیزی به من نگفته است!"
دیشب که از رادیو فرهنگ تماس گرفتند و خواستند تا در باره ی این دعوا و مرد هزار چهره ، نظرم را بگویم، فهمیدم که کار بالا گرفته است و ظاهرا یار کشی هم شده. ظاهرا این مشکل قدیمی هم چنان حل نشده باقی مانده و همه صنوف و دسته ها و آدم ها در پی کشف توهین اند. واقعا اگر قرار باشد که اهل هنر در باره آدم های بی مدعی بنویسند، فقط فواحش و دزدان در دسترس باقی می مانند. خیلی خود فریبانه است که بخواهیم در باره هر شغل و گروهی، پاستوریزه نگاه کنیم. شوکران و اعتراض بی مورد پرستاران را یادتان هست؟ تازه وقتی پای طنز در میان است که دست هنرمند بازتر است ( مثل کاریکاتور ). طنز توان آسیب شناسی و تلنگر آرام و سرخوشانه را دارد. و واقعا چه کسی می تواند مدعی بی نیازی آدم ها و مشاغل و گروه ها ( و البته جامعه روشنفکری) از آسیب شناسی باشد؟ حتی می توان نقد تند و تیز را هم در این قالب طرح کرد و توهین هم نکرد. مرد هزار چهره تواست با زیرکی و به گونه ای متعادل طنز خود را پیش ببرد و هیچ کجا هم به کسی توهین نکند. آن ها فقط در باره آدم های اشتباهی حرف زدند و توانستند بالاتر و موفق تر از حد متعارف طنز تلویزیون بایستند.
با هر كس دلمان بخواهد، شوخی میكنیم
دیدم که شاعری بلند شد و جیغ کشید
پاسخ امیر مهدی ژوله به توکا نیستانی
دیروز خبر نفرت انگیزی را در چند سایت دیدم. باور نکردنی و هشدار دهنده. نشانه ی عبور از آخرین مرزهای باقی مانده اخلاق. دختر استراليايي كه از پدرش صاحب فرزند شده، پس از اقرار به عشق نامشروع شان در یک برنامه تلويزيوني، مردم كشورش را متحير كرد. آن ها در برابر میلیون ها آدم نشسته اند و "فقط" از مردم ذرهاي احترام و درك خواسته اند!... دنیای متمدن با واژه ها و نظر های خوش آب و لعاب و با خرج کردن از بی دفاعی "آزادی"، گام به گام به توحش های اخلاقی رسیده است انگار. و البته رسانه ها نیز در هجمه ای هماهنگ، به قاب کردن بی اخلاقی ها و فقدان معنویت و عادی سازی بی شرمی در ذهن و فرهنگ مخاطب پرداخته اند. این که دو نفر با حداکثر کثافت رفتاری در برابر دوربین می نشینند و از عمل خود دفاع می کنند (به جای مجازات) پرده ای دیگر از همان نگاه رسانه ای مخوف و کثیف است. این برای انسانیت ننگ آور است که عده ای به بهانه ی آزادی، جامه پذیرش بر تن گنداب هم جنس بازی کرده اند و با وقاحت تمام مدعی هم هستند. که مثلا چرا در فلان کشور، هم جنس بازی آزاد نیست. پیش از این نیز با هزار ترفند و بحث و فیلم و طی یک دهه تکرار ، شرم و گناه روابط نامشروع زنان شوهر دار را از خانه های حرمت مخاطبان خود دور انداخته بودند." آزادی" به همان اندازه که در جوامع دیکتاتوری بی پناه و سرکوفته است، در چنین مرداب های بی اخلاقی نیز شرمسار و سرافکنده است.حماقت است که کسی گمان کند دفاع از آزادی و روشنفکری بایستی با هر نوع پذیرشی در برابر گفتار و کردار همراه باشد. به راستی، دنیای متمدن مدعی، در برابر این دو نشانه سیاهی که روبروی شان نشسته اند و ادعای عشق هم دارند چه خواهد کرد؟!

در همین غروبی که گذشت، بی جهت هوس آجیل خریدن کردم. و درست در همین لحظه بود که مرتضی هم پیشنهاد آجیل خریدن داد. این جور تله پاتی ها، مزه خوبی دارند و متافیزیک را دلچسب تر می کنند. قسم خوردیم که بی آیس پک شکلاتی، مثل دو تا بچه آدم برویم و خرید کنیم و تمام. او که ماجرای ترشی عمه لیلا را هم خوانده بود، قول گرفت که فقط آجیل. فقط! و احیانا یهو دلم نخواهد که ماشینم را عوض کنم...من هم مجبور شدم که از همان اول، سنگم را وا بکنم. چون می خواستم برای یک نقاشی دوست داشتنی که هدیه دوست نقاشم بود، یک قاب خاص پیدا کنم.... چنان جمعیتی در پیاده رو وول می زدند که انگار خبر زلزله ای در آینده ی نزدیک را شنیده اند. فقط در این روزهاست که خرید به تفریح تبدیل می شود. مهم نیست چی و چقدر و با چه پولی. مهم لذت بیرون زدن و گشتن و عزم خرید است. تماشا کردن. ویترین، فقط مغازه ها نیستند. خیابان ها و آدم ها و شور و تازگی و دست فروش ها و ترافیک و قحطی جای پارک و حراج های قلابی و ....همه شان ویترین هستند. یادم هست در فیلم دیگه چه خبر تهمینه میلانی، دستگاهی بود که فکر آدم ها را می خواند. فکر کنید تو این شلوغی، چه می کرد این دستگاه ؟! ( این جا را لطفا با لحن گزارشگرهای هیجان زده فوتبال بخوانید!) عجیب بساط جلوه فروشی پهن است و البته شب عید است. گاهی اوضاع به هجو هم تنه می زند. مثل آن جوان تی تیش پوش (با همان موهای سیخ سیخی) که آتش برای سیگارش خواست و وقتی گفتم ندارم، مثل فیلم های کیمیایی حرف زد: " خرابتیم به مولا!" (مصداق عینی صدا و تصویر ناسینک!)....کمی که دورتر شدیم، مرتضی با تاسف گفت که این جور آدم ها دچار چه حقارت بدی هستند. و من هم ماجرای حضرت موسی را برایش گفتم. که یک بار مورد دستور خدا قرار می گیرد که برو و چیزی کم ارزش تر از خودت بیار. موسی بسیار می گردد و می گردد و سرانجام لاشه سگی گندیده را می بیند و با خود می کشد. هنوز لختی نیامده، متوجه سپیدی دندان سگ می شود که از دندان های خودش بهتر بودند. لاشه را رها می کند و دست خالی برمی گردد. وحی می رسد که :" اگر آن لاشه را دو قدم بیش تر آورده بودی،تو را از پیامبری خلع می کردم!" مباد که انسانی، کس دیگری را کم ارزش تر از خود بداند و به جای خدا، او را راهی جهنم و بهشت کند. خواستم ماجرای شب آخر عمر آن دو همسایه را هم برایش بگویم که یکی فاحشه ای پیر بود و دیگری شهره به عزلت نشینی و....که به قاب فروشی رسیدیم. گفت دوشنبه عصر آماده می شود. نگاه محترمی به نقاشی داشتم و حسابی سفارش کردم. نقاشی حاصل دست و نگاه و آفرینش است. هنرمند خالق است و خالق سزاوار ستایش....و کمی بعد، دختر چکمه پوش چنان زیر گوش پسر مزاحم زد که کیف کردم. پسرک روانی، ته سیگارش را انداخته بود روی یقه همین دختر که با دوستش مشغول بستنی خوردن بودند. مطمئن بودم که اگر این پسر نفهم، واکنش تهاجمی بروز دهد، همه مردم اطراف، له و لورده اش می کردند. و برای همین سرش را انداخت و رفت. ما تازه به آجیل فروشی رسیده بودیم. پر از مشتریانی که در هم وول می خوردند. و یک حاجی فیروز کم سن و سال و دوست داشتنی که ما را به بهار دعوت می کرد .
سمنوی عمه لیلا را می شناسید؟ که البته ترشی خانگی هم درست می کنند. مرکزش در تجریش است اما اخیرا شعبه هایی هم در شهر زده اند به همین اسم. ترشی چیز خوبی نیست و گفته شده که نیترات هایش سرطان زاست و برای زخم گوارشی هم که حکم زهر هلاهل دارد. اما بخش ناخلف ناخودآگاه آدم کوتاه بیا نیست و گاهی شیطنت می کنم و می روم سراغ عمه خانم لیلا. خدا بیامرزد تک عمه خودم را که سرطان گوارشی گرفت و عمرش را هم به کسی نداد و مرد. امروز رفتم تا دو سه جور ترشی بخرم اما دو سه جور لباس عید خریدم. این جور سر به هوایی بوی علف و کوهستان می دهد. گاهی به اندازه سر به سر گذاشتن بخش جدی زندگی، سرخوشانه می شود. همین جوری در ویترین دیدمش و خوشم آمد و رفتم ببینم دنیا دست کیست. که دیدم در تصاحب فروشنده های چرب زبانی ست که ول کن معامله نیستند. شوخی شوخی یک شلوار کتان و یک پیراهن راه راه و یک کاپشن بهاره درست و حسابی گرفتم. از انتخاب هایم راضی بودم و برای لحظاتی تصمیم گرفتم این تواضع مزمن افراطی را کنار بگذارم و کمی احساس خوش تیپی کنم!.... هم زمان یک مرد و زن جوان هم در مغازه بودند. یک آقای نجیب و بی سر زبون و ( دلم نمی آد بگم) پپه؛ با یک خانم کاملا اغراق شده (در همه شئو نات !) که یک ریز با هیجان تمام حرف می زد. و در باره همه چیز اظهار نظر می کرد؛ از جمله در باره لباس های من ، وقتی در اتاق پرو را باز کردم تا فروشنده هم چنان گولم بزند!...." وای! چقدر بهتون میاد. فقط بزارید یقه تون رو درست کنم..." که من یاد آن روز دوران انترنی افتادم و کمی عقب رفتم. یاد آن بعد از ظهر زمستانی که یک زن دیوانه ( شما بخوانید اسکیزوفرن! ) وسط حیات بیمارستان روزبه، یهو من را بغل کرد!..( خب چیه مگه؟!..هر کسی تو دنیا یه سهمی داره! ). فکر کنید این خانم برای شوهر خودش، لباسی انتخاب کرد که معمولا چوپان ها تن شان می کنند. گل من گلی و برق برقی و پولک دوزی شده ( نمی دانید چه فاجعه ای بود) و بدون این که حرفی از این مجسمه / شوهر شنیده شود، خودش به هیجان آمد که " وای که چقدر دلم می خواد بوست کنم!!!". فروشنده ها هم دو جوان مد روز ( بخوانید مو سیخ سیخی درهم بر هم!) که مواد خام هیجان خانم را تامین می کردند و تند تند به من می گفتند حاج آقا و دو سه باری هم اظهار لطف فرمودند که شما جای پدر ما محسوب می شوید!...آن جا یک بار دیگر یادم افتاد که مدت هاست دلم می خواهد در وبلاگم جیغ بزنم. از این مدل موهای زشت و بعضا مشمئز کننده که به مرز اپیدمی رسیده اند. و یک جور نشانه آنارشیسم بی هویت است. یک جور نشانه بحران جدی در نسل جوان انگار ....اما بخش منشوری ام سرک کشیده که دموکراسی یعنی پذیرش سلیقه دیگران، به شرطی که مانع حقوق جامعه و افراد نشود. حتما خودشان دوست دارند. شاید نسل ما هم با قبلی ها همین مشکل ها را داشت و یادمان نیست....تا این که رسیدیم به ماشین حساب و جمع زدن ریال های اتیکت های اجناس. و در این لحظه ی ناچار بود که فهمیدم پای کنجکاوی ام در چه دامی گرفتار شده. از شانس خودم، رو فرم چونه زدن بودم و چون نتیجه برایم اهمیتی چندانی نداشت، انهدام معامله هم برایم مهم نبود. ار من اصرار و از آن ها التماس و ما فقط پنج درصد سود می کشیم و به جون مامانم فقط هزار تومان سود داره و.... تا بلاخره در آستانه خروجم از در، به پنجاه درصد تخفیف درخواستی من رضایت دادند. قدم بعدی نبود موجودی کافی در کیف نازنین بود. که البته آن ها ژرف اندیش بودند و شش جور دستگاه کارت خوان جلوی رویم گذاشتند. گمانم یکی شان کارت بنزین هم می خواند و می شد به جای تومان، لیتر داد- این را همان جوانی گفت که موهایش برق گرفته تر بود.....در راه بازگشت، حس خوب تازگی داشتم و از وسوسه ترشی عمه لیلا هم خلاص. در عوض مغازه بزرگی کشف کردم که فقط عسل می فروخت. هزار جور عسل و گرده گیاه. از عسل سیب گرفته تا عسل یونجه!...
کجاست سهراب که ببیند زنبورها هم (مثل گاوها) یونجه را می فهمند!
بکمان سر شام وارد میشود
زن: این مرد جوان با تو کار داره.
بکمان: نوش جان جناب سرهنگ!
سرهنگ (در حال جویدن): چی گفتی؟
بکمان: گفتم نوش جان قربان!
سرهنگ: ما داریم شام میخوریم. چه کار مهمی داری که این موقع شب مزاحم شدی؟
بکمان: هیچی، فقط خواستم بدونم امشب برم خودمو غرق کنم، یا باید زنده بمونم و اگر قراره زنده بمونم، آمدم از شما بپرسم: چه جوری؟ آخر میدونید که، روزها باید یک چیزی بخورم، شب ها هم باید یک کمی بخوابم. برای همین آمدم.
زن: ازش بپرس از ما چی می خواد؟ این همهش داره به بشقاب من نگاه میکنه.
سرهنگ: خوب، شما حالا چی می خوایید؟
بکمان: جناب سرهنگ!
سرهنگ: بفرمایید، گوشم با شماست!
بکمان: من خیلی خسته هستم قربان، شب ها اصلا نمیتونم بخوابم، اومدم پیش شما چون می دونم میتونین به من کمک کنید تا دوباره بتونم بخوابم. چیز دیگه ای نمی خوام. فقط خواب، دلم لک زده برای یک خواب عمیق! میدونید قربان، من هر شب تا چشم روی هم می ذارم، خواب بدی میبینم و زود بیدار می شم. چون تو خوابم یک نفر به طور وحشتناکی فریاد می زنه، و میدونین اونی که فریاد می زنه، کیه؟ خود من. خودم هستم قربان! هر شب مردهها سر می رسن. یک عالمه مرده با نوارهای پوسیده روی زخم ها و اونیفورمهای خونیشون از گورهای دسته جمعی میان بیرون. از ته دریاها، از دشت ها و جادهها، از خرابهها و باتلاق ها، سیاه شده از سرما، کپکزده، پوسیده. جوان های یه چشمی، بدون دندون، با بدنهای سوراخ سوراخ و بوگندو. مثل سیل وحشتناکی به همه طرف سرازیر میشن. سیلاب وحشتناک اجساد مرده دنیا رو فرا میگیره. ژنرالی که نواری خونین روی شلوارشه به من می گه: گروهبان بکمان، شما مسئولیت به عهده بگیرین. زود دستور شمارش افراد رو بدین. و من با تمام مسئولیتم به سراغ اجساد می رم... بعد من فریاد می زنم، نصف شب شروع میکنم به فریاد زدن، فریادهای وحشتناک. به خاطر همینه که من همیشه بیدارم، هر شب بیدار می شم با فریادهای وحشتناک، و بعد دیگه نمیتونم بخوابم، قربان! برای این که مسئولیت داشتم. و به همین خاطر حالا آمدم پیش شما جناب سرهنگ! برای این که میخوام دوباره بخوابم. برای همین آمدم این جا.
زن: این حرفها چیه می زنه این مرد؟
سرهنگ: حالا از من چی می خواین؟
بکمان: براتون پسش آوردم.
سرهنگ: چی رو؟
بکمان: مسئولیترو قربان! من امشب مسئولیتو براتون پس آوردم. یادتون رفته جناب سرهنگ؟ هوا ۴۲ درجه زیر صفر بود. ما داشتیم توی سوز سرما یخ میزدیم. شما به سنگر ما آمدین جناب سرهنگ، و گفتید: گروهبان بکمان! من مسئولیت ۲۰ سرباز رو به شما واگذار میکنم. و دستور دادید: می رید جنگل را شناسایی میکنید و اسیر میگیرین. روشن شد؟ و من جواب دادمٰ : بله، قربان! بعد ما حرکت کردیم و شناسایی کردیم و در تمام مدت، مسئولیت با من بود. بعد تیراندازی راه افتاد، و وقتی ما به سنگر خودمان برگشتیم، یازده نفر کم داشتیم. و مسئولیت با من بود، قربان! موضوع همینه جناب سرهنگ! اما حالا جنگ تموم شده و من می خوام دوباره بخوابم، به همین