

امشب اولین شبی ست که " قدر" است و شایسته قدر دانستن. بهترین نشانه ی خدا در درونه ی ماست. آخرین امید و پناهی که حس می کنیم "او"ست و نیایش و توسل است که آرام می کند. همین امروز که فهمیدم هک شده ام و آی دی رسمی ام به سرقت رفته، "خدا" بهترین پناه بود... قل اعوذ برب الناس ملک الناس. اله الناس. من شرالوسواس الخناس... اگر به خدا پناه بریم ، خداوند هم ما را از شر خناس در امان می دارد. امشب دعا کنیم که در همین حلقه باشیم. حتی برای دیگرانی هم که قصد آسیب و آزار ما را دارند، دعا کنیم. که خدا به قلب شان ایمان و آرامشی عطا کند که راه را بشناسند... و البته به همه ی قلب ها و خودمان.
پی نوشت: در متن نخست هشدار نوشته بودم "ویروس وحشتناک" که عینا توصیف دوستی بود که با باز کردن نامه حاوی ویروس، سیستم اش "نابود" شده بود (به قول خودش). طبیعی ست که شتاب نوشتن یک هشدار فوری، باعث بروز برخی لغات تعدیل نشده می شود. دقایقی بعد، متن را آرام تر کردم و دلیلی بر باقی ماندن صفت " وحشتناک" نبود. رنگ متن را هم سیاه کردم. خواننده ای با ادبیاتی غیر محترمانه، کامنت خصوصی گذاشته بود که این تغییر باعث تفریح او شده و نشانه فلان است و بهمان. متاسفم که موخرات بحران دیگران باعث تفریح ایشان شده، اما این توضیح را نوشتم تا ایشان (و همه مان) بیاموزیم که قضاوت های شتاب زده را از ذهن دور کنیم. امیدوارم شب های قدر بتواند به اصلاح ذهن ها کمک کند... قل اعوذ برب الناس...
1.
نمی دانم چرا احساس می کنم که شب های قدر امسال برایم مهم ترند. شاید بتوان در خلوت یک نیایش، به یک رابطه بی واسطه با مبداء دست یافت. بی نیازی به چنین خلوت هایی، نشانه ای از فرو رفتن در باتلاق نیاز است. زیباترین صفت خدا این است که اگر دست ات را "فقط" به سمت او دراز کنی، حتما در آغوش می گیردت...اما رسیدن به این "فقط" کار دشواری ست. شاید فراتر از ایمان، داشته ای از جنس یقین می خواهد. این که می گوید من را بخوانید تا شما را اجابت کنم، بی تبصره است؛ به شرطی که "او" را بخوانید. شب قدر، شبیه سفری ماورایی ست به جزیره ای دور و کوچک که فقط خدا هست و من.
۲.
این روزها شاهد مستند دفاع مقدس هستیم که هر شب، پس از خبر 21 پخش می شود. یکی از گرایش های خوب صدا و سیما در دوره ضرغامی، بازیابی و تماشای مستندات تاریخی ست. همان هایی که در انبارهای سازمان در شرف نابودی بودند و نسل تازه محتاج آن اند. برای خودم که خیلی هیجان انگیز است. صرف دیدن تاریخ، شبیه زنده شدن مردگان است. برای همین سعی می کنم که از حضور آزاردهنده و لوس سه راوی (مجری) که گاهی وارد ماجرا می شوند و به نوبت حرف می زنند، عصبانی نشوم. برای من/نسل من که از لحظه اول جنگ (قطع برنامه کودک و خبر بمباران مهرآباد) تا لحظه آخر (خبر قبول قطعنامه و بهت و غم و خوشحالی و نگرانی) را به یاد دارم/ داریم، دیدن دوباره گذشته، شبیه سفری ماورایی ست به تاریخی که در گوشه ای از زمان پنهان شده است.

امروز هم منتظر بود و قرار بود که در چنین روزی تعبیر شود. خیلی سال پیش بود که یک شب خواب دید بر قایقی سوار است. بی هیچ پدال و پارو و احساس حرکتی. اما به گواهی چشمانش، دیواره های دورتر، نزدیک تر و نزدیک تر می شدند. او بود و یک قایقران روستایی که مسافران غار را در تونل های تنگ و تاریک می چرخاند. آن شب هیچ همسفر دیگری نبود جز همان جوانی که سکوت را بهتر از قایقرانی پیشه کرده بود. مطمئن بود که گم شده اند و شنیده بود که تونل های این بزرگ ترین غار، هنوز به تمامی کشف نشده اند و به هذلولی می مانند که از راز خلقت پیچیده ترند. پر شمار گمشدگانی در دل خود جا داده که در جادوی ابدیت انتهای غار جا خوش کرده اند. در سکوتی سرشار پیش می رفتند و وقتی به یکی از تونل های مطلقا تاریک پیچیدند، انبوهی قندیل سفید بود که از سقف و دیوار به انتظار درک آب معطل مانده بودند. دیدن در ظلمات برایش عجیب نبود و انگار قاعده خواب بود، اما وقتی قایقران به حرف آمد دلش خالي تر از انتظارش شد. درست شبیه حس سقوط کابوس هایی که هیچ وقت هم به تمامی رخ نمی دهند.
- یه تیکه از این قندیل ها با خودت ببر. تولدش یه همچین روزیه و تو باید این قندیل رو بهش هدیه بدی.
یادش نیست که بعد از این حرف چه حسی داشت. ترس بود یا هیجان. شاید هم تمسخر یک خرافه. حتی می توانست مسخ کامل باشد یا... واقعا حس اش را به خاطر نداشت، اما خوب یادش هست که دستش را دراز کرد و یک تکه کند. درست چهارده روز بعد از این خواب بود که مامور شد تا چند روزی به همدان برود. یک سفر کاری بود، اما محال بود که غار را تجربه نکند. با قایقی پر از مسافر و البته با یک قابق ران جوان روستایی که ساکت بود و آرام. در کنار انبوهی قندیل که شمایلی شبیه تعبیر خواب داشتند.
امروز همان روز تولد است و البته 36 سال از آن خواب می گذرد. خوابی که فقط یک نیمه اش تعبیر شد و او در کنار همان تکه قندیل، عمری ست که منتظر است؛ در انتظار معشوقی که تا همیشه عاشقش شد و البته برای گرفتن هدیه تولد جا مانده اش ، هنوز نیامده است.

1.
