

دعوت حاتمیکیا میکوشد تا با چند قصه و چند آدم، یکی از جدیترین و دشوارترین جدلهای اخلاقی انسان را روایت کند: سقط جنین. شروع کاملا ناامیدکنندهای دارد (قصه شیدا) که یک بازیگر (مهناز افشار) به دلیل حفظ موقعیت کاری، تصمیم به سقط میگیرد و البته همسرش موافق نیست و ماجرا تا آخر در هوا میماند (چون شیدای مجروح را سوار بالگرد امداد کردهاند!) برایم عجیب است که به رغم بازیهای خوب بقیه بازیگران و موفقیت حاتمیکیا، مهناز افشار ناموفق عمل کرده است. عجیبتر این که او در فیلم چه کسی امیر را کشت؟، توانمندی خود را نشان داده است. ضمن این که این قصه و دو قصه بعدی، در وجوه تماتیک فاقد چالش انسانی یا موقعیت نمایشی جدل برانگیزیست. دو قصه آخر، روایتهای درگیرکنندهتری دارند و بازیهای زارعی و ریاحی هم با تجربهی درک چنین موقعیتی همطراز میشوند. سقط جنین همچنان دشوارترین مواجههی انسان با مثلث اخلاق و دین و روان است و تا آخر خلقت هم چالشبرانگیز باقی خواهد ماند. دعوت جوری هست که بتوان طرح دو داستانش را دوست داشت و البته جوری نیست که بتوانید کل فیلم را دوست داشته باشید یا حاتمی کیای روبان قرمز را به جا آورید. این یادداشت، بیشتر یک دعوت است برای تماشای این اثر اندیشهگرا و تجربی!...دعوت دوم و مهمتر این است که تا عید فطر (اکران اصلی) صبوری کنید و عطای دیدن فیلم در سینما آفریقا را به شنیدن صدای اعصابخردکن آن ببخشید!...دعوت سوم هم این است که این فیلم را دوبار نبینید که ممکن است به مخالف جدی فیلم تبدیل شوید!

روز ملی سینما و جشن سینما و خانه سینما و....البته سینمای نحیفی که انگار بیش تر به درد همین جور کارها می خورد؛ به قصد خود فریبی و پرده پوشی. حکایت هفت دست قاشق چنگال برای سفره خالی هنر هفتم و بیش تر برای خبر سازی و اعلام وجود و این که در سال گذشته چه کردیم. خانه ای که از پای بست ویران است (خانه سینما را عرض می کنم) در پی بند و نقش ایوانی ست که با دیوار کاذب درست شده است. اصناف ناکارامدی که گاه نمی توانند قواعد پدرخواندگی را برای خودشان هم رعایت کنند و به جان هم می افتند. کسانی که با حداکثر تلاش در پی حفظ حصارهای سودجویانه و خودخواهانه اند و هرازگاهی جشنی هم راه می اندازند که کسی هوس پرده برداری نکند. از چه؟ از پشت پرده های هزاردستانی. اگر روی شان می شد، جشن های فصلی نیز به راه می انداختند و هر صنف و دسته ای جشنی به پا می کرد و همایشی و سمیناری و کنگره ای و... دم دست ترین راه برای شلوغ کاری و رسانه ای شدن و بودجه گرفتن و خرج کردن (و البته خرج کردن!) همین کارهاست. بیش تر برای دور هم جمع شدن و چاق سلامتی و عکس و کف و قربان صدقه هم رفتن و عکس و خبر و مصاحبه و جمله پراکنی و ژست های اعتراضی و تقویت باندها و کنار زدن ضعیف تر ها و....البته کسی دلش برای "سینما" نمی سوزد. هم چنان عده ای خاص جولان دار سینمای زیر متوسط دست به عصای ما هستند که گاهی می فروشد و سود می کنند و گاهی هم نمی فروشد و سود می کنند (همچنان). خانه سینما در برابر این پرسش که چه کردید، واقعا چه پاسخی دارد؟ آیا می تواند از سطح کیفی کارهایش و اعضایش دفاع کند؟ آیا در برابر انبوهی آدم مستعد پشت سد آن ها مانده، نمایشی جز همین جشن ها و بزرگداشت ها و عکس های یادگاری دارد؟ آیا در برابر انبوهی فیلم ساخته و نساخته که زیر پای مافیای "زیر متوسط" آن ها مجال نفس کشیدن ندارند، کاری جز جشن سالانه به قصد اختفا کرده اند؟ مراقب باشید که این نمایش ها حکم تریاکی نشود که فقط نئشگی می اورد و روز به روز کم توان تر و وابسته ترتان کند. سینمای ایران به یک جراحی دردناک نیاز دارد و خانه سینما به تخریب و بازسازی.

نمی دانم چرا. ولی مدت هاست که خبر مرگ آدم ها شوکه ام نمی کند. شاید چون همه روز به مرگ و آخرت فکر می کنم و مرگ را آغاز ابدیت دلپذیر پرواز می پندارم. حتی خبر مرگ دائی 64 ساله ام هم شوکه ام نکرد. هر چند که او از همه سالم تر بود و ناگهان سکته کرد و رفت که رفت. اما امروز شنیدن مرگ شکیبایی 64 ساله، توی دلم را خالی کرد. غصه دار شدم و انگار بخش مهمی از هنر ایران مفقود شد. شبیه این که یک دریاچه زیبا، ناگهان بخار شود و به جایش زمینی ترک خورده باقی بماند. اصلا احساساتی نشدم و گریه ام هم نگرفت، اما دچار یک جور حس فقدان غریب شدم. به قول دوستی، خسرو شکیبایی محبوبیتی خاص و غیر شبیه داشت. خیلی بازیگرها و هنرمندها عزیزند، اما جای خالی شکیبایی غمگین تر است. یک جور حرمت دوست داشتنی داشت و نوعی بازی را در ایران ثبت کرد که پس و پیش نداشت. حمید هامون به یک تجسم بی نابودی رسیده، اما اتوبوس شب هم بی او، خیلی زیادتر از یک نقش کم داشت... و اصلا چه بسا به موقع مرد. در اوج محبوبیت و قبل از این که زمانه، ارج و فرب اش را کم کند.
بیش از یک دهه قبل بود که با او هم صحبت شدم. وسط حرف هایش بود که با همان ناشکیبایی هامون، سراغ یک خانه اجاره ای با یک صاحب خانه خوب گرفت. از او پرسیدم که چرا به من می گوید.
- به همه میگم. من واسه حفظ کردن دیالوگ ها و پیدا کردن حس هام باید با صدای بلند تمرین کنم. این صاحبخانه ی ما هم که هنر سرش نمی شه، مدام گیر می ده. یک جایی می خوام که این چیزها رو بفهمه. بفهمه!
گمانم به بهترین و بزرگ ترین و بی مزاحم ترین خانه دست یافت. نمی دانم الان برای چه نقشی تمرین می کند. نگویید بازی تمام شد که تازه آغاز شده است. هنرمند می تواند ابدیت را هم به بازی بگیرد.
عکس: مجید صباغ بهروز
دیروز حس پنهان را دیدم. طبق معمول این چند سال، مردی به صورت پنهانی معشوقه ای بر می گزیند. همسرش روان پزشک است و سر از کار مرد نابکار در می آورد. دست آخر هم با پایان باز عجیب و غریبی روبرو هستیم که همه چیز در آن جا می گیرد. حرف های جدی تر سینمایی اش بماند برای فرصتی دیگر....اما در نوع چیدمان این روابط آسیب پذیر، هم به زن توهین شده و هم به مرد. چگونه؟ خانم روان پزشک (سیمین) قصد نجات زندگی خود را دارد و البته تنها راه این کار را هم حفظ شوهر می داند. چطور؟ ایشان که معمولا برای آقا غذای خوشمزه پختنی فراهم نمی کردند، متحول می شوند و در سالگرد ازدواج، سفره ای خیره کننده برای همسر پنهان کار می چینند:" خورشت بادمجون با ترشی انبه.همونی که تو همیشه دوست داشتی!" من مانده ام که اگر ایشان روان پزشک نبود، چه راه مبتکرانه و محترمانه ای به ذهن شان می رسید؟ و این که چرا فیلمساز به هیچ کدام از زن های فیلم اش احترام نمی گذارد؟... حتی به ندا که معشوق است و مورد عشق و احترام مرد.
البته مرد گناهکار را هم خنگ تمام نشان می دهد!... واقعا اگر مردی در کله اش کاهو جاسازی نشده باشد، همسرش را به عنوان روان پزشک حاذق به معشوقه اش معرفی می کند؟ و احیانا تلفن های او را در هر موقعیتی جواب می دهد؟ جلوی مهمان ها و کنار گوش سیمین؟...امیدوارم فیلمساز توجیه نکند که تعمدی بوده و قصد آزار و تقاضای طلاق توسط همسر را داشته که به هیچ کجای حس پنهان نمی خورد. از جمله به آن جایی که امیر وحشت زده به ندا زنگ می زند که : سیمین فهمید!"

کاری از: بزرگمهر حسین پور
سیروس الوند ادعا کرده که بسیاری منتقدان به این علت نقد منفی در باره ی فیلم هایش می نویسند که تقاضای دستیاری یا بازیگری از او داشته اند و جواب رد شنیده اند. این اولین بار نیست که او این گونه توهین آمیز حرف می زند و شنیده ام که ده پانزده سال است که در نخستین واکنش نسبت به نقد فیلم هایش، همین اتهام را با قصه پردازی های یکسان به دیگران می گوید. عده ای قضیه را حمل بر توهم و سرخوردگی الوند می گذارند و واکنش نسبت به این جور رفتار هیستریک را ضروری نمی دانند. اما به نظرم روان نژندی دلیل نادیده انگاری چنین برخوردهایی با جامعه منتقدین نیست. چیزی شبیه واکنش لمپن ها در برابر منطق و استدلال است؛ با همان لحن خاص و همیشگی: " ببین داداش! من قاطی ام ها!... بی خیال ما شو ". کسانی شبیه الوند می کوشند تا با فحاشی و تهمت و تحقیر و چه بسا تهدید، منتقد را از نقد آثار خود دور بدارند. سکوت در برابر چنین رویکردی ممکن است باعث اشاعه ی این ضد فرهنگ غلط و یاوه در بقیه فیلم سازها شود – که متاسفانه در برخی و با اشکال دیگر شده است. بسیاری فیلم سازهای درجه دو و سه که به سرهم بندی کردن عادت کرده اند، در برابر موج جوان و خلاق فیلمسازی دچار رعب و وحشت شده اند. "نقد فیلم" برای شان حکم کابوس را دارد و البته از "نقد سازنده" استقبال می کنند!...منتها نمی دانند که این سازندگی با آن جمله معروف فرق دارد که " ما رو بساز رفیق!"
قرار بود در شماره تیرماه ماهنامه فیلم ، منشور من که در همین باره است چاپ شود. کوشیده بودم تا برخی زاویای دیگر چنین واکنشی را ببینم. اما متاسفانه در آخرین چیدمان صفحات و به دلیل کمبود جا برای مطالب زمان دار، قرار شد این مطلب در شماره مرداد کار شود. جالب این جاست که آخرین نقد مستدل در باره او، توسط هوشنگ گلمکانی و در باره ی زن دوم نوشته شده است. برخی دوستان از گلمکانی می پرسند که " می خواستی دستیارش بشی یا بازیگرش؟!..." قرار بود در بخشی از این منشور چاپ نشده بخوانیم:".... سهميه منشوري نظر آن روان شناس تمام شده بود كه همكار روان پزشك/ منتقد مان ظاهر شد. چاره اي جز تن دادن به افزايش بار رواني نوشته نبود. به ويژه در برابر يك يار دبيرستاني که گفت : بسياري از اين فيلم سازان، سن و سالي ازشان گذشته و عمري فيلم ساخته اند. حتما توقع شان از خودشان خيلي بيش تر از آني بوده كه الان هستند و مي سازند. روان شناسي طب سالمندان، مكررا بر حمايت هاي اجتماعي از اين گروه سني تاكيد دارد. يادمان باشد ما در شرق زندگي مي كنيم و صرف عمر و زمان، پيشكسوت ساز است و احترام طلب. منتقدين بهتر است كه با اغماض بيش تري با اين فيلم ها برخورد كنند. اين جوري احترام متقابل هم حفظ مي شود و مورد اتهام هاي خشمگينانه هم واقع نمي شوند."
عکس: احمدرضا احمدی
زن ها فرشته اند. اسم جالب توجه و کنجکاوی برانگیزی ست. صف های طویل هم دارد و دو مرد "پویا فیلم"، رگ خواب تماشاگر ایران را خوب می شناسند. سیستم هالیوودی ست و تهیه کننده نفر اول است. اصول و مبانی خود را دارند و فیلم های تمیز و پرمخاطب می سازند. تکلیف شان با خودشان و همه روشن است و کسی هم انتظار فیلم هنری ندارد. نهایتا می توان بحث کرد که فیلمفارسی هست یا نیست. مثل همین فیلم اخیر. یک فیلم " نسبتا خوش ساخت" ستاره سالار که قصه کشش دار – و نه کش داری را روایت می کند. در برخی جاها به جزئیات هم اهمیت می دهد و می خنداند و دل خانم ها را خنک می کند. اگر اجازه دهند، بعید نیست "یک میلیاردی" دیگری به فروش سینمای ایران اضافه شود. یک امین حیایی و مهتاب کرامتی بالای متوسط دارد که بیش ترین بار بازی کار را بر دوش دارند و نیکی کریمی و شریفی نیا هم مثل همیشه. نقش و خودشان را می شناسند و اغراق نمی کنند. کارگردان جوان هم در دومین کارش پس از کلاغ پر، حواسش به ضرباهنگ روایت و بازی و مونتاژ هست. فیلم اش نه لق می زند و نه تند می رود و سطح متوسط و گیشه پسند خود را تا آخر حفظ می کند. مثل کما که آن هم تولید پویا فیلم بود. آن ها می دانند که جوان ها شیک پسندند و طبیعی ست که تا می توانند، همه چیز را شیک جور می کنند. از خانه و رستوران و ماشین ها و لباس ها گرفته تا وسایل خانه و سبد میوه و استخر و گوشی موبایل و ساعت مچی 5/3 میلیون تومانی. هم فکری و هم دستی خانم های فرشته گون برای رودست خوردن (یا در واقع خوراندن) مرد هوس باز، برای هر دو جنس با مزه است. تماشاگران برای پلان آخر دست زدند و البته بیش تر دست ها، زنانه به نظر می رسید. آقایان هم احتمالا در این اندیشه که باید حواس شان را بیش تر جمع کنند!.... بوئینگ بوئینگ جری لوئیس را که دیده اید!
1.
مرد هزار چهره: بهترین مدیری این سال ها و بهترین پیمان قاسم خانی. یادم نمی آید که مدیری تا این حد ماهرانه از میمیک صورت و حرکات دست هایش بهره برده باشد. شوخی های فاخر و ضرباهنگ سنجیده. تا آخر جذاب ماندن و در اوج تمام شدن. هنوز جا برای ادامه داشت و گمانم جذبه نمایشی اش هم حفظ می شد. زنده کردن دوباره خمسه. رشد بهاره رهنما در قالب های نمایشی سال های اخیر. و تلنگر جامعه شناسانه آخر: من اشتباهی هستم!
2.
دایره زنگی: فیلمی که به یک بار دیدنش می ارزد. گاهی خنده دار است. اگر دو بار ببینید ممکن است نظرتان عوض شود و رضایت نسبی تان کم شود. حفظ دشوار ضرباهنگ در یک فیلمنامه شلوغ متوسط. در حد جار و جنجال جشنواره و لیست پر و پیمان بازیگرهایش نیست. بهترین هایش بهاره رهنما و امید روحانی هستند. بعضی شوخی هایش پیش پا افتاده و سطحی تر از حد فعلی سینمای ایران اند. بی جهت بهترین آدم نمایشی و قابل پرداخت خود را ( شیرین/باران کوثری) در حاشیه نگاه می دارد تا غافلگیرمان کند. یک فیلم ضد زن که توسط یک زن کارگردانی شده. گاهی به شدت تلویزیونی ست. ظاهرا اصلاحیه ها اثر کرده. و لو رفتن اصغر فرهادی. فیلمنامه های خوبش را خودش می سازد و بقیه را به بقیه می دهد تا بسازند. پشت کنکوری های پریسا بخت آور جذاب تر بود به گمانم.
3.
پیامکی از دیار باقی: سیروس مقدم حرفه ای تلویزیون است. کارش را بلد است و خوش ساخت و جذاب می سازد- و البته متوسط و قابل فراموش شدن. شریفی نیا، هم چنان ماهر در نقش مردهای دو زنه و شالاتان که البته متنبه می شود. ورسیون طنز و امروزی توبه نصوح مخملباف. شیلا خداد توجیه کافی برای دلبری های مرد را ایجاد می کند. افسانه بایگان هم به سطح مستمر و قابل قبولی در بازی رسیده (پس از سال ها). هم چنان مثلث عشقی جذاب ترین درام است. وقتی دو هوو متحد شدند و مرد مشترک خود را راه ندادند، شعاری تر از آن بود که بتواند به کار بامزگی بیاید. یاد بوئینگ بوئینگ جری لوئیس افتادم و البته محال بود که کار سریال به آن جا ها کشیده شود. پیام سریال: فقط کمی به قبر و مرگ فکر کنید و عاشق شدن بهانه قشنگ تری برای تعدد زوجات است تا دختر دار شدن، ای مردهای دروغگو!
4.
مجنون لیلی: یک فیلم شریف که داستان مجنون و لیلی را به گند و ابتذال نمی کشد.هر چند که گاهی بی جهت مدعی گنده حرف زدن می شود. داستان های متعدد و کنار هم چیده شده اش را درست جمع و جور می کند. بر خلاف سازنده اش، سینمایی ست. بیش تر مردم راضی بوده اند و البته من چندان خوشم نیامد. هر چند ساختارش را قابل تامل و تحلیل می دانم. اول داستان که دختر عاشق را با یک برگه آزمایش در دست، غمگین نشان می دهد، فریبکاری بی جهتی ست. گفته می شود که گلزار برای این فیلم شصت تا میلیون تومان دستمزد گرفته. ریسک بزرگی کرده اند و ظاهرا جواب داده. صندوقچه کارکرد درستی می یابد و بر حلاف انتظار، به تکرار بی جهت نمی رسد. اصلا فیلم در این حد وسوسه کننده نیست که دوباره ببینید.
5.
زن دوم: ظاهرا سیروس الوند دیگر نتوانست سطح یک بار برای همیشه را تکرار کند و نام آن فیلم بر بخت هنری اش سایه افکند. البته او همیشه گمان کرده که فیلم هایش فوق العاده اند و منتقدین در اقدامی هماهنگ با او دشمن خونی هستند. یک داستان طولانی را به زور در یک فیلم سینمانیی جا داده اند. شنیده ام که به اندازه یک فیلم 4 ساعته تصویر گرفته اند و بعد خلاصه اش کرده اند. فیم بیش تر فتورمان است و تصویر سازی قصه کتاب است تا یک فیلم. نه فرصت کافی برای شناخت درونه آدم هایش دارد و نه اصلا قصه جذابی تعریف می کند. فیلمی که کسالت بار می دود و بیش تر به کار یک مجموعه تلویزیونی دوازده قسمتی می آید.بازی های ناهم جنس و بازیگرهایی که به حال خود رها شده اند. نیکی کریمی و امیر آقایی گلیم خود را از آب بیرون می کشند و در عوض بدترین و اغراق آمیز ترین محمدرضا فروتن این سال ها را می بینیم (گاهی فراتر از تحمل). هیچ دلیلی ندارد که بخواهید بعد از تماشا، پول بلیت تان را از فروشنده گیشه پس بگیرید؛ چون گناهی بر عهده ی او نیست.
پ.ن: سيروس الوند در گفت و گويي گفته است كه نيكي كريمي در زن دوم بازي ماندگاري در حد سارا ارائه داده و فروتن هم بسيار خوب بازي كرده است!

محمدرضا شریفی نیا....یک آدم حذف ناشدنی از سینمای ایران و دچار نبوغ "اشراف". خیلی کارها می کند و از عهده اش برمی آید. تنها عنوانی که هنوز در عنوان بندی فیلمی به دست نیاورده، کارگردانی ست. که خودش می گوید دوست ندارد و البته می گویند که دست پنهان کارگردانی برخی فیلم ها هم هست. عجیب به کار سینمای ایران می آید و آدم با نفوذی ست. بهترین آدم برای چیدن بازیگرهاست و در کم ترین زمان ممکن، قادر به جور کردن کسری های انسانی ست. نفوذ کلام فوق العاده ای دارد و می تواند در بحرانی ترین شرایط، آدم ها را قانع کند. محض نمونه در همین دعوت حاتمی کیا. قرار بوده که کسی نقش کارگردان یک گروه فیلم سازی را بازی کند. آن کس تلاش می کند و حاتمی کیا راضی نمی شود. کس دیگری باید جایگزین شود. شریفی نیا در عرض چند دقیقه چند آدم را حاضر به یراق می کند؛ از جمله محمد علی نجفی را....اما تیزبینی اش کس دیگری را برای این نقش در سر داشت. خود ابراهیم حاتمی کیا. جواب اول ابراهیم این است: "هرگز!...هرگز!"....اما شریفی نیا نظر دیگری دارد و کمتر از 45 دقیقه بعد، حاتمی کیا جلیقه می پوشد و بازیگر می شود.
شریفی نیا استاد نقش آفرینی مردهای هوس باز و چشم چران و دو زنه است. که از سریال امام علی(ع) تا کنون رهایش نکرده است. و شاید همین نقش ها و جدایی از همسرش آزیتا حاجیان،باعث شیوع شایعاتی شبیه همان آدم ها شده است. اما آن چه در باره اش هنگام کار شنیده ام، گواه رفتار سالم و حرفه ای و کار راه انداز اوست.خیلی فیلم ها بدون شریفی نیا زمین می ماندند و به قول بعضی ها، جکم سینما آزادی را دارد برای سینمای ایران.به شدت مورد حسادت هم هست و خصوصا وقتی در حیطه های دیگری جز بازیگری کاری عرضه می کند. پوسترهای سنتوری را که یادتان هست. در عین حال که هنرمند قابلی ست، مجری طرح و مدیر تولید موفقی نیز هست.مجموعه بازیگران سینمای ایران را از ریز و درشت به خوبی می شناسد و حافظه غریبی در این زمینه دارد. به شدت در این گروه هنرمندان نفوذ دارد و مورد اعتماد آن هاست. تا جایی که گاه مسائل مربوط به دستمزدهای خود را نیز به او می سپارند. مثلا در فیلمی که کلی ستاره هم داشت، شریفی نیا به نمایندگی از آن ها در بخشی از فیلم شریک می شود. حاکمیت دولتی سینمای ایران هم به نقش موثر او در صنعت سینمای ایران واقف است. و به همین دلیل است که به رغم تمایل برخی گروه ها به حذف او، هنوز تسلیم نشده است. شریفی نیا خودش هم به درست کار کردن فکر می کند تا موضع گیری و پاسخ به شایعات و کنج نشینی. هم چنان پرکارترین است و در سینما و تلویزیون موفق.و به شدت زیرک و با هوش و البته شوخ طبع.
1.
تازه چند ساعتی ست که به خانه آمده ام. کوفتگی دلچسب سرماخوردگی و خستگی یک کار متراکم دوازده ساعته. چهارشنبه صبح هم که باید به اهواز پرواز کنم (من چرا قبل از هر سفر هوایی از دوستان حلالیت می طلبم؟! ) و چند روزی آن جا هستم و بازگشت و بلافاصله پرواز بعدی به یزد. هر دو سفر کاری ست و با این برنامه فشرده، گمانم نمی کنم بخش تفریحی/سیاحتی در انتظارم باشد. احتمالا چند روز پس از بازگشت از یزد، عازم تبریز هم خواهم شد، باز هم پریدنی و کاری و....فردا هم روز پر کاری خواهد بود.با همین کوفتگی دلچسب. من کم سرما می خورم اما وقتی می خورم، انگار از عالم جسمانی جدا می شوم. گاهی به حد خلسه هم می رسد. یک بار سه روز و شب تب و لرز و تعریق و خواب و بیدار و کمی ناهوشیاری و.....البته لذت بخش. خوب شدنم هم در عالم خواب رخ می دهد و صبح که بلند می شوم، احساس بهبودی دارم...." گندش بزنند! من که خوب شدم!!"
2.
ماجرای لو رفتن فیلم توقیف شده سنتوری، داغ ترین بحث هنری روز است. طبعا زوایای مختلف بحث را شنیده اید. طبعا افکار عمومی با کارگردان و تهیه کنندگان فیلم همراه است و ضرر پنج میلیاردی اعلام شده، رقم کمی نیست؛ حتی اگر نصف آن هم صحت داشته باشد (آخر بر سر این رقم هم دعواست فعلا!). در فرایندی قابل پیش بینی، این جو همدلانه به حیطه نقد فیلم هم کشانده شده و انگار برخی بی وجدانی می دانند که فیلم را ستایش نکنند. وبلاگ ها را که می خواندم، نزدیک به همه شان، طوری در باره فیلم سخن گفته اند که انگار ناگهان یاقوتی پیدا کرده اند. واقعا چرا نمی توان تفکیکی نگاه کرد؟ می توان مهرجویی را دوست داشت. می توان دزدی سنتوری را دوست نداشت. اما این دلیل نمی شود که الزاما موظف به دوست داشتن اثر باشیم. سنتوری به نظرم فیلم ریاکارانه ای ست و البته مهرجویی یک کارگردان فوق العاده. در واقع او فیلم بدی را خوب ساخته است. همه چیزش به صورت منفرد خوب و بعضا عالی درآمده (از جمله بازی ماندگار رادان ) اما ترکیبش رفتار محترمانه و اندیشگونی با تماشاگر ندارد و انگار هیچ است. بی آن که حتی در باره هیچی باشد. اگر لیلا نمایش زندگی ست، پس زندگی سنتوری چیست؟! و اصلا تماشای زندگی این آدم به چه درد می خورد؟ با این همه شعار و کلیشه و ادا و معتاد خرابی که می رود ترک می کند و به بقیه معتادها سنتور یاد می دهد و خوب می شود...." گندش بزنند! من که خوب شدم!!"

فرزند خاک ( عکس از آرش صادقی)
1.
شماره اسفند ماهنامه فیلم هم در آمد. که بیش از نیمی از آن در باره جشنواره 26 فجر است؛ با 108 یادداشت در باره 23 فیلم. چند مطلب هم در باره حواشی دارد و در مجموع شماره خواندنی و جالبی شده. من هم در باره 15 فیلم نوشته ام و یک نوشته مستقل هم در باره حواشی. فیلم های انتخابی ام به ترتیب فرزند خاک ، تنها دو بار زندگی می کنیم و به همین سادگی بودند. در بخشی از یادداشتی که در باره فیلم اولم نوشته ام، این آمده که:" فرزند خاک یک اتفاق بود در جشنواره امسال. و بی هیچ اغماضی ، می توانستی همه اجزای فیلم را تحسین کنی. جزء معدود موارد سال های اخیر است که شاهد یک فیلمنامه متوازن ، فاخر و در عین حال درگیرکننده هستیم. در باره بخش کم تر دیده شده دفاع چند ساله است ( تفحص و یافتن اجساد شهدای جنگ) ، اما شعاری و اغراق آمیز نمی شود. و حتی حاج مرتضایش را هم در همان تک فصل کوتاه ، چنان می باوراند که بوسه اش را بر جمجمه شهید هموطنش حس می کنی. و عشق زن را به شوهری که سال ها پیش در جنگ از دست داده. عشقی که در نگاه زن جاری ست و خوشبختانه بابتش سخنرانی نمی کند. با بازی کم نظیر و کاملا کنترل شده و مینی مالیستی شبنم مقدمی (و جدا در حیرتم که هیئت داوران چگونه توانستند که نادیده بگیرندش!) و بازی همبازی اش مهتاب نصیرپور که با جنس بازی دیگری که کاملا دو لایه بود ( از حیث درونی و برون گرایی) و در عین حال کاملا پیوسته و موثر، یکی از موفق ترین بازی های دو طرفه را شکل دادند. یک خانواده مسافر کرد که با یافتن اجساد امرار معاش می کنند. در میان سرزمین ناامن و مین گذاری شده و پر از مهمات بر جای مانده. در عین حال اهل رنگ اند و شادی و عشق. بر بستر زیبایی طبیعت.فیلم از لحاظ تماتیک هم بر همین نوع کنتراست پیش می رود. گوانا بچه ای در شکم دارد و در پی کشف اجساد است و مینا در پی بردن جسد شوهرش آمده و در پایان امانت دار یک تولد می شود و باز می گردد. اگر باران آخر را بخشندگی آسمان بدانیم ، همه چیز زیر همین باران رقم می خورد....و البته مرگ گوانا که تاوان تولد و رنج است. اساسا نگاه فرزند خاک به مرگ ، از جنس میرایی نیست. کما این که مرگ خواهر کوچک در یک لحظه و بی مقدمه یا تعلیق رخ می دهد، اما نوع خواباندن او و نمای نمایش جسد دخترک و نوری که از روزن سقف بر او تابیده ، نامیرایی آسمان است که به او بخشیده می شود ؛ چونان اجسادی که سال هاست ناپیدایند."
2.
چند شب پیش با دختری آشنا شدم که ناگهان به گونه ای ناباورانه حس کردم دوستش دارم. دیدار کوتاهی بود اما خیلی دلچسب گذشت. اسمش آرمیتا است. شب بود که داشتم به خانه برمی گشتم. چشمم افتاد به پارکی که هیچ کس در آن نبود. و تاب و سرسره و چرخونک - این اسمی ست که خودم برایش گذاشته ام، از همین ها که در آن می نشینی و با دست خودت آن را به سرعت می چرخانی. گفتم کسی نیست و می توانم نسیمی به صورت کودکی ام نثار کنم. اول کمی تاب خوردم و بعد رفتم در چرخونه نشستم.... که ناگهان آرمیتا روبرویم نشست :" بیا با هم بچرخیم " و خیلی زود با هم دوست شدیم. پدر بزرگش هم کنار ایستاده بود:" من آرمیتا هستم. سه سالمه." و حسابی شیرین زبان و مهربان و بی غل و غش. گفت که موبایل مامان تهمینه و بابا حمیدش را حفظ است. و خواست موبایل مامانش را به من بدهد. گفتم یا جده سادات. من شماره مامان تو را می خواهم چیکار؟! خلاصه با مکافات راضی شد که بیست سال بعد در چنین روز و ساعتی بیاییم همان پارک و شماره موبایل خودش را به من بدهد!....و البته پدربزرگش داشت غش غش می خندید با این نوه عجولش و گمانم همین جوری فعال عمل کند، سن بلوغ شرعی را که رد کند ، برود دنبال گل چیدن و گلاب آوردن و با اجازه بابا حمیدم بعله!
در روزنامه بانی فیلم امروز ، دوشنبه ، یادداشتی در باره جشنواره فیلم فجر نوشته ام که به نظرم وبلاگی ست و به همین دلیل بد ندیدم که کامل آن را این جا باز نویسی کنم.
خب عادت كرده ايم. همه ما عشق سينماهايي كه دلمان به اين ده روز خوش است. همه كسان همه هنرها همين جوري اند. فكر كنيد قرار باشد ده روز تمام ، همه اهالي نقاشي ، موسيقي ، يا چه مي دانم سفالگري حتي ، دور هم جمع شوند؛ كارهاي هم را ببينند و حرف بزنند و كيف كنند و غر بزنند و ببينند كه چقدر پيرتر شده اند. خب تصورش هم شورانگيز است. جشنواره فيلم هم همين طور. و چه كسي مي تواند منكر شود كه هر فيلم يك دنياست و يك زندگي و يك خيال؟ خيال هاي ما كه انگار بر پرده هاي نقره اي نقاشي شده اند و ما را به خلوت تاريك خويش فرا مي خوانند. خيلي فرق مي كند با تك تك ديدن شان در زمان نمايش عمومي. اين جا شبيه يك آيين است. مثل فرق قهوه خوردن در خانه است و در كافه. ما در اين ده روز در يك كافه بزرگ جمع مي شويم و فيلم مي بينيم. حتما حواس تان نيست كه روز جشنواره آمدن ، روز اول به خصوص ، به سر و وضع مان مي رسيم، بيش تر مي رسيم.و با آينه خانه رفيق تر مي شويم. انگار كه به يك مهماني محترم مي رويم. دور از جان ما پيرمردها ، انگار با معشوقه اي قرار داريم. از جنس نور و داستان و يك فنجان قهوه داغ....قبول كنيد كه در زمستان سرد ، حسابي گرم مان مي كند.
2.
ما به سينماي مطبوعات مي رويم. اما دل مان صف هم مي خواهد. گاهي از فيلمي جا مي مانيم و مي رويم سراغ همان برنامه ي پارانوماي سفيد. و اصلا ناراحت نمي شويم كه فلان فيلم صف داشته از كجا تا كجا؟ نه اين كه بخواهيم پز كارت هاي مطبوعاتي مان را بدهيم ( چه بسا كه بچه شويم و بخواهيم اصلا!) براي اين كه صف يعني شور. يعني شوق. يعني نفس. در آيين جشنواره ها ، ما از نفس هاي هم نيرو مي گيريم. اصلا چه بهتر كه شيشه هم شكسته شود. خود اين صف ها هم يك جور زندگي نقره اي ست. هنوز يادم هست كه آن سال پنج ساعت در صف ايستادم. زمستان 69 ، سينما آزادي. براي نوبت عاشقي مخملباف. سرما بود و پيت هاي حلبي اي كه در آن چوب و آتش به راه بود. تنها بودم و اولين سال دانشجويي. اولين سال نوشتن. آخرش هم نشد كه فيلم را ببينم؛ اما شورش به اندازه چند فيلم بود. انگار در سماعي آييني به رقص مشغوليم. براي محشور شدن با دنيا و آدم هايي ديگر. از همان سال بود كه دريافتم جشنواره فيلم فجر ، نوبت عاشقي ماست، انگار.
3.
كه چي واقعا؟!...اصلا بياييم كتاب بنويسم. حنجره مان را زخمي كنيم. آه بكشيم و هزار جور سند و مدرك رو كنيم كه چي؟ كه بخواهيم اثبات كنيم دولتي بودن جشنواره چه آفت هايي به جان مهم ترين جشن سينمايي مان مي اندازد. به اين كه تا چه حد زير بار سلايق مديران كمر خم كرده. از اين كه هرسال قانوني تازه مي آورند و همين هست كه هست. حالا كه چي؟ برويم كتاب تاريخ ورق بزنيم و مثال بياوريم كه يادتان هست آن دوره را؟ كدام دوره را؟ هماني كه براي اولين و آخرين بار، اصلا به بخش هاي فني فيلم ها جايزه نداند. مثل فيلمبرداري، تدوين ، موسيقي، صدا برداري و... گيرم كه باورتان نشود و قيافه تان شبيه آيكون تعجب ياهو شده بود.خب مدير آن سال اين جوري خوشش آمده بود. نه اين كه غرض داشته باشد ، گمان مي كرد اين جوري مي شود تحول ايجاد كرد. كه نكرد . كه چي واقعا؟!...ما گاهي تماشاگريم فقط. مثل تماشاگري خود فيلم ها. حالا دنيا را چه ديدي؟ شايد همين تفكيك نمايش امسال ، آن جورها هم كه ما فكر مي كنيم بد نباشد.اصلا به ما چه؟ ما كه نبايد بابت تزريق نابجاي سياست هاي خرد و كلان گروه ها و دولت هاي سياسي به يك جشنواره نحيف 25 ساله ، زانوي چه كنم چه كنم بغل بگيريم. ما آمده ايم كافه ، دور هم فيلمي ببينيم و قهوه اي بنوشيم.
4.
خوبي اش اين است كه مثلا براي انتخاب سينماي مطبوعات ، براي يك بار هم كه شده از مطبوعاتي ها نظر نمي خواهند. ما كه جنبه نداريم، توقع مان مي رود بالا و ممكن است خواهش كنيم كه صداي سينماي مطبوعات خوب باشد. خب دوستان به زحمت مي افتند. اصلا بياييد منشوري نگاه كنيد (يعني نمي شود براي صفحه منشورم در مجله فيلم بازار گرمي كنم؟!) شايد آن ها حق دارند. اين همه زاد و ولد مطبوعاتي را كه نمي شود در سينما فلسطين جا داد. از سر و كول هم بالا مي روند. گيرم كه صداي قابل قبولي داشته باشد. هر كس هم كه پس از شنيدن نام سينما صحرا دچار شوك مطبوعاتي شده ، به خودش مربوط است. گفته اند كه قرار است فيلم ببينيم ، حرف از شنيدن كه نبوده. اين جوري بازار نشر فيلمنامه هم زمان با نمايش و زير نويس فارسي براي فيلم هاي فارسي هم گرم مي شود. شغل زياد مي شود در اين بلبشوي بيكاري. يعني واقعا مي شود كه بشود؟ صداي خوب سينماها را عرض نمي كنم ( اين كه به ما ربطي ندارد) اين كه واقعا و جدي جدي سينما آزادي تا اول جشنواره درست شده باشد. يعني همين الان كه شما داريد اين يادداشت را مي خوانيد.
5.
هميشه همين جور است. در همه جشنواره ها. چند تايي خيلي خوب و انبوهي متوسط و چند تايي ضعيف. جشنواره فجر هم همين طور. چه در دوره اول كه فقط پنج تا فيلم در بخش مسابقه بود. چه در سال هايي كه خروار خروار فيلم به دفتر جشنواره مي رسيد. جالب است كه اعتبار جشنواره فجر به هيئت داوران و مديران و بخش هاي جنبي و افتتاحيه و اختتاميه اش وابسته نيست ( چندان وابسته نيست) به فيلم ها و نام هايش وابسته است. حتما هر سال خوانده ايد كه بزرگان هستند يا نيستند. و آخرش حرف از كشف فلان فيلم و فيلمساز پيش آمده. اين عنوان بين المللي هم كه واقعا شوخي ست. همه هم مي دانيم و نيازي هم به حذف آن نيست. مي ماند حشر و نشر مان با همين فيلم هاي وطني. يك مهماني محترم ايراني. چرا وقتي زور كاري را نداريم ، ادعاي مان را به رخ كسي بكشيم. قبول كنيم كه الزامات قانوني و شرعي مان – كه بعضا دوست شان هم داريم ، با بي الزامي دنيايي كه پيرامون ما در حال فيلمسازي ست جور نيست. و مگر واجب است كه جشنواره بين المللي داشته باشيم؟ يك جشنواره ملي كه بكوشيم خوب برپا كنيم. ايده ال خوبي ست؟ نيست؟!
6.
با خودم بدعهدي كردم. گفتم كه اول بسم الله غر نمي زنم. وقتي شور و وجد فيلم ديدن متراكم سالانه را حس مي كنم ، بي خود نبايد اوقات خودم و شما را تلخ كنم. اين جشنواره را با همه كم و كسرهايش دوست داريم. مال خودمان است. خودمان بزرگش كرده ايم . گيريم كه شبيه جشنواره كن و ونيز و فلان و بهمان،خيلي دلربايي نكند. اما كج و كولي اش را هم بيش تر از خارجكي ها دوست داريم. قبول كنيم كه هم چنان در كشورمان ، معتبرترين جايزه است. به رغم همه ي طنازي هاي خانه سينما در جشن سالانه اش و چند جشن سالانه ديگر ( از جمله جشن دنياي تصوير كه توانست به تدريج وزن و اعتبار خوبي براي خودش كسب كند ) اما هم چنان سيمرغ بلورين محبوب تر و جدي تر است. و هنوز بابت گرفتن و نگرفتنش دعوا راه مي افتد ( كه اي كاش نيفتد) . و البته حالا در كنار يك دستگاه سمند ، شيرين تر هم شده است گويا!...
7.
خب من كه تا شش آمده ام. هفتمين بخش را هم مي نويسم تا از متفاوت بودن هفت بهره مند شويم. مي توان از كساني نوشت كه امسال ميان ما نيستند. و جاي شان را خالي كرد. مي توان از جاي خالي كساني هم گفت كه هستند ، اما فيلمي نساخته اند. يا نرسانده اند. و اعتراف كنيم به اين كه دل مان مي خواست فيلم واروژ كريم مسيحي را ببينيم. بعد از اين همه سال نساختن. يا اين كه بيضايي بجز افرا ، كاري هم براي پرده داشت. حتي حاضريم به نام پدر و حلقه سبز را هم به ياد نياوريم و دل مان بخواهد از دعوت او بپرسيم. طبيعي ست كه جشنواره ي با مهرجويي رونق بيش تري دارد ، گيرم كه از جشنواره پارسال خاطره خوبي نداشته باشد. چه بسا نا اميدي هر ساله را به ياد نياوريم و كنجكاو فيلمي از كيميايي هم باشيم. جشنواره كه نبايد سوت و كور باشد. درست مثل مهماني. شايد اصلا دنبال ماشين عروس هم راه بيفتيم و بوق بزنيم، دنيا را چه ديديد؟!

ملاقات اول:
زیاد اهل تئاتر نیستم و کتمان نمی کنم که قادر به لذت تمام و عیار از آن نیستم. چرا؟ بیش تر نگاهم سینمایی ست و ذهنم متوقع این جور دیدن است. پس گاهی دلم می خواهم فلان بخش را کلوز ببینم و در فلان جا با حرکت دوربین فرضی تماشا کنم و فلان حرکت را به جای دیگری کات دهم و...و البته نیازی به اعتراف نیست که زندگی قابل لمس جاری روی صحنه ، حس شدنی تر است.
ملاقات با بانوی سالخورده. این نام تئاتری ست که سمندریان 77 ساله برپا کرده است. در تئاتر شهر که چندی پیش سایه موهوم ایستگاه مترو شدن بر سرش افتاده بود. رفتم که ببینمش. با خودم، خود خودم. همین 5 شنبه شب که تهران پس از نیم روزی شبه آفتابی به دامن شبی برفی پناه برده بود. 165 دقیقه تمام. با محتوایی تکان دهنده و بازی هایی قابل قبول و ساختاری معمولی. لااقل برای من به اندازه تعاریفی نبود که از آن شنیده بودم. اگر الهام پاوه نژاد در تئاتر قطب الدین صادقی بهترین است ، گوهر خیر اندیش در کارهای سینمایی اش توانسته بهتر بودن را به دست آورد، نه در این جا. خیره کنندگی نگاه نامتعارف فریدریش دورنمات در نمایشنامه اش ، در اجرا نیز حفظ شده. نگاه انسانی / جهانی تلخی که به تمام جوامع بشری / سیاسی قابل تعمیم است. چیزی شبیه قلعه حیوانات. و این که چگونه قدرت ها و پول ها توان تغییر و تعبیر دلخواه مفاهیم انسانی را دارند. آن ها می توانند به همه مردم کفش های زرد بدهند و آن ها را به اجرای عدالت خود خواسته شان وادار کنند. و عجیب این که کلیسا هم حضور قابل انطباق دارد ، حتی اگر به ظاهر کفش زرد را نپوشیده باشد. در جوامع سرمایه محوری که از ایمان حقیقی دور مانده اند، همه چیز در خدمت قدرت هاست. روزنامه اعتماد گفت و گوی مفصلی با سمندریان داشت که می توانید این جا و این جا در دو بخش بخوانیدش.
حدود سی سال پیش بود که مردم به ملاقات رهبری رفتند که آمده بود تا بساط دیکتاتوری سرمایه محور را برچیند. و این کار را هم کرد. هم چنان معتقدم که انقلاب اسلامی در ایران ، مهم ترین انقلاب قرن بود. حتی مهم تر از انقلاب کبیر فرانسه. چرا که برای نخستین بار شاهد هم زمانی ایمان و انقلاب بودیم. کاریزمای رهبر این انقلاب تا آخر حفظ شد و طی ده سال و اندی که بر مسند رهبری حکومت اسلامی نشست ، ثابت کرد که اهل غرق شدن در قدرت و سیاست زدگی نیست. صاحب عالی ترین قدرت یک حاکمیت ، تا آخر عارف و ساده باقی ماند. بی گمان تاریخ ایران و اسلام ، همواره دلایل کافی برای احترام گذاشتن به امام خمینی ( ره ) را خواهد داشت.
ملاقات سوم:
از عصر امروز به ملاقات فیلم های جشنواره فیلم فجر خواهیم رفت. یک ده روز فشرده که شبیه یک آیین می ماند. با همان لذت همیشگی چشم های ورم کرده آخر شب و یادداشت های کوتاهی که برای فیلم ها می نویسیم. مثل همیشه چند فیلم خوب و کلی متوسط و برخی مزخرف. مهم این است که به قرنطینه دواطلبانه و شیرینی در سینمای مطبوعات می رویم و فیلم و گپ و قهوه. پیشاپیش از دوستان عزیز عذر می خواهم که شاید این ده روز مجال نیابم که تازه بنویسم و احیانا به وبلاگ ها سر بزنم.... یاد جشنواره پارسال بخیر.
ملاقات چهارم:
عصر سه شنبه بود. خیلی ها به ملاقات چهار نفری رفتند که در شهر کتاب مرکزی به بحث در باره کتاب تنگنا نشسته بودند. هوشنگ گلمکانی که نویسنده اش بود و مصطفی مستور و پوراحمد و سعید راد که بخش مهمی از خلق فیلم تنگنا را بر عهده داشت. دوست داشتم باشم اما به ضرورت حضور در ملاقات غیر قابل عدولی ، نشد که بروم. شنیدم که خیلی خوب شده است و خبرگزاری ها هم پوشش خوبی دادند و می توانید گزارش آن را این جا بخوانید

1.
هفتم این ماه که بیاید، وبلاگ نویسی من یک ساله خواهد شد. و حالا درک می کنم که چرا همه بلاگرها هوای سالگرد خودشان را دارند ، در حالی که مطمئن هستند که برای دیگران اتفاق مهمی محسوب نمی شود. درست مثل پدر و مادرهایی که هوای تولد بچه شان را دارند و کیک و شمع و کاغذکشی و بادکنک رنگی و برف شادی. امیدوارم پیش از این روز، امکان اسباب کشی پیدا کنم. به خانه ای تازه، بی حرف پیش. البته خیلی قبل تر از این قرار بود. که مدام نشد که بشود. خدا کند که دومین سال را با تازگی کلبه ای تاره آغاز کنم.
2.
مجله فیلم هم درآمد. با یک روجلد قرمز زیبا. نقدی نسبتا مفصل برای اقلیما نوشته ام. و تلاش کرده ام که موضع منفی ام را مستدل بگویم. واکنش های اولیه بد نبوده است و از این بابت خوشحالم. البته با یک اشتباه تایپی که دیر فهمیدیم و باید در شماره بعد اصلاح شود. برای نمونه ، همین بخش را می آورم تا لااقل دوستان تخته خاکستری ، درست آن را بخوانند:" .... مثلا نگاه كنيم به پرده آخر كه مي تواند در هر پرده ، نمايشي تازه به پا كند و كشش دراماتيك خود را طي فرايندي فزاينده حفظ كند. در اين فيلم نيز قرار است كه كسي را به جنون برسانند تا اموالش را صاحب شوند. پرده آخر بيش از آن كه بخواهد كاري از جنس سينماي وحشت انجام شد ، يك جور رازناكي مخوف را دنبال مي شود. و به دليل نوع رابطه ها و رخدادهاست كه آن خانه به خانه اي مخوف بدل مي شود. يا حتي طلسم داريوش فرهنگ كه هم چنان با زيرزمين و سايه روشن آبي و بازي سوسن تسليمي ، يك نمونه موفق ترسناكي بر مبناي رازناكي ست. اين كه مبنا را مي گويم به اين دليل است كه ترسناكي مي تواند بر مبناي وحشت و خشونت هم باشد. مثل پارك وي ناموفق جيراني. يا مي توان به فيلم بازي دیوید فینچر اشاره كرد كه گروهي همه جور بلايي سر يك آدم مي آورند ودست آخر ، مرد بيچاره كه از بالاي پل سقوط مي كند ، در جايي مي افتد كه همه جمع اند و اين بلاها را سورپريز تولدش مي نامند. اين نمونه ها موارد قابل ارجاعي دم دستی هستند برای ارزیابی اقليما ". صفحه منشورم هم که از شماره قبل جا مانده بود، در این شماره هست. در باره تب ساخت فیلم های نود دقیقه ای در تلویزیون. در ابتدای آن می خوانیم :" این روزها تب فیلم ساختن برای تلویزیون ، چنان به جان سینمایی ها افتاده که گمانم حکایت صف و زنبیل و نرخ شکنی و....حسابی داغ است. خب بد هم نیست. در کسادی بازار سینما و دو سال یک فیلم و گرانی و خرج زن و بچه ، تلویزیون اسباب خیر شده. همه هم می دانند که بازی از چه قرار است و راه و رسم " کنتراتی" ساختن را بلد شده اند. کسی هم جدی نمی گیرد و منتقد هم غر نمی زند و چند میلیونی ته قضیه می ماند و خلاص.
اگر فکر کرده اید که این حرف ها از خود منشور نویس بی خبر از همه جا ست ، اشتباه می کنید. این ها را همان سردبیر عزیز رادیویی محض پیشنهاد سوژه فرمودند و آتش بیار معرکه شدند. خواندیم و شنیدیم که تلویزیون تصمیم گرفته تا آنتنش را با فیلم های نود دقیقه ای ویدیویی ساخت ایران پر کند و زیاد لنگ بازار بیرون نباشد...."
3.
تا از مجله فیلم دور نشده ام ، می خواهم خبردارتان کنم که قرار است سه تا آدم دوست داشتنی بنشینند و در باره یک کتاب دوست داشتنی حرف بزنند. اگر علاقه مندید تا در باره کتاب برگزیده جشن کتاب سینمایی سال، بیش تر بدانید ، در این جا نیش ترمزی بفرمایید و اگر خواستید ، خودتان را برسانید. گمان می کنم جلسه جذابی شود.
4.
در هفته نامه سلامت هم کماکان ، هر هفته در ستون هنر و سلامت که شش ماهی ست راه انداخته ام می نویسم. اما چون سایت نشریه هم چنان درست کار نمی کند ، امکان لینک ندارم. در کنار سلامت ، یک نشریه دیگر هم هست که جذاب است و جای خودش را باز کرده. دو هفته نامه طبیب. برادر من که دانشجوی پزشکی ست و در آستانه کارورزی ( انترنی) ، نویسنده چیره دستی ست و عضو هیئت تحریریه این نشریه. او در شماره تازه ( 46 )، پرونده خوب و پر و پیمانی در باره پزشکی و سینما درآورده. طبعا من هم دم دست و هر شب چشم در چشم و چی شد چی شد و چاره ای جز نوشتن نداشتم. در باره خیلی دور خیلی نزدیک نوشتم که به نظرم جذاب ترین پزشک را دارد.برای دیدن شماره 46 طبیب، می توانید به این آدرس بروید. مقدمه برادرم در صفحه یک و مطلب من در صفحه دو است. اگر حوصله خواندن دارید البته!
5.
حرف برادرم به میان آمدم و همین جوری دلم می خواهد در باره اش بنویسم. یک برادر که بیش تر ندارم و بهترین بهانه اش هم همین پرونده سینما و پزشکی. البته تا به حال دو مورد کنجکاوی وبلاگی هم در باره اش به کامنت دونی تخته خاکستری ارسال شده است. نام: مرتضی. سن: 24 . تحصیلات: دانشجوی سال پنجم پزشکی . تهران. جدی و بداخلاق ( نه به اندازه من!) که پشت آن ستاره حلبی، قلبی از طلا دارد. قلم خوبی دارد و خیلی زود جای خودش را در مطبوعات باز کرد. در حال حاضر، دبیر تحریریه فصلنامه ندای محیا و دبیر تحریریه دوماهنامه امروز و دبیر تحریریه سایت پزشکی محیا نیوز است که اولین روزنامه الکترونیکی علوم پزشکی کشور محسوب می شود. البته این ها به معنای درآمدزایی بالا نیست و در روزگار دانشجویی ، دل حاکم تر از ماشین حساب است. گاهی چنان هم زمان چند کار را با هم انجام می دهد که قیافه آدم شبیه آیکون تعجب یاهو می شود. به علت جوانی و جنون ناشی از نبوغ احتمالا ، تا به حال چند باری هوس ازدواج به سرش زده که با ارشادات و تهدیدات من، به راه راست باز گشته است و دارد مثل آدم زندگی اش را می کند. ولخرج است و آشنای زبردست رستوران های تهران و شهرهای بزرگ. در حدی که من به رغم آن که بیرون خور نسبتا حرفه ای محسوب می شوم ، در برابر او هیچ حرفی برای گفتن ندارم. وقتی به دنیا آمده بود ، من یازده ساله بودم و کمک مادر عزیز ، بارها بغلش می کردم و برایش لالایی می خواندم تا خوابش ببرد. هر وقت هم گریه می کرد ، نوار شهر موش ها را برایش می گذاشتم ( ک مثل کپل ، صحرا شده پر ز گل....) و خوابش می کردم. البته الان به علت اضافه وزن برادر عزیز، انصافا برایم مقدور نیست که این جوری خوابش کنم....الغرض این که خدا را بابت بودنش شکر می کنم و بی تعارف به او افتخار می کنم؛ تا اطلاع ثانوی!

جمعه شب در برنامه سینمایی شبکه چهار ، ابوالفضل جلیلی را دعوت کرده بودند تا در باره فیلمی مغولی حرف بزنند. اما جلیلی بیش تر در باره خودش گفت و سینمای جشنواره ای. خوب و صادقانه. خیلی دلش خواست که توسط حاکمیت سینمای ایران جدی تر گرفته شود. ولی این کار را با همه ی کودکی اش انجام داد. حتی بغض کرد که چرا مورد حمایت واقع نمی شود. و در باره خداحافظی عاشقانه اش با ماشینش گفت. برای کسی که این جوری ست ، تماشای آدم های این جوری مزه می دهد. چند تا فیلمی را که از او دیده ام دوست ندارم. ولی می توان جلیلی را دوست داشت. و دیگر این که سینمای حرفه ای و سرمایه محور ایران توانست به تدریج عنوان " سینمای جشنواره ای " را به یک دشنام تبدیل کند و برخی گروه های رادیکال سیاسی نیز کوشیدند که وجه خائنانه نیز به آن ببخشند. در حالی که در همه جای دنیا ، فیلم هایی با مخاطب کم و خاص ساخته می شوند و ممکن است مورد استقبال جشنواره ای هم واقع شوند. این که کسی بتواند خویشتن دار باشد و در سینمای پول و ستاره غرق نشود و فیلم خودش را بسازد ، باید مایه تحسین باشد نه تکفیر. تلخ است که جلیلی در پی اثبات این نکته باشد که از کسی به قصد توطئه پول نمی گیرد. و از دینی بودن آثارش دفاع کند. به نظر می رسد که رویکرد تازه صدا و سیما نسبت به جلیلی ، نشانه مثبتی در برخورد با کلیتی باشد که به نام سینمای جشنواره ای معروف شده. و موضع ارشاد در برابر فیلم آخرش (حافظ) نیز با چنین برداشتی همسوست. این که فیلمسازان خاص را چونان جذامیان نپنداریم.
۱) روزهای بارانی محشری ست. که می شود لذت آب کشیده شدن را حس کرد. و چه بسا بلعید. چرا باید حتما موش باشی و آب کشیده شوی. خب آدمیزاد هم حق خیسی دارد. اعتراف می کنم که اصلا در حال و هوای قدم زدن بی چتر نبودم. اما در حد عبور از عرض خیابان هم که شده ، توفیق اجباری سرتاپا خیسی نصیبم شد.
۲) این توفیق اجباری هم خوب فروخته است. قابل پیش بینی هم بود. گلزار دارد و عشق و طنز و شبه مثلث عاطفی و دو تا سیمین. فیلم مبتنذلی هم نیست. معمولی. در حد سالاد پاستا. که می توانید در رستوران الوند میل کنید. خیابان الوند. من که دو سه بار خورده ام بدم نیامد. البته از توفیق اجباری خوشم نیامد و در همین شماره مجله فیلم ، دو صفحه در باره اش نوشته ام. در بخشی از آن آمده: " سینمای حرفه ای در سینمای ما یعنی سینمای قصه گوی متوسط که هدف اولش جلب تماشاگر است. و به قول خودشان دنبال قرتی بازی های هنری و پیامی هم نیستند. این نوع سینما نهایتا می تواند خوش ساخت باشد و البته الزاما معادل فیلمفارسی هم نیست. این واقعیت را باید بپذیریم که هم چنان مهم ترین ملاک کارگردانی فیلم بعدی در سینمای ایران ، فروش فیلم قبلی ست. پس لطیفی تصمیم می گیرد که در دو راهی مهم حرفه ایی اش ، راه حرفه ایی را برگزیند. تا احیانا دلش بابت تغییر مدیران و گوناگونی سلایق و برداشت ها نلرزد. سینمای فروش ، فرمول های قابل فهم تری دارد. خیلی ها ترجیح دادند که این مسیر را برگزینند. و حتی دیگر فیلم اولی ها هم برای ورود به حیطه حرفه ای ، باید از خر شیطان پایین آمده باشند." هم چنین در بخشی از این نقد و با اشاره به شخصیت لیدا، در باره فمینسیم معیوب نوشته ام.
۳) بحث فمینیسم معیوب هم در پست قبلی بازتابی قابل پیش بینی داشت. به نظر می رسد که فمینیسم توانسته برخی زنان اندیشمند و معترض ما را به این نتیجه برساند که شرط اول بازسازی ، تخریب است. هر چند که این مدل نوسازی اجتماعی در دنیای معاصر ، طرفدار و کارامدی گذشته را ندارد ، اما گمان می کنم به عارضه " پست مدرنیسم " دچار شده ایم. قبل از درک مدرنیته. و هر دو طرف ماحرا هم به لحن تند و واکنش برانگیز رو آورده اند. کامنت های خانم سوفیا و جناب کدئین مثال های موردی قابل اعتنایی هستند. آخرین کامنت خانم سوفیا نشان می دهد که از حیطه بحث استدلالی به اعلام مواضع شخصی – و طبعا سلیقه ای رسیده اند. که کاملا محترم و پذیرفتنی ست. سزکاز خانم معاصر در کامنتی خصوصی اعلام فرمودند که مایلند تا پاسخی برای خانم ها یاسمن و سوفیا و مریم بنویسند. با مشورت و تبادل آرا با همسر فرهیخته خود. در صورتی که لطف کنند و به وعده خود وفا کنند ، نوشته ایشان را در آخر همین پست خواهم گذاشت. اولین نوشته مهمان. در ادامه یک بحث آزاد....( و خوشبختانه این یادداشت به تخته خاکستری ارسال شد و می توانید نظر ایشان را در هفتمین بخش این پست، ملاحظه بفرمایید)
۴) آزاد. آزادی. سینما آزادی. نمی دانم چند نفر شما از سینما آزادی خاطره دارید. و نوستالژی. یادم هست یک بار در یک جشنواره فجر که برف می آمد ، پنج ساعت در برف ایستادم تا نوبت عاشقی مخملباف را در سینما آزادی ببینم. و اخرش هم نشد. در صفحه منشور این شماره مجله فیلم در همین باره نوشتم. در جایی از آن می خوانیم:" همان سردبير سلامتمحور راديويي عزيز، همچنان مصرانه مخالف هر فرايند خاطرهمحور است. او معتقد است كه آدمهاي دلخوش به خاطره و خاطرهبازي و نوستالژي، قادر به لذت بردن از زمان حال نيستند و توان درك واقعيت و پيشرفت كافي را ندارند. او معتقد است كه عكس گرفتن از لحظهها براي ماندگاري آنها هم كار احساساتي بيخوديست. بايد از حال لذت برد و اجازه داد كه تمام شود و «حال» ديگري بيايد. يك سينماي درب وداغان و قديمیصرفاً به دليل نوستالژي و خاطره، پشيزي ارزش ندارد. و چه خوب شد كه سوخت! حالا به جايش يك مركز مجهز و درست و حسابي می سازند. در نهايت شگفتي، ايشان آرزوي تخريب سينما عصر جديد را هم دارند.تا بلكه به جايش بناي بزرگتری برپا شود! "
۵) اعتراضم به بزرگ نمایی کیمیایی به آن نوشته در وبلاگ محدود نماند. مطلبی نوشتم که به قول سردبیر ،ممکن بود باعث دلخوری سه نفر شود. مردد بود که چاپش کند یا نه. در نهایت با تعدیل و برخی اقدامات " زهرگیرانه" به زیور طبع آراسته شد. امیدوارم باعث رنجش جواد طوسی عزیز نشود. چون به رغم طرفداری بی حد و حصرش از کیمیایی ، آدم نازنینی ست!....در بخشی از نوشته تعدیل یافته چنین آمده:
"وقتی فزیدون جیرانی که فیلمساز محترم و شناخته شده ای هم هست – و به قول دوستی، برخی آثارش از فیلم های ستایش شده ها خیلی بهترند- شبیه نوجوانی رفتار می کند که برای اولین بار با فرد مشهوری ملاقات کرده ، از بقیه چه انتظاری ست؟ جواد طوسی عزیز هم که ظاهرا با استاد رفع کدورت کرده بود، در اقدامی دلجویانه بابت نقد آخرشان ، سنگ تمام گذاشت. شاید ده درصد حرف ها را خود کیمیایی زد و البته کاملا خودستایانه و مظلوم نمایانه. نگاه و طرز نشستن پرغرور او که مدام هم بیش تر می شد ، بازتاب عینی رفتار کارشناسان بود.سایت " سنگ پا آن لاین" متن این برنامه را پیاده کرده و تعداد نام ها را ذکر کرده. باورتان می شود که در یک برنامه چهل دقیقه ای ، چهل بار نام کیمیایی ( آقای کیمیایی) برده شده است؟ یعنی دقیقه ای یک بار!
به جای تحلیل ، منت گذاشتند که استاد پس از سال ها به مردم لطف کرده اند و در تلویزیون ظاهر شده اند"
۶) خبرهای دیگری هم باقی مانده . در باره بخش دوم پرونده سینما و روان که در همین شماره مجله هست. در باره ستون هنر، رسانه و سلامت که از مرداد تا به حال، هر هقته در هفته نامه سلامت می نویسم و می گویند جا افتاده و ظاهرا چندی پیش در شورای سیاست گذاری سلامت صدا و سیما در باره این ستون مفصل بحث شده است. در باره اعتراض و تهدید کانون کارگردانان خانه سینما به آن مطلبی که در روزنامه اعتماد نوشتم. ( در حد حلالمون کنید!) و....اما می گویند که پست باید طولانی نباشد (!) و صدای باران هم می آید. پس فعلا بدرود. با درود.
۷) همکار محترم مان در دنیای مجازی ، لطف کردند و یادداشت کوتاهی در ادامه بحث " فمینیسم معیوب" برای تخته خاکستری ارسال فرمودند. ضمن سپاس ، نظر خانم معاصر را می خوانیم، که البته اولین نوشته مهمان تخته خاکستری نیز محسوب می شود:
من نيز با واژه ي "فمينيسم معيوب" موافقم؛ كه به صورت مفهومي نه چندان روشن و نا مناسب با احوال جامعه ايراني در فكر زنان و دختران و ما آن هم بصورت كج دار و مريز رسوخ كرده است .سوفياي عزيز را هم خوب درك مي كنم ؛ وقتي به سينما اعتراض مي كند كه اين چنين نقش زن و احساسات و عملكرد زنانگي شان را پيش پا افتاده نشان مي دهد_ البته غير از چند موردي كه دكتر جلالي فخر در مصاحبه شان با تهران امروز نام بردند.درباره سينما نظر ديگري نمي توانم بدهم و واگذار مي كنم به انتقادهاي دكتر از ايشان.درضمن نمي خواهم آن چنان شخصي و جانبدارانه با مسئله برخورد كنم كه دوستان شاكي شوند. اما اگر آشنايي ما با افكار يكديگر ، با وضوح بيش تري شكل گيرد، بتوانيم از بحث نتيجه ي بهتري بگيريم.فكر مي كنم چيزي كه باعث مي شود كدئين عزيز هرچند به شوخي اين گونه نظرش را بيان كند ريشه در ترسي دارد كه من هم گاهي دچارش مي شوم.اين كه دختران و زنان، به قول دكتر مي خواهند براي خودشان "يك پا مرد" باشند.مرد بودني كه به روحيه شان نمي خورد و چيزي جز استرس و خستگي برايشان ندارد.دختري در برهه اي زيبا از زندگي خود شيفته ي جواني مي شوند كه هزار جور توانايي دارد و آن ها به همين دليل به او مي بالند؛ اما متاسفانه بعد از ازدواج همان جوان را مسبب افت يا درجاماندگي خود مي دانند.بچه دار مي شوند و به جاي آن كه سعي كنند فردي با افكار معقول و سالم و با آرامش به جامعه تحويل دهند، تازه يادشان مي افتد كه چقدر به درس خواندن و شغلي بيرون از منزل علاقمندند. و دست به دامن مهد هاي كودك مي شوند.عميقا متاسفم. با فراگيري علم و هنر و اشتغال براي زنان و دختران مخالف نيستم ابدا. خود من هم دانشجو هستم.اما حرفم اين است كه اكثر زناني كه چنين آرزوهايي در سر دارند كاملا متوجه نيستند كه اين آرزوها با شرايط زندگي شان تناسبي دارد يا نه. و عجيب تر اين كه عده اي با وجود آگاهي شان به ناهمخواني اين موضوع با زندگي خود، هم چنان بر اين امر پافشاري مي كنند. البته متوجه هستم كه افرادي هم همين اطراف ما زندگي مي كنند كه به دليل نيازهاي اقتصادي /خانوادگي ، ملزم به فعاليت هاي آن چناني در جامعه هستند- كه اين موضوع جاي بحث جامعه شناسانه چندجانبه تري دارد.
نمي خواهم زن را محدود كنم به امري كه از نظر من مهم ست و از نظر شما نمي دانم."خانه داري" را عرض مي كنم .اما به قول زهراي عزيز ، مگر نه اين كه آرامشي را كه دنبالش هستيم زير همين سقف حاصل مي شود؟ مشكل امروزه ما جدي نگرفتن فضاي خانه اي ست كه با هزار اميد آن را مي سازيم و بعد از مدتي به امان خدا رهايش مي كنيم.كاش دوستان با اين نظر ، خصمانه و متعصبانه برخورد نكنند. چون باز هم عرض مي كنم كه با پيشرفت دختران و زنان مان در هيچ عرصه اي مخالف نيستم ؛ اگر همه شرايط و واقعيت ها را در نظر گرفته باشند.
1
بلاخره پرونده "سينما و روان" هم در آمد. همان پرونده اي كه شش ماه است در حال فراهم سازي آن هستم. در شماره 370 ماهنامه فيلم كه عكس هري پاتر را روي جلدش كار كرده و از امروز روی کیوسک هاست. حجم زياد مطالب باعث دو پاره گی آن شد و بخش دوم اش به شماره بعد موكول شده است. طبيعي ست كه از تماشاي حاصل كارم حس خوبی دارم. كاري كه براي اولين بار در مطبوعات سينمايي ايران انجام شده است. يك پرونده فوق تخصصي، چيزي شبيه جراحي قلب و عروق. طبعا اين مجموعه ، مثل هر چيز ديگري ، مي توانست كامل تر باشد. اما همين هم كه هست، پر و پيمان و خواندني شده و اميدوارم باعث نگاه جدي تر و درستي در نقد روان شناسي فيلم ها شود. يك ستون مقدمه برايش نوشتم كه اين طور شروع شده:" از همان هفده سال پيش كه هم زمان وارد دانشكده پزشكي و فعاليت مطبوعاتي شدم، يكي از مهم ترين دغدغه هايم، پيوند ميان پزشكي و سينما بود. و اين كه اصلا راهي ميان آن ها هست؟ يك بار هم با دكتر ملك منصور اقصي گفت و گويي کردیم در پي يافتن پاسخ اين پرسش كه سينما چه ربطي به پزشكي دارد؟..." و با اين جمله تمام شده :" شما شاهد يك جراحي فوق تخصصي هستيد!"
2
گفت و گو با دكتر محمد صنعتي هم قصه اي دارد شنيدني. او مرد اول سينما و روان است. يك روان پزشك حاذق كه در زمينه هنر و ادبيات ، اطلاعات زيادي دارد و چند جلد كتاب هم نوشته اند. از اميد روحاني خواستم كه با او گفت و گو كند. او علاوه بر اين كه مرد اول مصاحبه است، مرد اول بد قولي مطبوعات ايران نيز هست. قبول كرد. چند سال پيش كه دبيري جشنواره فيلم و عكس سلامت بر عهده ام بود ، از او خواستم كه رياست هيئت داوران را به عهده گيرد. قبول كرد و انصافا تا آخرش بود و بد قولي هم نكرد. دلم به آن خاطره مطمئن بود. اما اين بار دكتر روحاني همان مرد اول بود!....مدام مصاحبه را به تاخير مي انداخت. تا پس از دو ماه خبر داد كه گفت و گو كرده. يك ماهي هم طول كشيد و مرحله به مرحله خبر مي داد:" نوار را پياده كردم. اديت كردم. پاكنويس كردم. فردا با پيك مي فرستم مجله. نيم ساعت پيش با پيك فرستادم".....اما هيچ پيكي هيچ محموله اي نياورد....."ببخشيد فردا مي فرستم..... به جان عزيز هوشنگ فرستادم. با پيك بادپا. يارو سبيل هم داره." اما باز هم هيچ پيكي – با يا بدون سبيل نيامد. و دوباره گفت كه فردا.....كه به شك افتادم. با دكتر صنعتي تماس گرفتم. گفت كه دكتر روحاني كتاب هايم را امانت گرفته تا بخواند و بيايد كه با هم گفت و گو كنيم. اما هنوز كه هنوز است نيامده است. سلامت اند انشاءالله؟!!!
۱.
گمان مي كنم يكي از معضلات اخير و رو به رشد سينماي ايران ، افراط در معنا گرايي و شعار و صرف بي كاركرد سرمايه هاي دولتي ست. انصافا شورش را درآورده اند. و به هدف خود نيز نمي رسند. معناگرايي از فيلم هاي شان سرريز شده است و البته بي اثر. يكي از فيلم هاي نمونه اي كه هم اكنون بر پرده است ، نامش خدا نزديك است. كه با بودجه عمومي ساخته شده و همين جوري ست. نقدي كوتاه در باره اش نوشته ام. در تازه ترين شماره مجله فيلم كه از امروز درآمده است:" اين نوع آثار ترجيح مي دهند كه با مطمئن ترين و ساده ترين راه ها ، چند دست لباس معنا به تن فيلم شان كنند، به زور. و اصلا هم حواس شان به بدقواره گي اش نيست. آن ها مي كوشند به گونه اي ساده انگارانه ، با تمسك به ساده ترين اشكال بياني به تمثيل گرايي برسند.... او مي خواهد از عشق زميني به عشق الهي برسد. اما حواسش به تفاوت كتاب و درام نيست. و فيلمش مي شود نمونه جالب قرباني شدن قصه براي پيام. حجم انبوه موسيقي و اسلوموشن و بازي جنون و ريش بلند و جمله پردازي هاي طويل و همه اين ها براي القاي عشقي ست كه نيست. و نكته غريب اين جاست كه عاشق شفا يافته قرار است تا از اين عشق زميني بي شكل عبور كند و به عشق الهي برسد و...."
2.
در اين شماره مجله نيز چونان ماه هاي اخير، صفحه منشورم را برپا كرده ام. اين بار در باره ستاره هاي سينما. در بخشي از آن مي خوانيم كه يك منتقد فرهيخته و سبيل دار و مهندس معماري و عاشق صنعت و البته دوست داشتني ، سخت معتقد است كه ستاره ها براي بقاي هر نوع صنعت فرهنگي - ورزشي لازم اند. يادمان باشد كه چرخ صنعت سينما را سطوح متوسط اجتماعي مي چرخانند. و آن ها ستاره ها را دوست دارند و بابت شان پول مي دهند. اين يك واقعيت است. پس به جاي نگاه بدبينانه و حذفي ، بهتر است كه اين مقوله را ساماندهي و هدفمند كرد. سوء استفاده برخي زرد انديشان از ستاره ها به معناي نازل بودن آن ها نيست. اگر نگاه درست و موثري شكل بگيرد ، آن ها توان اثرگذاري مثبت بالايي در سطوح مختلف اجتماع دارند. مردم به راحتي مي توانند احساسات خود را با ستاره ها پيوند دهند و اين امتياز كمي نيست. اسم احساس كه به ميان آمد ، همان سردبير راديويي معروف و عزيز كه هم زمان تهيه هم مي كند، وارد بحث شد. ايشان كه به سلامتي اهميت زيادي مي دهند و.....
3.
بالاخره پس از شش ماه ، پرونده سينما و روان در حال صفحه بندي ست. و قرار است نيمه دوم آبان منتشر شود. خيلي برايش زحمت كشيده ام و گمانم كار خوبي شده . به همين بهانه و در اقدامي تبليغاتي ، يادداشت كوتاهي در صفحه خشت و آينه اين شماره مجله نيز نوشته ام. در باب ضرورت هاي فرابخشي در سينما. و در آن به ماهنامه " روان شناسي و هنر " نيز اشاره كرده ام . كه به تازگي درآمده و اقدام مباركي ست. اگر تداوم داشته باشد.
4.
ديشب برای اولین بار ، برنامه دو قدم مانده به صبح شبكه چهار را ديدم. مسعود كيميايي و جواد طوسي با هم به مهماني صالح علاء و جيراني آمده بودند. قرار بود مروري بر دنياي فيلمسازي كيميايي باشد. اما به نظرم سطحي بود و هدفدار ( از نوع تلويزيوني ) و چاپلوسانه (براي بزرگنمايي كيميايي). كيميايي به گونه اي پادشاه گونه و با تبختر ، دچار اين سوء تفاهم شده بود كه شاخص ارشد فيلمسازي و روشنفكري و سانسورشدگي و البته خوش تيپي ست!...جواد طوسي هم كه ظاهرا با وساطت ، با استاد مسعود آشتي كرده بود ( پس از آن تك نقد منفي تاريخي اش در باره رئيس ) به گمانم به دلجويي آمده بود. و اگر اشتباه نکنم حدود ۶۰ - ۵۰ بار از عبارت " آقای کیمیایی " استفاده کرد. فقط نفهمیدم چرا اضطراب داشت. بر خلاف کیمیایی که با خونسردی تمام و نگاهی از بالا ، دو کلمه حرف بدرد بخور هم نزد. صالح علاء هم كه خيلي زيرك تر از آني ست كه مي بينيد ، يك جوري تر از قبل شده . اگر يك ساعت ، فقط يك ساعت شاهد رفتار اين آدم باشيد ، يك هفته ، شايد يك ماه زمان لازم است كه چشم هاي گرد شده تان به حالت عادي برگردد!..
5.
ماه آبان آغاز شده است. ماهي كه برايم مهم است . هم بابت اتفاق مهمي كه سال گذشته در چنين روزهايي برايم افتاد. و هم به دليل دو سه اتفاق خوبي كه شايد امسال در آن بيفتد. خبر مي دهم!
۶.
این هم یادداشتی ست در باره عدم استقبال بازارهای جهانی از فیلم های ایرانی که به سفارش روزنامه بانی فیلم نوشتم و در دوم آبان چاپ شد:
" هر کس صاحب سلیقه ای ست. و گاهی دوست داشته می شویم و گاهی نه. به همین سادگی . و البته نه به همین خوشمزگی. آثار هنری هم برای پذیرفته شدن باید از دروازه ملل عبور کنند. از فرهنگ ها و سیاست ها. طبعا شک و شبهه ها و پشت پرده ها و سیاست های اعلام نشده و اثبات نشده هم برقرارند. که گاهی در کارگاه ذهن های جستجوگر توطئه ، به توهم های هیولاسا تبدیل می شوند. حکایت جشنواره یابی و بازاریابی سینمای ایران هم از این قواعد کلی مستثنا نیست. این تفکیک به این دلیل است که گاهی می توان به مخاطب گسترده جهانی نگاه کرد و گاهی به اعتبار جشنواره ها و نخل ها و خرس ها و سایر اشکال و تندیس ها چشم دوخت، با مخاطبانی محدود و خاص. سینمای ایران طی این سال ها به جلوه فروشی در کاخ جشنواره های رسیده است و کم تر به فروشی در خانه سلیقه اهالی دهکده جهانی رسیده. طبیعی ست. الزامات فرهنگی و دینی ما نمی تواند به مصاف دل ربایی و چشم ربایی سینمای عامه پسند دنیا برود. از نظر آن ها سینمای ما " متفاوت " است و طبعا به مذاق آدم های متفاوت کم شمار خوش می آید. قاعده حجاب بازیگران زن برای ما و طی سه دهه پذیرفته شده است. اما برای میلیاردها آدمی که چنین الزامی را در قوانین دینی و کشوری خود ندارند ، دلیلی برای تماشای سینمای ما وجود ندارد. که در سایر وجوه شکلی نیز به هم طرازی تکنولوژیک آن ها نمی رسد. ما مدتی توانستیم با سادگی هامان برای شان تازگی داشته باشیم. حالا باید چیز دیگری از آستین بیرون بیاوریم. که ظاهرا نداریم. دیگر از عهده کیارستمی و مخملباف و پناهی و قبادی هم کاری بر نمی آید. طبعا خلاقیت مان در خلق تئوری توطئه همیشه سرزنده باقی ست. یادمان باشد که کسی قرار نیست عاشق چشم و ابروی ما باشد. یا باید بالاتر از آن ها بایستیم . یا مدام چهره تازه ای از خود نشان دهیم.
یک پیشنهاد: گروهی جمع شوند و ارزیابی کنند که چرا مثلا سریال جواهری در قصر ( یانگوم ) توانست این همه مخاطب جهانی پیدا کند و کلی کشور خریدند و دیدند و دوست داشتند. و شبیه تولیدات غرب هم نیست ظاهرا. و شرقی ست. شاید راهی برای حضور موفق تر در بازار های جهانی پیدا کنیم.وضعیت موجود که اصلا رضایت بخش نیست. "
۷.
در سفر که بودم ، خبرنگار روزنامه همشهری تماس گرفتند و در باره ی نوع برخورد سینما و تلویزیون با بخش های پزشکی کارها پرسیدند. و بهانه ی روز هم سریال اغماء بود. خبر ندادند که کی کار می شود. امروز از چند نفر شنیدم که آن را خوانده اند. حاصل گفت و گو را با تاخیر می توانید اینجا بخوانید
1)
۱) ديروز شماره 1010 روزنامه بانی فیلم در آمد كه ويژه نامه هزاره شدن آن هاست. من هم مطلبي دارم كه به نظرم بد نشده و عنوانش اين است: كره و مربا و شير و.....سينما!...مطلب كامل را مي توانيد اينجا ببينيد ( صفحه ۱۹ ) اگر باز بشود. يك نوشته هفت بخشي ست كه بخش پنجم آن اين است :" من كه سرما خورده ام و بو احساس نمي كنم. پس نمي فهم كه كله شما بوي قرمه سبزي مي دهد يا نمي دهد. ولي بعضي وقت ها كارهايي مي كنيد كه خيلي ها كيف مي كنند. مثلا سرشاخ شدن با بعضي مافياهاي كوچك و بزرگ پيدا و ناپيداي سينماي ايران. كه بعضي شان تحت لواي برخي صنوف و دسته ها و با ظاهر موجه به سودگيري ناعادلانه ي خود مشغولند. و از رانت هايي كه در دست شان افتاده ، براي پايمال كردن حقوق ديگران استفاده مي كنند. جالب است كه حواس تان به مظلوم نمايي هاي بي مورد هم هست و در داغي بازار اشك ريزي ، تيتر مي زنيد كه سينما به راه خودش ادامه مي دهد و در آستانه ي نابودي نيست!.....طبيعي ست كه براي بقاء و ماندگاري به جنگ تمام عيار با سودجويان نمي رويد _ كه البته خوب است و پيوستگي و آهستگي بهتر از حمله ناگهاني نافرجام است. ولي جدا چه كسي مي تواند به انحصار مافيايي كارگردان هاي درجه دو و سه بر سينماي ايران پايان دهد و بگذارد سينماي بلند ديجيتال به پرده ها راه پيدا كند. بي شك با حضور آزاد استعدادهاي جوان و سينماي ديجيتال ، راه بر استمرار سطح متوسط رو به پايين سينماي ايران و سودهاي كلان كه در اختيار عده ي معدودي بيش نيست ، بسته خواهد شد. شما كه روزنامه هستيد و جاري ، خيلي بيش تر از ماهنامه هاي تحليلي مي توانيد اثر گذار باشيد. و مثلا پي گير باشيد كه چرا اين همه سال است كه يك باند خاص ، يكي از مهم ترين صنف ها را تحت سلايق و منافع شخصي خود گرفته است و در كنارش فيلم هاي نازل خود را مي سازند. به نظرتان باني فيلم تا چه حد در برابر آرمان سينماي سالم و آزاد ( از حيث شغلي ) مسئول است؟....من كه معتقدم قرمه سبزي غذاي خوشمزه اي ست. گيرم كه بعضي ها سرما خورده باشند!"
2) يك هفته نامه اي هست به نام سلامت. كه گفته مي شود پرتيراژ ترين هفته نامه ي كشور است. نشريه خوب و پروپيماني ست. قرار شده هر هفته يك ستون ( نيم تاي صفحه ) در باره هنر و رسانه و سلامت در آن بنويسم. اين هفته نامه، شنبه ها روي كيوسك هاست. شماره اول را به كليت و معرفي و چه خواهيم كرد اختصاص دادم و شماره بعدي هم همين شنبه مي آيد ؛ در باره رنگ و ذهن. اين نشريه سايتي هم داشت كه با دو شماره تاخير مطالب را در آن مي گذاشت كه فعلا از كار افتاده. در بخشي از مطلب اول نوشته ام :" در هزاره ي تازه ، جهان به يقين دريافته كه بهترين راه اصلاح و پيشرفت و نهادينه كردن درستي ها ، فرهنگ سازي ست. سلامت نيز به دليل حيطه هاي پرشمار وابسته به فرهنگ - كه در بطن خود دارد ، به شدت به فرهنگ سازي نياز دارد. و چه كسي را توان انكار اين يافته است كه هنر و رسانه موثرترين ابزار شكل گيري فرهنگ هاي بشري ست. حتي معنويت و ايدئولوژي ها نيز با عبور از دالان فرهنگ ، به مقصد اثر مي رسند. خيلي سال است كه سلامت مردمان از انحصار سپيد پوشان درآمده است و شركايي از جنس رنگ و نور و ساز و ....البته ايمان ، به ياري اهالي سلامت آمده است."
3) در مجله فيلم اين شماره (366) هم سه مطلب دارم. يكي نقد قاعده بازي ست كه قبلا نوشتم در هنگام تماشايش با خواهرزاده ام، چه بلايي سرمان آمد. نقد را در شرايط فشرده اي نوشتم و بيش تر سعي كردم به كليات مبحث كمدي هم نظري بيندازم. عنوانش " تو كه آدم نيستي ! " است و در بخشي از آن آمده : "مشكل فيلم عمدتا در نيمه ي دوم متمركز است و چه بسا پنبه ي نصفه ي اول را هم مي زند. فيلم ساز مدام دچار وسوسه ي اشباع نشده ي بروز و اجراي ايده هاي نامتعارف ( و نه الزاما كميك ) است. قطعاتي كه به تدريج جذابيت اوليه ي خود را از دست مي دهند و به ميان پرده هايي منفك از هم تبديل مي شوند. هم رخدادها زياد مي شوند و هم آدم ها و هم قصه هاي فرعي. فيلم توان پرداخت كافي آن ها را ندارد و بعضا روي دستش مي مانند و ضد ريتم و ضد قصه عمل مي كنند.
4) در همين شماره ، سومين منشور را هم نوشتم. همان صفحه اي كه مي كوشد از زواياي مختلفي به يك موضوع نگاه كند. اين شماره كمي نوبت عاشقي اندر باب لو رفتن فيلم ها و قاچاق و...... شايد نابودي سينما ؟!....و عنوانش " گرگ و پلنگ " است. در بخشي از آن آمده :" همه ي اين حرف ها كه تمام مي شود جواني را مي بينم كه آن گوشه ايستاده و با خصومت ناعادلانه ي كانون كارگردانان موفق به ساخت اولين فيلم بلندش نشده و حرف ديگري دارد. وي معتقد است كه مافيا و زورگويي در هر جا باشد بد است . وي كه شرايط پيچيده و غريب و توهين آميز آن روزهاي ممانعت خانه سينما از كار تازه وارد ها را تجربه كرده ، دو وجه ماجرا را دو روي يك سكه مي داند. هر دو نمي خواهند كه ديگران بسازند. و هر دو براي سود خودشان. آن ها در قالب خانه و اختيارات و عبارت " حراست شغلي " اين كار را مي كنند و قاچاقچيان در پستو و مخفيانه و با كمك دستفروش ها. وي جوان هاي پشت در مانده را بي پناه ترين هنرمندان مملكت مي داند كه نه امكان تجمع داشتند و نه توانستند حق شان را از محفل هاي كانوني چند صنف اصلي بگيرند. وي كه به مجازات اعمال اعتقاد دارد ، اين موضوع را هم مطرح مي كند كه چه بسا بدنه سينما دارد مكافات زورگويي هاي انحصار طلبانه ي خود را تجربه مي كند. نظر به اين كه اين جوان مغموم و مظلوم داشت تند و تيز حرف مي زد و با محافظه كاري من جور در نمي آمد ، ديگر به منشورش نگاه نكردم و....
5) باز در همين شماره ، دو مجموعه خواندني در باره دو بزرگ معناي سينما تهيه شده كه خواندني ست. برگمان و آنتونيوني. دوستان مي دانند كه چه گونه با آثار برگمان محشور شده ام و پرسونا چه نقشي در تكوين نگاهم به آدمي و دنيا داشته. براي اولين بار در رثاي از دنيا رفته اي ، چيزي نوشته ام. بيش تر به قصد احترام و اداي ديني كوچك. در بخشي از آن آمده :" او در پي رابطه ي آدمي با خودش و با خداي خودش و با آدميان بود. برگمان فيلم ساز "رابطه" بود. و به ما نشان داد كه ما بيش ترين رابطه را با لايه هاي پرشمار درون خود داريم. رنج و رويا زاييده ي همين گشت و درك است. برگمان به درك عرياني رسيد و با تكتك آثار و آدم هايش توانست به رستگاري انديشه نزديك شود."
6) محمدرضا شريفي نيا ده پوستر براي سنتوري توقيف شده ، طراحي كرده كه به نظرم زيبا هستند. و چشم نواز. و چه بسا متفاوت. پوسترها را مي توانيد اينجا ببينيد .چيزي كه برايم عجيب است انتقاد هاي تند و تيز برخي طراحان پوستر از كارهاي اوست. البته دلايل خود را ننوشته اند و در قالب جملاتي كوتاه و كلي ، او و كارهايش را كوبيده اند. بعيد مي دانم بحث خشم و حسد در كار باشد اما خوب بود دلايل گرافيكي خود را به تفصيل مي گفتند تا به سواد ما هم چيزي اضافه مي شد.

هم چنان اين پرسش اساسي در باره ي رابطه ي هنرمند با وطن اش مطرح است. اين كه جذابيت واژه هايي چون جهان شمولي و جهان وطني ، توان توجيهي كافي در ناديده انگاري خاستگاه او را دارد يا نه؟ مصالح اصلي پاسخ را عمدتا در فرضيات و تجربيات جستجو مي كنند. شايد بتوان با فرض كردن هايي كه گاه خيال پردازانه نيز هستند ، بتوان به مخاطب گسترده و اعتبار رسانه اي و آزادي و....رسيد اما تجربيات مبتني بر آمار ، يافته هاي ديگري براي عرضه دارند. اگر اتهام سود جويي و سوگيري كوتاه مدت ميزبانان از ميهمانان هنرمند را اغراق شده بدانيم ( بدانيم؟) آن ها موظف به حمايت دائمي از مهاجرين نيستند. به تدريج است كه گسست از ريشه ها و چند گانه گي هاي فرهنگي نمود پيدا مي كند. حتي در تعريف مخاطب هم دچار مشكل مي شود. عمدتا در شرايطي منزوي به دشواري مي توانند اثري بيافرينند كه مهجور هم مي ماند. و مهم تر از همه اين كه با ريشه هاي فرهنگي شان هم ارتباط برقرار نمي كند. اصلي ترين نمونه ايراني اش امير نادري ست. گفته مي شود كه از نقد فيلمش رنجيد و قهر كرد و رفت. همه مي دانند كه در نيويورك به سختي فيلم مي سازد و هم كيش و هم وطنانش به سختي مي توانند نادري فرنگ نشين را به جا آورند. حتي سينمايي ها. آن جا چه ساخت و چه اعتباري كسب كرد كه اين جا نمي توانست؟ يا مخملباف ، خانواده مخملباف. كه به رغم حداكثر تلاش ژورناليستي شان نتوانستند به جايگاه وطني خود برسند. در اين جاست كه براي ديدن فيلم هاي او ، آن صف هاي كيلومتري و شيشه شكستن ها رخ مي داد.اگر اين جا فيلم ساختي اين گونه مي شود. اگر تو با وطنت قهر كردي ، وطن هم با تو بيگانه مي شود. نشنيده ام كه كسي براي فرياد مورچه هاي مخملباف سر و دست بشكند. عمدتا در حد كنجكاوي هاي مبتذل. تو رفتي آن جا كه به اين جا برسي؟ بهمن فرمان آرا وقتي معتبر شد كه برگشت. و فهميد پاريس برايش وطن نمي شود. نشست سر سفره ي هم زبان هاي خودش و هر چه داشتند با هم خوردند. قبل از آن اهميتي براي ما نداشت. گيرم كه شازده احتجاب ساخته باشد. كيارستمي و قبادي آن قدر با هوش هستند كه به رغم گرايش شان به نمايش در جشنواره هاي آن سوي آب ، دچار تبختر دوري از مخاطبان ايراني نشدند. همين امسال بود كه كيارستمي آمد و در جلسه مطبوعاتي سينما فلسطين ، هم صحبتي كرد با كساني كه اعتبار اصلي اش را مديون آن هاست. تجربه نشان داده كه هنوز غرور تمدن كهن پارسي با ايرانيان نفس مي كشد و قهر مي كنند با كساني كه دنبال هواي ديگري براي تنفس مي گردند .....سينما آزادي در حال ساخته شدن است. دوباره

هر چی فکر می کنم می بینمم وقتش بود. دیگر باید می مرد. کارهایش را کرده بود. و سطح اندیشه را در سینما به یک جور تعالی غیرقابل دسترس رساند. دیگر پیر شده بود. خالقی که خلق نکند تنها می شود. مثل مجازات توت فرنگی های وحشی. باور کنید وقتش بود. باید می مرد این اسطوره ی معنا. اینگمار برگمان عزیز.....که پرسونایش در سامانه ی بینش من به آدمی نقش بی مثالی دارد.و از این بابت مدیون او هستم. خوبی اش این است که آنتونیونی هم مرد. کسی هم جنس خودش. حالا احتمالا با هم اند و مشغول گفت و گو در باره ی درک تازه ی خود از هستی و مرگ.....و فیلم های نساخته.
نوشته ای در روزنامه ی شرق خواندم در باره ی رویاهای آمریکایی و اروپایی. این بحث مدت هاست که به گونه های مختلف مطرح شده است و در این نوشته نیز زاویه کنکاش گرای سنجیده ای برای این قیاس انتخاب شده. اما خودم گمان می کنم که رویاها مرز نمی شناسند. و چه بسا بتوان در رویای مشترک برگمان و اسکورسیزی جا خوش کرد. یا مثلا با کازابلانکا و اینگرید برگمان و بوگارت به سرخوشی ماندگاری دست یافت که در همسایگی شاعرانه ترین رویاهاست. یاد چشم اندازی در مه آنجلوپولوس افتادم که در پی نمایش بی مرزی رویاها بود.