تبليغاتX
تخته خاکستری

 

زندگی ما پر از بی جان هایی ست که فراموش شان کرده ایم. نگاه شان نمی کنیم. آن ها بخشی از زندگی ما هستند و این ما هستیم که به آن ها نقش می دهیم. شاید بشود خیال و رویا را زیباترین هدیه ی خدا بدانیم. قشنگ ترین پنجره ی خوش زیستی اهالی شعر و هنر، به دنیایی از همین جنس باز می شود. اشیاء در ذهن و نگاه کسی که در جست و جوی مکالمه با آن ها باشد، جان می گیرند و صاحب نگاه می شوند. لبخند می زنند و گاهی دردل هم می کنند و می شنوند و.... این ها توهم نیست، پنجره ی خیال ماست که مجبور نیست به روزمرگی واقعیت تسلیم شود.

چند ماه پیش بود که کنج چند متری خلوتم را در زیرزمین خانه ساختم. دیوارش را شکلاتی کم رنگ زدم، شاید هم گل بهی. چندتایی تابلو و مجسمه و نقاشی و صورتک و سه تکه حصیر و چیزهای دیگری که دوست شان داشتم را هم در کنج ها و گوشه هایش جا دادم. یک روز خواهر زاده ام ده ساله ام، هدیه ی کوچکی برای اتاقم آورد. یک ولگرد کوچک که خودش می گفت جادو گر است. با موهای نارنجی و ستاره ای در دست. قول گرفت که بگذارم روی اسپیکر ( معادل فارسی اش چه می شود؟) الان ماه هاست که روبرویم نشسته و با چشم هایی که زیر موهای درهم برهم اش پنهان کرده نگاهم می کند. چه بسا دل خور هم شده باشد. خیلی وقت است که وقت های کمی برای هم نفسی با اتاقم دارم. آن قدر با عجله کار می کنم که یادم می رود ببینمش و....

او می تواند تجسم پابند نبودن باشد. یک جور نشانه لذت همیشه مسافر بودن. توبره ای شکل دار و وحشی در دست راست دارد و ستاره اش را در انتهای میله ی کوچکی گذاشته که به دست چپش سپرده است. شاید جادوگر باشد واقعا. شاید هم شازده کوچولو. ولی گمانم یک شعبده باز جوان است که به همه شهرها و دهات ها می رود و بساط پهن می کند. کلاه بلند و پیچ و تاب خورده اش هم به شعبده بازی بیش تر می خورد. یا مثلا موهای رنگی اش؛ چون  هیچ آدمیزادی که موی نارنجی در کله اش در نمی آید. شلوار گشادش هم با عکس ماه و ستاره پر شده و شخصیت اش را جاده ای تر کرده. کفش های نوک تیز و سر بالا هم که عین بی قیدی ست و.... یک لبخند دائمی هم زیر دماغ قلمبه ی خودش کشیده تا دنیای رها و خیال انگیزش را تمام کند.  

 

* دودش به چشم همه می رود ، هم خانه!

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

هر روز صبح ، در راهی که به محل کارم ختم می شود، یک تکه سنگ بزرگ هست که گاهی به هم سلام و صبح بخیر هم می گوییم. در راه بازگشت هم هست. منتها آن قدر خسته ام که  معمولا نگاه مان به هم گره نمی خورد. یک تکه سنگ که دورش حصاری دایره شکل چیده اند و شبیه یک میدان گاهی کوچک شده و یک جور تشخص و ویژگی خاصی هم به آن داده اند، وسط پیاده رو.

 واقعا این سنگ چیست – یا کیست؟!....بارها در باره اش فکر کرده ام و کم کم دارد شبیه یک راز می شود. اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که یک شهاب سنگ باشد. بخشی از سیاره ای که حدود هفت میلیارد سال پیش در فضا منفجر شده و پس از این همه وقت سفر، به جاذبه زمین دچار شده و تالاپی افتاده این جا. یک روز فکر کردم بقایای تیر و کمان بازی گالیور است که در سرزمین لیلی پوتی ما، هوس شکار گنجشک با سنگ ریزه کرده. سنگ به پرنده نخورده و افتاده این جا و به نظر ما بزرگ می آید. یک روز دیگر فکر کردم که این سنگ ، دهانه تونلی را بسته که به اعماق زمین می رسد. همان تونلی که پروفسور لیدنبروک از آن بالا آمد و تخم پلزیوزاروس(  plesiosaurus) را هم با خودش بالا آورد تا ثابت کند در اعماق زمین، زندگی ماقبل تاریخ جریان دارد.... اما در یک روز برفی زمستانی ، فکر دیگری به سرم افتاد. حدس زدم که این همان سنگی ست که قابیل به سوی کلاغی پرتاب کرد که شاهد جنایتش بود. سنگ به کلاغ نخورد اما به همین بهانه، توانست راه تدفین برادرش را از او بیاموزد. یا چه بسا سنگی باشد که یکی از مسافران کشتی نوح، محض سرگرمی در آب انداخته است و یا سنگی که به پای محکوم به مرگی بسته اند و در دریا انداخته اند. این سنگ می تواند بقایایی از یک آتشفشان قدیمی خفته هم باشد که زیر زمین این جا نفس می کشد و چه بسا همین فردا فعال شود. حتی می تواند......فردا باید حدس جدیدی در باره این سنک مرموز بزنم. مثلا  این که این سنگ، همان اخترک شازده کوچولو ست که از بس تنها ساکن سفر کرده اش دیر کرده، خودش آمده به سیاره زمین تا بلکه پیدایش کند. اما از بد حادثه عاشق یک سنگ دیگر می شود و با همین دل سنگی اش، زمین گیر می شود و عاشق .....و می ماند.

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


این عکس را در اولین صبح ۱۳۸۶ گرفتم

1.

سال گذشته حواسم پی تنگی بود به اندازه دریا. و ماهی های ناپیدایی که هیچ کدام قرمز نبودند. سال را کنار دریا آغاز کردیم و خیلی دل چسب بود. و چه روزهایی بود و لحظه هایی. خوبی زمان همین است. توان دارد که روزهای معمولی را هم خاطره کند....چه برسد به آن روزها و لحظه ها و شعر و نیایش هایش را....و چقدر زمان گذشت و مجبورم کرد که بپذیرم و بیاموزم. بیش از دوازده ماه. بیش تر از این حرف ها.

 

2.

امسال لج کردم. می گویند که هر کاری در لحظه تحویل گرفتن تازگی سال انجام دهی ، برایت حکم کار همان سال می شود. اگر خواب باشی، کل سال خوابی. شب قبلش بیدار ماندم. زیاد. که فردایش خواب بمانم و از تماشای چرخش ماهی بمانم. بلکه کل سال را چونان اهالی کهف، یک چرت حسابی بخوابم....اما نشد. کسی بیدارم کرد انگار. شاید دریا. که تو دلت می آید یک سال بخوابی و دل به آغوش نسیم شبانه ی ساحل نسپاری؟!..."پاشو پدر سوخته. پاشو!"

 

3.

در خانه بست نشینم و تنها گاهی از خلوتی های تهران لذت می برم. چندان حوصله مهمانی و عید دیدنی و روبوسی های زورکی را ندارم. و توقع افراطی مهمان ها و میزبان ها که آدم ساکت ننشیند و مثل وروره جادو اختلاط کند و البته لبخند. لطفا لبخند. مگر این جا عکاسی ست؟!...امسال قرار است وقتی عزم سفر کنم که همه در حال بازگشت اند. یازدهم فروردین ، چشم به راه مشهد خواهم سپرد و تا شانزدهم آن جایم. الان که خیلی هوای زیارت و گوشه نشینی صحن دارم. خدا کند که حسم تا آن وقت بماند؛ چون توان ندارم که بیش از ظرفیت حسی ام در هیچ حرمی بمانم.    

نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

24 سال پیش بهار

 

کلاس پنجم دبستان بودم. از این بچه زرنگ هایی که عینک کائوچوی گنده روی دماغشان بود و یک شیشه کلفت هم به چشم های ریز شده شان چسبیده. دل شان به معدل بیست خوش است و به به به بابا و مامان. با بچه تنبل ها و بی تربیت ها و گل کوچیک بازها هم حرف نمی زنند. سرشان را مثل بچه های نجیب و باوقار می اندازند پایین و با هیچ نوع دختری هم اختلاط نمی کنند. فامیل و همسایه هم فرقی نمی کند. گیرم همین مژگان واحد روبرویی باشد. مرجان شان که از بس بد خلق و خپل و تنبل بود، نیازی به پند و اندرز مادر نداشت. هر نوع موسیقی لهو و لعبی هم ممنوع. حتی همین انواع سنتی اش که معلوم نیست چه جوری باب شده اند.البته گاهی مشمول بخشش و کوتاه آمدن مادر هم قرار می گرفتم. در این حد که:"  استثناء این 5/19 را ندید می گیریم اما حیف شما نیست که گوشه بیستت زخمی شود!...." امتحانات ثلث دوم تمام شده بود و چند روز مانده به عید. همه جا پر از ماهی و هفت سین و جعبه های بنفشه و مرد پیر موسفیدی که هر سال شاخه های بیدمشک می فروخت. با آن کله های کرکی دوست داشتنی شان که بیش تر از هر چیز طراوات بهار را به یادم می آوردند- و هنوز هم. راه خانه تا مدرسه طولانی نبود و از بغل یک پارک می گذشت. آن روز که برمی گشتم، دلم تاب و چرخونک خواست. من اسمش را گذاشته بودم چرخونک. همان هایی که در آن می نشینیم و خودمان با سرعت می چرخانیم شان. یک شاخه بید خریدم و شروع کردم به دویدن. یکی دو بار هم بلند گفتم یوهوووووووو. بعد که به نفس زدن افتادم رفتم روی تاب نشستم. خوشحال بودم. چون تصمیم خودم را گرفته بودم. نه به خاطر بابا، دکتر شوم و نه به خاطر این که مژگان دوست دارد شوهر خلبان داشته باشد، خلبان شوم. مطمئن بودم که می خواهم هنرپیشه شوم؛ هنرپیشه هندی.....قبل از امتحانات ثلث بود که مادر محمد رضا آمد و خواهش کرد که به پسرش ریاضی درس بدهم. همکلاسی ام بود و دو تا کوچه آن طرف تر. عجیب بچه بازیگوش و خنگی بود و یکی مانده به ته کلاس می نشست. خلاصه مادر رضایت داد و گفت زکات علمم حسابش کنم تا ثواب هم داشته باشد. دو ساعتی برایش گفتم و اصلا حس نکردم که دو کلام هم فهمیده باشد. من هم خیلی بد گفتم انصافا. مامانش دو تا لیوان بلند و باریک آب پرتقال آورد. من نصفش را خوردم و بقیه اش را خود پدر سوخته اش سرکشید و احتمالا گردن من افتاد. وقتی محمد رضا بلند شد و رفت تا در گوش مادرش چیزی بگوید، با نگاهم دنبالش نکردم. چون می رسید به موهای فرخورده مادرش که نامحرم بود و گناه داشت. اما وقتی برگشت زل زدم به دستانش که یک فیلم ویدئو در آورد و در دستگاه گذاشت. و در کمال ناباوری دیدم که تلویزیون آن ها به جز شبکه یک و دو، چیز دیگری نشان می داد. یک فیلم هندی.و دختر زیبایی که صدای خوبی هم داشت و الکی بهش تهمت ناروا زده بودند. اما یک پسر خوب و قهرمان پیدایش شد و  عاشقش شد و نجاتش داد. کلی هم با هم وسط درخت ها و سبزی ها چرخیدند و خواندند و خندیدند. نمی دانم چه حرفی با خدا زدم که استثنا این یک فقره گناه را از من ندیده بگیرد و بگذارد که ببینمش. وقتی داشتم برمی گشتم خانه، با دنیایی دیگر محشور شده بود. شبیه همان کله کرکی های بیدمشک. و دیگر دلم می خواست که جزء دار و دسته  همان دنیای خیالی شوم. آره! باید هنرپیشه می شدم و می رفتم هند و او را نجات می دادم.

 

24 سال بعد بهار

 

کی باورش می شود که من تازه سال بعد شصت ساله می شوم؟ از همان جوانی هم همه هفت هشت سال بالاتر می گفتند. حالا که به هفتاد ساله ها هم می خورم. با آن ته مانده موی تمام سپیدی که دور کچلی ام باقی مانده . و خصوصا این عصای منبت کاری شده که به خاطر آرتروز زانوهایم دست گرفته ام. خوبی ماهی های قرمز تنگ ها این است که پیر نمی شوند. هنوز هم مثل قدیم ها، جوان و تقس اند و در تشت های بزرگ قرمز از سر و کول هم بالا می روند. تا قسمت شان به کدام تنگ کدام خانه بیفتد. رنگ بنفشه ها هم مثل خیلی سال پیش است، اما تازگی های در جعبه های شیشه ای می گذارند شان. اما از بیدمشک های کله کرکی خبری نیست. گمانم پیرمرد مرده باشد. خوبی بهار این است که به پیر شدن ما کاری ندارد و همیشه جوان می ماند. و حالا من در نزدیکی اش، تنها و  آرام به سوی قرار می روم. تازه چند ماهی ست که قلبم را عمل کرده ام تا بغل سه تا رگ گرفته اش، پل بزنند. هوای بهاری که کمی خیس هم شده ، شوری با خود دارد که دلم نمی آید راه نروم. پس با هر زحمتی هست راه می روم..... و راه می روم. قرارم با او ، 24 سال بعد بود. ساعت هفت عصر. از بغل مغازه فیلم فروشی که رد می شوم ، یک پوستر بزرگ و سیاه و سفید چسبانده اند. همفری بوگارت و اینگرید برگمن.کازابلانکا. می ایستم و با همه احترامی که برای سینما و عشق قائلم، تماشایش می کنم. زیرش بزرگ نوشته :"بهترین عاشقانه دنیا ، همچنان!" همین هفته گذشته بود که دوباره تا آخر دیدمش. باید امشب دوباره ببینمش. دوباره... حالا باید بروم. قول داد که یادش نمی رود و 24 سال بعد می آید. همان شبی که من تنها روی چرخونک نشسته بودم و آمد روبرویم نشست: "من آرمیتا هستم. سه سالمه....دوست دارم هنرپیشه بشم " پدربزرگش هم کنار ایستاده بود. با یک عصای منبت کاری شده. قیافه اش به هفتاد ساله ها می خورد؛ اما خودش می گفت که هنوز شصت سالش هم نشده. دخترک زیبا و خوش زبونی بود و یک ریز حرف می زد. می گفت موبایل بابا حمید و مامان تهمینه اش را حفظ است. پیله کرده بود که موبایل مامان تهمینه اش را به من بدهد. گفتم هر وقت بزرگ شدی، موبایل خودت را به من بده تا با هم بیاییم تاب بازی. گفت بیا قرار بذاریم از حالا. گفتم قبول ، یک هفته مانده به بهار 1410، یعنی....یعنی 24 سال بعد. تا آن وقت تو برای خودت خانمی شده ای. قبول کرد و پدر بزرگش غش غش  خندید و بعد دستش را روی جناغش گذاشت که درد گرفته بود: " تازه قلبم را عمل کرده ام."

اگر او سر قولش باشد و بیاید، من بدقول می شوم. باید بروم. می روم. حالا تاب بازی را چه کار کنم با این زانوهای دردناک؟...وقتی می رسم ، پارک مثل همان شب خلوت است. باران هم تندتر شده و مردم با چترهای شان ، با شتاب بیش تری راه می روند. راس ساعت هفت می رسم. اما هیچ کس منتظر کسی نیست. می روم و روی چرخونک می نشینم. هنوز هم نمی دانم اسم شان چیست و چرخونک صدای شان می کنم. می چرخانمش. با همه زوری که در  دستانم باقی مانده. سرم گیج می رود و مثل فیلم ها، همه صداها قطع می شود....اما نه!...صدای پیانو می آید. از دور دست گمانم. شاید خیلی دور: " دوباره بنواز سام!..دوباره بنواز " و بعد صدای پرواز یک هواپیما. ریک در فرودگاه ایستاده است. زیر باران شاید. بارانی که تندتر شده است. شاید هم نه. کسی چه می داند؟!   

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

۱.
گاهی در تراکم حس های متفاوت و گاه متناقض، چاره ای جز نوشتن نیست. از آن شب نوشت هایی که برای قاب کردن حال آدم است. که بگذاری در صندوقچه و روزگاری بعد، بیایی و گرد زمانش را با دست بتکانی. و تماشایش کنی. گمانم اهل تماشا می دانند که این جور لحظه ها چه کیفی دارد. حیف است که بعضی حال ها را در گذار عبور بی وقفه وقت، گم کرد. مثل اکنونی که دارم. یک جور شور ناشناخته که در لفافه ای از اضطراب و حسرت پیچیده شده. مثل همین روزها که زمستان هنوز نفس می کشد و دلمان به تپش بهار افتاده. درست مثل این که یک فلاسک قرمز ( یا شاید نقره ای ، یا سرمه ای حتی!) با خود ببری پارک جمشیدیه – خب هر کسی برای خودش یک پارک جوانی دارد. بعد بنشینی روی نیمکت چوبی و به یاد همه جوانی و حس ها و شعرها، یک فنجان (یا یک لیوان حتی!) نوشیدنی داغ بریزی. در کنار همان خنکای سرد تسخیر کننده جمشیدیه. و به گوشه گوشه اش نگاه کنی. و ببینی آن نیمه شب خیلی سرد دی ماه ده سال پیش را که تنها آمدی و به یخ زدن افتادی. یا روز سرد دیگری که یک جوان دیوانه لمپن برای رو کم کنی دوستانش پرید در دریاچه نسبتا یخ زده و شنا کرد. یا آن روز تلخ را که آمدی و شش نخ سیگار پشت سر هم کشیدی و برگشتی. یا آن روز عصر که نشستیم و مثل ببر گرسنه در رستوران پارک، فیله خوردیم. یادت هست محمد؟ اصلا یادت هست رفیق؟!

 

2.

کسی را می شناسم که در روزهای تلخ جدایی از عشقی چند ساله (و به قول خودش ازلی/ ابدی) حرف بزرگی زد؛ به اندازه ای که خودش بزرگ بود. گفت که من به کمال استغنا رسیده ام. و دیگر برای عشق به معشوق نیازی نیست. من دیگر بازیگر نیستم، تنها تماشاگر گذار خلقتم. اکنون من نیز در آمیختگی نعشگی و خماری، رازناکی لحظه ها را به تماشا نشسته ام فقط. بی آن که تجربه مشابه آن دوست بزرگ را گذرانده باشم. مجال گله ای از خدا و سرنوشت و سرشت هم نیست. دیگر توان مبارزه برای تغییر هم نیست. دو دستم را زده ام زیر چانه ام و انگار کنار جویباری به نظاره نشسته ام. فقط می خواهم ببینم که باد در کنار کدام سبزه به رقص می نشیند و بر کدام نهال خشم می گیرد. نه شوق سبزه بودن دارم و نه هراس نهال ماندن. درست مثل آن نیمه شبی که با هم زدیم بیرون و تا صبح در خیابان ها و پارک ها چرخیدیم و گفتیم و گفتیم و هیچ چیز دنیا را جدی نگرفتیم. بعد هم رفتیم بیمارستان و شدیم انترن هایی با چشم های پف آلود. یادت هست محمد؟ اصلا یادت هست رفیق؟!

 

3.

می گویند که تنهایی و رنج و حسرت بخش ناچار زندگی ست. خب خدا چنین خواسته که بشر را با این سه داده بیازماید؛ شاید. می گویند که بخشی از تنهایی آدم را هیچ کس و هیچ چیز پر نمی کند. و نباید بر آن لعن فرستاد و از آن دوری گزید. می توان در تنهایی قد کشید. نجوا کرد. به خلوتگاهی رفت که تنها درونه آدمی حضور دارد. خدا می گوید از روح خود در آدمی دمید. چه بسا بی تابی و اضطراب و گم گشتگی ما از همین گم گشت روح ماست. رنج و حسرت نیز چنین اند. چنین اند؟...یک بار شب تا صبح در خانه شما نشستیم و در باره همین چیزها گفتیم. در پی این پرسش که چرا همیشه رنج و حسرت و تنهایی هست. و من مدام می رفتم لب پنجره و به ماشینم نگاه می انداختم، مبادا دزدیده شود. و البته صبح که شد به نتیجه مشترکی هم نرسیدیم. یادت هست محمد؟ اصلا یادت هست رفیق؟!

نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

1)

این ده یازده روز و شب هم تمام شد. مثل همه لحظاتی که ذره ذره عمر تمام شدنی را شکل می دهند. این دل خوشی سالانه هم با رنج و شوق تمام شد. حرف هایم را در باره جشنواره برای ماهنامه فیلم نوشته ام و امید به خدا ، اول اسفند منتشر می شود. جز دو سه تا فیلم ، بقیه چنگی به دل نمی زدند و بی برنامه گی جشنواره تا مرز توهین آمیز و فاجعه باری پیش رفت. صدای سینما صحرا هم که کلا مخل روح و روان بود و به طور متوسط 20 تا 30 درصد حرف ها شنیده نمی شد. داوری امسال بهتر و حساب شده تر بود و انتخاب پرت نداشتند ( بر خلاف دو سال پیش ). جدل های سیاسی / مطبوعاتی امسال هم در سال های اخیر کم تر دیده شده بود. هر سال که جشنواره تمام می شود ، آن جمله معروف به ذهن می آید که:" این نیز بگذرد! " و البته دروغ است که شوق خود را برای جشنواره سال بعد کتمان کنیم ( از حالا؟! ) اگر عمری باشد ، همان که ذره ذره تمام می شود.

 

2)

یک روز خسته شدم. از دیدن چند فیلم مزخرف ( این بهترین صفتی ست که به ذهنم رسید ) و زدم بیرون. هوا نسبتا سرد بود. شیشه ها بخار کرده بود و انگار اتاقی از جنس مه و شیشه ساخته شده بود. فقط به اندازه دایره کوچکی، از مهربانی پوشاننده بخار رخصت خواستم. که جلوی خودم را ببینم. و همین طور چرخیدم تا به یک دو راهی رسیدم. یک راه فرعی بود و سر بالایی و حس کردم شبیه شمال است. بوی دریا می آمد و سبزی و رویا. همان جا ایستادم. با دریا و سبزی و رویا. چند ساعت بعد ( چند ساعت؟!) که دوباره به سینما بازگشتم ، حس رهایی داشتم. و بهترین خاطره جشنواره ام نقاشی شده بود.

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

کنار دریای آرامی ایستاده بودم. آرام. آسمان پیدا نبود. گمانم حوالی غروب بود. همه بالای سرم را ابرهای در هم فرورفته و منتظر باد پر کرده بودند. دریا و ساحل را مه سمج و رازناکی گرفته بود و مرز میان شان پیدا نبود. باران ریزی می بارید. اما فقط از یک ابر کوچک ، کمی دورتر و بالای بخش کوچکی از دریا. بی هیچ گزندی از هیچ بادی. زیر باران ، یک ماهی بزرگ سر بیرون آورده بود و دهان به سوی فرستاده ی آسمان گشوده بود. مگر ماهی درون آب چه نیازی به باران دارد؟ که خدا ابری برایش فرستاده بود. دلم خواست جای ماهی باشم. باران لطف خدا را دوست داشتم......

این ها را دیشب خواب دیدم. اصلا نمی خواهم تعبیرش را بدانم. فقط دلم یک تکه ابر بارانی می خواهد. همین.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

1.

بی ماشینی چند روزه هم عالمی دارد. یک هفته پیش، جوانی با پراید چموشش یک طرف اوتولم را درب و داغان کرد و البته بخشیدمش. ار سر اجبار!.... تنش زخمی بود و بد شکل. باید صافش می کردم. آقای صافکار فرمودند که بروم و تا دوشنبه سراغ رخش زخمی ام را نگیرم. من هم کیفم را انداختم روی دوشم و گفتم : به جهنم!"  اگر سوت زدن بلد بودم ،چه بسا به شیوه ی هوشنگ گلمکانی ، موسیقی یک فیلم دلخواه را هم زمزه می کردم تا احیانا احساس جوانی کنم. شدم شبیه ترم اول دانشجویی.که هنوز به وصال آن عروس سپید نرسیده بودم _ شما بخوانید رنو سفید . برای رخش آبی رویالم که گوشه گاراژ کز کرده بود، دست تکان دادم . انگار کشتی هایش غرق شده بودند. جلوتر رفتم و دوباره به زخم هایش دست کشیدم : " خب یه ذره هم تو دلت واسه من تنگ بشه!...همش که من نباید ناز تورو بکشم پدرسوخته" و از ترس این که خودش را لوس کند ، مجبور شدم در گوش صافکار چکش به دست خواهش کنم که : "خداییش زیاد نزنش! فکر کن رخش خودته".

 

2.

امروز همکار محترمی یک جلد ماهنامه کودک به من داد. نه از بابت بیدار کردن کودک درون بنده ؛ به خاطر این که خودشان نویسنده یکی از مقالات آن هستند. برای اولین بار بود که می دیدمش. نشریه خوب و پر و پیمانی ست. و یکی از مقالات خوبش در باره ی " آشتی با کودک درون" . کلی پیامد منفی نوشته بود برای سرکوب کردن کودک درون. و پس از آن به تفصیل و کاربردی و لذت بخش ، مراحل شفای کودک درون را شرح داده بود. مثلا : خشک بودن و جدیت را کنار بگذارید و خود انگیخته باشید. آرام باشید و مجسم کنید که احساسات مثبتی را تجربه می کنید. برای خودتان جشن تولد بگیرید. موسیقی گوش دهید. شمع روشن کنید. کیک ببرید. خوش باشید....و سرانجام نوید داده که اگر کودک درون تان را رها کنید ، از انرژی و قدرت لازم برای رشد و کمال شخصی برخوردار خواهید شد. به علاوه، زخم های احساسی شما زودتر بهبود می یابند.

نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 نمی دانم لحظات زندگی بر لبه حیات و ممات را چگونه تجربه کرده اید. چون گمان می کنم هر کسی صاحب یک حس شخصی قابل انتساب است. به این که در حوالی یک عالم دیگر بوده. حکایت این چند روزه  است. یک سرگیجه مدام که سر آدم گیج نمی رود. که بخوری زمین مثلا. هر چند که گاهی یکی دو خیابان کش بیایند.  حس می کنم بخشی از روحم بیرون زده و چونان مه رقیقی جسمم را پوشانده. سنگینی و سبکی توامان سر. سرگیجه ای که به خلسه شبیه است انگار. گاهی زمین زیر پایم به سختی همیشه نیست. یک حد جدا کننده از زمین را حس می کنم. شبیه همان هوای متراکمی که قطارهای فوق سریع ژاپنی روی آن حرکت می کنند. حس هیجان و هراس پرواز. درست در همان لحظه ای که هواپیما در حال دل کندن از زمین است. بیش تر نگاه می کنم. تا حرفی احیانا. و  ناگهان جوانی آمد و با ماشین سفیدش نیمی از ماشینم را له کرد. شبیه تراژدی شکسپیر . یا سرگیجه هیچکاک. آویزان از بلندی و احتمالا چاره ای جز پذیرش عذرخواهی جوان مقصر نیست.

 گاهی در سرگیجه خودم گم می شوم. و از این تن چسبنده به درونه ام به ستوه می آیم. دوست دارم بی مرگ، از او عبور کنم، از جسم آبستن هزار رنج و بیماری. و بروم در شکنج های مغزم غور کنم. تا احیانا بفهمم که از چه بی تاب شده اند. هر چه هست ، جنون نیست. اضطراب هستی چه؟ نه! در این حد هم فلسفی نیست. باید ساده تر از این حرف ها باشد. چقدر بد است که گاهی نمی شود سیگار کشید. بعد از این همه وقت. و البته سرگیجه ام ربطی به این حرف ها ندارد. پس به چه ربط دارد؟

نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


این همان صخره است

انگار سفر که تمام می شود ، تازه یادمان می آید که مسافریم. و می توان نشست و با یاد و عطر یادها سرخوشی کرد. و عکس ها..... و ناگهان می فهیم که تمام شده است. تمام خواهد شد. چونان هر آن چه پیش روی ماست. و ما مسافران بهشتیم که چند روزی به میزبانی زمین فریفته شده ایم.
این چند روزی که در آستانه ی دریا و علف مهمان بودم ، در همان تراکم کار و کار و کار ، روزنه هایی نصیب می شد که به زیارت آب بروم. و هم نفسی موج ها و نگاه. شب اول هنوز کسی نیامده بود و ما برای نظارت و تنظیم امور رفته بودیم. شب به ساعت صفر که رسید ، تن خسته ام را به بالین ساحل کشاندم. ظلمات بود. تنهایی و دو ساعت نشستن روبروی آرام تریم دریایی که دیده بودم. بی هیچ موجی و صدایی. انگار نظاره گر حوض بزرگی بودم. سکوت غریبی بود که سرشار بود از اشتیاق شنیدن. و من هم کلی برایش گفتم. و برای خدایی که نزدیک ترین حضورش را در کناره ی دریا حس می کنم. عجیب این که در همان تاریکی مطلق رازناک ، افق هم پیدا بود. خطی صاف که بالای آن کمی سیاه تر بود. فقط کمی. یاد مهر هفتم برگمان افتادم و رقصی که در دوردست افق به مهمانی چشم های نگران مرد آمده بود. رقص سفر آخر.
فردای آن شب، هوای معرکه ای ارزانی مان شد. باران ریزی به عشق بازی با زمین آمده بود ، با طنازی  نسیمی که به بادها هم تنه می زد. مه کوچک و سپید و وحشی هم از تن دریا برخاسته بود . و انگار عطر یاس رویاها را با خود داشت. به محضر دریا شتافتم. صخره ی بزرگی آن جا بود. خیس خیس. همین که عکس اش را بالا می بینید. رفتم و روی صخره خوابیدم. عینکم را در جیبم گذاشتم. باد همه روح و تنم را به تسخیر خودش درآورده بود. شدم بخشی از زمینی که پذیرای خیسی عاشقانه ی ابرها بود. ذره هایی از موج های بی تاب تر، به پشت چشمان بسته ام می خوردند. شاید داشتند در می زدند. انگار مشتی آب از دست آسمان به صورتم پاشیده می شد. که نخواب. نخواب..... اما کم کم خوابم برد. خوابی عمیق و بی نهایت لذت بخش. در ارتفاع صخره ها. کافی بود به عادت خواب های شبانه ام ، غلتی بزنم. که اگر می زدم چاره ای جر پذیرش تقدیر آخرین سفر نبود. و پس از آن بود که شانه به شانه ی مرغان دریایی، به نظاره ی همه ی دریاهای خلقت می نشستم. گمانم یک ساعتی خوابیدم. و وقتی به اصرار یکی از موج های سمج بیدار شدم، حسی داشتم شبیه هبوط آدم. بهشت گزینی که به زمین ، رانده شده است.

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

یک)

ده دقیقه مانده به یک بامداد. ساعت هفت صبح قرار است راهی باشم. به سوی همان اجبار چند روزه ی دوری. از شهری که دوستش دارم. و دوستان. خب خوابم نمی آید. و انگار با یک ستاره مشرقی در بی کرانه هستی قرار دارم. در پی مکالمه ای. باید خداحافظی کنم. از کجا معلوم که در آسمان آن جا هم همین ستاره پیدا باشد؟

 

دو)

شش دقیقه مانده به یک بامداد. بد جوری به جراحت ذوق مبتلا شده ام. اصلا قسمت آخر کدام مجموعه خوب بوده که حالا میوه ممنوعه خرق عادت کند. اما به این بدی هم نوبرانه است به خدا. قبول دارم که مجبور بودند حاجی عاشق را به راه راست برگردانند . اما این راهش نبود.شما حالتان بد نشد از آن شاخه گل شعاری تصنعی که یونس به قدسی داد؟! نه این که راضی به طلاق و طلاق کشی باشم؛ نه به جده سادات! اما خب این هم رسم عشق نبود. اگر آن نمای آخر نبود که هستی ، تسبیح عشق را به دیوار خانه ( خانه ی دلش ) می آویزد ، حقش بود که یک نفر پیدا بشود و این حاج یونس را به قتل مشکوک دچار کند. که دیگر تسبیح یادگاری معشوق را پس ندهد!

 

سه)

الان دقیقا یک بامداد است. و دلم هوای عبادت هم دارد. و نیایش. و کنجکاو تجربه خروج روح از بدن هم شده ام. باید تجربه هیجان انگیزی باشد. این که روح می رود و بر می گردد. اصلا ماورا مقوله جذاب تری ست. در عالم واقع که چندان خبری نیست. هست؟

 

چهار)

حالا سه دقیقه از یک بامداد گذشت. خوبی اش این است که ماشین می آید دنبالم. و البته این به معنای مهم بودن من نیست. دنبال همکار دیگرم هم می آید. و مجبوریم برویم. می توانم یک دل سیر بخوابم. اما لذت سفر چه می شود؟ و تماشای عبور جاده ها و سبزه ها و دره ها و کوه ها و خیال ها؟ و آن لحظه قشنگ که ناگهان جاده، شمالی می شود و بوی شرجی می آید؟ و پیچ و خم های سحر انگیز هراز. خوابیدن بی انصافی ست. پس من کی بخوابم؟.....البته الان که نه! باید بروم ببینم این ستاره مشرقی پیدایش شده ؛ یا هم چنان شب بی ستاره ای بر تخت حاکمیت آسمان نشسته است.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

امروز در دو خبرگزاري خواندم و دیدم كه قرار است تا آخر هفته بادي سهمگين بيايد. تهران را بنوازد. با بالاترين سرعتي كه تا به حال با ماشينم تجربه كرده ام ، ۱۷۰ كيلومتر در ساعت. از اين بابت خوشحال شدم كه يك چيزي قرار است به اين كسالت روزمرگي من حمله كند . گيرم تخريبي. مهم هيجان قضيه است . تو بگو زلزه . بمب . آتشفشان دماوند. مهم اين است كه از اين تحمل زمان ايستا بيرون كشيده شويم. اسم اين توفان را گونو ناميده بودند. از عربستان مي آيد. در همين اميد و فكرها بودم كه آن خبر را برداشتند و به جايش نوشتند كه نمی آید . از قول كارشناسان ايراني. اولي را كارشناسان عربستاني نويد داده بودند. جالب نيست؟ عربستان هم كارشناس هواشناسي دارد!

 

 

حيف شد . اما فكر من از انديشه ي باد بيرون نيامده. از توفان رسيدم به نسيمي كه امسال در كنار دريا حس كرده بودم. به اندازه ي بهشت لطيف. از آن نسيم هايي كه مي تواني چشمانت را ببندي و خودت را به نوازشش بسپاري. آرام. تو سرخوشي. اما همين نسيم ، بي رحمي را هم در ذات خود دارد. مي تواند باد شود . توفان شود . و زندگي ات را به باد دهد. اين قانون طبيعت است انگار. تو ممكن است كه همه ي صداقت كودكي ات را به نسيم بسپاري ، اما ناگهان در هجوم بي رحمي يك توفان گرفتار شوي. چاره اي جز پذيرش نابودي نيست. تنها دلت خوش است كه شايد آدمي ديگر به انتظار اين توفان نشسته است. تا از تحمل زمان ايستا بيرون كشيده شود.

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

تا حالا به آن روزهايي كه آدم و حوا پا به زمين گذاشته بودند فكر كرده ايد؟ خودتان را به جاي يكي از آن ها گذاشته ايد؟ خيال پردازي سوررئالي ست كه گاهي به طنز هم تنه مي زند . امروز صبح در راه خانه به محل كارم ، همه ي ذهنم پرشده بود از بازسازي آن روزهاي هبوط . دوباره كلي سوال فلسفي و ديني و خلقت شناسانه ريخت توي مغزم ....و البته مثل سالاد شيرازي ، كلي هم طنز . چون  ديروز هدف يك فروند انتقاد تند و تيز از ناحيه پسر خاله فيلسوفم قرار گرفتم كه " چرا اينقدر فلسفي _ ديني مي نويسي؟! " ، با وجود اين كه با نظرش موافق نيستم ولي به خاطر احترام فاميلي ، اين بار بخش هاي بامزه اين خيال پردازي را برايتان مي نويسم . طبعا به دليل هم جنسي ، بيش تر از ناحيه آدم مي نويسم . شما هم خيال كنيد لطفا!

 

 

اول اين كه چقدر بامزه بوده كه دو تا آدم و يك زمين به اين بزرگي . آن ها هيچ راهي نداشتند جز اين كه زن و شوهر هم باشند . هيچ مبناي مقايسه اي هم وجود نداشته . مثلا آدم از كجا مي توانسته بفهمد كه حوا زیبا هست یا معمولیه یا زشت است؟ يا مثلا اضافه وزن دارد؟ هاليوودي هم در كار نبوده كه اين مردك چشم چران بنشيند و زنان ستاره را ورانداز كند و فيلش ياد هندوستان بكند . فكر كنيد! نهايت تصور آدم از زن همين حوايي بوده كه كنار دستش ايستاده . به فرض كه شاكي هم مي شده ، مادر نداشته كه برود برايش غر بزند كه " اين زن بود واسه من گرفتي؟ " خدا هم كه از دستشان ناراحت . تبعيدشان هم كرده . آدم مگه جرات داشت مثلا به خدا بگويد كه من مو مشكي دوست ندارم ، يه طلايي اش را بده لطفا!....بعيد مي دانم كه بساط مش و رنگ هم آن حوالي بوده باشد .

فكر كنيد كه حوا با آدم دعوايش شده و چمدانش رابسته. به طلاق كه فكر نمي كرده قطعا . يه دنيا و يه دونه مرد . گيرم كه طلاق گرفت . شوهر از كجا گير بياره ؟! حالا دعوا سر چي بوده؟ هيچي بابا! آدم  دوباره لجش گرفته كه چرا گول خوردي و سيب خوردي و كارد بخوره به اون شكمت و از اين حرف ها . بعد هم به حوا گفته " اي حوای بي پدر مادر " ( آدم را جایزالخطا فرض کنید ) خب حالا حوا با اين چمدان بسته، قهر كنه بره كجا؟ پدر و مادر كه نداره. بهشت هم كه راهش نميدهند. جايي هم بلد نيست كه بره . پس مجبوره به همين جمله اكتفا كنه كه " يه كم آدم شو!" و بعد عشوه بیاید که دل این آدم بدقواره را به دست آورد. 
از مزاياي آن دوران اين بوده كه خيال حوا از بابت شيطوني مردش راحت بوده . خب وقتي هيچ تنابنده اي نباشه ، گيرم كه آدم شب هم نياد خونه ، مي خواهد چه غلطي بكنه ؟ باز بعيد مي دانم كه موبايلي هم در كار بوده باشد كه حوا بخواهد هي زنگ بزند و شوهريابي كند . در نتيجه آدم با خيال راحت مي توانسته براي خودش ول بچرخد و غر نشنود . اين كه خدا از هدايت مستقيم آن ها سر باز زده  را مي توان از آن جا فهميد كه دفن مرده را بعدها كلاغي به ان قابيل ادم كش ياد داده . پس بقيه چيزها را چه جوري ياد گرفته اند ؟ بهشتي كه در كار نبوده تا مائده بهشتي را بي زحمت نوش جان كنند . واقعا اولين وعده غذايي اين دو نفر چه بوده بر زمين؟ خب طبيعيه كه قرمه سبزي نبوده اما چه بوده؟ كدام جانوري يادشان داده ؟  بچه داری چی؟ بعضی چیزهای بشر که خب نمی شود در ملاء عام نوشت،چی؟ می توانید تصور کنید که هیچی هیچی بلد نبودند؟!!! يعني ممكنه يه دوره كلاس فشرده زميني شدن را گذرانده باشند ؟ خوبه سكته نكرده اند به خدا . فكر كنيد از بهشت به آن نازنيني بيايي روي زميني با امكانات صفر . حالا كجاش بوده؟ در چه فصلي از سال؟ اولين زمستان سرد آن سال ها را چگونه گذرانده اند ؟ با آن وضعيت لخت و عور . آخه برگ و ساقه كه جلوي سرما را نمي گيرد . گيرم كه غار هم ان نزديكي نبود . اگر مريض مي شدند چي؟ اصلا چند سال عمر كرده اند؟ كي زودتر مرده ؟ اگه حوا زودتر عمرش را به شما داده باشه ، آدم بيچاره چه كرده؟
يا اصلا خطبه عقد آدم و حوا را كجا خوانده اند؟ در بهشت يا روي زمين؟ كي خوانده؟ شاهد عقد ؟ فكر كنيد عزرائیل شاهد عقد آدم باشد. خداييش ترسناكه خب! شما فكر مي كنيد آدم و حوا به هم گفتند " دوستت دارم "؟

خوبي آن روزها اين بوده كه هيچ اداره اي نبوده كه مجبور باشند صبح به صبح كارت بزنند . هيچ پليسي هم نبوده كه هي نامردي جريمه بنويسند . آن ها ان قدر خوشبخت بودند كه گرفتار خدمات پس از فروش ايران خودرو هم نشده اند . موبايلي هم نبوده كه آنتن ندهد . پولي هم نبوده كه نگران كم بودنش باشند و........

از همه اين ها گذشته ، آدم و حوا بودن خيلي سخت بوده . من كه اصلا دوست ندارم جاي آن ها می بودم . كم ترين حق انتخاب را داشته اند ، با يك حسرت بزرگ به نام بهشت و يه بچه ناخلف به نام قابيل . زمین خالی . کشف بدیهیات!

نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

به تازگي بازي ارزوها و ترس ها در وبلاگ ها راه افتاده  و البته پس از بازي دلچسب يلدا . اين بار به اندازه قبل از اين بازي استقبال نشد ولي خب بعضي ها هم شركت كردند و نوشته هاي خوبي از اب در امد. رسم اين است كه هر كس پس از نوشتن ارزوها و ترس هايش ، از چند نفر ديگر هم دعوت مي كند و اين زنجيره تصاعدي پيش مي رود – و گاهي هم نمي رود. اين كه چه كساني بي دعوت نوشته اند هم ماجراي مرغ و تخم مرغ است. دوستان وبلاگي من كه كم تعدادند و هيچ كدام وارد اين بازي نشده اند تا احيانا از كسي دعوت كنند. پس من كه از اين بازي خوشم امده ، به ياد روزهاي كودكي ام وارد يك بازي تك نفره مي شوم و اين كار را انجام مي دهم . كسي را هم نمي شناسم كه پايه باشد و دعوتم را به ديوار نكوبد.....پس هر كس كه اين نوشته را مي خواند و ارزو و ترسي داشت ، از طرف من دعوت است كه بنويسد _ اگر دوست داشت.

 

 

5ارزو:

 

1)      هميشه مسافر بودن و همه ي دنيا را ديدن.

توضيح: خيلي پول داشتم و به هيچ كس تعهدي نداشتم و هيچ كس هم منتظرم نبود. حداقل 5 زبان زنده دنيا را هم بلد بودم و احيانا يك همسفر خوب و.....!

 

2)      بي دل بستگي به دنيا و عرفان و ارامش و بهشت

توضيح: خيالم راحت بود كه ان دنيا بي دردسر و فوري مي روم در بهشت لم مي دهم و روزي يك پاكت دانهيل لايت هم دود مي كنم و احيانا يك همنشين خوب و ....!

 

3)      سلامت جسمي و روحي درازمدت

توضيح : فوق العاده ادم بي حوصله اي هستم در پي گيري امراض . مشهورم به اين كه با امبولانس به بيمارستان مي برندم. در مورد دندان هايم كه قضيه يك تراژدي محض است . پس بهتر است كه سلامت داشته باشم و احيانا يك تيماردار خوب و....!

 

4)      زودمرگي خودم نسبت به چند عزيزي كه عمرشان دراز باد

توضيح : اين يكي ، از جدي ترين افكار اضطراب اوري ست كه گاهي مثل بختك روي ذهنم مي افتد . خيلي سخت است . كاش خدا بر سر مساله مرگ و مير يك مشورت كوتاهي با ادم مي كرد!....و احيانا يك هم عمر خوب و...!

 

5)      عزت و احترام و بي نيازي

توضيح : به نظرم پس از ارامش ، اين مهم ترين ارزوي هر كسي مي تواند باشد . ...و البته خداست كه هر كه را بخواهد عزيز مي كند. و احيانا يك هم عزيز خوب و...!

 

 

5 ترس :

 

1)      بيماري لاعلاج منتهي به مرگ

2)      جهنم

3)      دزديده شدن ماشينم

4)      زلزله

5)      بيكاري

نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

برای دیدن تصویر بزرگ کلیک کنید.

 

این خوش شانسی من است که هم اتاقی­ام، هم­کارم و هم­سفرم که احتمالا یک دوست هم محسوب می­شود یک لب تاپ هم با خودش آورده است. صدای موج دریا آنقدر دعوت کننده است که همه­ی اشتیاق اکنون من لمس شبانه­ی دریاست. لپ تاپ­اش را قرض می­گیرم تا این نوشته همه­ی تازگی هم­حضوری آب­ها را داشته باشد.

حتم دارم که شما هم مثل الان من صدای موج را می­شنوید. تا چشم کار می­کند تاریکی است و این چراغ کوچک ساحلی تنها می­تواند نشان­تان دهد که این صداها در دل موج­ها خلق شده­اند. شاید رفاقت من و دریاست که در تاریکی­اش هم هزار شکوه بودن پیداست و دل­چسبی معاشقه با رازناکی­اش را می­توان با امن­ترین گوشه­ی خیال تجربه کرد. انگار خدا در زمینی­ترین حضورش تا حد هم­آغوشی آدم نزدیک شده­است. چه اهمیتی دارد که من آن قایق چوبی را نمی­بینم ولی مطمئن­ام که هست و چه بسا یک پری مهربان دریایی در کناره­اش لم داده باشد...نگاه کنید! نگفتم یک قایق چوبی هست؟ دارد از دل تاریکی به سوی من می­آید و اگر اشتباه نکنم یک نفر دارد برایم دست تکان می­دهد؛ دعوتی در کار است انگار. من باید چند ساعتی در بی­کرانگی شبانه­ی دریا گم شوم... با من نمی­آیید؟...من اکنون در آستانه­ی یک عزیمت­ام، چیزی از جنس همانی که در هفت سالگی­ام خلق شد. اکنون فروغ هم با من است...و شعرش:

آه ای هفت سالگی

ای لحظه­ی شگفت عزیمت

بعد از تو هرچه رفت

در انبوهی از جنون و جهالت رفت

 

* اکنون قایق به ساحل رسیده است. من باید بروم...

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

از فردا رهسپار راه سپردن به دريا هستم. اگر خدا بخواهد...و قرار است كه سال تازه را با نسيم و موج و خيال اغاز كنم. اين اولين بار است كه در چنين لحظه اي در استانه ي دريا و علف نفس مي كشم. كاش بتوانم از اين خستگي يك ساله كه به يك جور كوفتگي ده ساله شبيه است خلاص شود. اين روزها مدام در حال نجوا با خدا هستم و دعا....و در فكر اين اخرين نوشته امسالم بر خاكستري تخته ام. خواستم نجواهايم با خدا را بنويسم كه گذاشتم براي اولين نوشته ي سال تازه، اگر از هراس اتهام رياكاري خلاص شوم و دلم بتواند جواز واگويه اش را از خدا بگيرد. خواستم در باره صميمي ترين دوستم بنويسم كه ساكن اتريش است و هميشه اين موقع ها دلم برايش بيش تر تنگ مي شود ، كه باز به وقت ديگري گذاشتم.

چندي پيش داستان كوتاهي نوشتم در باره ي زني كنار سفره هفت. نگه داشتم براي اين موقع ها كه بساط هفت سين پهني به راه است. داستان را در "ادامه مطلب" مي گذارم و اگر حوصله كنيد و بخوانيدش خوشحال مي شوم.

 

بهار تازه تون مبارك. همين!


ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

همه می گفتند چقدر زود
اما من زاده شدم
و کاسه ای پر از اب حیات به دستم دادند
اول بار در همان کاسه دیدمش
که با من زاده شد
و بر شانه ی راستم لانه کرد
یک فرشته ی سر تا پا سپید و زیبا
خودش گفت که فرشته ی مرگ است
و عاشق من است
او دلش برای روح اسیر شده ام می سوزد
و منتظر دستور است
تا ازادم کند
و با هم تا ته هستی پرواز کنیم
از همان روز اول
بارها به سرش زد تا من را ببرد
اما من دلم پیش موج های دریا بود
و مادرم که از سجاده اش جدا نمی شود
و او صبر کرد و لبخند زد
گاهی من خسته می شدم
از این همه ی فریب و ناراستی
و دلم هوایش را می کرد
اما حالا نوبت عشوه فروشی او می شد
و چشم هایی که برایم نازک می کرد
صبر کن مصطفی. صبر کن
اما او صبور تر از من است
این همه سال انتظار برای یک لحظه
گاهی می ترسم
نکند درد داشته باشد
یک بار از او خواهش کردم که اول بیهوشم کند
بعد جانم را بگیرد
گل محمدی قرمز و خوشبویی نشانم داد
و قول داد که هر وقت مدهوش بوی گل شدم
ارام و اهسته
بی ان که بفهمم
جانم را بگیرد......
و وقتی بفهم که در حال پرواز باشم
گاهی که می بوسدم
بوی محمدی در چشمانم می پیچد
یک بار به او گفتم
تو حوصله ات سر نمی رود
همه اش روی شانه من نشسته ای
یک کم برو بگرد. بازی کن. هوایی تازه کن
مثل همیشه خندید و گفت
عاشق را توان یک لحظه جدایی از معشوق نیست
و باز من را بوسید
و قول داد پس از اغاز کوچ و ازادی
سری هم به ان سیاره کوچکی بزنیم
که پر از گل و ارامش است

نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |