

ده سال و اندی پیش بود. تازه از بستر نقاهت چند ماهه ی دو جراحی سنگین برخاسته بودم. هنوز اعصاب چشمانم هماهنگ نشده بودند و به علت دوبینی، مجبور بودم تا چشم آسیب دیده را بپوشانم. به گونه مخوفی شبیه دزدان دریایی شده بودم و هنوز آثار لت و پاری پابرجا بود. در همین روزها بود که پدر دچار درد قلبی شد و آنژیوگرافی نشان داد که هر سه رگ تا نود درصد مسدودند. پدر باید به سرعت تحت جراحی بای پس قلب قرار می گرفتند و حتی ساعت ها هم اهمیت حیاتی پیدا کرده بودند. دل به دریا زدم و با همان قیافه ی دریایی نشستم پشت ماشین و افتادم دنبال کارها. انترن بیمارستان امام بودم و دکتر میرخانی را راضی کردم تا بابا را همان جا عمل کند. ایشان جراح قلب برجسته ای بود و رئیس بیمارستان امام و یک مرد بزرگ و نازنین (خدایش بیامرزاد). راضی شان کردم تا خودم هم در اتاق عمل حضور داشته باشم. این طوری خیالم راحت بود که همه کارها توسط خود دکتر انجام می شود و احیانا بخشی از آن به دست فلوشیپ ها سپرده نخواهد شد. هر چند که هم چنان و بعد از ده سال، تصویر کابوس گونه قلب بی ضربان پدر در میان مشتی یخ، در ذهنم جا مانده است. عمل با موفقیت کم نظیری تمام شد و دو روز بعد را بابا باید در سی سی یو می گذراندند. آن روزها مجبور بودم به دلیل جراحی سه ماه قبل خودم، هر شب فنوباربیتال 100 میلی بخورم که به شدت خواب آور است. با این حال دلهره داشتم که در سی سی یو نباشم و اطمینان را در حضور دائمی خودم در همه ی مراحل می دانستم. راضی شان کردم که آن جا بمانم و فیزیوتراپی تنفسی پدر را هم خودم انجام می دادم. کاری که باید برای هر بیماری که تحت بیهوشی عمومی بوده انجام شود و حوصله و دقت می خواهد. داروهای قلبی و فشارخون هم از طریق سرم برای شان تجویز می شد و بیش تر مواقع خواب بودند.
شب دوم بود و تب جام جهانی فوتبال اوج گرفته بود. یادم هست که آن شب در باره بازی ایران و ژاپن حرف می زدند و اوضاع نگران کننده تیم ملی. ساعت دو سه نیمه شب بود. سکوت مرموز و آزاردهنده ای در آن اتاق نگران چمباتمه زده بود. دو پرستار جوان پچ پچ کنان مشغول درد دل بودند و البته یکی شان کتاب هم می خواند. من هم با پلک هایی سنگین شده در گوشه ای نشسته بودم و بابا را تماشا می کردم. ناگهان انگار هولی در جانم افتاد. همه چیز باید درست می بود و نیم ساعت پیش همه چیز را چک کرده بودم. ایشان آرام خوابیده بوده و جای نگرانی نبود. اما من ناگهان دچار نگرانی وحشتناکی شدم. دوباره بلند شدم و اصلا مهم نبود که پرستارها دوباره متلک بیندارند که شما دچار " وسواس پدر" شده اید!...رفتم و بی هیچ توجیه علمی، علائم حیاتی و فشار بابا را دو باره چک کردم. خشکم زد و اگر سی سی یو نبود، شاید داد می کشیدم. فشار خون 5/5 بود و این یعنی فاجعه. یعنی هر لحظه امکان تمام شدن. فقط با دست، پرستارها را خبر کردم و به سرعت کارهای افزایش فشار را انجام دادیم و به لطف خدا، بحران افت فشار کنترل شد. بعد معلوم شد که میکروست تنظیم تزریق نیترو گلیسرین خراب بوده و دارو را با مقدار ده بار مجاز عبور داده است.... و اگر همین وضع تا ده دقیقه دیگر ادامه پیدا می کرد، ممکن بود هیچ چیز قابل برگشت نباشد.
روزت مبارک و عمرت دراز باد و با عزت، پدر!
1.
گاهی حس می کنم که زندگی روی دور تند افتاده و به آرزوهای آدم هم کاملا بی اعتناست. اصلن هم حواس اش به روزمرگی و رخوت و هزار کار نکرده نیست و بی شرف برای خودش می تازد. لااقل چشم انداز شورانگیزی هم نشان نمی دهد که سر دل مان را با خیال پردازی، شیره بمالیم. این قدر آدم در این کره ی خاکی دارد و آن قدر آدم در نوبت اند تا در رحم های مادران جا خوش کنند که ناز تنبلی آدم را نمی کشد... چهل سالگی نزدیک است و خب آدم هول می کند.
2.
مدام می خواهم کار تازه ای انجام دهم. نه از آن کارهایی که فلک شکافانه باشد، در همین حد که به حیاط خانگی هم تغییری ارزانی کند بس است. خواستم عکاسی شروع کنم که نشد و فقط نیم میلیون پول بی زبان را دادم و جایی در کشوی میزم اشغال شد. فیلم ساختن هم که خیلی زد و بند و حوصله و پی گیری لازم دارد. نقد نویسی و منشور نویسی ماهانه و هفته نویسی های سلامت و گاه نویس تخته خاکستری هم باعث احساس تحول نمی شوند. یک جور نشانه های بودن اند انگار فقط. مگر چه قدر عمر باقی مانده؟ چهل سالگی نزدیک است و خب آدم هول می کند.
3.
چندی ست که می خواهم دو سه کار انجام دهم و البته مدام به فردا موکول می شوند.تنها کار به درد بخورم مربوط به دو سال پیش است که سیگار را ترک کردم. خب که چی؟ چه قدر می توان با کمی بدتر نبودن دل خوش بود؟ وزن لعنتی به 85 رسیده و باید رژیم و ورزش را شروع کنم. لاقل برنج و نان و چربی را کنار بگذارم و روزی نیم ساعت نرمش. اما همین حد هم ماه هاست شروع نشده و اوضاع خوب ریخت نیست. کبد چرب هم در کمین اضافه وزنی، چنگال تیز کرده است. سابقه دیابت و بای پس قلب و سکته منجر به فوت هم که در فامیل کم نداریم. چهل سالگی نزدیک است و خب آدم هول می کند.
4.
خب قبول که عمر دو روز است و حضرت عزرائیل هم بی خبر می آید و به کارت بیمه عمر آدم هم غش غش می خندد؛ این که دلیل نمی شود صاف صاف بنشینیم و منتظر این فرشته ی "مامور و معذور" بمانیم. دنیا را چه دیدی؟! شاید تا شصت سالگی هم زنده ماندیم. لااقل برای بهتر زیستن بقیه عمر کاری کنیم. اگر دیدید که دیگر نتوانستم هر دو سه روز یک بار در کناره ی خاکستری تخته ام بنویسم و کار به هفته نویسی رسید، بدانید که مشغول تلاش تازه ای شده ام. مهم نیست چه قدر امکان ادامه و موفقیت در انتظار است، مهم "یک کاری کردن" است؛ گیرم که چهل سالگی نزدیک باشد و خب آدم....!
- من فکر می کنم کار درستی کردم.
- مهم نیست تو چی فکر می کنی.
- تو چی فکر می کنی؟
- من موضوعات مهم تری برای فکر کردن دارم.
- پس از کی بپرسم؟!
- از خودت!
- ولی من فکر می کنم کار درستی کردم.
- خب اگر این قدر احمقی، دانستن فکر دیگران هم به دردت نمی خوره.
- ولی مطمئنم که تو فکر می کنی من کار درستی کردم.
- گیرم که این طور باشه!
- پس کار خوبی کردم که کشتم اش.
- نه به این خاطر که بهت خیانت کرد.
- تو دلیل بهتری داری؟
- به خاطر این که با من هم بستر شد.
- تو فکر می کنی کار درستی کردی؟
- البته که آره.
- چون مرد جذابی بود؟
- نه!...چون تو احمق بودی.
- که با تو دوست بودم؟
- نه!...که شوهرت را این همه ساعت با یک زن جذاب تنها گذاشتی.
- خب تو بهترین دوست من بودی.
- همینه که می گم احمقی!

صبح اول خرداد ، قلعه حصن
1.
هر سفري تمام مي شود و آغاز سفري ديگر. اين هفت روز كار و گذار هم به امروز رسيد. مرزها را بسته بودند و چاره اي جز بسندگي به كشور همسايه نداشتيم. خستگي راه و گيجي خلسه گونه دوري گزيني از روزمرگي را هنوز حس مي كنم. اما با گذشت يك روز هم مي توانم كوله خاطرات ام را باز كنم و به تماشا بنشينم....جاي همه تان آبي فيروزه ايي. شبيه دورترين لايه ي آسمان يا نزديك ترين كناره ي مديترانه.
2.
تجربه آسمان هميشه شورانگيز است و كم تر مي شود كه چشم بردارم. صندلي ام كنار پنجره باشد لطفا. ابرهاي بازيگوش و متراكم و پفالو. و لمس ديدن سه بعدي اين پنبه هاي رويايي. و كوهي كه لاي ابرهاي دور ديده مي شد و بي نظير. رنگ هاي استثنايي درياي سياه و درياچه وان. زمين هاي پهناور كرت بندي شده كشاورزي و هر كدام به رنگي و انگار بخشي از يك نقاشي بزرگ رنگارنگ.
3.
حس شيرين غرور ملي. در كشوري كه به يك روستاي بزرگ شده شبيه است. دچار فقر اقتصادي و فرهنگي و علمي و ادبي و سياسي و.... پايتختي كثيف و نسبتا مخروبه. فقط يك بار ديدم كه كسي روزنامه مي خواند. اقتصاد غيرتوليدي و وارداتي و متكي به پول هاي اهدايي ايران و برخی كشورهاي عربي. شك نكنيد كه ايران ما در مجموع، كشور اول خاورميانه است.
4.
هر كجا كه باشي و تازه باشد، شور كشف و تجربه برقرار است.پس همین ها را هم با همه ی کنجکاوی می دیدم. در پی تفاوت ها و تشابه ها. و می دیدم که بر میز صبحانه شان ماست چکیده و بادمجان له شده هم هست. و نخودهای کوبیده که بر هر سفره ای جا خوش می کنند و گاهی خوشمزه اند و گاهی نه. و پوشش هایی که خیلی شبیه هم اند. مردهای شکم گنده معروف.
5.
توریسم شان کاملا زیارتی ست تقریبا. و کاملا ایرانی نیز. می گویند که اگر ایران نباشد، پایتخت شان با بحران جدی اقتصادی روبرو می شود. برایم ممکن شد که در دو مکان زیارتی آن جا، چند باری به نماز و نیاز بنشینم. اما جز یک بار، حال معنوی قابل توجهی را تجربه نکردم. بر خلاف لذت های پرشمارتری که در زیارت گاه های ایران برایم محقق شده.
6.
یک روز عزم درک ساحل مدیترانه محقق شد. همراه با توری یک روزه. در راه به قلعه ای رسیدیم که حصن نام داشت. بی نظیر و رازناک. اگر تخت جمشید با شکوه است، این جا شکوه و روح را با هم دارد. فوق العاده. تودرتو و هر گوشه اش هزار گوشه داشت انگار. هزاران زاویه دیدن به دست می داد. رد پای زندگی را می شد حس کرد. گمانم در زیر سقفی نجوای عاشقانه ای پنهان بود و در گوشه ای دیگر کرشمه ای طنازانه. در کناری کسی به درس نشسته بود و در اتاقکی بساط طبخ به پا بود. هشدار داده بودند که با گروه حرکت کنید که گم شدن یعنی ساعت ها گشتن و نیافتن. و البته لذت شوریدگی گم شدن نیز حاصل شد. خیلی زود اجبار کردند که باید رفت و این کارشان بی رحمانه بود. حداقل می شد یک هفته آن جا بود و خسته نشد....با این همه لحظه ی مقدس.
7.
به ساحلی خلوت و تنها رسیدیم که در کنار آرامی آبی مدیترانه جا گرفته بود. هیچ کس نبود جز ما. نگاهش کردم. او نیز به چشمانم خیره شد و ناز بی کرانگی اش را فروخت. سنگریزه ها زیاد بودند اما نمی شد از تبرک خیسی آب گذشت. پس پاهایم را لخت کردم تا کمی به مدیترانه بسپارم شان. آن دورها جزیره ای کوجک و آرام بود. باید می رفتم؟
نیازی نیست که بدانید چگونه آرزویی برآورده می شود. نیازی نیست که بدانید جهان چگونه خود را برای برآورده شدن آرزوهای تان آماده می کند. چگونه این اتفاق روی می دهد؟ خداوند چگونه آرزوی شما را برآورده می کند؟ این موضوع، چیزی نیست که به شما مربوط شود. بگذارید تا خدا کار خودش را برای تان انجام دهد. وقتی در تلاش باشید تا چگونگی این اتفاق را بفهمید، در حقیقت از خودتان فرکانس ناامیدی و ناباروری را به جهان ساطع می کنید. در واقع با این کار به قدرت و عظمت خدا شک می کنید و خود را باور ندارید. فکر می کنید بایستی کاری را انجام دهید که در واقع به آن ایمان ندارید. چگونگی انجام این کار، سهم شما از فرایند خلقت نیست..... از کتاب راز
نوشته روندا بایرنی
ترجمه گیسو ناصری
گمان می کنم که این روزها به گونه ای بی رحمانه بی اهمیت شده ای و هر لحظه دورتر از دیروز می شوی. خودت خوب می دانی که در این روزهای پر تشویش و نا امن، به تو احتیاج دارم. گمان می کنم ده روز هم کافی باشد. شاید هم بیست روز یا چه بسا یک ماه. مهم این است که یک سفر دور باشد. مهم نیست کجا. اما شاید کجایش هم بی اهمیت نباشد. سواحل مدیترانه که بخشی از خاطرات و رویایم شده خوب است. یا یک کشور آمریکای لاتین. آفریقای جنوبی هم همیشه وسوسه ام می کند. اگر می توانستم با ماشینم بروم که معرکه بود. به من حق بده آقای "سفر" – یا شاید خانم یا دوشیزه، چه فرقی می کند؟!...به من حق بده که این همه دوستت دارم. با تو می توانم از حال و رکود و ماندن عبور کنم. می شود پوست انداخت و به رویش رسید. نفس کشید. شاید بتوانم فراموش کنم. لازم نیست گناه و مصیبتی را فراموش کرد. فراموشی روزمرگی عذاب آور هم کم چیزی نیست. شاید بتوان به درک لذت قدم زدن رسید. یا تماشا. یا پنهان شدن در جنگلی که بوی گم شدگی بدهد. جایی که دل شوره های هر روزه مان را راه ندهند. و این سردرد ها را. و این همه نگرانی و هراس را. لااقل چند روز. شاید بتوان فقط چند روز آرام بود و همین سهم کوچک هم کافی ست.
اتاقش پر از صورتك است. هزار جور و همه رنگ. حتي از سقف اتاق هم آويزانند.سياه و سفيد و چوبي و رنگي و كائوچو و چند تايي هم فلزي. اتاقش براي انبار اين همه ماسك جا كم دارد و در پذيرايي و آشپزخانه و اتاق خواب هم صدها صورتك جورواجور هست. حتي در دستشويي و حمام. حواسش بوده كه چوبي ها را در حمام نگذارد و در دستشويي، آن هايي را بگذارد كه مي خنداندش. جز خودش و سيماچه هايش، كس ديگري در دنيايش نيست. از وقتي يادش مي آيد و بوده، هميشه با ماسك بيرون رفته و در كيفش هم چندتايي همراه داشته. براي عوض كردن و احيانا جانشيني براي گمشده ها. اين قانون سياره ي آن هاست و او حق ندارد كه بي ماسك بيرون برود. نه او، هيچ كس. همه با صورتك ها راه مي روند و حرف مي زنند و به هم سلام مي كنند و با هم دوست مي شوند و مهرباني مي كنند و ....البته گاهي دروغ هم مي گويند، به اجبار...
او امروز بهترين لباس هايش را پوشيده و موهايش را شانه زده است. او خوش بوترين عطرش را به خودش هديه كرده و در برابر آينه اي كه در خانه ندارد، لبخند مي زند. او امروز بي هيچ صورتكي قصد دارد تا با صورتش بيرون برود. او ديشب خواب ديده كه امروز خواهد مرد و اين تنها روزي ست كه مجاز است.


عکس دوم: به سوی نور مطلق، تونل امامزاده هاشم. ۱۴ فروردین ۸۷
1.
این دو عکس بالا را در تونل امام زاده هاشم هراز گرفتم. در حال رانندگی و با موبایل. چشم انداز غریبی بودند برای من، ساده و خاص. در اولی، آبشار نور به تاریکی تونل می ریخت. از آن راه های نورانی که گمان می کنی به خود خود آسمان وصل است. راهی برای پایین آمدن فرستاده هایی از جنس آسمان یا معبری برای پرواز، از زمین به سوی نور....
در دومی که تونل تمام می شود، انگار دنیایی که جز نور هیچ ندارد، در انتظار است.مثل این که خورشید در ته دنیا زانو زده و آغوش گشوده است. یاد تجربه مشترک همه کسانی افتادم که روح شان، مدتی توان ترک جسم شان را یافته است. همه گفته اند که به سرعت از تونلی باریک و بلند و تاریک عبور کرده اند و به جایی مطلقا نورانی رسیده اند؛ مطلقا نورانی.
2.
نوبره بهاره بستنی...من خودم نشنیده ام؛ اما از قدیمی ها شنیده ام که بستنی بهار برایشان طعم و طراواتی دیگر داشته. دهن کجی به زمستانی که به سیاهی زغال ها بدل شده. اولین بستنی بهار باید خاص باشد. بایدی که البته وجود ندارد؛ قشنگ تر است که خاص باشد. مثلا بلند و رنگارنگ. آن قدر بلند که هر لحظه امکان افتادن شان باشد. همان هایی که روبروی پارک ملت می فروشند. بستنی تمشک و طالبی (مثلا) در هم می پیچند و آن قدر بالا می روند که آدم دلش می خواهد به خورشید خانم هم تعارف کند. فقط یک لیس. مزه اش به این است که باید حواست شش دانگ به این برج ایفل لیسیدنی هم باشد. که هر آن، امکان واژگونی و آه کشیدن هست. به چشم خود دیدم که بستنی یک مشتری افتاد و البته آن قدر زرنگ بود که در هوا قاپیدش. بعد هم برج را برعکس در قیف گذاشت و غش غش خندید.... و به همسرش گفت (با صدای بلند): " این جوری ثابت می شود بستنی را می شود از ته هم خورد! "

هاله هاي بزرگ نقاط تاريک به دور سياه چاله اي که شامل 3 ميليون جرم خورشيدي است ، مي چرخد
1.
گاهي
شايد بيش تر از اكنون
آسان نيست
كه
كه...
كه؟
تن ذهنت را بيرون بياوري
از زير آوار واژه
و اين همه مد روز
كه در پي
اثبات
پاكي فاحشه ها هستند
تا
تا...
تا؟
2.
دوستي به بازي آرزوهاي محال دعوتم كرده. خيال انگيز است و جنسي شبيه وسوسه دارد. و جان مي دهد براي كساني چون من كه به راهكار "رويا درماني" هم رسيده ام. رسم است كه در پايان، كساني را دعوت مي كنند تا مثل همان مسابقه دو شود كه چوب به دست ديگري مي دهند. و البته يك نفر، به چند نفر پيغام مي دهد تا بازي پخش شود و زمين نماند. و نمي دانم چرا هنوز هيچ كدام از بازي هاي وبلاگي به ميزان استقبال و جواب شب يلداي دو سال پيش نرسيدند.... به دلايلي نارنجي ترجيح مي دهم كه كسان خاصي را به ادامه زنجيره دعوت نكنم و در عوض، از "همه" دوستان مي خواهم كه هر كسي آرزوهاي محال دارد و دوست دارد بنويسد و حوصله اش را دارد و....بفرماييد!
و اما محال هاي خودم (در واقع آن محال هايي كه قابل لو دادن هستند!):
الف) سر از كار خدا و خلقت و حساب در مي آوردم و نحوه محاسبات الهي در برخورد با بندگان را مي دانستم و يك ماه با خود خود خدا "ديالوگ" داشتم و بابت بهشتي بودنم مطمئن مي شدم و...(همين را ادامه دهم يك كتاب مي شود!)
ب) محدوديت زمان و مكان نداشتم و مي توانستم به تماشاي هبوط آدم و حوا بنشينم (با موسيقي ونجليس) و از سويي تا دورترين سياه چاله كيهان سفر كنم (در سكوت محض)
ج) دنيا جور ديگري بود و قرار خدا اين نبود كه انسان را در رنج بيافريند و مي شد با دل خوش و بي هراس و اضطراب گناه، لذت برد و قوانين شريعت ها كمي سهل تر و ممتنع تر به پيامبران نازل مي شدند.
د) آن قدر پول داشتم كه نياز به كار روزانه نداشتم و مي توانستم به همه دنيا سفر كنم و بخوانم و بنويسم و فيلم بسازم و فيلم ببينم و .....البته سالم باشم.
ه) در يك خانواده سرخپوست در آمريكاي لاتين به دنيا مي آمدم و همه دنيايم قبيله ام بود و جنگل و جادو و دود عود و .....
و) سياست و شهوت قدرت، به كل از دنيا حذف مي شد و صكص هم به صورت آزمايشي، ده سال از غرايز آدمي كنار گذاشته مي شد! (فكر كنيد چه دنياي خوب و ساده و احتمالا با مزه اي مي شد)
ز) جاي رجبعلي خياط يا شهيد باكري يا آيت الله بهجت بودم.
ح) يك دستگاه آپارتمان براي خودم داشتم و اين امكان را داشتم كه حداقل دو روز در هفته كاملا براي خودم باشم و به هيچ كس جواب پس ندهم و مادر محترم هم دست از سر تهديد " عاق والدين " بردارند!
ط) سيگار كشيدن ضرر نداشت و مي شد ترك هجده ماهه را شكست و با خيال راحت روزي يك پاكت دانهيل لايت كشيد.
ي) ....
راستش آرزوهاي محالم خيلي زياد است و خيلي ها را نمي توان گفت و بايد حواس آدم به خيلي چيزها باشد. اين تازه سواي آرزوهاي آرماني آدم است كه اندك اميدي به تحقق آن ها دارد.
1.
حسابی از پا افتاده ام. یک بیماری حاد و دشوار گوارشی که از دیشب در همه جوارحم خیمه زده. از همان کوفتگی هایی که یک بار گفتم با همه دردهایش، دل پذیر است. جالب است که کلی مهمان داشتیم و من توان ذره ای نشستن هم نداشتم. افتان و خیزان به تنها چاره ام پناه بردم و خوابیدم.گیج و منگ...موقع شام به زور بیدارم کردند و نیم جسد خفته ای را پای سفره نشاندند. که چی؟ زشت است و مهمان ها ناراحت می شوند. و البته من هم لبخندهایی تحویل می دادم که معنایش چیزی جز نفرین نبود. که مثلا وبا بگیرید الهی!...و ناله در برابر این اجبارهای رسم و رسوم. خوشبختانه زود رفتند و دوباره خوابیدم.خواب که چه عرض کنم. نیم هوشیار و نیم خواب. گاهی ناله و گاه فکر در خواب. با تبی که حس می کردم و چند باری لرز. صدای اذان صبح را شنیدم اما هر چه کردم توان برخاستن نداشتم. تا حوالی ظهر خوابیدم و کمردرد هم به قضایا اضافه شد. امروز روز آخری ست که قول یک نقد را داده ام. گاهی به اتاقم آمده ام و مقداری نوشتن و چند باری هم دوباره خوابیده ام. از صبح تا الان هم که حوالی شش عصر است، فقط دو سه لیوان چای خورده ام و نمی دانم با کدام کالری دارم می نویسم.
2.
گمانم دیشب بود که خواب جاده امام زاده داود را دیدم. جایی که چند سال پیش، فیلم کوتاه آوا را در آن جا ساختم. روزهایی پر از زمستان سخت و برف. گمانم سه چهار روزی مشغول بودیم. رستوران آب زندگانی را هم در خواب دیدم، جایی که محل استراحت و غذا خوردن گروه بود. آن روزها بالاتر از آن جا نرفتیم و امام زاده را ندیدیم. ولی در خوابم به آن جا رسیدم. پر بود از خانه هایی با در و پنجره های آبی و گلدان های شمعدانی. شبیه خانه های ماسوله انگار. مثل فیلم های سوررئال شده بود و در کنار هر پنجره، پیرمردی ریش سفید ایستاده بود و لبخند می زد. همه شبیه هم بودند و البته حالات هر کدام فرق می کرد. ولی لبخند می زدند. همه جا را مه گرفته بود.... ناگهان صدای خودم را شنیدم. سر برگرداندم و دیدم کمی دورتر، یک گروه فیلمسازی مشغولند؛ با یک دستگاه مه ساز. خودم بودم و بقیه. بقیه را نشناختم چون همه شان ماسک چهره خندان تئاتر بر صورت داشتند. همه شبیه هم بودند. حالات هر کدام فرق می کرد؛ اما همه لبخند می زدند.
پ.ن۱: امروز یادم آمد که سال گذشته هم در همین روزها دچار همین نوع بیماری ویروسی شده بودم. به بایگانی تخته خاکستری رجوع کردم و سند را یافتم.
پ.ن۲: امروز در باکسم ، میلی با عنوان " یک هدیه برای شما" از یک همکار محترم و قدیمی مطبوعاتی دیدم. باز کردم و ظاهرا یک سایت تجاری- هرمی بود. درست نفهمیدم که چیست و برایش کامنت خصوصی گذاشتم و توضیح خواستم. جواب شان این بود:" سلام.متقابلاً تبریک عرض می کنم. در مورد آن ایمیل کذایی باید بگویم خدا پدر فرستنده اولی را نیامرزد که صدها نفر را به جان هم انداخت. من ایمیل مشابهی از ..... دریافت کردم و به محض باز کردن این هدیه کذایی، به شکل اتوماتیک تمام آدرس های موجود در باکس مرا کپی و لنگه همین نامه ای را که دریافت کرده بودم برای دیگر دوستان ارسال کرد. یعنی چیزی در مایه های ویروس...امیدوارم چنین چیزی برای شما اتفاق نیفتاده باشد. فرستادن یک نامه دیگر به همه آدرس ها مبنی بر باز نکردن ایمیل قبلی را هم بی فایده دانستم. با این حال پوزش مرا بپذیرید."
از این اتفاق نتایج اخلاقی متعددی قابل استنتاج است. اما فوری ترینش این است که اگر هدیه ای مجازی از طرف من دریافت کردید باز نکنید و مطمئن باشید که هیچ نوع تعمد حقیقی و مجازی در کار نبوده است!
یهو حس می کنی که ورق بر گشته است. همه چیز مزخرف شده. از سرعت به مرداب دچار شده اینترنت گرفته تا ماشینی که حالا برای من بازی در آورده. یا این پیامک هایی که سه به یک ارسال می شوند و بابت همه شان باید پول بدهی. هزار جور کار عقب مانده آخر سال.بد عهدی کلافه کننده کسی که قرار است سر و شکل تازه ای به تخته خاکستری بدهد.حساب گری مزمن افراطی که به همه جور رابطه انسانی متاستاز داده. سردرد و قرص های قلابی. گیر دادن آدم هایی که نمی توانی سرشان داد بکشی. خودخواهی دیگران. خودخواهی خودم. احساس گناه نکرده. سه تا غلط اعصاب خرد کن ویرایش نشده در بهاریه ای که به مجله فیلم داده ام.این همه جیغ و داد سیاسی که در روزنامه ها و همه جا پخش شده. این همه فیلم درپیت روی پرده چه می کنند؟ ناامنی وحشت آفرین سور چهارشنبه ای که در راه است....و این ترافیک لعنتی و نفس بر. خسته می شوم. می زنم بغل برای تمدید اعصاب (اگر مانده باشد!) همان جا بساط ماهی قرمز پهن است. نگاه شان می کنم. بزرگ ترها دانه ای ششصد تومان. دو تا بده آقا. کدام شان را بدهم؟..." همون که اون گوشه ست. بی حرکت است. همون که داره می میره. همون رو بدید لطفا!"
چند ساعت بيش تر به سال تحويل نمانده.يك جا بند نمي شود و مدام مشغول كاري ست.اولين بار است كه در چنين لحظه هايي اين قدر آرام است. حس مي كند آرام است. اصلا نمي خواهد به گذشته فكر كند و خلسه تنهايي اش را خراب كند. نمي خواهد ياد آن سال هاي سختي بيفتد كه پاي سفره هفت سين دو نفره شان لبخند مي زد. لبخند مي ديد. خاطرات كتاب روزهاي اول عشق را مي خواندند و آخرش هم قول مسخره هميشگي.
- امسال ديگه بزار كنار اين لعنتي رو
- باشه غزل. قول مردونه. تا پاييز مي شم رضاي ده سال پيش. دوباره مي ريم زير بارون
و باز معصوميت چشمان زن كه انگار دنبال لالايي مي گشت. مي دانست كه رضا باز هم نمي تواند. اما باز با دستان خسته اش شمع رنگي كوچكي برمي داشت تا در اتاقك چوبي دلش روشن كند.سال هاست كه اين بازي اميدواري را مو به مو اجرا مي كند.
هر روز صبح غربت شهر بود كه رفتن غزل را به آن اداره لعنتي تماشا مي كرد و حقوق ماهانه اي كه لب طاقچه مي گذاشت. رضا تشكر مي كرد و همه مردانگي اش اين بود كه هنوز تزريقي نشده است. يك بار حساب كرده بود كه دقيقا 3254 روز است كه پاي مردي ايستاده است كه هيچ سايه اي ندارد. آن هم در شهري كه آفتابش همه زنانه گي اش را مي سوزاند.....و گاهي همه دارايي اش يك اسكناس مچاله پانصد توماني مي شد.
تاوان سركشي اش قهر مادرش بود كه عمر ده ساله داشت. همه مي گفتند كه پدرش از غصه غزل مرد. زخم زبان هاي مادر رضا هم كه مرهم هميشگي بود....و او به اين سفره هاي هفت سين دو نفره عادت داشت. ماه هاي آخر بود كه خانم سيمين به غزل پيله كرده بود. مدام تلخي مي كرد كه دست از سر پسر من بردار:
- اگه تو نباشي همه جوره خرجش مي كنم. مي برشم آلمان تركش مي دم....اگه تو نباشي.
و غزل كه ديگر در چشمان مردش بهانه اي براي ماندن پيدا نمي كرد همه چيزش را بخشيد و با كوله بار خستگي اش پر كشيد. داغي شهر غمزده هم از خجالت روزانه اش خلاص شد. غزل رها شد و حالا در خانه كوچكي در تهران جشن تنهايي گرفته است. ماه هاست كه اجاره مي دهد و مي كوشد تا بعضي كاشي هاي كلبه زن بودنش را ترميم كند. همين ديروز بود كه مثل دخترهاي چهارده ساله در خيابان هاي شلوغ اطراف خانه اش گشت و گشت تا بالاخره تكه هاي چهل تكه هفت سين اش را پيدا كرد. كلي هم گشته بود تا يك ماهي قرمز شنگول و تپل پيدا كند كه دم بلند و پهن داشته باشد. تنگ قديمي را با خودش اورده بود و دوست داشت ماهي با كهنه گي تنگ اش دوست شود.
حالا روبروي آينه نشسته است و مثل هميشه موهاي بلند و لخت طلايي اش را مي بافد. در هيچ عكسي پاي سفره هفت سين موهايش افشان نيست. از كودكي اش تا همين حالا كه سي و چند ساله گي را رد كرده است. يادش هست يك بار از كسي شنيده بود كه با اين موهاي بافته مثل شاهزاده هاي قرن نوزدهمي مي شود. از توي آينه روبرو هر از گاهي به سفره و ماهي قرمزش نگاه مي كرد كه كنج تنگ جا خوش كرده بود. گاهي دلش مي خواست كه تنها نبود و كسي دستش را مي گرفت؛ اما دوباره كابوس همه سال هاي دوتايي بودن به صورتش مي خورد. همين جوري بيخودي و بي دليل ياد بچه شان افتاد كه هيچ وقت به لذت اولين تنفس نرسيد. ماماي چاق و چركي كه در آن زيرزمين نمور به جانش افتاده بود، يك جوري به او گفته بود "دختر بود " كه انگار " بهتر كه انداختيش". همه اش تقصير رضا بود كه در روزهاي خماري و نعشگي وقتي براي پدرشدن نداشت. رنجوري روح غزل هم توان تكان دادن گهواره غزلكي ديگر را نداشت. شايد اگر زنده مي ماند الان هفت ساله بود و كمك مي كرد تا سفره را بچيند و تنها نباشد.
ساعت هشت شب است و كمتر از دو ساعت ديگر به تحويل سال مانده. يك جوري از جلوي آينه بلند مي شود كه انگار از مكالمه اي مي گريزد. موهاي دم اسبي اش را تكان مي دهد و الكي ذوق مي كند و مي خندد. بي آن كه جلوي آينه باشد مطمئن است كه زيباتر شده است. مي رود و دوربيني را كه تازه خريده روي سه پايه سوار مي كند. مي گذارد بالاي سفره. آن طرف هم متكاي كوچك آبی اش را مي گذارد. تصميم دارد سال كه تحويل شد دراز بكشد كنار سفره و دستش را زير چانه اش بگذارد و عكس بگيرد. تنهاي تنهاي تنها.
مدام حواسش پيش ماهي ست كه حالا كز كرده و خوابش برده است:" وقتي توي اون تشت پر از ماهي بود يك جا بند نمي شد پدر سوخته. نكنه دلتنگ جفتش باشه؟ چرا هيچ تكوني نمي خوره؟ پس موقع سال تحويل چي؟" اين حرف ها را غزل با خودش مي گويد و گاهي انگار به كسي مي گويد. برايش مهم است. يك جور قرار شخصي با خودش و با سرنوشت.
دوباره مي رود و جلوي آينه دور طلايي مي نشيند تا خودش را براي هيچ مردي زيباتر كند. خيلي ذوق داشت تا رنگ تازه ماتيكي را كه تازه كشف كرده بود به آينه نشان دهد. اين جور موقع ها ياد مادربزرگ مي افتاد كه موقع پيري هم دست از سر ماتيك و سرخاب برنداشت. همون بود كه اسم ماتيك را در دهان بقيه انداخت..... ياد خواب ديشب افتاد. رويايي كه با وضوح تمام در ذهن اش جا خوش كرده است. دو سه شب ديگر هم شبيه اش را در شيريني خوابش ديده بود: يك مرد ميانسال مهربان. شانه به شانه اش. كنار دريا و ......يك نگاه عاشق كه در جام چشمان غزل ريخته مي شد. حالا مطمئن است كه قصد انكار انتظارش را براي تعبير اين رويا ندارد. مگر مي شود از ميل چشيدن عاشقانه گي نگاه آن مرد گذشت؟ حتي دريا هم شبيه دريا هاي واقعي نبود. نه آب هاي شمال و نه خليج جنوب كه اين همه سال كنارش زندگي كرده بود....يعني قرار است آن مرد بيايد؟ شايد مهرباني آن چشم ها پاداش آن سال هاي رنج باشد. شايد مي آيد. غزل روزها دنبال يك نشانه تعبير بود يا راهي براي پيش بيني شب هايي كه قرار است بيايد. چقدر به خدا التماس كرد كه يك جوري به او بفهماند. اصلا اميدوار باشد يا اين روياي چند باره ،خواب ديدن ساده يك زن ساده است؟
يك بار دست به ديوان حافظ برد تا از شعري به راهي برسد اما آن قدر در پيچيدگي هاي شعر گم شد كه چيزي دستش را نگرفت.......و بالاخره همين چند روز پيش در يك حالت كاملا معمولي به يك قرارداد رسيد. با خوابش قرار گذاشت كه اگر ماهي سفره هفت سين با شنيدن صداي توپ سال تازه، چرخي زد، رقصي كرد يا حتي چشمكي، اين نشانه اي باشد براي من كه همين امسال مرد رويايي ام مي آيد. خودش مي دانست كه مرد رويايي هيچ زني نمي آيد منظورش همان مردي بود كه در خواب هايش ديده بود.
ماهي قرمز هم لج كرده بود و زل زده بود به دلواپسي چشم هاي منتظر غزل. غزلي كه داشت خودش را آماده مي كرد تا اگر در ثانيه تحويل، جنب و جوشي نثار تنگ نشد خانه اميدش خراب نشود.....با اين حال انگار كسي از دل آينه به او نويد مي داد كه ماهي قصد دارد شگفت زده اش كند. الان ساكت است اما وقت اش كه برسد همان كاري را مي كند كه مرد ميانسال از او خواسته است. غزل مي خواهد رويايش بي تمنا به بار بنشيند. پس دليلي نمي ديد كه از ماهي خواهش كند يا احيانا خرده ناني برايش بريزد. او دنبال يك نشانه صريح بود و اين كوچولوي قرمز، پيامبر زيباترين سفره هفت سين همه عمر اوست. خدا كند پيام زيبايي داشته باشد....اما نه! خيلي هم نبايد اميدوار بود. اين همه سال بازي اميد باخته را كه نبايد از ياد برده باشد.
لحظه سال تحويل را حفظ است و چون علاقه اي به تلويزيون ندارد روشن اش نمي كند. دليلش را نمي داند اما دوباره موقع آن لحظه را با خودش زمزمه مي كند:ساعت 21 و 55 دقيقه و 35 ثانيه و بعد هم مثل چند بار قبل به ساعت ديواري نقره گون اتاق نگاه مي كند. كم تر از پانزده دقيقه مانده. هيچ اصراري ندارد كه تالاپ تالاپ قلبش را نشنيده بگيرد. حتي جوري به ماهي نگاه مي كند كه دلواپسي و انتظار و التماس چشمانش ديده شود. اين طناز قرمز هم كه حسابي پادشاهي مي كند.
در همين لحظه است كه صداي زنگ آپارتمان را مي شنود. دلش هري مي ريزد پايين . در شهري كه هيچ فك و فاميلي ندارد و حتي دوستي كه خانه اش را بلد باشد. اين موقع سال.....قدرت حركت از او سلب شده است. همه فكرش پيش همان مرد ميانسالي ست كه پنجاه ساله به نظر مي رسيد. نكند او هم خواب غزل را ديده و دستي از آسمان آن ها را به هم رسانده است؟ بار دوم كه صداي زنگ را مي شنود دلش بي تاب مرد مي شود و با همه شرم شرقي اش مي رود تا در را باز كند. روسري آبی آويزان را روي سرش مي اندازد و در را آن قدر كم بازمي كند تا فقط چشم ها، توان ديدن هم را داشته باشند:" خاله غزل! مي شه بيام پيشت؟" اين صداي دختر هفت ساله آپارتمان ديوار به ديوار بغلي ست. اسمش نازلي ست و هر وقت پدر و مادرش دعوا راه مي اندازند از خانه شان بيرون مي زند و سراغ او مي آيد. غزل هم مثل هميشه مي خندد و همه ي در را باز مي كند:" چرا نمي شه گلي؟ بدو بيا بغل خاله" او خوب مي داند كه اول بايد اشك هاي نازلي را پاك كند و بعد دلداري اش بدهد كه" مامان بابا زودي آشتي مي كنن. غصه نخور." دارد اين كارها را مي كند كه ساعت ديواري اتاق دست مي گذارد روي شانه غزل كه حواسش باشد فقط هشت دقيقه ديگر تا سال نو باقي مانده است. نكند رقص ماهي را نبيند
- بدو بيا بريم پيش هفت سين. بايد دعا كنيم خانم كوچولو
- يعني مي شه مامان بابام تو سال جديد دعوا نكنن؟
- چرا نمي شه؟ بايد دعا كنيم. اگر هم نشه من و تو كه با هم دوستيم.
- از كجا بفهم مي شه؟ آشتی مامان بابا.
- به اين ماهي نيگا كن. اگه موقع سال تحويل چرخي زد، رقصي كرد يا حتي چشمكي...
- اون وقت مي شه؟
- آره!
غزل هنوز هم با راديو ميانه بهتري دارد. اصلا هم كاري به اين حرف ها ندارد كه پيرزن ها راديو گوش مي كنند. راديوي كوچك اش را روشن مي كند و كنار هفت سين مي گذارد. خودش مي نشيند روبروي دوربين و ماهي قرمز كوچولويي كه هنوز لم داده است. نازلي هم سرش را مي گذارد روي شانه خاله غزل و به تنگ ماهي نگاه مي كند. مجري راديو كه سعي مي كند با هيجان بيش تري حرف بزند دقيقه شماري را اغاز كرده است: " تنها يك دقيقه مانده تا اغاز سال 1385......"
الان در یزد هستم و در یک هتل زیبا و سنتی. هوای محشری که جان می دهد برای دشت و صحرا. جای تان حسابی خالی. اینترنت پر سرعت و خلوت هم چشمک می زند. شما هم بودید نوشتن تان می آمد. اما من هنوز دچار کوفتگی اضطراب دیشب ام. و گمانم تا برای تان تعریف نکنم، دلم آرام نگیرد. گفته بودم که قبل از هر سفر هوایی حلالیت می طلبم. شاهد از فرودگاه مهرآباد رسید. قرار بود ساعت شش عصر بپریم. که گفتند اشکال فنی دارد و باید اندکی صبر کنیم. و حتما می دانید که " اندکی" در خیلی جاها، از جمله هواپیمایی، بر مبنای صبر چهل ساله خدا تعریف می شود. شد ده دقیقه به نه شب و در هواپیما نشسته ایم. و همین جور نشسته ایم. آب نبات تعارفی شان را سق می زنیم و نشسته ایم. شد چهل و پنج دقیقه و هنوز خیال پریدنی نیست. سه مهماندار مهربان، جز لبخند چیزی در سبد تعارف شان ندارند. احیانا به ذهن شان هم نمی رسد که برای مسافران توضیح دهند که این جا چه خبر است. من از پنجره ام که درست روی بال این فوکر قدیمی ست می بینم که عده ای مشغول وارسی اند. بلاخره مهمانداران عزیز و سرمه ای پوش، مراسم تعلیم استفاده از ماسک را اجرا می کنند. و من مثل همیشه یاد فیلم ارتفاع پست حاتمی کیا می افتم و کمی خنده ام می گیرد ( در این شرایط همین کمی هم خیلی ست!). می دانید که کدام صحنه را می گویم؟ همان جا که حرکات دست مهماندار هنگام توضیح، به حرکات موزون شکسته ( نخوانید break dance! ) تشبیه می شود.
خب کجا بودیم؟ بلاخره همه توضیحات را دو زبانه گفتند و منتظر حرکت بودیم. که باز نشستیم. و نشستیم. کلافگی و کمی ترس هم به این انتظار تحمیل شده بود و زمان سخت می گذشت....اما سرانجام راه افتاد. حتما تجربه کرده اید که هواپیماها معمولا سه چهار دقیقه بعد از حرکت، می پرند. اما این پرنده بیمار را خیال پرواز نبود. گمانم سه دور در مهرآباد طواف کردیم و دوستان به این اطمینان رسیدند که قرار است با هواپیما، زمینی برویم!...و بلاخره دل از زمین کند و ای کاش چرخش پنجر می شد و روی همین زمین می ماند. چشم تان هواپیمای بد نبیند. حتما می دانید که لحظه take off حالت خاصی ست. یک جور بی پناهی در ورود به آسمان. که تا لحظه فرود، بی بازگشت است. این فوکر پیر جوری بلند شد که نفس همه در سینه شان گیر کرد. انگار کایت سوار شده باشی. صداهای عجیب و غریب و تکان های گهواره وار. کج شدن و پیچیدن با زاویه تند هم حس سقوط را تداعی کرد. پانزده دقیقه تمام هم در حال اوج گرفتن بود و من گمان کردم قصد خروج از جو را دارد. تا ارتفاع سی هزار پا. همه پاهای شان را به هم جفت کرده بودند و مشغول توبه و مذاکره با خدا احتمالا. هواپیما هم مشغول تکان خوردن و چند بار کاهش ارتفاع ناگهانی بود. ترس در صورت مهمانداران هم معلوم بود و بی جهت سعی می کردند خونسرد نشان دهند. فکر کنید با آن پس زمینه و این اتفاقات، چه وحشتی بر مسافران حاکم شده بود. خیلی ها دست بر صندلی بودند. چند مادر، بچه های شان را سفت در بغل گرفته بودند. مثل ماهی در تنگ، گیر افتاده بودیم و یک گربه گرسنه داشت نگاه مان می کرد. هرازگاهی صدای آه یک نفر شنیده می شد. یکی هم بی اختیار و با صدای بلند گفت :" ای خدااااااا"...و دقیقا همه به خدا فکر می کردند. مطمئنم! یاد آن حدیثی افتادم ( گمانم از امام صادق، ع ) که خدا را همان کسی دانسته بود که در بی پناهی مطلق، سراغش را می گیریم. می خواستم دل خودم را با شاعرانگی مرگ در آسمان خوش کنم و این که در کوه و دشت گم خواهیم شد. حوصله چونه زدن با خدا را هم در باره طول عمر نداشتم. فقط یک آیه الکرسی خواندم و طلب استغفار. با این حال اضطراب داشتم و طبیعی ست که به نهر روان و حور العین و درختان پربار و تخت های باشکوه بهشت فکر نکنم. چون بی جهت مطمئنم که سزوار جهنم نیستم. ترجیح دادم بخوابم.....و شنیدم که کسی ورود ما را به یزد خوشامد گفت و آرزو کرد که ما را در پروازهای بعدی ببیند!