تازه زمستان آغاز شده. اما سوز سرمایش انگار از برف های سی و پنج ساله می آید. امیدوارم ماشین بی ضد یخم ، یخ نزند. و خودم نیز در انجماد زمان و زندگی گرفتار نشوم. گاهی ناگهان سرد می شود. و کاملا حس می کنی که زمانه با تو سر لج دارد. تو می توانی با او لج کنی. و منتظر برف بمانی. و یک آدم برفی بزرگ درست کنی که به زمانه زبان در بیاورد. هویج که می شود دماغش. جای زبانش بادمجان می گذاریم.
2.
برادرم دانشجوی پزشکی ست. یکی از همان دهه ی شستی ها، به قول خوابگرد. اصرار کرد و انجامش داد. این که برایم تولد بگیرند. می گفت :" طب سالمندان ثابت کرده که تولد گرفتن برای سالمند می تواند باعث بهبود روحیه اش شود!...( پدر سوخته! ). به جای این که شمع عددی بخرد رفته بود و 35 تا شمع کوچک در کیک فرو کرده بود. که احتمالا سال های عمر را به رخم بکشد. بعد هم هوچی گری راه انداخت که اگر با یک فوت خاموش شان نکنی ، پیر شده ای و وقت غزل خواندن است و از این حرف های روحیه بخش!.... کلی تمرکز کردم و بیش تر دنبال اثبات فواید غم دوری سیگار بودم. اما فلان فلان شده از این شمع هایی خریده بود که خاموش نمی شوند!
3.
شب یلدا برای شبانه زیست هایی مثل من حکم شب جادویی را دارد. درست است که یک دقیقه طولانی تر از شب قبل است ، اما خب طولانی ترین است. از آن شب هایی که آدم می تواند با " ایرونی " بودنش محشور شود و حظ کند. و مطمئن باشد که اجداد اهل دلی داشته. مثل نوروز. و چقدر دلم می خواست که جشن مهرگان هم زنده می ماند و پاییز را با آیین های باستانی در می آمیختیم....حیف که مدتی ست با حافظ قهرم. از بس باب میلم نگفته و بدتر این که زمانه به حرف شعرش اغفال شد. امشب بنا دارم که دوباره بگشایم اش.
4.
این روزها در تقویم اسلام نیز روز و شب های عزیز و گران زمانی هستند. در میانه ی دو عید. یکی عالی ترین نشانه بندگی ست و دیگری عالی ترین نشان رسالت. نعمت غریبی ست که بتوانی در آن صحرای پر از عطر عبادت ، به دعای عرفه مشغول باشی. خیلی دلم می خواست که جای یکی از آن ها بودم. اگر بتوان به زلالی درون رسید ، زیبابترین باران رحمت را از یک ابر اختصاصی دریافت کرده ایم. خدا نصیب کند
5.
بالاخره تصمیم گرفتم که حرفه ای تر نگاهش کنم. یکی از همان علاقه های جوانی که وقت نشد دنبالش کنم. گیتار؟ نه!....گیتار هنوز در صندوقچه ی حسرت جوانی ست. و گمان نکنم که حالا حالاها وقتش برسد. اما همین یک شنبه می خرم اش. یک دوربین کانن سری EOS که قابلیت تعویض لنز داشته باشد ( احتمالا ( canon EOS 350D Kit. شاید هم از سری پاورشات گرفتم ( احتمالا G9 یا S5IS ). فعلا دو تا کتاب آموزش عکاسی دیجیتال هم خریده ام. شاید اگر هم پایی داشته باشم ، در کلاس عکاسی هم ثبت نام کنم. عکس ها، قاب های زمان و مکان اند که می توانی برای خودت داشته باشی. و رازهایی با خود دارند که بیش تر از همه ، برای تو آشکار و دلنشین اند. حظ بصری عکس را می توان بارها مزه مزه کرد.
6.
مجله فیلم دی ماه هم منتشر شد. در باره دو فیلم، دو یادداشت نوشته ام. گوشواره و اتوبوس شب ؛ در بخشی از نقد اتوبوس شب می خوانیم که:" این فیلم از دل جنگ می آید و لحظه ای از جنگ و خون جدا نیست ، اما پوراحمد ترجيح مي دهد كه اتوبوس تك افتاده اش را گل مالي كند و از دل جنگ بیرون بيرون بياورد. در واقع خلوتي براي " جمعيت" آدم هايش خلق كند و آن ها را در جاده های غریب رها كند؛ و در بیابان هایی که گام به گام به ناکجا آباد تبدیل می شوند، با چند لانگ شات استثنایی که بر رمز و راز فضا نیز بيافزايد. و به گونه اي هوشمندانه ، رخدادها را چنان مي چيند و فضا را چنان مي سازد كه در نهايت انتزاع شخصی اش را از آدم هاي درگير يك جنگ بسازد. چرا او تاكيد دارد كه بسياري راه ها به بن بست می رسد؟ چرا هراس گم شدگی را هم جوار خلوت اجباري اين رابطه هاي غريب زنده نگاه مي دارد؟ گمانم اصلي ترين هدف انتزاع سياه و سفيد اثر ، ورز دادن آدم ها در خلوتي دور از هياهو/ جنگ است. هم چنان كه شب يلدا چنين بود و موثرترين مواجهه كارساز آدم با خود را در جایی جست و جو می کند دور از شلوغي پيرامون."...یک یادداشت هم در صفحه تلویزیون دارم ، به بهانه ادعای تاثیر منفی حلقه سبز بر آمار پیوند اعضاء پس از مرگ مغزی. صفحه منشورم هم در تراکم حجم مطالب گرفتار آمد و چون مطلب تاریخ دار نیست ، به ماه آینده موکول شد. سایت هفته نامه سلامت هم بالاخره سر و شکل قابل قبولی گرفت. و گمانم بتوانم لینک مطالب هفتگی ام را این جا بگذارم. یادداشت هایی که در باره هنر ، رسانه و سلامت می نویسم. آخرین مطلب را می توانید این جا بخوانید.
7.
آخر شبی، دلم هوای بیرون خواست. پیاده روی که نه!...خیلی سرد است. اما باید می زدم بیرون. برادر دهه ی شصتی، گزینه خوبی برای این جور کارهاست. گیرم که یازده سال از من کوچک تر است. کمی خیابان گردی. کمی موسیقی فلامینکو. کمی غر زدن برای خدا با صدای بلند. و بعد عذرخواهی و شکر بابت این همه نعمت. کمی خاطره بازی. برایش گفتم که چقدر کرسی و حافظ و انار نمک زده ی خانه عزیز می چسبید. به مادر مادرم می گفتیم عزیز. وقتی مرد ،خواب دیدم که دستانم را گرفته و به فضای بی انتهای سبزی می برد. آن وقت ها کلاس پنجم دبستان بودم. با مرتضی رفتیم آیس پک خوری . ما دو برادر داریم معتاد می شویم گمانم. در دو ماه اخیر این هفتمین بار است که آیس پک می خوریم.

1.
هنوز ساعتی برای دیوارش نخریده ام ؛ اما بالاخره این اتاق تنهایی به بهره وری آزمایشی رسید. بعد از این همه وقت. منتظرم همه اجزای داخلش را بخرم تا بتوانم با یک عکس ، رسما افتتاحش کنم. البته خودم که ساکن شده ام. فقط مبلمان تک نفره اش مانده و ده دوازده تایی قاب. صندلی مدل کینگ ( به قول فروشنده ) را انتخاب کرده ام. اما دو هفته است که روکوبی اش آماده نشده. دوستش دارم. اتاق را عرض می کنم. و همه چیزش را نو خریده ام. حتی جای دستمال کاغذی و فنجان و سینی و.... چرا؟ اصرارم بر " نو " بودن همه ی این اتاق تنهایی ، تلاش برای حس نو شدن است شاید. یا غبار زدایی از کودکی. گاهی در هجوم تکرار زمان و فرسودگی روزمره گی ، این جور های دل مشغولی های مقطعی به کار می آید. و چه بسا انگیزه حرکت جدی تر تازه. نزدیک بود ماشینم را هم عوض کنم. که البته حوصله فروش اسب فعلی را نداشتم.
2.
الان دقیقا ساعت صفر است. لحظه خاصی ست. امشب پس از مدت ها رفتم رستوران بی بی. که غذا های لبنانی می فروشد. روبروی پارک ملت است و کوچک و دل چسب . غذاهایش هم خوشمزه است. طبق معمول گذشته ، شاورما سفارش دادم، شاورمای گوشت. در برابر آینه های موازی . که انگار بی نهایتی تمام نا شدنی در خود دارند. با سالاد فتوش و سس معرکه اش که شبیه اش را در سفر سه سال پیش به لبنان خوردم. بی بی را دوست دارم. هم بی بی خودم را که سال هاست مرده است و هم رستوران بی بی را. که نخواهد مرد. و برایم لذت قدم زدن در ساحل مدیترانه را زنده می کند. حس می کنم که به یک سفر طولانی نیاز دارم. برای تازه شدن. و عبور از همه مرزهای توقف و رکود و سکون.
3.
الان شد یک بامداد. و مدتی ست که به 42 گرم عریانی ام فکر می کنم. که مدت هاست تنها و خاموش گوشه ای افتاده. دلم برایش تنگ شده است. و برای عریانی روحم. بی حصار و رها. به شور تازگی و خلوت آینه های موازی که می اندیشم ، حس می کنم که شاهد تماشای شکوه عریانی بودم. بی هیچ جامه ای از جنس تعلق دنیا. و حتی آرزو های زمینی.هر جور آرامش و سبکبالی ساحل ، با هر جور لباس و تبختر پوشش به سنگینی دچار می شود . باید عبور کرد. و شاید " عبور" تنها راه رهایی ست.
اکنون پاسی از نیمه شب اولین قدر اهالی قدر گذشته. و تنهایی است و بغض نیایش. اصرار بخشش است و هراس ریا و سیاهی. و دنیا چنان بر پشت آدم سنگینی می کند که رهایی دشوار است. و لذت افزون تر راز و نیاز در سبک بال تر بودن است. چنانیم که گر مشمول لطف بخشیدن او نشویم ، سزاوار دوزخیم. آرزوهای بی پایان و لذت گناه و نفس توجیه گر ، دست در دست هم ترکتازی می کنند. غافل از شرم پایانی که در ثانیه ای بعد انتظار ما را می کشد. چه بسا!
عالی ترین عشق بازی با خدا را در دعای ابوحمزه ثمالی دیده ام. امام سجده گران که زینت عابدین است ، چنان قشنگ نجوا می کند که گمان می کنی تا لحظه ای دیگر در آغوش مهربانی خدا جا خوش خواهی کرد.پیشوای بی گناه ما ، انگار وساطت گناه ما را کرده است. و گناه ما را انگار به عذرخواهی نشسته است. سر به زیر و شرمسار و با شیطنتی کودکانه. از جنس سپیدی فطرتی که در کودکی به امانت گرفتیم. بخشی از ترجمه دعا را بخوانیم. به قلم فرزان شهیدی:
" بارالها در خور آن چه از تو می طلبم نیستم، لیک تو اهل تقوی و آمرزشی. تو آن کسی هستی که باران فیوضاتت را برکسانی جاری می کنی که از تو طلب رحمت نکرده اند و بر کسانی می بخشی که ربوبیت تو را انکار می کنند! پس چگونه است حال آن کسی که از تو مسألت می کند و بر این باور است که خلق و امر از آن توست!؟ به عزت وجلالت سوگند، اگر از درم برانی، این آستانه را ترک نخواهم کرد ودست از تملقت برنخواهم داشت، چرا که جود و کرمت را بسیار دیده ام! حتی اگر مرا در غل و زنجیر افکنی ورحمتت را از من دریغ نمایی و زشتی هایم بر خلایق آشکار گردانی وآن گاه فرمان دهی به آتشم دراندازند ومیان من و نیکانم جدایی افکنی، هرگز از تو قطع امید نخواهم کرد!
مولای من، گر بر گناهانم مواخذه کنی، من نیز بر بخشایشت مواخذه کنم! اگر به دوزخم بیفکنی، فریاد برآورم واهل آتش را به دوستیم با تو آگه سازم! الهی اگر بخشایشت ویژه اولیا ودوستانت است و اگر اکرامت منحصر به اهل طاعت است، پس گنه کاران به کجا رو کنند و بدکاران کدامین در را بکوبند!؟
بارالها اگر به آتشم دراندازی دشمنت یعنی ابلیس خشنود می شود، واگر به بهشتم درآوری پیامبرت خوشحال می شود و من نیک می دانم که سرور حبیبت نزد تو برتر از خوشحالی دشمنت است!....
تو در کتابت از ما خواسته ای از ستم ولغزش خلق درگذریم، اکنون ما بر خود ستم کرده ایم، آیا تو سزواراتر از همگان نسبت به بخشایش ما نیستی؟ تو ما را فرمان داده ای که سائل را از در خود نرانیم، اینک من سائل درگاه توام، آیا حاجت مرا روا نخواهی ساخت؟ در جای دیگر ما را امر نمودی که به نزدیکان و فرودستان خود احسان کنیم، اکنون ما بندگان وبردگان توایم، آیا به احسانت ما را از آتش دوزخ رهایی خواهی بخشید؟...

ثانیه هایی پیش ، یکی از مهم ترین جشن های اسلامی آغاز شد. نیمه شعبان. آمدن مهدی (عج) مهم ترین انتظار دین مدار ماست که در دو وجه رفتار منتظران و امید عدالت طلب مردمان ، کارکرد فردی / اجتماعی دارد. اعتقاد به منجی آخر که توان پیروزی بر همه ی شر ها را دارد ، در سایر ادیان نیز به صور مختلف وجود دارد. که ما معتقدیم صورت های مختلف حضرت مهدی ، آخرین پیشوای معصوم ماست و نوعی حجت الهی جهان شمول نیز محسوب می شود.خیلی دوست داشتم به این بهانه در باره دلایل خودم مبنی بر راستی مهدویت حرف بزنم ؛ اما قالب این وبلاگ چنین اجازه ای را نمی دهد. الان می خواهم در باره مسجد جمکران بنویسم. که مبنای ساخت آن را رویای یکی از مومنین جمکران می دانند. که حضرت مهدی در خواب دستور ساخت این مسجد را داده و حدود آن را نیز مشخص نموده است. این مسجد روز به روز بزرگ تر شده و عبادت کنندگان آن بیش تر شده اند. خیلی ها در آن جا به استجابت دعا رسیده اند و فضا و حس معنوی خوبی دارد. گفته می شود که مشتاقان این مسجد از آمار زوار حرم حضرت معصومه (ع) نیز پیشی گرفته اند. من خودم لحظات قشنگی را در این مسجد تجربه کرده ام و دو فیلم کوتاه هم در باره آن جا ساخته ام. این یک حس شخصی ست و هر کسی می تواند به راه های حسی خاص خودش در مکالمه با کسی که آن بالاست برسد. در هر جایی. متاسفانه هر چیزی که به ماوراء مرتبط است و در دسترس علوم تجربی نیست ، در معرض خرافه نیز هست. از جمله امام زمان و دیدار با او و همین مسجد. عده ای مغرضانه یا نا آگاهانه می کوشند تا با علم کردن همین خرافه های قابل نقد و تمسخر ، به نفی کلیت آن برسند. و عجیب این که برخی نیز به نقد اساس مسجد جمکران نشسته اند. بیش تر از این بابت که ساخت آن بر مبنای خواب بوده و در روایات،مسجد سهله کوفه را به آن حضرت منتسب می کنند. عده ای هم به این دلیل که یک مسجد که در ابتدا توسط مردم یک روستا ساخته شده ، توانسته به رقابت جدی با حرم حضرت معصومه (ع) برسد و آن را تحت شعاع خود قرار دهد. در واقع نگاه کاملا مادی به مکان هایی که جایگاه معنوی دارند.
مهم ترین عامل رشد و گستردگی و جلب زیارت کنندگان هر مکان تقدیس شده به تاثیر آن بر عبادت کنندگان آن وابسته است. در واقع اعتقاد و حس معنوی و آرامش. شخصا معتقدم که این اثر متقابل است. یعنی اعتقاد ما و حس های خوب الهی ما در این مکان ها،به خلق نیرویی کمک می کند که بر بقیه نیز تاثیر می گذارد. در بسیاری خاطرات و نوشته ها نقل است که اصلی ترین عامل شفا ، اعتقاد است. در واقع نیروی واسطه فیض الهی، خود ما و قلب ماست. چرا خدا می گوید "بخوانید من را تا اجابت کنم شما را "؟ مگر خدا از درون و خواسته ما آگاه نیست؟ یا مگر گوشی هست و صدایی و شنیدنی؟ پس چه نیازی به دعا ست ؟ در واقع ما با دعا و خلوص و نزدیکی به خدا، نیرویی معنوی خلق می کنیم که می تواند راه دریافت لطف خدایی باشد. مهم این است که جایی و بهانه ای و حسی ایجاد شود که این نزدیکی و نجوا و دریافت خلق شود :" منظور من از کعبه و بتخانه تویی تو".
مساجد و زیارتگاه ها و حرم ها و مدفن های مقدس ، همه بستر های دریافت حس و نیروی اعتقاد معتقدین اند. و راه آرامش درون و حس نزدیک تر شدن به خدا و واسطه و بهانه ای پیدا کردن. این رابطه کاملا دو سویه است. مسببین این جایگاه های راز و نیاز نیز صاحب نیروی معنوی جلب کننده اند. پس حتما چیزی فراسوی زمین و مادیات هست که مسجد جمکران را مقدس کرده است و این همه تجربه آرامش و خداجویی در آن جا رقم خورده است و هم چنان جاری ست. این ها خرافه نیست. کافی ست به دل های مان رجوع کنیم.
گاهی آدم حس می کند که رفتار دنیا تغییر کرده. یک نفر که معلوم نیست کیست ، حکم تازه را اعلام می کند. تو بی جهت می دودی. لج می کنی. می خواهی آسمان را به زمین برسانی که واسطه شود. که کمی مهربان تر لطفا. اما نمی شود. مدام از هزار شعر و کتاب و قصه برای خودت دلیل می آوری....
که من می توانم. من باید سرنوشت خود را عوض کنم. من باید اثبات کنم. اما او قوی تر از توست. و مگر تو چقدر نفس داری که بدوی؟ هان؟ خب ناگهان می ایستی . به نفس تنگی افتاده ای. مجبوری لب جدول یک خیابان خالی بنشینی. که از شانس تو هیچ درختی هم در آن نیست. مرده شور این قلبت را ببرد که کفاف دویدنت را نمی دهد. حالا چرا فحش می دهی؟ این همه برایت تالاپ تالاپ کرده و تو هم مدام دویده ای.حق دارد که کم بیاورد. هی! با توام آدم خودخواه!!
گمانم بس باشد. غرهایت را زدی؟ نفس تازه کردی؟ حالا پاشو. بدو. بزار کش آمدن زندگی ات خوشمزه باشد. مثل پیتزا یونانی، با کلی پنیر. فکر کن کش آمدن زندگی مثل کش آمدن پنیر پیتزا شود. باید جالب باشد. لااقل به امتحانش می ارزد.
این عکسی که آدرس اش را اینجا می گذارم ممکن است ربطی به نوشته نداشته باشد ( گرچه چندان هم بی ربط نیست ) اما قشنگ است و آرش خاموشی در فتوبلاگ عکاسی اش گذاشته.
ماجرای این نوشته جالب است. در پست بالا توضیح داده ام که چگونه ناخواسته حذفش کردم و بقیه ماجرا..... دیروز ( یعنی هفتم شهریور ) یکی از خوانندگان محترم که این مطلب را ذخیره کرده بود ، آن را برایم فرستاد . بنده نیز جهت ثبت در تاریخ و البته بازسازی همان تاریخی که این مطلب را نوشته بودم ، آن را در جای قبلی، دوباره می گذارمش!
1) در لحظه صفر زمان ، که گاهی صفر عاشقی هم نام دارد ، حس غریبی دارم و عجیب این که بیشتر وقت ها ، در این لحظه حواسم به زمان جلب می شود و عقربه ها و ساعت ....و صفر. مثل خلاء . و بی وزنی. بی زمانی. جوری پرتاب شدن به مرز بی گسست بودن. مثل همین الان که زمان دقیقا صفر شد. نقطه سر خط؟
2) با دوستی عزیز هم صحبت بودم. به ضرورت ادب و مکالمه ای از جنس تبریک. تولدش بود. حرف قشنگی زد. و گفت که باید روز تولد، برای مادر هم هدیه خرید. که تولد هر فرزند ، تولد مادر نیز هست. تولد یک عشق. و پاره ای از بودن اش. از جنس بودن اش.
3) رفیقی دیگر ، دچار تردید در وبلاگ نویسی شده و اعلام کرده تا زمانی دیگر که انگیزه ای در او زنده شود ، نخواهد نوشت. تصمیم اش محترم. اما همه ی ما هم بد نیست به این پرسش پاسخ دهیم که برای چه می نویسیم. و عجیب این که چند وبلاگ نویس دیگر نیز به همین حس و شک رسیده اند ( بعید می دانم که ویروسی پخش شده باشد!)....گمانم مشکل این جاست که ما گاهی فراموش می کنیم که واسطه ها می توانند هدف باشند. وقتی به درک لذت مکالمه و نوشتن برسیم ، همین ها هدف اند. دیگر چرا دچار جدل با پرسش دشوار "برای چه گفتن؟"؟
4) چرا زمانه و آدم ها ، روز به روز دشوارتر و خسته تر می شوند؟ و ما نیز. و چشم های آدم ها کم تر به سزاواری هم می رسند. و البته حقیر نیز نیستند. فقط دچار بی توانی نگاه و مکالمه شده اند. و آموخته اند ( آموخته ایم؟!) که "امنیت" در کار و بدبینی و منطق و جبر و ریا و حساب و پول و دروغ است. و به نبوغ و پشت کار و اصرار بر نهادینه شدن زندگی های "حسابی" افتخار می کنند- افتخار می کنیم؟!
يك سكانس از يك فيلم نامه كوتاه كه روزي خواهم نوشت :
من : نمي شود. نمي توانم. مي دانم كه نمي تواني .و نمي شود. اما كاري از دست من بر نمي آيد
تو: (سكوت)
او: عشق يك توهم است. وجود ندارد. دست ساز ناز و نياز است. نياز هم كه باشد ، تو در راه بي پاياني.
من: معشوق بي گناه است. و عاشق. و عشق. همه در اين حديث و حادثه بي گناهند.
او: تو گمان می کنی که جنون تو مجنون بودن توست. تو دیوانه ای.
من: بي پاياني ذكر و راز و نياز را با كه می توانم نجوا کنم؟ من نگران خوب بودن توام. و نا آرامی.
تو: (سكوت)
او: تو بايد عبور كني. چونان من. عشق زاييده خودخواهي ست. او را بخواه و بگذار تا بگذرد. تمام مي شود.
من: نمي شود. نمي توانم. اصلا نمي خواهم كه بشود يا بتوانم. مگر تمام شوم.
تو: (سكوت)
او: تو تنها توان عشق داري و او بي نياز است از اين نياز. بازنده اي. بازي تازه اي بايد.
من: بازيگر نيستم. آخرين بازي ، هيچ وقت تمام نمي شود. گاهي نمي توان عاشق نبودن.تو حالت خوب است؟
تو: سلام . من خوبم.
نقش "من " را يك زن 35 ساله. نقش " تو " را يك مرد 40 ساله و نقش "او" را يك زن 37 ساله ، زندگي خواهند كرد
در نزديكي خانه ي ما
دو سه خانه آن طرف تر
شايد هم پنج تا
يك مرد چهل ساله ي تنها هست
آقاي رازي
و هيچ نسبتي هم با چسب رازي ندارد
آدم دل چسبي هم نيست
از بد شانسي اش
چسبنده هم نيست
از خوش شانسي ديگران
ولي دلش پاك است بنده ي خدا
امروز بردندش بيمارستان روزبه
كه يك دارالمجانين است
در خيابان كارگر
و ظاهرا مجنون ها را زنجير مي كنند
تا جامشان را نبرند
و جلوي خانه ليلي بساط نكنند
$$$$$$$$$$$$$$$$$$
اين آقاي رازي
عريضه نويس دادگستري ست
آبله رو
زشت
نسبتا كچل
بي پول
مريض احوال
و البته ايدز ندارد
در عوض اش
يك سه جلد دارد و صفحه ي دومي
و يك زن و هفت دختر
مي گويند جزام دارد
خودش نه
زنش هم نه
دخترانش هم نه
اما به هر حال صفحه ي دوم اش كه سفيد نيست
و چه بسا جزام داشته باشد
$$$$$$$$$$$$$$$$
اين آقاي رازي
يك تسبح ارزان هم دارد
و آدم با خدايي ست
با روش هاي كهنه ي قديمي
دو ركعت واجباتش را هم انجام مي دهد
در حد سوادش بنده ي خدا
يك سيكل كه بيش تر ندارد
آن هم با تك ماده
و البته گم اش هم كرده
يك كت زوار در رفته دارد
با دو سه تا شلوار پارچه اي كهنه
و يك انگشتر
كه از دستفروش لب حرم گرفته
گفتم كه بي پول است
و عريضه نويس
ديروزشنيدم كه جوان هاي محل
با لباس هاي مارك دار
و انگشتر كارتيه
پولدار و با كلاس
با سري كه در سرها دارند
مسخره اش كرده اند
و به افتخار عشقش
آروغ هاي صدا دار زده اند
فكر كرده اند شيرين عقل است
بنده ي خدا
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
اين آقاي رازي
عاشق يك پري دريايي شده
كه تا ته آسمون دوستش دارد
خودش مي گويد
و آن قدر عيان بازي درآورده
كه همه محل فهميده اند
حتي ننه قزي هشتاد ساله اش
و شب و روزش يكي شده
و یک تار موی معشوق را
با صد تا آنجلیناجولی عوض نمی کند
یک عاشق کلاسیک
و البته بي پول و آبله رو
كه مي گويند جزام هم دارد
با چند تا شلوار كهنه و پاره
خانم معشوق هم
خب با كمالات تر از اين حرف هاست
كه عاشق همچين عاشقي شود
كه مال كتاب هاي تين ايجري ست
كه به اندازه كشك و دوغ هم قيمت ندارد
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
اين آقاي رازي
بنده ي خدا
يك لكنته ي قراضه و قسطي هم خريده
كه سفيد نيست
چون پيكان نيست
و سفيد فقط به پيكان مي آيد
ديده شده كه مسافر كشي هم مي كند
در خط ونك – پونك
و به خاطر وفاداري
مسافر خانم سوار نمي كند
و با بقيه نصف قيمت حساب مي كند
تا خدا خوشش بيايد
پولش را هم در قلك كودكي اش مي ريزد
تا با آن
يك شلوار لي بخرد
كه اندازه شكم گنده اش هم باشد
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
اين آقاي رازي
با همان تسبيح ارزان
و بر يك سجاده ي مندرس و پاره پوره
مادرش لو داده
كه روز و شب ذكر مي گويد
و براي خدا عريضه مي نويسد
گفتم كه عريضه نويس دادگستري ست
او منتظر است
و گفته تا آخر عمر ذكر مي گويد
و نا اميد نمي شود
از خدا
از بس ديوانه است بنده ي خدا
و كاري به اين حرف ها ندارد
كه عشقش را مسخره كرده اند
و فقير بودنش را
$$$$$$$$$$
اين آقاي رازي
همين امروز
جامي شكسته در دست گرفته
و در محل دور چرخيده
و گفته كه اين جام را ليلي شكسته
و ذوق كرده
و در باره ي انتظار حرف زده
و فقر
و ......
مردم هم زنگ زده اند به آمبولانس
از روي دلسوزي
و بردندش بيمارستان روزبه
كه يك دارالمجانين است
در خيابان كارگر
و ظاهرا مجنون ها را زنجير مي كنند
تا شايد جامشان را نبرند
و جلوي خانه ليلي بساط نكنند

حس می کنم تو یک جور فرشته ی دیگری باشی. سپیدتر. با بال هایی که انگار قدرت بلند پریدن بیش تری دارند . تا نزدیکی خدا. تا همان جایی که پیامبر عروج کرد. من گمان می کنم که تو بر شانه ی هاجر هم بودی. و تو بودی که چاه زمزم را کندی. و ابراهیم را به کعبه رساندی. مریم با تو همراز بود و از عیسی می گفت. گمانم شرم و تنهایی اش را لای بال های تو پناه می داد. تو شاهد زایش عیسی در برهوت بکارت بودی. یادت هست؟ تو اصلا فرشته ی تنهایی زنانی . و بعدها به مقام هم کناری فاطمه رسیدی. یاس پیامبر. شاهد عرش بودی بر تولد شهادت حسین. و همان روز که پشت هجوم تنهایی ، درد شکستن یاس را به آسمان بردی . یادت هست؟ نکند بر شانه ی مادر موسی هم تو سکنی گزیده بودی؟ و گهواره سبز موسی را به امن ترین جای رود بردی؟
تو این همه تنهایی و مهر و زایش و زن بودن را در فرشته گونی خودت جا داده ای. و شاید برای همین تا این همه نزدیک رفته ای. می شود لطف کنی و امشب بیایی لب پنجره ی کوچک خانه ی ما. با تو می توان رازهایی گفت که با خودت همراه کنی و در یک شب آرام مهتابی ، در گوش خدا زمزمه کنی. می دانم که نازت خریدار دارد....و عیش مدامت در کنار فاطمه و مریم تمامی ندارد. می دانم.راستی از جبرائیل چه خبر؟
دوستم خیلی وقت پیش صدای روایت کتابی را برایم فرستاده. نامش شرق بنفشه. شهریار مندنی پور. همین چند لحظه پیش امکان شنیدنش نثار لحظات اکنونم شد.کاش بشود که شما هم گوش کنید.حظی دارد. خیلی اثیری ست. از آن عشق های کتابی که دیگر محال است انگار. در زمانه ی عبور. عبور؟ گاه مجبور می شویم به عبور . چونان زمان که با همه ی کم صبری اش گذر می کند از ما. و چروکی هم می اندازد گاه. کاری هم ندارد به بغضی که با شرق بنفشه می آید. یا نمی آید. و حتی ابایی ندارد که صدای خنده اش را هم بشنوی. تو را توان تغییر دنیا نیست. گاهی شانس تو ، تنها تماشاست . تماشاگه راز. تو آرام آرام پیر می شوی و کم کم حس می کنی که در یک مه غلیظ گم شده ای. و چاره ای نیست جز گام برداشتن باقی گام ها. تو بازیگر نیستی . پس ببین که زمانه چه پرده ای برایت بالا می برد. ای تماشاگر انگشتر به دست. گاهی باید برای قطاری که در آستانه عزیمت است ، دست تکان داد. قطار عمر. ایستاده. وقتی نفس نداری ، دویدنت نرسیدن است. آن قطار به غرب می رود. تو در شرق ایستاده ای. مواظب باش بنفشه ها را لگد نکنی . آن ها که گناهی ندارند.

چقدر دلم می خواست گاهی به خاطره نویسی روزانه ، مکالمه ای با خود و دنیای مجازی بر پا کنم. نمی شود. هزار جور ملاحظه و آینده بینی و احتیاط و .... که چونان پیرایه ای با آدم است و امکان پالایش آن نیست. سخت است . همیشه واقعیت خودش را تحمیل می کند ، گیرم که تو خیلی هم خیال پرداز و شاعر و خوش بین باشی. چشم به هم می زنی می بینی در خوابت هم نفوذ کرده و کابوسی به راه می اندازد که بیا و ببین. اگر می دانستید که امروز چه سخت گذشت بر من!.. اصلا چرا باید بدانید ؟ ولی فکر کنید چند میلیون ژول استرس در یک روز ، چه بلایی سر قلب و روح آدم در می آورد . دلمان خوش است سیگار را ترک کرده ایم . هر چقدر هم که آدم سرش در کوچکی لاک خودش باشد ، باز بخشی از گزنده گی این دنیای بی در و پیکر می اید و خراب می شود روی سرت.
فکر کنم الان دلم پر می کشد که نجوایی با خدا راه بیندازم . خب جواب اتهام ریاپردازی اسان نیست و اصلا بد است . یا در گریز از هجوم این همه گرفتاری طاقت فرسای امروز ( در یک روز!) به پریشان نویسی رو آورم که خیلی مزه می دهد....و چه بسا افتاده ام!...راستش یاد سوررئالیسم و جریان سیال ذهن و بونوئل و این جور چیزها افتادم . گمانم می توانم درکشان کنم که چرا قید نظم روایت را زده اند. فکر کنید چه لطفی داشت که می شد ناگهان ( بله ، ناگهان ) جامپ کات کنیم به کنار دریا . یا مثلا حرم حضرت معصومه . یا به ده سال پیش . یا یک بخش قابل سکونت کهکشان شیری. مهم این است که از این مکان و این لحظه بگریزی. یا یک خواب طولانی . یک سال. کما.
واقعا در حالی که در یک واقعیت تلخ متراکم، دچار کم هوایی شده اید، راهی بهتر از جریان سیال ذهن سراغ دارید؟ این رفیق ساکن فرنگ ما هم نمی اید تا لااقل چند روزی برویم یک جای دور. با رفقای مجازی هم که نمی شود سفر حقیقی بر پا کرد. امتحانات خرداد دانشگاه ها هم که منفجر بشو نیستند تا بشود دوستان دانشجو را به یک سفر کوتاه فراخواند. پس به من حق بدهید که با لحن سید مرتضی آوینی بپرسم که " چه باید کرد؟ "...... و طبیعی ست که الان که نزدیک نیمه شب است ، کسی حوصله جواب دادن ندارد. به امید فردا و لطف خدا .

این روزها ، در خلسه ی غریب غمگینی یک غربتم. انگار . از آن لحظه هایی که به درونی ترین بخش خویش پناهنده می شویم . کز می کنیم . مچاله می شویم . یکی از همان حجره های کم حجم و کم هوا که ته ذهن و دل همه ی ما هست. مثل صندوقچه های کوچک کودکی .همکلامی جز خدا نیست . حتی می شود زل زد در مهربانی چشمانش ....و پرسید. رازناکی چرایی روز و شب ها است که پیچک وار می پیچد و در انتظار چشمان آدم ریشه می کند. اکنون می توانم نمای درشت چشم را تماشا کنم. این روزها همه ی سیماچه ها را کنار می گذاری. عریانی صورت . می توان در استانه ی انهدام بود . رنج و سرمستی این روزها ، به اندازه لمس سرشاری تو خوشبخت است.خوبی این حجره این است که به ابعاد یک سجاده مجال می دهد.می توان چونان رسول ، نماز شکایت خواند....و ناسپاس نبود .نمازگزاران شکایت زود می میرند. آدم پر از میل چنگ زدن به عرش می شود. و گیج می شود در میان این همه رنگ فرش. غربت این لحظه ها در این است که تو افسرده نیستی ، یا مضطرب ، یا روان پریش ، یا کم ایمان......تو غمگینی و مومن.مجبوری که چاله ای در خاک اشتیاق ات حفر کنی.نه برای دفن خودت که هنوز هستی ، برای خاک سپاری ناگفته ها. اکنون سنگینی عبور زمان را در خود حس می کنی...و دلت به اندازه همه ی کودکی ات تنگ می شود و قامت می بندی.هزار و یک رکعت نماز شکایت. قربه الی الله.
گاهی ناگهان اتفاق می افتد
و تو اصلا نمی فهمی
چطور شد
که با همه ی کودکی ات
در میان این جنگل تاریک گم شدی
و درد این همه تازیانه
که بر تن شعر و صداقت
حک می شود
بی رحمی گم شدن
یک واقعیت است
نه!
یک حقیقت
ای کودک نابلد خیالاتی
1) كمي پراكنده گويي را به حساب هذيان روح نگذاريم. مي شود گاهي اين گونه نوشت و اصلا كاري نداشت كه مطلب قبلي را همين ديروز نوشتم. يكي دو روز است كه حالم متفاوت از بقيه روزها دلگير است و بي جهت در حال ناديده انگاري اش هستم. مي دانم به چه دليلي ست اما نمي توانم به هيچ كس بگويم.. ادم گاهي هاج و واج مي ماند از بازي روزگار و اين كه گاهي چقدر بازي اش غصه دار و مضطرب است.. فكر كن چقدر تنها مي شوي وقتي اسمان بي معرفت مي شود و تو اصلا نمي تواني با اين همه باران حس باراني داشته باشي.. يك سوال و جواب هايي ست كه بايد از خود خود خدا پرسيد.بعضي وقت ها علمك علامت تعجب زمانه بر فرق سر ادم فرو مي ايد. خوبي ايمان اين است كه گاهي مي شود همه چيز يك چيز را به خدا سپرد.
2) امروز دشوارترين نامه زندگي ام را براي بهترين دوستم نوشتم تا خبر خيلي تلخي را به او بگويم. مجبور بودم و تا جايي كه شد صبر كردم. دوستي كه هزاران كيلومتر دور است و تنها. دارم از دلشوره هلاك مي شوم كه اين رفيق بيست ساله چه مي كند اكنون.يكي دو روز است كه بر سر گفتن يا نگفتن اش با خودم كلنجار مي روم . مي توانيد تصور كنيد كه چه موقعيت دشواري ست؟!
3) الان تنها اتفاق مثبت امروزم نسيم خنك بهاري ست كه از پنجره روبرو نثار صورتم مي شود . خوب است اما تاثيري بر دلهره درونم ندارد. چرا؟
4) قرار است براي شماره فوق العاده بهار مجله فيلم ، با كمك دوست روان پزشكم پرونده اي درست كنيم به نام سينما و روان كه البته شامل روان پزشكي و روان شناسي ست . فرصت كمي هم داريم. اگر كسي پيشنهادي براي پرباري دارد بسم الله.
5) مزخرف ترين بخش خلقت براي من دندان پزشكي ست و تا امانم بريده نشود به اين مكان چندش اور مراجعه نمي كنم. با يك مشت دندان پزشك و دستياران شان كه همه - باور كنيد همه - بداخلاق و بي سواد و پولكي و مزخرف هستند. كاش مي شد در قانون طبيعت ، خدا دندان را تا اخر عمري مي كرد و اين جماعت را ضايع مي فرمود. حالا فكر كنيد از صبح تا حالا دندانم در حال درد پيشرونده است. ان هم در تعطيلات. من كه به اين راحتي تسليم نمي شوم. سابقه يك روز 37 عدد قرص مسكن و عدم مراجعه به اين مكان عذاب اور را هم در كارنامه دارم. " به تو هم ميگن پزشك؟!" اين جمله را كي گفت؟ خب چه ربطي دارد؟ متنفرم از دندان پزشكي. زوره؟
6) قرار بود برويم مشهد. ان قدر دلگير و كم توان شدم ناگهان..... كه ديدم اصلا حوصله دو هزار كيلومتر رانندگي را ندارم . امروز لغوش كردم. امام رضا كه مي داند حالم چه جوري ست. پس همين سلام و عليك خشك و خالي ما را از راه دور مي پذيرد . اصلا يك نفر به من حالي كنه كه براي ارتباط قلبي – معنوي چه ضرورتي به كاهش مسافت هست.
من گاهي در تجسم خود گم مي شوم
و مثل يك بچه گنجشك
دلم از ته خود عبور مي كند
مي لرزد
و حتي بهانه ي بهار هم ارام اش نمي كند
در به در يك تكه اينه مي شوم
و يك جرعه اب بي دغدغه
و يك لحظه
فقط يك لحظه
نترسيدن از هزار ترس ممكن
و اضطراب دارم
در حدس و گمان دستوراتي كه به فرشتگانش مي دهد
و من را شنيدن
يا نشنيدن
در برابر یک دريا
که گاهي با او قرار مي گذارم
نكند قالم بگذارد
و حشر شبانه ام را ناديده بگيرد
و دلش به رحم نيفتد
كه پس از چهل شب
ارامشي از جنس اينه نصيب نكند
خودش مي داند كه
دلم لك زده براي يك جرعه اب
گاهي فكر مي كنم دشوارترين تلاش ذهني ادم سعي در تحليل خداست . براي همه مان پيش امده كه نمي توانيم موضع خدا را در برابر كارمان بفهميم. گاهي گيج مي شويم كه فلان اتفاقي كه براي مان افتاد به خواست خدا بود يا ناشي از عملكرد خودمان. خب معلوم است كه برگي بي اذن خدا فرو نمي افتد پس نقش فعل ما چگونه است؟ بحث جبر و اختيار پيش مي ايد و من يكي كه عقلم جواب نمي دهد و نرجيح مي دهم بي خيال اثبات و نفي اين جور چيزها شوم. گاهي نمي دانيم فلان بلايي كه بر سرمان امد عذاب است يا امتحان. كفاره است يا اب ديدگي روح. بعضي وقت ها تحليلي از نظر خدا در باره مان به ذهنمان مي ايد. بعد شك مي كنيم كه اين الهام است يا شيطنت نفس. حتي ربط هايي پيدا مي كنيم كه هيج جور قابل اثبات نيست. مثلا اين كه خدا مي خواست با اين اتفاق به من بفهماند كه فلان كارت را نپسنديدم. يا بر عكس. يك جوري حالي مان مي كند كه دمت گرم! بعضي وقت ها همه چيز را جوري بغل هم مي چينيم كه به يك تحليل مشخص از خدا برسيم و بعد منتظريم كه رخداد بعدي مطابق همين تحليل پيش ايد اما.......ناگهان حالمان گرفته مي شود و بسته به ميزان خداپرستي مان دنبال توضيح تازه اي در ذهن مي گرديم. گاهي تا طبقه هفت بهشت مي رويم و گاهي در كابوس جهنم جيغ مي كشيم. حتي نمي دانيم كه حس درونمان در برابر خودمان تا چه حد قابل استناد است. حتما شده است كه دعايي كرده ايم كه فلان كار بشود. بعد احساس خوب بودن كرده ايم. بعد ان كار شده است و ما سرخوش توجه مثبت خدا شده ايم. چندي بعد به واسطه همان پاداش خيالي خودمان به چه كنم چه كنم افتاده ايم و حالا افتاده ايم به التماس معكوس به خدا! بعد رفته ايم در گذشته مان گشته ايم كه اين عذاب كدام غلطي بوده كه از ما سر زده. مي گويند كه ما سرنوشتي داريم و جهان بر مبناي نظمي ست اما جدا لنگ مي زنيم كه بفهيم ما چه كاره ايم؟ جالب است كه در خيال خود گاهي چنان بخشش نامه هاي تر و تميزي براي خود صادر مي كنيم كه فرشته هاي اسمان مات مي مانند. گاهي هم برعكس . چنان بابت كار كوچكي حس گناه كاري بر ما سايه مي اندازد كه هزار فرشته دلشان كباب مي شود. حتي بعضي وقت ها معطل اندازه گيري گناه و ثواب مي شويم كه ببينيم تكليف قيامتمان چه شكلي ست........
اين جدال دل و عقل همچنان پابرجاست و هرگز امكان مكالمه دو نفره و مستقيم با خدا به دست نمي ايد. بياييم به ان بخشي فكر كرديم كه خدا عاشقانه دوست مان دارد. رهاي مان نمي كند. مي بخشد و بكوشيم در حد توانمان خوب باشيم و البته بي جهت خودمان را گول نزنيم. اميدوار باشيم و بي خيال تحليل خدا شويم. بگذاريم خدا هر كاري دلش مي خواهد بكند!!! اگر قرار بود كه ما سر از كارش در بياوريم كه ما بنده نبوديم و او خدا. يادمان باشد كه نهايت ما اين است كه بنده خوبي باشيم و به اميد مغرفت. حالا فكر مي كنيد چرا خدا به كله ام انداخت كه اين مطلب را بنويسم؟!