تبليغاتX
تخته خاکستری

گمان می کنم که این روزها به گونه ای بی رحمانه بی اهمیت شده ای و هر لحظه دورتر از دیروز می شوی. خودت خوب می دانی که در این روزهای پر تشویش و نا امن، به تو احتیاج دارم. گمان می کنم ده روز هم کافی باشد. شاید هم بیست روز یا چه بسا یک ماه. مهم این است که یک سفر دور باشد. مهم نیست کجا. اما شاید کجایش هم بی اهمیت نباشد. سواحل مدیترانه که بخشی از خاطرات و رویایم شده خوب است. یا یک کشور آمریکای لاتین. آفریقای جنوبی هم همیشه وسوسه ام می کند. اگر می توانستم با ماشینم بروم که معرکه بود. به من حق بده آقای "سفر" – یا شاید خانم یا دوشیزه، چه فرقی می کند؟!...به من حق بده که این همه دوستت دارم. با تو می توانم از حال و رکود و ماندن عبور کنم. می شود پوست انداخت و به رویش رسید. نفس کشید. شاید بتوانم فراموش کنم. لازم نیست گناه و مصیبتی را فراموش کرد. فراموشی روزمرگی عذاب آور هم کم چیزی نیست. شاید بتوان به درک لذت قدم زدن رسید. یا تماشا. یا پنهان شدن در جنگلی که بوی گم شدگی بدهد. جایی که دل شوره های هر روزه مان را راه ندهند. و این سردرد ها را. و این همه نگرانی و هراس را. لااقل چند روز. شاید بتوان فقط چند روز آرام بود و همین سهم کوچک هم کافی ست.

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

دایره زنگی | سینمای ایران
(عکس: عبدالله عبدی نسب)
امید روحانی در دایره زنگی ( عکس: عبدالله عبدی نسب)

 

از یک شنبه، شماره اردیبهشت ماهنامه فیلم روی کیوسک هاست. در این شماره دو مطلب دارم. یکی منشور (استثناء ) دو صفحه ای ست در باره جشنواره فیلم فجر. این مطلب قرار بود در شماره فوق العاده جشنواره چاپ شود که نشد و در دو شماره بعد هم به دو دلیل دیگر نشد و به این شماره رسید. خوشبختانه با هزار جور ورد و جادو، این طلسمی که بر منشور نازنین مان بختک شده بود، باطل شد و امیدوارم که در ادامه سال، به روال عادی برنامه برگردیم. در این شماره نقدی هم در باره دایره زنگی نوشته ام. که بیش تر منفی ست.الان می خواهم در باره حواشی این نقد بنویسم و رویکرد محترمی که در مجله نسبت به نقد برقرار است.

 در این شانزده سالی که در فیلم  نوشته ام، یادم نمی آید که قبل از سفارش نقد یا قبول پیشنهاد منتقد برای نوشتن در باره فلان فیلم، این کار را مشروط به مثبت یا منفی بودن نظر کلی آن منتقد کرده باشند. یا احیانا بخواهند به او خط بدهند که مثبت بنویس یا منفی. در باره همین دایره زنگی هم که خب حواشی خاصی داشت، قرار شد من بنویسم. فیلم را دو بار دیدم و خوشم نیامد(به ویژه در بار دوم) .یک فیلم متوسط شلوغ که آدم هایش را در حاشیه رخدادهایی قرار داده بود که چندان شان نمایشی نداشتند. کاملا آشکار بود که بخت آور کارگردان خوبی ست و جمع و جور کردن این همه سکانس و ریزه اتفاق کار سختی ست. اما حرف من این بود(و هست) که برای فیلمنامه ای زحمت کشیده شده که دندان گیر نیست و دچار ضعف در انسجام نیز هست. سردبیر که فیلم را دید، با من موافق نبود. با هم صحبت کردیم و هر دو دلایل مان را گفتیم و البته ظاهرا مورد پذیرش طرفین بحث هم قرار نگرفت. منتقدین دیگری هم بودند ( و هستند) که دایره زنگی را پسندیدند. طبعا نظر مجله هم منفی نبود و این حق را داشتند که اصلا نقد را کنار بگذارند؛ یا احیانا خواستار تغییر لحن باشند. اما خوبی مجله، ضابطه مندی همیشگی آن هاست. فقط از سعید قطبی زاده که نظرش مثبت بود، خواسته شد که بنویسد. گمان نمی کنم تا به حال نقد کسی به دلیل ناهمسویی با نظر مدیر یا سردبیر کنار گذاشته شده باشد. هنگام نمایش عمومی سکوت مخملباف هم چنین شد.در آن روزها، من و یکی دیگر از همکاران را به موافقت با آثار مخملباف می شناختند. قرار شد ما دو نفر بنویسیم. اما هر دو منفی نوشتیم و حتی نشنیدیم که " مگر شما دو نفر بر فیلم های مخملباف مثبت نمی نوشتید؟!" و هر دو نقد کار شد، البته در کنار نقد نسبتا مثبتی که خود سردبیر نوشت....حس خوبی ست که در ماهنامه فیلم ، نقد احساس امنیت می کند. 

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

اتاقش پر از صورتك است. هزار جور و همه رنگ. حتي از سقف اتاق هم آويزانند.سياه و سفيد و چوبي و رنگي و كائوچو و چند تايي هم فلزي. اتاقش براي انبار اين همه ماسك جا كم دارد و در پذيرايي و آشپزخانه و اتاق خواب هم صدها صورتك جورواجور هست. حتي در دستشويي و حمام. حواسش بوده كه چوبي ها را در حمام نگذارد و در دستشويي، آن هايي را بگذارد كه مي خنداندش. جز خودش و سيماچه هايش، كس ديگري در دنيايش نيست. از وقتي يادش مي آيد و بوده، هميشه با ماسك بيرون رفته و در كيفش هم چندتايي همراه داشته. براي عوض كردن و احيانا جانشيني براي گمشده ها. اين قانون سياره ي آن هاست و او حق ندارد كه بي ماسك بيرون برود. نه او، هيچ كس. همه با صورتك ها راه مي روند و حرف مي زنند و به هم سلام مي كنند و با هم دوست مي شوند و مهرباني مي كنند و ....البته گاهي دروغ هم مي گويند، به اجبار...
او امروز بهترين لباس هايش را پوشيده و موهايش را شانه زده است. او خوش بوترين عطرش را به خودش هديه كرده و در برابر آينه اي كه در خانه ندارد، لبخند مي زند. او امروز بي هيچ صورتكي قصد دارد تا با صورتش بيرون برود. او ديشب خواب ديده كه امروز خواهد مرد و اين تنها روزي ست كه مجاز است.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |



همان موقع که داشتم قسمت شعرای مرد هزار چهره را می دیدم و می خندیدم، مطمئن بودم که سر و صدا راه می افتد. و احتمالا بعضی ها معترض خواهند شد و  آن را توهین به جامعه روشنفکری می دانند. جدی ترین اعتراض را توکا نیستانی مطرح کرد که کاریکاتوریست است. لحن عصبانی ایشان نشان می داد  که به شدت نگران شده اند.و اشاره کرده اند به این که حلقه دروس و گالری نقاشی در این سریال، به خانم لیلی گلستان بر می گردد که در دروس گالری نقاشی دارد و آن اسم هم شبیه میم. آزاد است و این عکس هم به منوچهر آتشی شباهت دارد و... مصاحبه جالبی بود. از دو جهت: یکی این که توکا نیستانی خودش کاریکاتور می کشد؛ هنری که همیشه در معرض این جور اتهامات و خرده گیری ها بوده است و به مخاطب " با ظرفیت" نیاز دارد. دوم این که لحن ایشان دچار نقض غرض بود. او از توهین شاکی است اما در باره امیر مهدی ژوله (نویسنده این قسمت) و کل مجموعه و کل مردم ایران چنین می گوید:"
در جمعیت هفتاد میلیونی ، 99 درصد آنها به نظر من بی سواد هستند چون اهل كتاب خواندن نیستند، این یك درصد با سوادی هم كه داریم می خواهند نابود كنند. به نظر من این یك متن بی سر و ته احمقانه بود كه یك آدم بی سواد نوشته بود برای خنداندن مردم، موفق هم بود، همه دیدند و خندیدند خیلی هم لذت بردند." لیلی گلستان در واکنش به نگرانی نیستانی که حلقه دروس را توهین به ایشان دانسته بود، این گونه اظهار نظر کرده:" من اولین باری است که چنین چیزی می شنوم، کسی تا الان چنین چیزی به من نگفته است!"

دیشب که از رادیو فرهنگ تماس گرفتند و خواستند تا در باره ی این دعوا و مرد هزار چهره ، نظرم را بگویم، فهمیدم که کار بالا گرفته است و ظاهرا یار کشی هم شده. ظاهرا این مشکل قدیمی هم چنان حل نشده باقی مانده و همه صنوف و دسته ها و آدم ها در پی کشف توهین اند. واقعا اگر قرار باشد که اهل هنر در باره آدم های بی مدعی بنویسند، فقط فواحش و دزدان در دسترس باقی می مانند. خیلی خود فریبانه است که بخواهیم در باره هر شغل و گروهی، پاستوریزه نگاه کنیم. شوکران و اعتراض بی مورد پرستاران را یادتان هست؟  تازه وقتی پای طنز در میان است که دست هنرمند بازتر است ( مثل کاریکاتور ). طنز توان آسیب شناسی و تلنگر آرام و سرخوشانه را دارد. و واقعا چه کسی می تواند مدعی بی نیازی آدم ها و مشاغل و گروه ها ( و البته جامعه روشنفکری) از آسیب شناسی باشد؟ حتی می توان نقد تند و تیز را هم در این قالب طرح کرد و توهین هم نکرد. مرد هزار چهره تواست با زیرکی و به گونه ای متعادل طنز خود را پیش ببرد و هیچ کجا هم به کسی توهین نکند. آن ها فقط در باره آدم های اشتباهی حرف زدند و توانستند بالاتر و موفق تر از حد متعارف طنز تلویزیون بایستند.  

 

با هر كس دلمان بخواهد، شوخی می‌كنیم

دیدم که شاعری بلند شد و جیغ کشید

پاسخ امیر مهدی ژوله به توکا نیستانی

عذرخواهی توکا نیستانی از مردم

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

دیروز خبر نفرت انگیزی را در چند سایت دیدم. باور نکردنی و  هشدار دهنده. نشانه ی عبور از آخرین مرزهای باقی مانده اخلاق. دختر استراليايي كه از پدرش صاحب فرزند شده، پس از اقرار به عشق نامشروع شان در یک برنامه تلويزيوني، مردم كشورش را متحير كرد. آن ها در برابر میلیون ها آدم نشسته اند و  "فقط"  از مردم ذره‌اي احترام و درك خواسته اند!... دنیای متمدن با واژه ها و نظر های خوش آب و لعاب و با خرج کردن از بی دفاعی "آزادی"، گام به گام به توحش های اخلاقی رسیده است انگار. و البته رسانه ها نیز در هجمه ای هماهنگ، به قاب کردن بی اخلاقی ها و فقدان معنویت و عادی سازی بی شرمی در ذهن و فرهنگ مخاطب پرداخته اند. این که دو نفر با حداکثر کثافت رفتاری در برابر دوربین می نشینند و از عمل خود دفاع می کنند (به جای مجازات) پرده ای دیگر از همان نگاه رسانه ای مخوف و کثیف است. این برای انسانیت ننگ آور است که عده ای به بهانه ی آزادی، جامه پذیرش بر تن گنداب هم جنس بازی کرده اند و با وقاحت تمام مدعی هم هستند. که مثلا چرا در فلان کشور، هم جنس بازی آزاد نیست. پیش از این نیز با هزار ترفند و بحث و فیلم و طی یک دهه تکرار ، شرم و گناه روابط نامشروع زنان شوهر دار را از خانه های حرمت مخاطبان خود دور انداخته بودند." آزادی" به همان اندازه که در جوامع دیکتاتوری بی پناه و سرکوفته است، در چنین مرداب های بی اخلاقی نیز شرمسار و سرافکنده است.حماقت است که کسی گمان کند دفاع از آزادی و روشنفکری بایستی با هر نوع پذیرشی در برابر گفتار و کردار همراه باشد. به راستی، دنیای متمدن مدعی، در برابر این دو نشانه سیاهی که روبروی شان نشسته اند و ادعای عشق هم دارند چه خواهد کرد؟!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

زن دوم
زن دوم
( عكس: علی زارع ، حبیب مجیدی )

1.

مرد هزار چهره: بهترین مدیری این سال ها و بهترین پیمان قاسم خانی. یادم نمی آید که مدیری تا این حد ماهرانه از میمیک صورت و حرکات دست هایش بهره برده باشد. شوخی های فاخر و ضرباهنگ سنجیده. تا آخر جذاب ماندن و در اوج تمام شدن. هنوز جا برای ادامه داشت و گمانم جذبه نمایشی اش هم حفظ می شد. زنده کردن دوباره خمسه. رشد بهاره رهنما در قالب های نمایشی سال های اخیر. و تلنگر جامعه شناسانه آخر: من اشتباهی هستم!

 

2.

دایره زنگی: فیلمی که به یک بار دیدنش می ارزد. گاهی خنده دار است. اگر دو بار ببینید ممکن است نظرتان عوض شود و رضایت نسبی تان کم شود. حفظ دشوار ضرباهنگ در یک فیلمنامه شلوغ متوسط. در حد جار و جنجال جشنواره و لیست پر و پیمان بازیگرهایش نیست. بهترین هایش بهاره رهنما و امید روحانی هستند. بعضی شوخی هایش پیش پا افتاده و سطحی تر از حد فعلی سینمای ایران اند. بی جهت بهترین آدم نمایشی و قابل پرداخت خود را ( شیرین/باران کوثری) در حاشیه نگاه می دارد تا غافلگیرمان کند. یک فیلم ضد زن که توسط یک زن کارگردانی شده. گاهی به شدت تلویزیونی ست. ظاهرا اصلاحیه ها اثر کرده. و لو رفتن اصغر فرهادی. فیلمنامه های خوبش را خودش می سازد و بقیه را به بقیه می دهد تا بسازند. پشت کنکوری های پریسا بخت آور جذاب تر بود به گمانم.  

 

3.

پیامکی از دیار باقی: سیروس مقدم حرفه ای تلویزیون است. کارش را بلد است و خوش ساخت و جذاب می سازد- و البته متوسط و قابل فراموش شدن. شریفی نیا، هم چنان ماهر در نقش مردهای دو زنه و شالاتان که البته متنبه می شود. ورسیون طنز و امروزی توبه نصوح مخملباف. شیلا خداد توجیه کافی برای دلبری های مرد را ایجاد می کند. افسانه بایگان هم به سطح مستمر و قابل قبولی در بازی رسیده (پس از سال ها). هم چنان مثلث عشقی جذاب ترین درام است. وقتی دو هوو متحد شدند و مرد مشترک خود را راه ندادند، شعاری تر از آن بود که بتواند به کار بامزگی بیاید. یاد بوئینگ بوئینگ جری لوئیس افتادم و البته محال بود که کار سریال به آن جا ها کشیده شود. پیام سریال: فقط کمی به قبر و مرگ فکر کنید و عاشق شدن بهانه قشنگ تری برای تعدد زوجات است تا دختر دار شدن، ای مردهای دروغگو!

 

4.

مجنون لیلی: یک فیلم شریف که داستان مجنون و لیلی را به گند و ابتذال نمی کشد.هر چند که گاهی بی جهت مدعی گنده حرف زدن می شود. داستان های متعدد و کنار هم چیده شده اش را درست جمع و جور می کند. بر خلاف سازنده اش، سینمایی ست. بیش تر مردم راضی بوده اند و البته من چندان خوشم نیامد. هر چند ساختارش را قابل تامل و تحلیل می دانم. اول داستان که دختر عاشق را با یک برگه آزمایش در دست، غمگین نشان می دهد، فریبکاری بی جهتی ست. گفته می شود که گلزار برای این فیلم شصت تا میلیون تومان دستمزد گرفته. ریسک بزرگی کرده اند و ظاهرا جواب داده. صندوقچه کارکرد درستی می یابد و بر حلاف انتظار، به تکرار بی جهت نمی رسد. اصلا فیلم در این حد وسوسه کننده نیست که دوباره ببینید.

 

5.

زن دوم: ظاهرا سیروس الوند دیگر نتوانست سطح یک بار برای همیشه را تکرار کند و نام آن فیلم بر بخت هنری اش سایه افکند. البته او همیشه گمان کرده که فیلم هایش فوق العاده اند و منتقدین در اقدامی هماهنگ با او دشمن خونی هستند. یک داستان طولانی را به زور در یک فیلم سینمانیی جا داده اند. شنیده ام که به اندازه یک فیلم 4 ساعته تصویر گرفته اند و بعد خلاصه اش کرده اند. فیم بیش تر فتورمان است و تصویر سازی قصه کتاب است تا یک فیلم. نه فرصت کافی برای شناخت درونه آدم هایش دارد و نه اصلا قصه جذابی تعریف می کند. فیلمی که کسالت بار می دود و بیش تر به کار یک مجموعه تلویزیونی دوازده قسمتی می آید.بازی های ناهم جنس و بازیگرهایی که به حال خود رها شده اند. نیکی کریمی و امیر آقایی گلیم خود را از آب بیرون می کشند و در عوض بدترین و اغراق آمیز ترین محمدرضا فروتن این سال ها را می بینیم (گاهی فراتر از تحمل). هیچ دلیلی ندارد که بخواهید بعد از تماشا، پول بلیت تان را از فروشنده گیشه پس بگیرید؛ چون گناهی بر عهده ی او نیست.

 

پ.ن: سيروس الوند در گفت و گويي گفته است كه نيكي كريمي در زن دوم بازي ماندگاري در حد سارا ارائه داده و فروتن هم بسيار خوب بازي كرده است!

نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


عکس اول: آبشار نور، تونل امامزاده هاشم. ۱۴ فروردین ۸۷


عکس دوم: به سوی نور مطلق، تونل امامزاده هاشم. ۱۴ فروردین ۸۷

1.

این دو عکس بالا را در تونل امام زاده هاشم هراز گرفتم. در حال رانندگی و با موبایل. چشم انداز غریبی بودند برای من، ساده و خاص. در اولی، آبشار نور به تاریکی تونل می ریخت. از آن راه های نورانی که گمان می کنی به خود خود آسمان وصل است. راهی برای پایین آمدن فرستاده هایی از جنس آسمان یا معبری برای پرواز، از زمین به سوی نور....

در دومی که تونل تمام می شود، انگار دنیایی که جز نور هیچ ندارد، در انتظار است.مثل این که خورشید در ته دنیا زانو زده و آغوش گشوده است. یاد تجربه مشترک همه کسانی افتادم که روح شان، مدتی توان ترک جسم شان را یافته است. همه گفته اند که به سرعت از تونلی باریک و بلند و تاریک عبور کرده اند و به جایی مطلقا نورانی رسیده اند؛ مطلقا نورانی.

 

2.

نوبره بهاره بستنی...من خودم نشنیده ام؛ اما از قدیمی ها شنیده ام که بستنی بهار برایشان طعم و طراواتی دیگر داشته. دهن کجی به زمستانی که به سیاهی زغال ها بدل شده. اولین بستنی بهار باید خاص باشد. بایدی که البته وجود ندارد؛ قشنگ تر است که خاص باشد. مثلا بلند و رنگارنگ. آن قدر بلند که هر لحظه امکان افتادن شان باشد. همان هایی که روبروی پارک ملت می فروشند. بستنی تمشک و طالبی (مثلا) در هم می پیچند و آن قدر بالا می روند که آدم دلش می خواهد به خورشید خانم هم تعارف کند. فقط یک لیس. مزه اش به این است که باید حواست شش دانگ به این برج ایفل لیسیدنی هم باشد. که هر آن، امکان واژگونی و آه کشیدن هست. به چشم خود دیدم که بستنی یک مشتری افتاد و البته آن قدر زرنگ بود که در هوا قاپیدش. بعد هم برج را برعکس در قیف گذاشت و غش غش خندید.... و به همسرش گفت (با صدای بلند): " این جوری ثابت می شود بستنی را می شود از ته هم خورد! "   

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

سیاه چاله
هاله هاي بزرگ نقاط تاريک به دور سياه چاله اي که شامل 3 ميليون جرم خورشيدي است ، مي چرخد

 

 

1.

 

گاهي

شايد بيش تر از اكنون

آسان نيست

كه

كه...

كه؟

تن ذهنت را بيرون بياوري

از زير آوار واژه

و اين همه مد روز

كه در پي

اثبات

پاكي فاحشه ها هستند

تا

تا...

تا؟

 

 

 

2.

 

دوستي به بازي آرزوهاي محال دعوتم كرده. خيال انگيز است و جنسي شبيه وسوسه دارد. و جان مي دهد براي كساني چون من كه به راهكار "رويا درماني" هم رسيده ام. رسم است كه در پايان، كساني را دعوت مي كنند تا مثل همان مسابقه دو شود كه چوب به دست ديگري مي دهند. و البته يك نفر، به چند نفر پيغام مي دهد تا بازي پخش شود و زمين نماند. و نمي دانم چرا هنوز هيچ كدام از بازي هاي وبلاگي به ميزان استقبال و جواب شب يلداي دو سال پيش نرسيدند.... به دلايلي نارنجي ترجيح مي دهم كه كسان خاصي را به ادامه زنجيره دعوت نكنم و در عوض، از "همه" دوستان مي خواهم كه هر كسي آرزوهاي محال دارد و دوست دارد بنويسد و حوصله اش را دارد و....بفرماييد!

 

و اما محال هاي خودم (در واقع آن محال هايي كه قابل لو دادن هستند!):

 

الف) سر از كار خدا و خلقت و حساب در مي آوردم و نحوه محاسبات الهي در برخورد با بندگان را مي دانستم و يك ماه با خود خود خدا "ديالوگ" داشتم و بابت بهشتي بودنم مطمئن مي شدم و...(همين را ادامه دهم يك كتاب مي شود!)

 

ب) محدوديت زمان و مكان نداشتم و مي توانستم به تماشاي هبوط آدم و حوا بنشينم (با موسيقي ونجليس) و از سويي تا دورترين سياه چاله كيهان سفر كنم (در سكوت محض)

 

ج) دنيا جور ديگري بود و قرار خدا اين نبود كه انسان را در رنج بيافريند و  مي شد با دل خوش و بي هراس و اضطراب گناه، لذت برد و قوانين شريعت ها  كمي سهل تر و ممتنع تر به پيامبران نازل مي شدند.

 

د) آن قدر پول داشتم كه نياز به كار روزانه نداشتم و مي توانستم به همه دنيا سفر كنم و بخوانم و بنويسم و فيلم بسازم و فيلم ببينم و .....البته سالم باشم.

 

ه) در يك خانواده سرخپوست در آمريكاي لاتين به دنيا مي آمدم و همه دنيايم قبيله ام بود و جنگل و جادو و دود عود و .....

 

و) سياست و شهوت قدرت، به كل از دنيا حذف مي شد و صكص هم به صورت آزمايشي، ده سال از غرايز آدمي كنار گذاشته مي شد! (فكر كنيد چه دنياي خوب و ساده و احتمالا با مزه اي مي شد)

 

ز) جاي رجبعلي خياط يا شهيد باكري يا آيت الله بهجت بودم.

 

ح) يك دستگاه آپارتمان براي خودم داشتم و اين امكان را داشتم كه حداقل دو روز در هفته كاملا براي خودم باشم و به هيچ كس جواب پس ندهم و مادر محترم هم دست از سر تهديد " عاق والدين " بردارند!

 

ط) سيگار كشيدن ضرر نداشت و مي شد ترك هجده ماهه را شكست و با خيال راحت روزي يك پاكت دانهيل لايت كشيد.

 

ي) ....

 

راستش آرزوهاي محالم خيلي زياد است و خيلي ها را نمي توان گفت و بايد حواس آدم به خيلي چيزها باشد. اين تازه سواي آرزوهاي آرماني آدم است كه اندك اميدي به تحقق آن ها دارد.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

1.

حسابی از پا افتاده ام. یک بیماری حاد و دشوار گوارشی که از دیشب در همه جوارحم خیمه زده. از همان کوفتگی هایی که یک بار گفتم با همه دردهایش، دل پذیر است. جالب است که کلی مهمان داشتیم و من توان ذره ای نشستن هم نداشتم. افتان و خیزان به تنها چاره ام پناه بردم و خوابیدم.گیج و منگ...موقع شام به زور بیدارم کردند و نیم جسد خفته ای را پای سفره نشاندند. که چی؟ زشت است و مهمان ها ناراحت می شوند. و البته من هم لبخندهایی تحویل می دادم که معنایش چیزی جز نفرین نبود. که مثلا وبا بگیرید الهی!...و ناله در برابر این اجبارهای رسم و رسوم. خوشبختانه زود رفتند و دوباره خوابیدم.خواب که چه عرض کنم. نیم هوشیار و نیم خواب. گاهی ناله و گاه فکر در خواب. با تبی که حس می کردم و چند باری لرز. صدای اذان صبح را شنیدم اما هر چه کردم توان برخاستن نداشتم. تا حوالی ظهر خوابیدم و کمردرد هم به قضایا اضافه شد. امروز روز آخری ست که قول یک نقد را داده ام. گاهی به اتاقم آمده ام و مقداری نوشتن و چند باری هم دوباره خوابیده ام. از صبح تا الان هم که حوالی شش عصر است، فقط دو سه لیوان چای خورده ام و نمی دانم با کدام کالری دارم می نویسم.

 

2.

گمانم دیشب بود که خواب جاده امام زاده داود را دیدم. جایی که چند سال پیش، فیلم کوتاه  آوا را در آن جا ساختم. روزهایی پر از زمستان سخت و برف. گمانم سه چهار روزی مشغول بودیم. رستوران آب زندگانی را هم در خواب دیدم، جایی که محل استراحت و غذا خوردن گروه بود. آن روزها بالاتر از آن جا نرفتیم و امام زاده را ندیدیم. ولی در خوابم به آن جا رسیدم. پر بود از خانه هایی با در و پنجره های آبی و گلدان های شمعدانی. شبیه خانه های ماسوله انگار. مثل فیلم های سوررئال شده بود و در کنار هر پنجره، پیرمردی ریش سفید ایستاده بود و لبخند می زد. همه شبیه هم بودند و البته حالات هر کدام فرق می کرد. ولی لبخند می زدند. همه جا را مه گرفته بود.... ناگهان صدای خودم را شنیدم. سر برگرداندم و دیدم کمی دورتر، یک گروه فیلمسازی مشغولند؛ با یک دستگاه مه ساز. خودم بودم و بقیه. بقیه را نشناختم چون همه شان ماسک چهره خندان تئاتر بر صورت داشتند. همه شبیه هم بودند. حالات هر کدام فرق می کرد؛ اما همه لبخند می زدند.

 

پ.ن۱: امروز یادم آمد که سال گذشته هم در همین روزها دچار همین نوع بیماری ویروسی شده بودم. به بایگانی تخته خاکستری رجوع کردم و سند را یافتم.

 

پ.ن۲: امروز در باکسم ، میلی با عنوان " یک هدیه برای شما" از یک همکار محترم و قدیمی مطبوعاتی دیدم. باز کردم و ظاهرا یک سایت تجاری- هرمی بود. درست نفهمیدم که چیست و برایش کامنت خصوصی گذاشتم و توضیح خواستم. جواب شان این بود:" سلام.متقابلاً تبریک عرض می کنم. در مورد آن ایمیل کذایی باید بگویم خدا پدر فرستنده اولی را نیامرزد که صدها نفر را به جان هم انداخت. من ایمیل مشابهی از ..... دریافت کردم و به محض باز کردن این هدیه کذایی، به شکل اتوماتیک تمام آدرس های موجود در باکس مرا کپی و لنگه همین نامه ای را که دریافت کرده بودم برای دیگر دوستان ارسال کرد. یعنی چیزی در مایه های ویروس...امیدوارم چنین چیزی برای شما اتفاق نیفتاده باشد. فرستادن یک نامه دیگر به همه آدرس ها مبنی بر باز نکردن ایمیل قبلی را هم بی فایده دانستم. با این حال پوزش مرا بپذیرید."

 

از این اتفاق نتایج اخلاقی متعددی قابل استنتاج است. اما فوری ترینش این است که اگر هدیه ای مجازی از طرف من دریافت کردید باز نکنید و مطمئن باشید که هیچ نوع تعمد حقیقی و مجازی در کار نبوده است!

 

نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

محمدرضا شریفی نیا....یک آدم حذف ناشدنی از سینمای ایران و دچار نبوغ "اشراف". خیلی کارها می کند و از عهده اش برمی آید. تنها عنوانی که هنوز در عنوان بندی فیلمی به دست نیاورده، کارگردانی ست. که خودش می گوید دوست ندارد و البته می گویند که دست پنهان کارگردانی برخی فیلم ها هم هست. عجیب به کار سینمای ایران می آید و آدم با نفوذی ست. بهترین آدم برای چیدن بازیگرهاست و در کم ترین زمان ممکن، قادر به جور کردن کسری های انسانی ست. نفوذ کلام فوق العاده ای دارد و می تواند در بحرانی ترین شرایط، آدم ها را قانع کند. محض نمونه در همین دعوت حاتمی کیا. قرار بوده که کسی نقش کارگردان یک گروه فیلم سازی را بازی کند. آن کس تلاش می کند و حاتمی کیا راضی نمی شود. کس دیگری باید جایگزین شود. شریفی نیا در عرض چند دقیقه چند آدم را حاضر به یراق می کند؛ از جمله محمد علی نجفی را....اما تیزبینی اش کس دیگری را برای این نقش در سر داشت. خود ابراهیم حاتمی کیا. جواب اول ابراهیم این است: "هرگز!...هرگز!"....اما شریفی نیا نظر دیگری دارد و کمتر از 45 دقیقه بعد، حاتمی کیا جلیقه می پوشد و بازیگر می شود.

شریفی نیا استاد نقش آفرینی مردهای هوس باز و چشم چران و دو زنه است. که از سریال امام علی(ع) تا کنون رهایش نکرده است. و شاید همین نقش ها و جدایی از همسرش آزیتا حاجیان،باعث شیوع شایعاتی شبیه همان آدم ها شده است. اما آن چه در باره اش هنگام کار شنیده ام، گواه رفتار سالم و حرفه ای و کار راه انداز اوست.خیلی فیلم ها بدون شریفی نیا زمین می ماندند و به قول بعضی ها، جکم سینما آزادی را دارد برای سینمای ایران.به شدت مورد حسادت هم هست و خصوصا وقتی در حیطه های دیگری جز بازیگری کاری عرضه می کند. پوسترهای سنتوری را که یادتان هست. در عین حال که هنرمند قابلی ست، مجری طرح و مدیر تولید موفقی نیز هست.مجموعه بازیگران سینمای ایران را از ریز و درشت به خوبی می شناسد و حافظه غریبی در این زمینه دارد. به شدت در این گروه هنرمندان نفوذ دارد و مورد اعتماد آن هاست. تا جایی که گاه مسائل مربوط به دستمزدهای خود را نیز به او می سپارند. مثلا در فیلمی که کلی ستاره هم داشت، شریفی نیا به نمایندگی از آن ها در بخشی از فیلم شریک می شود. حاکمیت دولتی سینمای ایران هم به نقش موثر او در صنعت سینمای ایران واقف است. و به همین دلیل است که به رغم تمایل برخی گروه ها به حذف او، هنوز تسلیم نشده است. شریفی نیا خودش هم به درست کار کردن فکر می کند تا موضع گیری و پاسخ به شایعات و کنج نشینی. هم چنان پرکارترین است و در سینما و تلویزیون موفق.و به شدت زیرک و با هوش و البته شوخ طبع.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

نه

حماقت نکن

اگر پنجره را باز کنی

باز هم منتظر خواهی ماند

در را باز کن

باید خانه را ترک کرد

بگذار پنجره منتظر تو باشد

 

نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |


این عکس را در اولین صبح ۱۳۸۶ گرفتم

1.

سال گذشته حواسم پی تنگی بود به اندازه دریا. و ماهی های ناپیدایی که هیچ کدام قرمز نبودند. سال را کنار دریا آغاز کردیم و خیلی دل چسب بود. و چه روزهایی بود و لحظه هایی. خوبی زمان همین است. توان دارد که روزهای معمولی را هم خاطره کند....چه برسد به آن روزها و لحظه ها و شعر و نیایش هایش را....و چقدر زمان گذشت و مجبورم کرد که بپذیرم و بیاموزم. بیش از دوازده ماه. بیش تر از این حرف ها.

 

2.

امسال لج کردم. می گویند که هر کاری در لحظه تحویل گرفتن تازگی سال انجام دهی ، برایت حکم کار همان سال می شود. اگر خواب باشی، کل سال خوابی. شب قبلش بیدار ماندم. زیاد. که فردایش خواب بمانم و از تماشای چرخش ماهی بمانم. بلکه کل سال را چونان اهالی کهف، یک چرت حسابی بخوابم....اما نشد. کسی بیدارم کرد انگار. شاید دریا. که تو دلت می آید یک سال بخوابی و دل به آغوش نسیم شبانه ی ساحل نسپاری؟!..."پاشو پدر سوخته. پاشو!"

 

3.

در خانه بست نشینم و تنها گاهی از خلوتی های تهران لذت می برم. چندان حوصله مهمانی و عید دیدنی و روبوسی های زورکی را ندارم. و توقع افراطی مهمان ها و میزبان ها که آدم ساکت ننشیند و مثل وروره جادو اختلاط کند و البته لبخند. لطفا لبخند. مگر این جا عکاسی ست؟!...امسال قرار است وقتی عزم سفر کنم که همه در حال بازگشت اند. یازدهم فروردین ، چشم به راه مشهد خواهم سپرد و تا شانزدهم آن جایم. الان که خیلی هوای زیارت و گوشه نشینی صحن دارم. خدا کند که حسم تا آن وقت بماند؛ چون توان ندارم که بیش از ظرفیت حسی ام در هیچ حرمی بمانم.    

نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |