تبليغاتX
تخته خاکستری

امروز هم منتظر بود و قرار بود که در چنین روزی تعبیر شود. خیلی سال پیش بود که یک شب خواب دید بر قایقی سوار است. بی هیچ پدال و پارو و احساس حرکتی. اما به گواهی چشمانش، دیواره های دورتر، نزدیک تر و نزدیک تر می شدند. او بود و یک قایقران روستایی که مسافران غار را در تونل های تنگ و تاریک می چرخاند. آن شب هیچ همسفر دیگری نبود جز همان جوانی که سکوت را بهتر از قایقرانی پیشه کرده بود. مطمئن بود که گم شده اند و شنیده بود که تونل های این بزرگ ترین غار، هنوز به تمامی کشف نشده اند و به هذلولی می مانند که از راز خلقت پیچیده ترند. پر شمار گمشدگانی در دل خود جا داده که در جادوی ابدیت انتهای غار جا خوش کرده اند. در سکوتی سرشار پیش می رفتند و وقتی به یکی از تونل های مطلقا تاریک پیچیدند، انبوهی قندیل سفید بود که از سقف و دیوار به انتظار درک آب معطل مانده بودند. دیدن در ظلمات برایش عجیب نبود و انگار قاعده خواب بود، اما وقتی قایقران به حرف آمد دلش خالي تر از انتظارش شد. درست شبیه حس سقوط کابوس هایی که هیچ وقت هم به تمامی رخ نمی دهند.

 

-          یه تیکه از این قندیل ها با خودت ببر. تولدش یه همچین روزیه و تو باید این قندیل رو بهش هدیه بدی.

 

یادش نیست که بعد از این حرف چه حسی داشت. ترس بود یا هیجان. شاید هم تمسخر یک خرافه. حتی می توانست مسخ کامل باشد یا... واقعا حس اش را به خاطر نداشت، اما خوب یادش هست که دستش را دراز کرد و یک تکه کند. درست چهارده روز بعد از این خواب بود که مامور شد تا چند روزی به همدان برود. یک سفر کاری بود، اما محال بود که غار را تجربه نکند. با قایقی پر از مسافر و البته با یک قابق ران جوان روستایی که ساکت بود و آرام. در کنار انبوهی قندیل که شمایلی شبیه تعبیر خواب داشتند.

امروز همان روز تولد است و البته 36 سال از آن خواب می گذرد. خوابی که فقط یک نیمه اش تعبیر شد و او در کنار همان تکه قندیل، عمری ست که منتظر است؛ در انتظار معشوقی که تا همیشه عاشقش شد و البته برای گرفتن هدیه تولد جا مانده اش ، هنوز نیامده است.    

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


1.

تازه زمستان آغاز شده. اما سوز سرمایش انگار از برف های سی و پنج ساله می آید. امیدوارم ماشین بی ضد یخم ، یخ نزند. و خودم نیز در انجماد زمان و زندگی گرفتار نشوم. گاهی ناگهان سرد می شود. و کاملا حس می کنی که زمانه با تو سر لج دارد. تو می توانی با او لج کنی. و منتظر برف بمانی. و یک آدم برفی بزرگ درست کنی که به زمانه زبان در بیاورد. هویج که می شود دماغش. جای زبانش بادمجان می گذاریم.

 

2.

برادرم دانشجوی پزشکی ست. یکی از همان دهه ی شستی ها، به قول خوابگرد. اصرار کرد و انجامش داد. این که برایم تولد بگیرند. می گفت :" طب سالمندان ثابت کرده که تولد گرفتن برای سالمند می تواند باعث بهبود روحیه اش شود!...( پدر سوخته! ). به جای این که شمع عددی بخرد رفته بود و 35 تا شمع کوچک در کیک فرو کرده بود. که احتمالا سال های عمر را به رخم بکشد.  بعد هم هوچی گری راه انداخت که اگر با یک فوت خاموش شان نکنی ، پیر شده ای و وقت غزل خواندن است و از این حرف های روحیه بخش!.... کلی تمرکز کردم و بیش تر دنبال اثبات فواید غم دوری سیگار بودم. اما فلان فلان شده از این شمع هایی خریده بود که خاموش نمی شوند!

 

3.

شب یلدا برای شبانه زیست هایی مثل من حکم شب جادویی را دارد. درست است که یک دقیقه طولانی تر از شب قبل است ، اما خب طولانی ترین است. از آن شب هایی که آدم می تواند با " ایرونی " بودنش محشور شود و حظ کند. و مطمئن باشد که اجداد اهل دلی داشته. مثل نوروز. و چقدر دلم می خواست که جشن مهرگان هم زنده می ماند و پاییز را با آیین های باستانی در می آمیختیم....حیف که مدتی ست با حافظ قهرم. از بس باب میلم نگفته و بدتر این که زمانه به حرف شعرش اغفال شد. امشب بنا دارم که دوباره بگشایم اش.

 

4.

این روزها در تقویم اسلام نیز روز و شب های عزیز و گران زمانی هستند. در میانه ی دو عید. یکی عالی ترین نشانه بندگی ست و دیگری عالی ترین نشان رسالت. نعمت غریبی ست که بتوانی در آن صحرای پر از عطر عبادت ، به دعای عرفه مشغول باشی. خیلی دلم می خواست که جای یکی از آن ها بودم. اگر بتوان به زلالی درون رسید ، زیبابترین باران رحمت را از یک ابر اختصاصی دریافت کرده ایم. خدا نصیب کند

 

5.

بالاخره تصمیم گرفتم که حرفه ای تر نگاهش کنم. یکی از همان علاقه های جوانی که وقت نشد دنبالش کنم. گیتار؟ نه!....گیتار هنوز در صندوقچه ی حسرت جوانی ست. و گمان نکنم که حالا حالاها وقتش برسد. اما همین یک شنبه می خرم اش. یک دوربین کانن سری EOS که قابلیت تعویض لنز داشته باشد ( احتمالا ( canon EOS 350D Kit. شاید هم از سری پاورشات گرفتم  ( احتمالا G9 یا S5IS ). فعلا دو تا کتاب آموزش عکاسی دیجیتال هم خریده ام. شاید اگر هم پایی داشته باشم ، در کلاس عکاسی هم ثبت نام کنم. عکس ها، قاب های زمان و مکان اند که می توانی برای خودت داشته باشی. و رازهایی با خود دارند که بیش تر از همه ، برای تو آشکار و دلنشین اند. حظ بصری عکس را می توان بارها مزه مزه کرد.

 

6.

مجله فیلم دی ماه هم منتشر شد. در باره دو فیلم، دو یادداشت نوشته ام. گوشواره و  اتوبوس شب ؛ در بخشی از نقد اتوبوس شب می خوانیم که:" این فیلم  از دل جنگ می آید و لحظه ای از جنگ و خون جدا نیست ، اما پوراحمد ترجيح مي دهد كه اتوبوس تك افتاده اش را گل مالي كند و  از دل جنگ بیرون بيرون بياورد. در واقع خلوتي براي " جمعيت" آدم هايش خلق كند و آن ها را در جاده های غریب رها كند؛  و در بیابان هایی که گام به گام به ناکجا آباد تبدیل می شوند، با چند لانگ شات استثنایی که بر رمز و راز فضا نیز بيافزايد. و به گونه اي هوشمندانه ، رخدادها را چنان مي چيند و فضا را چنان مي سازد كه در نهايت انتزاع شخصی اش را از آدم هاي درگير يك جنگ بسازد. چرا او تاكيد دارد كه بسياري راه ها به بن بست می رسد؟  چرا هراس گم شدگی را هم جوار خلوت اجباري اين رابطه هاي غريب زنده نگاه مي دارد؟ گمانم اصلي ترين هدف انتزاع سياه و سفيد اثر ، ورز دادن آدم ها در خلوتي دور از هياهو/ جنگ است. هم چنان كه شب يلدا چنين بود و موثرترين مواجهه كارساز آدم با خود را در جایی جست و جو می کند دور از  شلوغي پيرامون."...یک یادداشت هم در صفحه تلویزیون دارم ، به بهانه ادعای تاثیر منفی حلقه سبز بر آمار پیوند اعضاء پس از مرگ مغزی. صفحه منشورم هم در تراکم حجم مطالب گرفتار آمد و چون مطلب تاریخ دار نیست ، به ماه آینده موکول شد. سایت هفته نامه سلامت هم بالاخره سر و شکل قابل قبولی گرفت. و  گمانم بتوانم لینک مطالب هفتگی ام را این جا بگذارم. یادداشت هایی که در باره هنر ، رسانه و سلامت می نویسم. آخرین مطلب را می توانید این جا بخوانید.

7.

آخر شبی، دلم هوای بیرون خواست. پیاده روی که نه!...خیلی سرد است. اما باید می زدم بیرون. برادر دهه ی شصتی، گزینه خوبی برای این جور کارهاست. گیرم که یازده سال از من کوچک تر است. کمی خیابان گردی. کمی موسیقی فلامینکو. کمی غر زدن برای خدا با صدای بلند. و بعد عذرخواهی و شکر بابت این همه نعمت. کمی خاطره بازی. برایش گفتم که چقدر کرسی و حافظ و انار نمک زده ی خانه عزیز می چسبید. به مادر مادرم می گفتیم عزیز. وقتی مرد ،خواب دیدم که دستانم را گرفته و به فضای بی انتهای سبزی می برد. آن وقت ها کلاس پنجم دبستان بودم. با مرتضی رفتیم آیس پک خوری . ما دو برادر داریم معتاد می شویم گمانم. در دو ماه اخیر این هفتمین بار است که آیس پک می خوریم.  

نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

 

1.

هنوز ساعتی برای دیوارش نخریده ام ؛ اما بالاخره این اتاق تنهایی به بهره وری آزمایشی رسید. بعد از این همه وقت. منتظرم همه اجزای داخلش را بخرم تا بتوانم با یک عکس ، رسما افتتاحش کنم. البته خودم که ساکن شده ام.  فقط مبلمان تک نفره اش مانده و ده دوازده تایی قاب. صندلی مدل کینگ ( به قول فروشنده ) را انتخاب کرده ام. اما دو هفته است که روکوبی اش آماده نشده.  دوستش دارم. اتاق را عرض می کنم. و همه چیزش را نو خریده ام. حتی جای دستمال کاغذی و فنجان و سینی و.... چرا؟  اصرارم بر " نو " بودن همه ی این اتاق تنهایی ، تلاش برای حس نو شدن است شاید. یا غبار زدایی از کودکی. گاهی در هجوم تکرار زمان و فرسودگی روزمره گی ، این جور های دل مشغولی های مقطعی به کار می آید. و چه بسا انگیزه حرکت جدی تر تازه. نزدیک بود ماشینم را هم عوض کنم. که البته حوصله فروش اسب فعلی را نداشتم.

 

2.

الان دقیقا ساعت صفر  است. لحظه خاصی ست. امشب پس از مدت ها رفتم رستوران بی بی. که غذا های لبنانی می فروشد. روبروی پارک ملت است و کوچک و دل چسب . غذاهایش هم خوشمزه است. طبق معمول گذشته ، شاورما سفارش دادم، شاورمای گوشت. در برابر آینه های موازی . که انگار بی نهایتی تمام نا شدنی در خود دارند. با  سالاد فتوش و سس معرکه اش که شبیه اش را در سفر سه سال پیش به لبنان خوردم. بی بی را دوست دارم. هم بی بی خودم را که سال هاست مرده است و هم رستوران بی بی را. که نخواهد مرد. و برایم لذت قدم زدن در ساحل مدیترانه را زنده می کند. حس می کنم که به یک سفر طولانی نیاز دارم. برای تازه شدن. و عبور از همه مرزهای توقف و رکود و سکون.

 

3.

الان شد یک بامداد. و مدتی ست که به 42 گرم عریانی ام فکر می کنم. که مدت هاست تنها و خاموش گوشه ای افتاده. دلم برایش تنگ شده است. و برای عریانی روحم. بی حصار و رها. به شور تازگی و خلوت آینه های موازی که می اندیشم ، حس می کنم که شاهد تماشای شکوه عریانی بودم. بی هیچ جامه ای از جنس تعلق دنیا. و حتی آرزو های زمینی.هر جور  آرامش و سبکبالی ساحل ، با هر جور لباس و تبختر پوشش به سنگینی دچار می شود . باید عبور کرد. و شاید " عبور" تنها راه رهایی ست.

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

اکنون پاسی از نیمه شب اولین قدر اهالی قدر گذشته. و تنهایی است و بغض نیایش. اصرار بخشش است و هراس ریا و سیاهی. و دنیا چنان بر پشت آدم سنگینی می کند که رهایی دشوار است. و لذت افزون تر راز و نیاز در سبک بال تر بودن است. چنانیم که گر مشمول لطف بخشیدن او نشویم ، سزاوار دوزخیم. آرزوهای بی پایان و لذت گناه و نفس توجیه گر ، دست در دست هم ترکتازی می کنند. غافل از شرم پایانی که در ثانیه ای بعد انتظار ما را می کشد. چه بسا!

عالی ترین عشق بازی با خدا را در دعای ابوحمزه ثمالی دیده ام. امام سجده گران که زینت عابدین است ، چنان قشنگ نجوا می کند که گمان می کنی تا لحظه ای دیگر در آغوش مهربانی خدا جا خوش خواهی کرد.پیشوای بی گناه ما ، انگار وساطت گناه ما را کرده است. و گناه ما را انگار به عذرخواهی نشسته است. سر به زیر و شرمسار و با شیطنتی کودکانه. از جنس سپیدی فطرتی که در کودکی به امانت گرفتیم. بخشی از ترجمه دعا را بخوانیم. به قلم فرزان شهیدی:

" بارالها در خور آن چه از تو می طلبم نیستم، لیک تو اهل تقوی و آمرزشی. تو آن کسی هستی که باران فیوضاتت را برکسانی جاری می کنی که از تو طلب رحمت نکرده اند و بر کسانی می بخشی که ربوبیت تو را انکار می کنند! پس چگونه است حال آن کسی که از تو مسألت می کند و بر این باور است که خلق و امر از آن توست!؟ به عزت وجلالت سوگند، اگر از درم برانی، این آستانه را ترک نخواهم کرد ودست از تملقت برنخواهم داشت، چرا که جود و کرمت را بسیار دیده ام! حتی اگر مرا در غل و زنجیر افکنی ورحمتت را از من دریغ نمایی و زشتی هایم بر خلایق آشکار گردانی وآن گاه فرمان دهی به آتشم دراندازند ومیان من و نیکانم جدایی افکنی، هرگز از تو قطع امید نخواهم کرد!
مولای من، گر بر گناهانم مواخذه کنی، من نیز بر بخشایشت مواخذه کنم! اگر به دوزخم بیفکنی، فریاد برآورم واهل آتش را به دوستیم با تو آگه سازم! الهی اگر بخشایشت ویژه اولیا ودوستانت است و اگر اکرامت منحصر به اهل طاعت است، پس گنه کاران به کجا رو کنند و بدکاران کدامین در را بکوبند!؟
بارالها اگر به آتشم دراندازی دشمنت یعنی ابلیس خشنود می شود، واگر به بهشتم درآوری پیامبرت خوشحال می شود و من نیک می دانم که سرور حبیبت نزد تو برتر از خوشحالی دشمنت است!....
تو در کتابت از ما خواسته ای از ستم ولغزش خلق درگذریم، اکنون ما بر خود ستم کرده ایم، آیا تو سزواراتر از همگان نسبت به بخشایش ما نیستی؟ تو ما را فرمان داده ای که سائل را از در خود نرانیم، اینک من سائل درگاه توام، آیا حاجت مرا روا نخواهی ساخت؟ در جای دیگر ما را امر نمودی که به نزدیکان و فرودستان خود احسان کنیم، اکنون ما بندگان وبردگان توایم، آیا به احسانت ما را از آتش دوزخ رهایی خواهی بخشید؟...

نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


ثانیه هایی پیش ، یکی از مهم ترین جشن های اسلامی آغاز شد. نیمه شعبان.  آمدن مهدی (عج)  مهم ترین انتظار دین مدار ماست که در دو وجه رفتار منتظران و امید عدالت طلب مردمان ، کارکرد فردی / اجتماعی دارد. اعتقاد به منجی آخر که توان پیروزی بر همه ی شر ها را دارد ، در سایر ادیان نیز به صور مختلف وجود دارد. که ما معتقدیم صورت های مختلف  حضرت مهدی ، آخرین پیشوای معصوم ماست و نوعی حجت الهی جهان شمول نیز محسوب می شود.خیلی دوست داشتم به این بهانه در باره دلایل خودم مبنی بر راستی مهدویت حرف بزنم ؛ اما قالب این وبلاگ چنین اجازه ای را نمی دهد. الان می خواهم در باره مسجد جمکران بنویسم. که مبنای ساخت آن را رویای یکی از مومنین جمکران می دانند. که حضرت مهدی در خواب دستور ساخت این مسجد را داده و حدود آن را نیز مشخص نموده است. این مسجد روز به روز بزرگ تر شده و عبادت کنندگان آن بیش تر شده اند. خیلی ها در آن جا به استجابت دعا رسیده اند و فضا و حس معنوی خوبی دارد. گفته می شود که مشتاقان این مسجد از آمار زوار حرم حضرت معصومه (ع) نیز پیشی گرفته اند. من خودم لحظات قشنگی را در این مسجد تجربه کرده ام و دو فیلم کوتاه هم در باره آن جا ساخته ام. این یک حس شخصی ست و هر کسی می تواند به راه های حسی خاص خودش در مکالمه با کسی که آن بالاست برسد. در هر جایی. متاسفانه هر چیزی که به ماوراء مرتبط است و در دسترس علوم تجربی نیست ، در معرض خرافه نیز هست. از جمله امام زمان و دیدار با او و همین مسجد. عده ای مغرضانه یا نا آگاهانه می کوشند تا با علم کردن همین خرافه های قابل نقد و تمسخر ، به نفی کلیت آن برسند.  و عجیب این که برخی نیز به نقد اساس مسجد جمکران نشسته اند. بیش تر از این بابت که ساخت آن بر مبنای خواب بوده و در روایات،مسجد سهله کوفه را به آن حضرت منتسب می کنند. عده ای هم به این دلیل که یک مسجد که در ابتدا توسط مردم یک روستا ساخته شده ، توانسته به رقابت جدی با حرم حضرت معصومه (ع) برسد و آن را تحت شعاع خود قرار دهد. در واقع نگاه کاملا مادی به مکان هایی که جایگاه معنوی دارند.
مهم ترین عامل رشد و گستردگی و جلب زیارت کنندگان هر مکان تقدیس شده به تاثیر آن بر عبادت کنندگان آن وابسته است. در واقع اعتقاد و حس معنوی و آرامش. شخصا معتقدم که این اثر متقابل است. یعنی اعتقاد ما و حس های خوب الهی ما در این مکان ها،به خلق نیرویی کمک می کند که بر بقیه نیز تاثیر می گذارد. در بسیاری خاطرات و نوشته ها نقل است که اصلی ترین عامل شفا ، اعتقاد است. در واقع نیروی واسطه فیض الهی، خود ما و قلب ماست. چرا خدا می گوید "بخوانید من را تا اجابت کنم شما را "؟ مگر خدا از درون و خواسته ما آگاه نیست؟ یا مگر گوشی هست و صدایی و شنیدنی؟ پس چه نیازی به دعا ست ؟ در واقع ما با دعا و خلوص و نزدیکی به خدا، نیرویی معنوی خلق می کنیم که می تواند راه دریافت لطف خدایی باشد. مهم این است که جایی و بهانه ای و حسی ایجاد شود که این نزدیکی و نجوا و دریافت خلق شود :" منظور من از کعبه و بتخانه تویی تو".
مساجد و زیارتگاه ها و حرم ها و مدفن های مقدس ، همه بستر های دریافت حس و نیروی اعتقاد معتقدین اند. و راه آرامش درون و حس نزدیک تر شدن به خدا و واسطه و بهانه ای پیدا کردن. این رابطه کاملا دو سویه است. مسببین این جایگاه های راز و نیاز نیز صاحب نیروی معنوی جلب کننده اند. پس حتما چیزی فراسوی زمین و مادیات هست که مسجد جمکران را مقدس کرده است و این همه تجربه آرامش و خداجویی در آن جا رقم خورده است و هم چنان جاری ست. این ها خرافه نیست. کافی ست به دل های مان رجوع کنیم.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

گاهی آدم حس می کند که رفتار دنیا تغییر کرده. یک نفر که معلوم نیست کیست ، حکم تازه را اعلام می کند. تو بی جهت می دودی. لج می کنی. می خواهی آسمان را به زمین برسانی که واسطه شود. که کمی مهربان تر لطفا. اما نمی شود. مدام از هزار شعر و کتاب و قصه برای خودت دلیل می آوری....
که من می توانم. من باید سرنوشت خود را عوض کنم. من باید اثبات کنم. اما او قوی تر از توست. و مگر تو چقدر نفس داری که بدوی؟ هان؟ خب ناگهان می ایستی . به نفس تنگی افتاده ای. مجبوری لب جدول یک خیابان خالی بنشینی. که از شانس تو هیچ درختی هم در آن نیست. مرده شور این قلبت را ببرد  که کفاف دویدنت را نمی دهد. حالا چرا فحش می دهی؟ این همه برایت تالاپ تالاپ کرده و تو هم مدام دویده ای.حق دارد که کم بیاورد. هی! با توام آدم خودخواه!!

گمانم بس باشد. غرهایت را زدی؟ نفس تازه کردی؟ حالا پاشو. بدو. بزار کش آمدن زندگی ات خوشمزه باشد. مثل پیتزا یونانی، با کلی پنیر. فکر کن کش آمدن زندگی مثل کش آمدن پنیر پیتزا شود. باید جالب باشد. لااقل به امتحانش می ارزد.

این عکسی که آدرس اش را اینجا می گذارم ممکن است ربطی به نوشته نداشته باشد ( گرچه چندان هم بی ربط نیست ) اما قشنگ است و آرش خاموشی در فتوبلاگ عکاسی اش گذاشته.

 

*۴۲گرم عریانی : دختری به نام اقدس؟!

نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

ماجرای این نوشته جالب است. در پست بالا توضیح داده ام که چگونه ناخواسته حذفش کردم و بقیه ماجرا..... دیروز ( یعنی هفتم شهریور ) یکی از خوانندگان محترم که این مطلب را ذخیره کرده بود ، آن را برایم فرستاد . بنده نیز جهت ثبت در تاریخ و البته بازسازی همان تاریخی که این مطلب را نوشته بودم ، آن را در جای قبلی، دوباره می گذارمش!

  

 

1)   در لحظه صفر زمان ، که گاهی صفر عاشقی هم نام دارد ، حس غریبی دارم و عجیب این که بیشتر وقت ها ، در این لحظه حواسم به زمان جلب می شود و عقربه ها و ساعت ....و صفر. مثل خلاء . و بی وزنی. بی زمانی. جوری پرتاب شدن به مرز بی گسست بودن. مثل همین الان که زمان دقیقا صفر شد. نقطه سر خط؟

2)   با دوستی عزیز هم صحبت بودم. به ضرورت ادب و مکالمه ای از جنس تبریک. تولدش بود. حرف قشنگی زد. و گفت که باید روز تولد، برای مادر هم هدیه خرید. که تولد هر فرزند ، تولد مادر نیز هست. تولد یک عشق. و پاره ای از بودن اش. از جنس بودن اش.

3)   رفیقی دیگر ، دچار تردید در وبلاگ نویسی شده و اعلام کرده تا زمانی دیگر که انگیزه ای در او زنده شود ، نخواهد نوشت. تصمیم اش محترم. اما همه ی ما هم بد نیست به این پرسش پاسخ دهیم که برای چه می نویسیم. و عجیب این که چند وبلاگ نویس دیگر نیز به همین حس و شک رسیده اند ( بعید می دانم که ویروسی پخش شده باشد!)....گمانم مشکل این جاست که ما گاهی فراموش می کنیم که واسطه ها می توانند هدف باشند. وقتی به درک لذت مکالمه و نوشتن برسیم ، همین ها هدف اند. دیگر چرا دچار جدل با پرسش دشوار "برای چه گفتن؟"؟

4)   چرا زمانه و آدم ها ، روز به روز دشوارتر و خسته تر می شوند؟ و ما نیز. و چشم های آدم ها کم تر به سزاواری هم می رسند. و البته حقیر نیز نیستند. فقط دچار بی توانی نگاه و مکالمه شده اند. و آموخته اند ( آموخته ایم؟!) که "امنیت" در کار و بدبینی و منطق و جبر و ریا و حساب و پول و دروغ است. و به نبوغ و پشت کار و اصرار بر نهادینه شدن زندگی های "حسابی" افتخار می کنند- افتخار می کنیم؟!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

يك سكانس از يك فيلم نامه كوتاه كه روزي خواهم نوشت :

 

من : نمي شود. نمي توانم. مي دانم كه نمي تواني .و نمي شود. اما كاري از دست من بر نمي آيد

تو: (سكوت)

او: عشق يك توهم  است. وجود ندارد. دست ساز ناز و نياز است. نياز هم كه باشد ، تو در راه بي پاياني.

من: معشوق بي گناه است. و عاشق. و عشق. همه در اين حديث و حادثه بي گناهند.

او: تو گمان می کنی که جنون تو مجنون بودن توست. تو دیوانه ای.

من: بي پاياني ذكر و راز و نياز را با كه می توانم نجوا کنم؟ من نگران خوب بودن توام. و نا آرامی.

تو: (سكوت)

او: تو بايد عبور كني. چونان من. عشق زاييده خودخواهي ست. او را بخواه و بگذار تا بگذرد. تمام مي شود.

من: نمي شود. نمي توانم. اصلا نمي خواهم كه بشود يا بتوانم. مگر تمام شوم.

تو: (سكوت)

او: تو تنها توان عشق داري و او بي نياز است از اين نياز. بازنده اي. بازي تازه اي بايد.

من: بازيگر نيستم. آخرين بازي ، هيچ وقت تمام نمي شود. گاهي نمي توان عاشق نبودن.تو حالت خوب است؟

تو: سلام . من خوبم.

 

نقش "من " را يك زن 35 ساله. نقش " تو " را يك مرد 40 ساله و نقش "او" را يك زن 37 ساله ، زندگي خواهند كرد  

 

*۴۲گرم عریانی : آن شب اتفاق افتاد

نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

در نزديكي خانه ي ما

دو سه خانه آن طرف تر

شايد هم پنج تا

يك مرد چهل ساله ي تنها هست

آقاي رازي

و هيچ نسبتي هم با چسب رازي ندارد

آدم دل چسبي هم نيست

از بد شانسي اش

چسبنده هم نيست

از خوش شانسي ديگران

ولي دلش پاك است بنده ي خدا

امروز بردندش بيمارستان روزبه

كه يك دارالمجانين است

در خيابان كارگر

و ظاهرا مجنون ها را زنجير مي كنند

تا جامشان را نبرند

و جلوي خانه ليلي بساط نكنند

$$$$$$$$$$$$$$$$$$

 

اين آقاي رازي

عريضه نويس دادگستري ست

آبله رو

زشت

نسبتا كچل

بي پول

مريض احوال

و البته ايدز ندارد

در عوض اش

يك سه جلد دارد و صفحه ي دومي

 و يك زن و هفت دختر

مي گويند جزام دارد

خودش نه

زنش هم نه

دخترانش هم نه

اما به هر حال صفحه ي دوم اش كه سفيد نيست

و چه بسا جزام داشته باشد

$$$$$$$$$$$$$$$$

 

اين آقاي رازي

يك تسبح ارزان هم دارد

و آدم با خدايي ست

با روش هاي كهنه ي قديمي

دو ركعت واجباتش را هم انجام مي دهد

در حد سوادش بنده ي خدا

يك  سيكل كه بيش تر ندارد

 آن هم با تك ماده

و البته گم اش هم كرده

يك كت زوار در رفته دارد

با دو سه تا شلوار پارچه اي كهنه

و يك انگشتر

كه از دستفروش لب حرم گرفته

گفتم كه بي پول است

و عريضه نويس

ديروزشنيدم كه جوان هاي محل

با لباس هاي مارك دار

 و انگشتر كارتيه

پولدار و با كلاس

 با سري كه در سرها دارند

 مسخره اش  كرده اند

و به افتخار عشقش

آروغ هاي صدا دار زده اند

فكر كرده اند شيرين عقل است

بنده ي خدا

$$$$$$$$$$$$$$$$$$$

 

اين آقاي رازي

عاشق يك پري دريايي شده

كه تا ته آسمون دوستش دارد

خودش مي گويد

و آن قدر عيان بازي درآورده

كه همه محل فهميده اند

حتي ننه قزي هشتاد ساله اش

و شب و روزش يكي شده

و یک تار موی معشوق را

با صد تا آنجلیناجولی عوض نمی کند

یک عاشق کلاسیک

و البته بي پول و آبله رو

كه مي گويند جزام هم دارد

با چند تا شلوار كهنه و پاره

خانم معشوق هم

خب با كمالات تر از اين حرف هاست

كه عاشق همچين عاشقي شود

كه مال كتاب هاي تين ايجري ست

كه به اندازه كشك و دوغ هم قيمت ندارد

$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$

 

اين آقاي رازي

بنده ي خدا

يك لكنته ي قراضه و قسطي هم خريده

كه سفيد نيست

چون پيكان نيست

و سفيد فقط به پيكان مي آيد

ديده شده كه مسافر كشي هم مي كند

در خط ونك – پونك

و به خاطر وفاداري

مسافر خانم سوار نمي كند

و با بقيه نصف قيمت حساب مي كند

تا خدا خوشش بيايد

پولش را هم در قلك كودكي اش مي ريزد

تا با آن

يك شلوار لي بخرد

كه اندازه شكم گنده اش هم باشد

$$$$$$$$$$$$$$$$$$$

 

اين آقاي رازي

با همان تسبيح ارزان

و بر يك سجاده ي مندرس و پاره پوره

مادرش لو داده

كه روز و شب ذكر مي گويد

و براي خدا عريضه مي نويسد

گفتم كه عريضه نويس دادگستري ست

او منتظر است

و گفته تا آخر عمر ذكر مي گويد

و نا اميد نمي شود

از خدا

از بس ديوانه است بنده ي خدا

و كاري به اين حرف ها ندارد

كه عشقش را مسخره كرده اند

و فقير بودنش را

$$$$$$$$$$

 

اين آقاي رازي

همين امروز

جامي شكسته در دست گرفته

و در محل دور چرخيده

و گفته كه اين جام را ليلي شكسته

و ذوق كرده

و در باره ي انتظار حرف زده

و فقر

و ......

مردم هم زنگ زده اند به آمبولانس

از روي دلسوزي

و بردندش بيمارستان روزبه

كه يك دارالمجانين است

در خيابان كارگر

و ظاهرا مجنون ها را زنجير مي كنند

تا  شايد جامشان را نبرند

و جلوي خانه ليلي بساط نكنند

 

 

* ۴۲ گرم عریانی :با یک بنز قدیمی مشکی / یک

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

 

حس می کنم تو یک جور فرشته ی دیگری باشی. سپیدتر. با بال هایی که انگار قدرت بلند پریدن بیش تری دارند . تا نزدیکی خدا. تا همان جایی که پیامبر عروج کرد. من گمان می کنم که تو بر شانه ی هاجر هم بودی. و تو بودی که چاه زمزم را کندی. و ابراهیم را به کعبه رساندی. مریم با تو همراز بود و از عیسی می گفت. گمانم شرم و تنهایی اش را لای بال های تو پناه می داد. تو شاهد زایش عیسی در برهوت بکارت بودی. یادت هست؟ تو اصلا فرشته ی تنهایی زنانی . و بعدها به مقام هم کناری فاطمه رسیدی. یاس پیامبر. شاهد عرش بودی بر تولد شهادت حسین. و همان روز که پشت هجوم تنهایی ، درد شکستن یاس را به آسمان بردی . یادت هست؟ نکند بر شانه ی مادر موسی هم تو سکنی گزیده بودی؟ و گهواره سبز موسی را به امن ترین جای رود بردی؟

تو این همه تنهایی و مهر و زایش و زن بودن را در فرشته گونی خودت جا داده ای. و شاید برای همین تا این همه نزدیک رفته ای. می شود لطف کنی و امشب بیایی لب پنجره ی کوچک خانه ی ما. با تو می توان رازهایی گفت که با خودت همراه کنی و در یک شب آرام مهتابی ، در گوش خدا زمزمه کنی. می دانم که نازت خریدار دارد....و عیش مدامت در کنار فاطمه و مریم تمامی ندارد. می دانم.راستی از جبرائیل چه خبر؟  

نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

  

دوستم خیلی وقت پیش صدای روایت کتابی را برایم فرستاده. نامش شرق بنفشه. شهریار مندنی پور. همین چند لحظه پیش امکان شنیدنش نثار لحظات اکنونم شد.کاش بشود که شما هم گوش کنید.حظی دارد. خیلی اثیری ست. از آن عشق های کتابی که دیگر محال است انگار. در زمانه ی عبور. عبور؟ گاه مجبور می شویم به عبور . چونان زمان که با همه ی کم صبری اش گذر می کند از ما. و چروکی هم می اندازد گاه. کاری هم ندارد به بغضی که با شرق بنفشه می آید. یا نمی آید. و حتی ابایی ندارد که صدای خنده اش را هم بشنوی. تو را توان تغییر دنیا نیست. گاهی شانس تو ، تنها تماشاست . تماشاگه راز. تو آرام آرام پیر می شوی و کم کم حس می کنی که در یک مه غلیظ گم شده ای. و چاره ای نیست جز گام برداشتن باقی گام ها. تو بازیگر نیستی . پس ببین که زمانه چه پرده ای برایت بالا می برد. ای تماشاگر انگشتر به دست. گاهی باید برای قطاری که در آستانه عزیمت است ، دست تکان داد. قطار عمر. ایستاده. وقتی نفس نداری ، دویدنت نرسیدن است. آن قطار به غرب می رود. تو در شرق ایستاده ای. مواظب باش بنفشه ها را لگد نکنی . آن ها که گناهی ندارند. 
 


شرق بنفشه را بشنویید

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

 

چقدر دلم می خواست گاهی به خاطره نویسی روزانه ، مکالمه ای با خود و دنیای مجازی بر پا کنم. نمی شود. هزار جور ملاحظه و آینده بینی و احتیاط و .... که چونان پیرایه ای با آدم است و امکان پالایش آن نیست. سخت است . همیشه واقعیت خودش را تحمیل می کند ، گیرم که تو خیلی هم خیال پرداز و شاعر و خوش بین باشی. چشم به هم می زنی می بینی در خوابت هم نفوذ کرده و کابوسی به راه می اندازد که بیا و ببین. اگر می دانستید که امروز چه سخت گذشت بر من!.. اصلا چرا باید بدانید ؟ ولی فکر کنید چند میلیون ژول استرس در یک روز ، چه بلایی سر قلب و روح آدم در می آورد . دلمان خوش است سیگار را ترک کرده ایم . هر چقدر هم که آدم سرش در کوچکی لاک خودش باشد ، باز بخشی از گزنده گی این دنیای بی در و پیکر می اید و خراب می شود روی سرت.
فکر کنم الان دلم پر می کشد که نجوایی با خدا راه بیندازم . خب جواب اتهام ریاپردازی اسان نیست و اصلا بد است . یا در گریز از هجوم این همه گرفتاری طاقت فرسای امروز ( در یک روز!) به پریشان نویسی رو آورم که خیلی مزه می دهد....و چه بسا افتاده ام!...راستش یاد سوررئالیسم و جریان سیال ذهن و بونوئل و این جور چیزها افتادم . گمانم می توانم درکشان کنم که چرا قید نظم روایت را زده اند. فکر کنید چه لطفی داشت که می شد ناگهان ( بله ، ناگهان ) جامپ کات کنیم به کنار دریا . یا مثلا حرم حضرت معصومه . یا به ده سال پیش . یا یک بخش قابل سکونت کهکشان شیری. مهم این است که از این مکان و این لحظه بگریزی. یا یک خواب طولانی . یک سال. کما.
واقعا در حالی که در یک واقعیت تلخ متراکم، دچار کم هوایی شده اید، راهی بهتر از جریان سیال ذهن سراغ دارید؟ این رفیق ساکن فرنگ ما هم نمی اید تا لااقل چند روزی برویم یک جای دور. با رفقای مجازی هم که نمی شود سفر حقیقی بر پا کرد. امتحانات خرداد دانشگاه ها هم که منفجر بشو نیستند تا بشود دوستان دانشجو را به یک سفر کوتاه فراخواند. پس به من حق بدهید که با لحن سید مرتضی آوینی  بپرسم که " چه باید کرد؟ "...... و طبیعی ست که الان که نزدیک نیمه شب است ، کسی حوصله جواب دادن ندارد. به امید فردا و لطف خدا .

نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |