

1.
اتفاق ساده ای ست. این که با نورپخشی های های رنگی، رنگ های زیبایی به برج آزادی بخشیده اند. و هر چند دقیقه،به رنگ دیگری تغییر می کنند. کار خوبی ست و بیش از آن که احیانا ذوق زده شوم ( واقعا چرا باید با چنین کاری ذوق زده شویم؟!) به این فکر افتادم که چرا چند دهه تاخیر برای کار کوچکی که می توانست شب آزادی را رنگی و زیبا کند. نه این که قصد غر زدن و قدر نشناسی باشد ( که بابت همین کارهای کوچک هم دست شان درد نکند ) اما به هزاران کار کوچک زیبا ساز فراموش شده فکر کردم که باید سال ها در انتظار بمانند.
۲.
پیش تر نیز یک بار نوشتم که در روندی صعودی و به طرزی دردناک، کوچک ترین مسائل ما به سرعت ماهیت سیاسی پیدا می کنند. گروه ها و احزاب و دسته ها هم قشون کشی می کنند و بعد هم لج بازی و ضربه شصت نشان دادن و غلبه بر حریف یا مغلوب شدن و در کمین انتقام ماندن. این که برای یک سریال زیر متوسط تلویزیونی ( بزنگاه ) بلوای جناحی به پا شده واقعا تاسف بار است. کار به تیتر یک روزنامه و هفته نامه های سیاسی و یار کشی و لج و لجبازی کشیده شده. در چنین شرایطی ست که آدم ها از لج همدیگر، به دلایل عجیب و غریب علیه یا له سوژه مورد دعوا دست می آویزنند. یعنی درون مایه ی سیاست ما تا این حد کم بنیه و کم بهانه است که باید به " چیزی" مثل بزنگاه رو بیاورد؟!
3.
قرار است امشب که به صفر رسیدیم، دوباره ساعت ها را یک ساعت به عقب برگردانیم (یعنی در واقع به حال اول برسیم) و دوباره صفر را تجربه کنیم. این جور وقت ها به زمان گمشده ای فکر می کنم که انگار صاحب ندارد. درست مثل چند ساعت قبل یا بعد سال تحویل که در تقویم راهش نمی دهند. بعد به سیاه چاله های عظیم فکر می کنم که میلیون ها سال نوری از ما دورند. و آدمی تازه فهمیده که در آن جا زمان وجود ندارد؛ یک جور ابدیت ثابت. احتمالا جای هیجان انگیزی ست، به شرطی که جهنم نباشد!
4.
...و سرانجام به آخرین روز تابستان رسیدیم. تابستانی که طولانی و گرم و بی شعر و تا حدی مزخرف است. در حدی که می توانم بابت تابستان دوستی های دوران تحصیل هم به توبه بنشینم. پاییز مثل یک کلبه چوبی می ماند که در ته یک جنگل مه آلود داشته باشی؛ پر از تنهایی و صمیمیت و شعر... حالا تصور بفرمایید که همکار روبرویی من، با صراحت اعلام می کند که عاشق تابستان است و حالش از پاییز به هم می خورد...و البته آن قدر مهربان و سنگین وزن هست که من نتوانم از پنجره پرتش کنم!

امشب اولین شبی ست که " قدر" است و شایسته قدر دانستن. بهترین نشانه ی خدا در درونه ی ماست. آخرین امید و پناهی که حس می کنیم "او"ست و نیایش و توسل است که آرام می کند. همین امروز که فهمیدم هک شده ام و آی دی رسمی ام به سرقت رفته، "خدا" بهترین پناه بود... قل اعوذ برب الناس ملک الناس. اله الناس. من شرالوسواس الخناس... اگر به خدا پناه بریم ، خداوند هم ما را از شر خناس در امان می دارد. امشب دعا کنیم که در همین حلقه باشیم. حتی برای دیگرانی هم که قصد آسیب و آزار ما را دارند، دعا کنیم. که خدا به قلب شان ایمان و آرامشی عطا کند که راه را بشناسند... و البته به همه ی قلب ها و خودمان.
پی نوشت: در متن نخست هشدار نوشته بودم "ویروس وحشتناک" که عینا توصیف دوستی بود که با باز کردن نامه حاوی ویروس، سیستم اش "نابود" شده بود (به قول خودش). طبیعی ست که شتاب نوشتن یک هشدار فوری، باعث بروز برخی لغات تعدیل نشده می شود. دقایقی بعد، متن را آرام تر کردم و دلیلی بر باقی ماندن صفت " وحشتناک" نبود. رنگ متن را هم سیاه کردم. خواننده ای با ادبیاتی غیر محترمانه، کامنت خصوصی گذاشته بود که این تغییر باعث تفریح او شده و نشانه فلان است و بهمان. متاسفم که موخرات بحران دیگران باعث تفریح ایشان شده، اما این توضیح را نوشتم تا ایشان (و همه مان) بیاموزیم که قضاوت های شتاب زده را از ذهن دور کنیم. امیدوارم شب های قدر بتواند به اصلاح ذهن ها کمک کند... قل اعوذ برب الناس...
متاسفانه آیدی m_jalalifakhr@yahoo.com در میل و مسنجر، هک شده است. دوستان مطلع باشند که با این آدرس، نامه هایی حاوی ویروس برای چند نفر فرستاده شده که به محض باز کردن، باعث برخی اشکالات در سیستم آن ها شده است. مشغول پی گیری هستم. لذا تا اطلاع بعدی از باز کردن نامه ها و آف هایی با این آدرس خودداری فرمایید. احیانا در صورت دریافت نامه یا آف، لطفا من را مطلع کنید و زمان دقیق ارسال را هم مرقوم فرمایید.

در خبری خواندم که " (یک) پزشك ايراني، بيمار مرگ مغزي را به زندگي دوباره بازگرداند." خبر تکان دهنده ای ست که خوشحال کننده هم هست. این که یک انسان معادل مرگ، دوباره به زندگی باز گشته است. اما بلافاصله با هجمه ای از پرسش های اخلاق گرا روبرو شدم. که اصلا انتشار چنین خبری درست است یا نه؟! و اصلا با بیمار دچار مرگ مغزی روبرو بوده اند یا نه؟! یادمان باشد که بیماران پرشماری در لیست انتظار دریافت اعضای حیاتی هستند و با مرگ دست به گریبان اند؛ اعضایی که جز کلیه، بایستی الزاما از بیمارانی برداشته شوند که مرده به شمار آیند. مدت هاست که رسانه ها و مطبوعات و جامعه ی سلامت می کوشند تا فرهنگ " اهدای عضو پس از مرگ مغزی" را در ایران گسترش دهند. حتی برخی فقها هم به یاری آمده اند و جواز شرعی چنین کاری را صادر کرده اند. کار سختی هم هست. رضایت دادن بستگان نزدیک به اهدای اعضای دل بسته های خود، تصمیم دشواری ست. خودم که مطلقا توان چنین کاری را ندارم و از خدا می خواهم که در برابر چنین تصمیمی قرار نگیرم. آن هایی هم که قبول می کنند، با اطمینان به برگشت ناپذیری "مطلق" مرگ های مغزی به زندگی ست که خاموش کردن دستگاه های مسبب ته مانده ی حیات را می پذیرند. هیچ کس حاضر نمی شود که یک احتمال فوق العاده ناچیز _ اما امیدواری بخش _ بازگشت دوباره ی دل بندش به زندگی را به صفر برساند. من شک ندارم که محال است خوانندگان این خبر، در صورت قرار گرفتن در چنین موقعیتی، حاضر به اهدای اعضای عزیزان خود شوند. چرا که در جایی خوانده اند: " (یک) پزشك ايراني، بيمار مرگ مغزي را به زندگي دوباره بازگرداند." یکی از همکاران متخصص مغز و اعصاب، چونان کامنت گذار همین خبر، معتقد است که آن ها با مرگ مغزی روبرو نبوده اند و صرفا یک کمای عمیق ( deep coma ) در میان بوده است. که البته در صورت صحت این گزاره، باز هم با عدم اطمینان به "تشخیص" مرگ مغزی مواجه شده ایم. این در حالی ست که همکار دیگری به "صفر بودن" احتمال بازگشت مرگ مغزی بی اعتقاد است؛ چرا که هیچ چیز در پزشکی صفر نیست. او در مطالعات خود به موارد نادری برخورده که مرگ های مغزی با حیات دوباره بیماران نقض شده اند. این در حالی ست که طبق یک قاعده متکی بر آمار، قرار بر عدم انتشار خبر چنین موارد کمیابی ست. چون هزاران نفری که می توانند با اهدای اعضا زنده بمانند، خواهند مرد. از سوی دیگر، اخلاق پزشکی به آمار کاری ندارد و همان گونه که با اتانازی موافق نیست، با پنهان کاری اخبار مرتبط با جان انسان نیز مخالف است _ حتی اگر یک نفر باشد. ضمن این که برخی از آن ها، چنین کاری را نوعی تسریع عامدانه در مرگ می دانند و از عنوان اتانازی غیر فعال (passive euthanasia) برای توصیف آن بهره می برند. در مواجهه ی فلسفی با تعریف "مرگ" که کار پیچیده تر هم می شود و نمی توان کسی را که دچار مرگ مغزی شده، مرده به حساب آورد. چرا که او می تواند با دستگاه به حیات خود ادامه دهد، حتی اگر فاقد ضربان قلب و تنفس خودبخودی باشد. دو راهی سختی ست و واقعا نمی توان در باره درستی یا نادرستی درج چنین خبری حکم داد، حتی در باره ی اصل ماجرا که می کوشیم به عنوان بخشایشی ستودنی و نجات بخش جا بیفتد.
پی نوشت: در فاصله یک ساعت نوشتن این مطلب، خبرگزاران تابناک، " مرگ مغزی" را به " فلج مغزی" (!) تغییر دادند و کامنت های تایید کرده ی قبلی خود را نیز حذف کردند. ظاهرا به دلایلی که نوشته ام، آن ها هم ترجیح دادند که تلفات خبر را کم کنند!.. این نوع تغییر خبر، شبیه جعل آن است و در هر صورت و به این شکل بی توضیح، با رعایت اخلاق پزشکی منافات دارد!
1.
نمی دانم چرا احساس می کنم که شب های قدر امسال برایم مهم ترند. شاید بتوان در خلوت یک نیایش، به یک رابطه بی واسطه با مبداء دست یافت. بی نیازی به چنین خلوت هایی، نشانه ای از فرو رفتن در باتلاق نیاز است. زیباترین صفت خدا این است که اگر دست ات را "فقط" به سمت او دراز کنی، حتما در آغوش می گیردت...اما رسیدن به این "فقط" کار دشواری ست. شاید فراتر از ایمان، داشته ای از جنس یقین می خواهد. این که می گوید من را بخوانید تا شما را اجابت کنم، بی تبصره است؛ به شرطی که "او" را بخوانید. شب قدر، شبیه سفری ماورایی ست به جزیره ای دور و کوچک که فقط خدا هست و من.
۲.
این روزها شاهد مستند دفاع مقدس هستیم که هر شب، پس از خبر 21 پخش می شود. یکی از گرایش های خوب صدا و سیما در دوره ضرغامی، بازیابی و تماشای مستندات تاریخی ست. همان هایی که در انبارهای سازمان در شرف نابودی بودند و نسل تازه محتاج آن اند. برای خودم که خیلی هیجان انگیز است. صرف دیدن تاریخ، شبیه زنده شدن مردگان است. برای همین سعی می کنم که از حضور آزاردهنده و لوس سه راوی (مجری) که گاهی وارد ماجرا می شوند و به نوبت حرف می زنند، عصبانی نشوم. برای من/نسل من که از لحظه اول جنگ (قطع برنامه کودک و خبر بمباران مهرآباد) تا لحظه آخر (خبر قبول قطعنامه و بهت و غم و خوشحالی و نگرانی) را به یاد دارم/ داریم، دیدن دوباره گذشته، شبیه سفری ماورایی ست به تاریخی که در گوشه ای از زمان پنهان شده است.

فقط نگاه می کنی. چشم وا می کنی به فنجان قهوه ای که خیلی وقت است گوشه ی میز است... و هنوز هیچ قهوه ای با آن نوش نکرده ای. و یک شمع کوچک که در برابر چشمان توست. هنوز روشن اش نکرده ای تا تکه شیشه های رنگی را در برابر نور ببینی...و ناگهان زندگی هم تمام می شود و در هزار گوشه اش، هزار تماشا از قافله نگاه جا می مانند...و یک شمع کوچک زرد منتظر.

او دختری بود که از همان دوران دبیرستان، پسر بودن را دوست داشت؛ اما او دختر بود. یک دختر تمام عیار. چند باری با خانواده اش درد دل می کند و پاسخ آن ها قابل پیش بینی بود. پسر شدن محال است. دانشجو می شود و خیلی زود ازدواج می کند. با مردی که آدم حسابی بوده و زندگی مشترک خوبی را آغاز می کنند. زن باردار می شود و خداوند به آن ها کودکی عنایت می کند. زمان می گذرد و فرزندشان بزرگ می شود و زن، چونان گذشته و همیشه، مرد بودن را بیش تر دوست دارد. او اکنون می داند که یک دو جنسی کامل است. کودک شان در آستانه ی بلوغ است...و زن سرانجام تصمیم به "زن" ویران گری می گیرد و طی هفت عمل جراحی به یک مرد تمام عیار بدل می شود.
قبول دارم که تغییر جنسیت، حق یک دو جنسی ست؛ اما در این داستان، منشوری چند وجهی و پیچیده در برابر ماست. نمی توان به کودکی فکر نکرد که ناگهان مادرش را از دست می دهد و غریب ترین یتیمی دنیا را تجربه می کند... و به مردی فکر نکرد که ناگهان همسرش را هم جنس خودش می یابد... و به زنی فکر نکرد که این همه سال، جنسیتی جعلی را بر دوش کشیده است. این جاست که جنسیت و اخلاق و فلسفه، سخت در هم تنیده اند...و البته نمی توان به بهت آن کودک فکر نکرد که ناگهان مادرش را از دست می دهد و...
* در باره سال گشت ستون هنر، رسانه و سلامت
* حقیقت گمشده یا سیگار گمشده؟!

روز ملی سینما و جشن سینما و خانه سینما و....البته سینمای نحیفی که انگار بیش تر به درد همین جور کارها می خورد؛ به قصد خود فریبی و پرده پوشی. حکایت هفت دست قاشق چنگال برای سفره خالی هنر هفتم و بیش تر برای خبر سازی و اعلام وجود و این که در سال گذشته چه کردیم. خانه ای که از پای بست ویران است (خانه سینما را عرض می کنم) در پی بند و نقش ایوانی ست که با دیوار کاذب درست شده است. اصناف ناکارامدی که گاه نمی توانند قواعد پدرخواندگی را برای خودشان هم رعایت کنند و به جان هم می افتند. کسانی که با حداکثر تلاش در پی حفظ حصارهای سودجویانه و خودخواهانه اند و هرازگاهی جشنی هم راه می اندازند که کسی هوس پرده برداری نکند. از چه؟ از پشت پرده های هزاردستانی. اگر روی شان می شد، جشن های فصلی نیز به راه می انداختند و هر صنف و دسته ای جشنی به پا می کرد و همایشی و سمیناری و کنگره ای و... دم دست ترین راه برای شلوغ کاری و رسانه ای شدن و بودجه گرفتن و خرج کردن (و البته خرج کردن!) همین کارهاست. بیش تر برای دور هم جمع شدن و چاق سلامتی و عکس و کف و قربان صدقه هم رفتن و عکس و خبر و مصاحبه و جمله پراکنی و ژست های اعتراضی و تقویت باندها و کنار زدن ضعیف تر ها و....البته کسی دلش برای "سینما" نمی سوزد. هم چنان عده ای خاص جولان دار سینمای زیر متوسط دست به عصای ما هستند که گاهی می فروشد و سود می کنند و گاهی هم نمی فروشد و سود می کنند (همچنان). خانه سینما در برابر این پرسش که چه کردید، واقعا چه پاسخی دارد؟ آیا می تواند از سطح کیفی کارهایش و اعضایش دفاع کند؟ آیا در برابر انبوهی آدم مستعد پشت سد آن ها مانده، نمایشی جز همین جشن ها و بزرگداشت ها و عکس های یادگاری دارد؟ آیا در برابر انبوهی فیلم ساخته و نساخته که زیر پای مافیای "زیر متوسط" آن ها مجال نفس کشیدن ندارند، کاری جز جشن سالانه به قصد اختفا کرده اند؟ مراقب باشید که این نمایش ها حکم تریاکی نشود که فقط نئشگی می اورد و روز به روز کم توان تر و وابسته ترتان کند. سینمای ایران به یک جراحی دردناک نیاز دارد و خانه سینما به تخریب و بازسازی.

شاید یک حدیث بود. یا تفسیری از آیه ای. شاید هم در سخن بزرگان خواندم که :" اگر مردمان شهری بر بار گناهان خود بیافزایند، ناچاری و دل شوره ی آنان نیز روز به روز بیش تر می شود." ما و شما گناهکاریم؟

ماه مبارک رمضان آغاز شده و مجموعه های مناسبتی چهار شبکه هم روی آنتن رفته اند. آمار نشان می دهد که بالاترین میزان مخاطب سریال ها در همین ماه است و خیلی خانواده ها هستند که هر چهار مجموعه را دنبال می کنند. پس گردانندگان رسانه هم باید تیزبینانه تر نگاه کنند و سلامت روحی و روانی مخاطب را بیش تر لحاظ کنند. رضا عطاران هم به سیاق سال های گذشته و در قالب طنز، بزنگاه را کارگردانی کرده است. مجموعه ساز بدی نیست و البته بازیگر بهتری ست. مولفه های کارهایش به مرور به تکرار رسیده اند و بزنگاه نشان داده که همیشه هم جواب نمی دهند. دو سه قسمت آن را دیده ام و از دیگران شنیده ام که کار نازل و بی جذابیتی از کار در آمده است. در یکی از قسمت های اخیر، صحنه توهین آمیز و تحقیرآمیزی دیدم که به شدت عصبی و متاسف شدم. برادر بزرگ تر (صابر) دو دختر دم بخت دارد که یکی چهره مورد پسندی دارد و دیگری که کمی شیرین عقل هم نشانش می دهند، سیمای چندان مطلوبی ندارد (نتیجه ای که البته با تلاش ناشیانه چهره پرداز حاصل شده). در یکی از قسمت ها، شاگرد صابر به خانه شان آمده و مشغول صحبت با اوست. ابتدا دختر خوش چهره چای می آورد (با رفتاری به قصد دل فریبی جوان شاگرد) و جوان هم با اشتیاق می پذیرد و تماشایش می کند. لختی بعد، دختر دوم با همان قصد، خربزه می آورد اما این بار با اکراه جوان مواجهه می شود و باز می گردد. بلافاصله چای می آورد اما باز هم با رفتار تحقیرآمیز و امتناع شاگرد مواجهه می شود. نوع بازی ها و میمیک ها و موقعیت ها می تواند خنده دار باشد و چه بسا عده ای هم خندیده اند (من که خودم عصبانی شده بودم). برگردیم به خانه های مردم و دختران مجردی را فرض کنیم که در حال تماشا هستند. با توجه به آمار اخیر اعلام شده دختران مجرد ( و طبعا پسران مجرد و کاهش چشمگیر اشتیاق و توانایی شان برای ازدواج) و رتبه اول ایران در جراحی های زیبایی بینی در دنیا. این واقعیت را هم نمی توانیم انکار کنیم که ازدواج درست و زیبایی ظاهری جزء دغدغه های جدی بسیاری از دختران است؛ سوای سایر شئونات و امتیازات فردی و اجتماعی. اصلی ترین عامل افسردگی و اضطراب بسیاری از مراجعین خانم به روان پرشک ها هم ریشه در همین مسائل دارد (به گفته رئیس انجمن روان پزشکان ایران). باور نادرستی ست اما متاسفانه واقعیت دارد. وظیفه رسانه در مقام فرهنگ سازی چیست؟ طبعا اصلاح باورهای غلط و سوق دادن واقعیت ها به باورهای درست...اما در این صحنه که شرح دادم چه اتفاقی می افتد؟ تحقیر یک دختر دم بخت از دو منظر؛ یکی اصرار توهین آمیز برای دلربایی از یک پسر و دیگری مطرود شدن به دلیل سیمای ظاهری. منطقی نیست که بپرسیم چه تعداد تماشاگر این صحنه که شرایط نسبتا مشابهی دارند، دچار اضطراب و دل پریشی و سرخوردگی شده اند؟! یادمان باشد که عامل اضطرابی می تواند شبیه بهمن عمل کند و با یک هسته به ظاهر کوچک، به انبوهی یاس آور و فرسوده کننده بدل شود. واقعا نمی توان به فکر آن هایی بود که پس از دیدن این قسمت بزنگاه، دوباره در برابر آینه ایستاده اند و به هزار جور سرخوردگی و نا امیدی فکر کرده اند؟ و گریز از همذات پنداری ملال آور با دختر طرد شده داستان... یادمان باشد که جامعه ای می تواند آرام و محترم باقی بماند که زنان آرامی داشته باشد و با احترام نگاه شان کند.
* آن روی طنزهای تلویزیونی
بی معرفتی کرد. نامردی کرد. نارفیقی کرد که امسال نیامد. هر سال تیرماه می آمد و این موقع ها بر می گشت. امسال در اتریش جا خوش کرد و گفت که کارهایش زیاد شده. گفته اند که باید به کارها نفرین کرد، وقتی که زیاد می شوند. محمد هم چنان صمیمی ترین دوست من است و به یکی از خوانندگان تخته خاکستری قول داده ام که در باره اش بنویسم. که چه طور رفیق شدیم و چرا نوزده سال است که با هم دوست مانده ایم....این جاست که تصویر فلو می شود و به شیوه ای کلاسیک، بر می گردیم به سال 1368. کتابخانه عمومی یک مسجد بزرگ. من کلاس چهارم دبیرستان بودم و دائم در آن جا و درس (شما بخوانید خرخوانی!) و آرزوی پزشکی در شهر تهران. کس دیگری هم آن جا بود و با آن قواره استخوانی و صورت روشنفکری، کلی کتاب انگلیسی جلویش باز می کرد و درس ( چه بسا شما بتوانید بخوانید خرخوانی!) سال دوم پزشکی دانشگاه شهید بهشتی بود و برای آزمون علوم پایه می خواند. هر دو همدیگر را رصد می کردیم و الیته دلیلی برای سلام و علیک نبود. خیلی های دیگر هم بودند که برای کنکور می خواندند و به صورت پراکنده می آمدند و اشکال می پرسیدند ( یادم نمی آید که کیف می کردم یا نه!) کم کم موارد مراجعه زیاد شد و نمی توانستم به کار خودم برسم. مجبور شدم یک ساعت در روز را برای رفع اشکال بچه ها تعیین کنم تا در غیر از آن ساعت، کسی نیاید. در آن ساعت تقریبا کتابخانه خالی می شد و همه دور میز من جمع می شدند( این جا را یادم هست کیف می کردم و احساس آدم مهم بودن به من دست می داد!)...تا این که یک روز همان جوان قد بلند استخوانی انگلیسی خوان آمد و پرسید که چرا در آن ساعت دور من غلغله می شود. برایم آدم مهمی بود، چون دانشجوی پزشکی بود ( آن هم در تهران ) و خیلی زود فهمیدم بیان و دانش خیلی خوبی هم دارد. دو سال از من بزرگ تر بود، اما دوست شدیم و مدام به من اطمینان می داد که پزشکی تهران قبول خواهم شد. همان روزها بود که پدرش در تصادفی جان سپرد و رفتم مراسم ختم. بعدها گفت که انتظار نداشته من را در مراسم ببیند. بعدها بیش تر با هم اختلاط می کردیم و او از رشته پزشکی برایم می گفت و من از دلواپسی های کنکور و این که نکند که نشود و... تا شهریور 1369 که ثبت نام کردم و دانشجو شدم و البته دوران طلایی رفاقت من و محمد آغاز شد.

امروز، شش صبح
۱.
بهترین تماشای سفر را همین امروز صبح به دست آوردم. شش صبح بلند شدم و دلم خلوت آغاز صبح دریا را خواست. تنها بودم و گردی درخشان خورشید در کف شرق، تازه داشت چشم وا می کرد. موج ها هم بی تاب بودند و چنان محکم به صخره ها کوبیده می شدند که شتک های آب به اسکله هم می رسیدند. بی کرانه ی دریا، همچنان مهربان بود؛ چونان خود خدا.
۲.
پرچم سیاه برافراشته بودند... که دریا مهمان نمی پذیرد و چه بسا ناخوانده ها را به ابدیت دعوت کند. رقص این سیاهی در باد و آسمان بی انتها، جلوه ی غریبی داشت. ترسناک نبود؛ بیش تر رازناک بود. درست شبیه راز مردن. فردا رمضان است و باید مطمئن باشم که خدا مهربان است.
3.
بیش تر عادت کرده ایم که مساجد تاریخی را در اصفهان و یزد و کاشان و کویر جست و جو کنیم. اصلا باور نمی کردم در چند کیلومتری دریا، یکی از مساجد دوران صفویه را ببینم. مسجد فرح آباد، یکی از همان مساجد چهار ایوانی ست که دو شبستان بزرگ دارد و حجره هایی متعدد. ظاهرا چند سال قبل توسط سازمان میراث فرهنگی مازندران مورد توجه قرار می گیرد و مخروبه رو به نابودی آن را احیا می کنند. در میان این بازمانده ها که قدم می زدم و می ایستادم، مثل همه ی مکان های تاریخی، نیروی راز مبهم تاریخ را حس می کردم. و این که به زودی همه ی ما هم بخشی از همین تاریخ گذشته خواهیم شد. بی جهت به روح امام جماعت این مسجد فکر کردم و این که هنوز دل بسته این یادگار هست؟...یا در انتهای افق دریایی که همین نزدیکی ست، به رقص پرچم برافراشته بر ساحل نگاه می کند....و البته آرام؛ چون خدا مهربان است.
سفر
شبیه مسافر نیست
وقتی که فقط
ادامه دارد
تا...
انتهای لذت گمشدگی
پی نوشت ۱: از فردا عازم سفری چند روزه ام...و مسافرم.
پی نوشت ۲: ظاهر طی روزهای اخیر، اوضاع بلاگفا روبه راه نیست .تازه ترین اشکال این است که گاهی کامنت دونی وبلاگ ها به هم ریخته می شود. مثل چند ساعت گذشته که پس از ارسال نظر می نوشت:" امکان درج نظر جدید وجود ندارد"!...این را می نویسم چون ممکن است تکرار شود.
سری زدم به عکس ها، خاطره ها، گذشته...به طبیعتی که چونان پناه گاهی، آرام در آغوش می کشد. بی هیاهو. بی دغدغه. این عکس را در سفر یک روزه ام به آبشار وانا انداختم. دور بود و کمی دشوار، اما بی نظیر بود و بکر. هنوز پاییز نیامده بود، اما خنکای چند قدمی آبشار به پیش درآمدی از بهشت شبیه بود. بی آن که حس کنی، خیس می شدی و خیس... سنگ بزرگی در هیجان انگیزترین جا بود؛ نزدیک به جای ریزش آب از بالا، خیلی بالا. دلم نشستن بر این سنگ را خواست؛ اما نتوانستم. گمانم باد پاییزی هم می آمد و از سرما می لرزیدم. چشمانم را بسته بودم تا صدا و خیسی و زیبایی را در خلوت خودم تجربه کنم. بعد انگار پرکشیدم و از لابلای آب آبشار، به ابتدا رسیدم. به سرچشمه ای که چشم مهربان کوه بود... و سرشار از زایشی که زلال بود؛ زلال.
بنا به اطلاع يكي از همكاران محترم، دوباره مشمول تبعات ناپسند دنياي مجازي شده ام. كسي براي برخي همكاران و خوانندگان تخته خاكستري كامنت گذاشته و شماره تماس من را نوشته است؛ با ذكر اين جمله كه " لطفا با من تماس بگيريد!".... دوستان مطمئن اند كه چنين كاري، رفتار غير اخلاقي يك مزاحم است. اين را مي دانم، فقط خواهش مي كنم كه اگر در كامنت دوني بي تاييد آن ها ثبت شده، آن را حذف بفرمايند. بيش تر ممنون مي شوم كه در صورت امكان، مشخصات اين كامنت گذار را هم طي پيغامي خصوصي به اطلاع من برسانند.

آن شب را نمی توانم فراموش کنم. هنوز هم متفاوت و غریب و البته " مورددار" ترین شب پزشکی من است. ساعت سه و نیم صبح جمعه، در اوج بحران. انترن جراحی بیمارستان شریعتی بودم و در کنار یک همکار و رزیدنت کشیک، در بهت و گنگی تمام، بخیه می زدیم، احیاء می کردیم، ناله و شیون می شنیدیم و البته با پارادوکس های اخلاقی هم دست و پنجه نرم می کردیم. انگار عقوبت الهی نازل شده بود و اورژانس شریعتی هم نزدیک ترین جا به این بلای آسمانی بود. یک وانت پر از زن و بچه چپ کرده بود و همه در آستانه ی مرگ. وسایل احیای اطفال کم بود. مدام کد می زدیم و نیرو کم آورده بودیم. مادر سراغ بچه هایش را می گرفت. متراژ بخیه های چند لایه داشت به عدد سه رقمی در متراژ تبدیل می شد. ما موظف به نجات جان آن ها بودیم، همان گونه که در برابر فاحشه ی اتاق بغلی موظف بودیم. او را هم لت و پار آورده بودند و البته به همراه یک نیروی انتظامی. ظاهرا در خانه ی مردی بوده که همسایه ها به کلانتری خبر داده اند. آن ها سر می رسند و زن از سر وحشت و با حالتی نیمه عریان به پشت بام می گریزد. آنتن تلویزیون در لبه بام و دیوار به دیوار آپارتمان کناری نصب بوده، با دو طبقه کم تر. او برای پنهان شدن، خودش را از بام کناری آویزان می کند و فقط پایه آنتن را می گیرد تا نیفتند...اما آنتن می شکند و می افتد و چند جای بدنش می شکند. او را خونین و نیمه هوشیار آوردند. نیروی انتظامی همراه، در این چند ساعت مراقبت از زن بدکاره، همکلامی نداشت جز همکار دیگرش که مراقب یک له شده ی دیگر بود؛ در اتاق روبرویی. این بار، مجروح مظنون یک مرد جوان بود. ظاهرا معشوقه ای داشت که چند ماه قبل با همسرش متارکه کرده بود. آپارتمان زن در طبقه ششم یک مجتمع بود و مرد هم آن جا بود. در همین موقع، شوهر سابق با چند نفر دیگر سر می رسد و مرد جوان را از پنجره پرت می کنند. او در سقوط از طبقه ششم به درختی گیر می کند و به زمین می افتد. هشت شکستگی داشت و چند پارگی دست و پا و تاندون و رباط. نخاعش هم در ناحیه ستون مهره های سینه ای قطع شده بود. با این حال هوشیار بود و با ناله، بذله گویی هم می کرد. یادم هست در جواب این طعنه ی پرستار که عبرت تان از این ماجرا چیست، فقط خندید و گفت:" که به سمیه بگم طبقه همکف خونه بگیره!". این شب غریب با یک دختر و پسر پنهان کار دیگر، در اتاق کناری جریان داشت. آن وقت ها مثل حالا نبود و دوستی ها تحت فشار روانی بیش تری بود. یک دختر و پسر جوان بیست و چند ساله عازم یک پارتی بودند. حتما با موسیقی بلند و سرعت بالا در اتوبان کردستان؛ که چپ می کنند. وضع شان به اندازه بقیه ناگوار نبود و بیش تر ناله می کردند؛ به خصوص دختر جوان که بیش تر نگران طلاهایش بود و این که پدرش نفهمد. مدام خواهش می کرد تا پای پلیس به این قضیه باز نشود و با خودش حرف می زد. پسر بهت زده بود و فقط به سقف ترک خورده بالای سرش زل زده بود. برای شان رگ گرفته بودیم و در نوبت رادیوگرافی بودند. به خونریزی مغزی مشکوک نبودیم اما از این لحاظ هم تحت نظر بودند. در اتاق شان بودم که دخنر با ناله، نام پسر را صدا زد؛ چند بار. پسر جواب نمی داد یا شاید نمی شنید. آن روزها هم سینمایی بودم و این لحظه برایم آشنا بود. حدسم این بود که دختر قصد ابراز عشق دارد یا قول گرفتن از پسر که تنهایش نگذارد. بلاخره ناله رضا هم بلند شد( اسم پسر رضا بود ) که چیه؟ جانم؟.....دختر:" خاک بر سر کثافتت کنن با اون رانندگیت. ببین به چه بدبختی ای افتادیم!"