
کنار دریای آرامی ایستاده بودم. آرام. آسمان پیدا نبود. گمانم حوالی غروب بود. همه بالای سرم را ابرهای در هم فرورفته و منتظر باد پر کرده بودند. دریا و ساحل را مه سمج و رازناکی گرفته بود و مرز میان شان پیدا نبود. باران ریزی می بارید. اما فقط از یک ابر کوچک ، کمی دورتر و بالای بخش کوچکی از دریا. بی هیچ گزندی از هیچ بادی. زیر باران ، یک ماهی بزرگ سر بیرون آورده بود و دهان به سوی فرستاده ی آسمان گشوده بود. مگر ماهی درون آب چه نیازی به باران دارد؟ که خدا ابری برایش فرستاده بود. دلم خواست جای ماهی باشم. باران لطف خدا را دوست داشتم......
این ها را دیشب خواب دیدم. اصلا نمی خواهم تعبیرش را بدانم. فقط دلم یک تکه ابر بارانی می خواهد. همین.
جلوي آينه ترك خورده و زرد شده اتاق ايستاده بود. ذوق داشت و خودش مي فهميد. مي دانست كه حاجي ، بزك دوزك سرخ و غليظ دوست دارد. خودش هم همين جور آرايش هاي دهاتي را بيش تر مي پسندد. مثل عمه خانم. يا دختر دايي اش كه سه تا شوهر را گور به گور كرد و باز هم شوهر پيدا كرد. تا توانست ماتيك سرخاب به خودش ماليد. و مثل ننه قزي مي گفت ماتيك و از اين اسم هاي امروزي بدش مي آمد....داشت فكر مي كرد كه با اين پول چه كارهايي مي تواند بكند. خيلي وقت است كه برايش نقشه مي كشد. شايد چند تا وسيله براي خانه بخرد. آينه مثلا. يا اجاق گاز فر دار. دو تا تخته فرش هم لازم دارد. شايد يك كت و شلوار هم براي حاجي گرفت.
داشت موهاي پركلاغي اش را مي ريخت روي شانه ي راستش كه بي شرف لگد زد. خوشحال شد. خنديد. و براي هزارمين بار به شكم جلو آمده اش نگاه كرد. از وقتي كه به لگد زدن افتاده بود،حس مي كرد كه دوستش دارد. بهش مي گفت بي شرف. كلي با او درد دل كرده بود. به خودش حق مي داد كه برايش قصه زندگي اش را تمام و كمال تعريف كند. او داشت از رگ و ريشه اش جان مي گرفت و براي خودش آدمي مي شد.
خيلي سال پيش بود كه شوهر نامردش به جرم نازايي طلاقش داد و رفت پي توله پس انداختن. حالا فقط حاجي را داشت و شكمي كه در آن، زندگي تازه اي در حال وول زدن بود. سرش را بالا گرفته بود و همه مي دانستند كه روي پاي خودش ايستاده.شوهرش كه رفت، خودش را بازخريد كرد و با پولش جاي آبرومندي رهن كرد. بقيه اش را هم داد به كاسب محل تا با ماهي چندرغاز سودش، دستش توي جيب خودش باشد. از حاجي هم پولي نمي گرفت تا كسي فكر بد نكند. حالا بعد از چهل و چند سال زندگي ، عيشي مي كرد با اين پاهاي ورم كرده و خس و خس و استراحت و شكمي كه روي جفت پاهايش سوار شده است. ذوق اين پول قلمبه را هم داشت. گاهي دلش پر مي كشيد كه جور ديگري مي شد . حاضر بود كه ده برابر اين پول را بدهد و..... اما نه!... نبايد زياد فكر مي كرد.....
گاهي دلش مي خواست كه بداند پدر اين بچه بي شرف كيست. چرا حاضر نشده كه خودش را نشان دهد. مادر بچه را چند بار ديده بود. اما پدر پيغام داده كه مشكل عاطفي دارد. مادر بچه مكرر سر مي زد و مواد مغذي و ميوه و دارو و ويتامين و... مي آورد. يك گن حاملگي خارجي هم برايش خريده. چند باري هم نشسته و با بچه اش حرف زده .كه چند وقتي قرار است اجاره نشين يك رحم غريبه باشد.همه بايد چند ماه ديگر صبر كنند. بچه را كه سالم تحويل بگيرند ، اجاره رحم را يك جا به زن مي دهند..... به زني كه سال هاست روبروي آينه ترك خورده و زرد شده آرزوهايش ايستاده است.
گاهی
دلم
سنجاب بودن می خواهد
چیزی شبیه لمس بلوط
سرخوش
با کمی عطر وحشی
پریدن
پرواز
در جنگلی که فقط کاج باشد
و نه سرو
یا چنارهای بی روح
می شود لابه لای فلس های کاج
آرام گرفت
چونان
بستری از ساحل و موج
و از گوش ماهی های تنها
قصه ها شنید
و آوازها
چیزی شبیه لمس نگاه
یا لذت نیایش
و سجده
بر سنگ های کوچک ساحلی
که
شبیه
مهر نمازند
1.
بی ماشینی چند روزه هم عالمی دارد. یک هفته پیش، جوانی با پراید چموشش یک طرف اوتولم را درب و داغان کرد و البته بخشیدمش. ار سر اجبار!.... تنش زخمی بود و بد شکل. باید صافش می کردم. آقای صافکار فرمودند که بروم و تا دوشنبه سراغ رخش زخمی ام را نگیرم. من هم کیفم را انداختم روی دوشم و گفتم : به جهنم!" اگر سوت زدن بلد بودم ،چه بسا به شیوه ی هوشنگ گلمکانی ، موسیقی یک فیلم دلخواه را هم زمزه می کردم تا احیانا احساس جوانی کنم. شدم شبیه ترم اول دانشجویی.که هنوز به وصال آن عروس سپید نرسیده بودم _ شما بخوانید رنو سفید . برای رخش آبی رویالم که گوشه گاراژ کز کرده بود، دست تکان دادم . انگار کشتی هایش غرق شده بودند. جلوتر رفتم و دوباره به زخم هایش دست کشیدم : " خب یه ذره هم تو دلت واسه من تنگ بشه!...همش که من نباید ناز تورو بکشم پدرسوخته" و از ترس این که خودش را لوس کند ، مجبور شدم در گوش صافکار چکش به دست خواهش کنم که : "خداییش زیاد نزنش! فکر کن رخش خودته".
2.
امروز همکار محترمی یک جلد ماهنامه کودک به من داد. نه از بابت بیدار کردن کودک درون بنده ؛ به خاطر این که خودشان نویسنده یکی از مقالات آن هستند. برای اولین بار بود که می دیدمش. نشریه خوب و پر و پیمانی ست. و یکی از مقالات خوبش در باره ی " آشتی با کودک درون" . کلی پیامد منفی نوشته بود برای سرکوب کردن کودک درون. و پس از آن به تفصیل و کاربردی و لذت بخش ، مراحل شفای کودک درون را شرح داده بود. مثلا : خشک بودن و جدیت را کنار بگذارید و خود انگیخته باشید. آرام باشید و مجسم کنید که احساسات مثبتی را تجربه می کنید. برای خودتان جشن تولد بگیرید. موسیقی گوش دهید. شمع روشن کنید. کیک ببرید. خوش باشید....و سرانجام نوید داده که اگر کودک درون تان را رها کنید ، از انرژی و قدرت لازم برای رشد و کمال شخصی برخوردار خواهید شد. به علاوه، زخم های احساسی شما زودتر بهبود می یابند.
1.
2.
3.
وقتی پس از ماه ها دارو و درمان، نانسی اندروز حامله شد ، او و شوهرش انتظار شیرینی را تجربه می کردند؛ اما با دنیا آمدن بچه ، رویاهای آن ها محو شد. پوست نوزاد / دخترشان به طور واضحی تیره تر از والدینش بود. آزمایش DNA نشان داد که پزشکان کلینیک درمان ناباروری گند زده اند . و از اسپرم مرد دیگری برای بارور کردن تخمک نانسی استفاده کرده اند. در هر حال ، آن ها دختر بچه ( شان ) را قبول کردند.
همشهری جوان،آذر ماه 86 شماره 145
منبع: ABCNews.com
قرارگیری در چنین موقعیتی سخت است. یکی از دشوارترین دوراهی ها / Dilema اخلاقی که بارها در بارداری به شیوه ی IVF پیش آمده است. آیا این زوج از لحاظ اخلاقی ملزم به پذیرش نوراد بودند؟ طبعا نه. از هیچ ناحیه ای هیچ الزامی متوجه آن ها نبوده است. تنها پاسخ گوی اجباری در برابر چنین قصوری ، شخص درمان گر و رئیس کلینیک است. آن ها نهایتا می توانستند چند میلیون غرامت بدهند و بچه را به پرورش گاه بسپارند. نوزاد بی گناه و بی خبر هم مجبور به تحمل بی سرپرستی بوده. ضمن این که مقصرین غیر عمد کلینیک نیز ملزم به قبول سرپرستی بچه نبوده اند. در واقع اخلاقیات در چنین دوراهی دشواری قادر به نجات یک نوزاد اشتباهی از قربانی شدنی دردناک نبوده. چرا؟ اگر ایثار / از خود گذشتگی همسر نانسی نبود ، دو اتفاق تلخ قابل وقوع بود. یا پرورشگاه و ظلم ناخواسته به نوزاد و اجحاف خواسته نسبت به نانسی ؛ چون در هر صورت او مادر واقعی فرزندش بوده. یا جدایی نانسی از همسرش و پذیرش سرپرستی تک نفره ی فرزند بی پدر. گمان نکنیم که وضعیت نهایی فعلی داستان که خواندیم ، پایان خوش ماجراست. چون پدر فعلی – و غیر واقعی نوزاد ، نمی تواند برای همیشه از این فکر آزاردهنده خلاص باشد که همسرش از اسپرم مرد دیگری باردار شده و حالا مسئولیت فرزند حاصل ، بر عهده اوست.
این دو راهی اخلاقی با پرسش دیگری نیز روبروست. آیا اسپرم اشتباهی ، یک اسپرم اهدایی در بانک اسپرم بوده، یا متعلق به زوج نابارور دیگری بوده که چونان همین زوج ، منتظر پدر – یا مادر شدن به این شیوه بوده اند. آیا مسئولین کلینیک ملزم به مطلع ساختن پدر واقعی نوزاد بوده اند؟ شاید او مایل به پذیرش فرزندش بوده . و حق بچه نیز هست که پدر واقعی اش را بازیابد.اگر چنین کاری نمی کردند که نوعی پنهان کاری فریبکارانه بوده. حالا اگر خبر می دادند و صاحب اسپرم هم بچه اش را می خواست چه؟! تکلیف نانسی / مادر چه می شود؟ باز در همین حالت چند موقعیت دیگر قابل ایجاد است که امر را پیچیده تر می کند.....و البته ظاهرا اخلاقیات توان الزام آفرینی قطعی در هیچ کدام از این حالت ها را نداشته. و تنها انسانیت متکی بر معنویت است که توان کشف راه میانه ی بهینه را دارد.
گاهی در سرگیجه خودم گم می شوم. و از این تن چسبنده به درونه ام به ستوه می آیم. دوست دارم بی مرگ، از او عبور کنم، از جسم آبستن هزار رنج و بیماری. و بروم در شکنج های مغزم غور کنم. تا احیانا بفهمم که از چه بی تاب شده اند. هر چه هست ، جنون نیست. اضطراب هستی چه؟ نه! در این حد هم فلسفی نیست. باید ساده تر از این حرف ها باشد. چقدر بد است که گاهی نمی شود سیگار کشید. بعد از این همه وقت. و البته سرگیجه ام ربطی به این حرف ها ندارد. پس به چه ربط دارد؟
1.
…. انبوهی کار نکرده. قول نوشتن. تا آخر هفته می نویسم. به موهای جو گندمی بناگوشم قسم. اما نمی شود. حوصله ام نمی کشد. یادداشتی در باره اتوبوس شب. نقد گوشواره. صفحه منشورم. خشت و آینه. هنر و سلامت. پیشگفتاری برای فلان کتاب. کلی کلیپ و فیلم کوتاه که قرار است ببینم و نظری برای شان بنویسم. دوستانه. دوستی. دوست……و دلخوری دوستان و فراموش کاری هایم. بی حوصله گی. حوصله توضیح و تفسیر و دروغ هم ندارم. گاهی بودن و نبودن هم برای آدم یکی می شود. اس ام اس/ پیامک. انتظار دوستان و این که بی پاسخ ماندن اس ام اس های شان را حمل بر غرور و نارفیقی و….همه جور نکته منفی و ناباورانه می کنند. الا آن چه واقعا وجود دارد.
2.
.... سه شنبه صبح. زنگ دلخراش و بیدارباش و اجبار رفتن به کار روزانه. دیشب زود خوابیده بودم. اما صبح که بیدار شدم تنها آرزویم عضویت در اصحاب کهف بود. و حداقل به سیصد سال خواب نیاز داشتم. حس کردم که الان هیچ چیز مهم تر از خواب نیست. یک نیروی دردناک و سمجی به دوخت و دوز پلک هایم مشغول بود. و کمی سرگیجه. وقتی بنزین نداری و سفری مقدور نیست، پس مرخصی استحقاقی را باید خوابید.با علیت خلقت خودم لج کردم و تا ظهر خوابیدم. بعد دو ساعت بیدار ماندم و کمی نماز و ناهار. دوباره با پست مدرنیسم آگاهی لج کردم و خوابیدم تا هفت عصر . بعد سه ساعت بیداری و مقدار لازم نماز و شام. خب بعدش هم به عادت شبانه ی نوع بشر خوابیدم و فردایش سر و حال و قبراق از آرزوی کهفی خودم استعفا دادم!
3.
.... هر نوع سفر درون شهری در تهران ، نیاز به سه چهار نوع قرص اعصاب و روان دارد. غیرقابل پیش بینی و فرساینده. افتضاح به معنای واقعی کلمه. بیچاره فرمان ماشین من که این همه مشت نوش جان کرده. این طرح زوج و فرد هم جز محدودیت و آزار ، هیچ نقشی نداشته. چرا؟ خب مردم کارهای شان را بر این مبنا تنظیم می کنند و فقط توزیعش فرق کرده. قبلا اگر یک میلیون ماشین در یک خیابان شش متری وول می خوردند ، نصف شان زوج بودند و بقیه فرد. حالا همان یک میلیون- و چه بسا بیش تر ابوقراضه موجود است؛ اما همه شان فرد هستند یا زوج. از یک پلیس محترم و جوان و دسته جریمه در دست، با لبخند و احتیاط تمام پرسیدم که " خداییش فرق کرده؟!" گفت:"نه!" خب طبیعی بود که سوال بعدی من این باشد که" پس چرا لغوش نمی کنید؟!!!"........پلیس:" خب نمی شه که!!!!"
شگفتی پلیسی دیگر همین پریروز رقم خورد. دوستی شماره ای گفت که به آن پیامک بفرستیم تا خلافی پیامکی ماشین را برای مان هدیه بفرستند . از سر کنجکاوی این کار را کردم. با این سابقه که من به طرز آزار دهنده ای قانون مندم. و چون از نگاه متفرعن و توهین آمیز برخی پلیس ها موقع جریمه نوشتن متنفرم ، آسه می روم و یواشکی می آیم. کلا یک بار هم بیش تر جریمه نشده ام. هفت هزار تومان پارک ممنوع. آن هم در جایی که تابلو نداشت. سرتان را درد نیاورم. پیامک آمد و رقم را فرو کرد توی چشم های گرد شده ام: دویست هزار تومان!
ماه در بدر کامل است
ولی ما فکر همه چیز را کرده ایم،
پیغام را به زندانی ها بفرست،
امشب، ما فرار می کنیم.
وقتی علائم اغتشاش را شنیدید، که آهسته از لای در می آید،
همه چیزهای تان را ببندید
چیزی جا نگذارید.
هی بچه ها! امشب فرار می کنیم،
به آن طرف،
به سمت دیوار می رویم و فرار می کنیم.
ما از شنیدن این که دنیا دارد نابود می شود،
خسته و دل زده ایم،
پس قبل از این که برویم،
یک کاری هست که باید با رئیس ها بکنیم؛
بگذارید با هم در یک اتاق بیندازیم شان،
آره!!!
و بگذاریم با هم حسابی دعوا کنند،
تا این که ببینند از هیچ و پوچ
جز هیچ و پوچ نمی ماند.
هی بچه ها! امشب فرار می کنیم،
به آن طرف،
به سمت دیوار می رویم و فرار می کنیم.
در را باز کن! در را باز کن!
بگذار بیرون بروم! می خواهم بروم؛
این دنیای ما هم هست،
این دنیای ما هم هست،
این دنیای ما هم هست.
هی بچه ها! ما امشب فرار می کنیم،
به آن طرف،
به طرف دیوار می رویم و فرار می کنیم.
" هر چه بگویید به شما خواهیم داد"
هی بچه ها ! ما امشب فرار می کنیم،
به آن طرف،
به سمت دیوار می رویم و فرار می کنیم؛
" بیش تر از آن که بتوانیم بگوییم دل مان برای تان تنگ می شود".
کریس د برگ
۱) روزهای بارانی محشری ست. که می شود لذت آب کشیده شدن را حس کرد. و چه بسا بلعید. چرا باید حتما موش باشی و آب کشیده شوی. خب آدمیزاد هم حق خیسی دارد. اعتراف می کنم که اصلا در حال و هوای قدم زدن بی چتر نبودم. اما در حد عبور از عرض خیابان هم که شده ، توفیق اجباری سرتاپا خیسی نصیبم شد.
۲) این توفیق اجباری هم خوب فروخته است. قابل پیش بینی هم بود. گلزار دارد و عشق و طنز و شبه مثلث عاطفی و دو تا سیمین. فیلم مبتنذلی هم نیست. معمولی. در حد سالاد پاستا. که می توانید در رستوران الوند میل کنید. خیابان الوند. من که دو سه بار خورده ام بدم نیامد. البته از توفیق اجباری خوشم نیامد و در همین شماره مجله فیلم ، دو صفحه در باره اش نوشته ام. در بخشی از آن آمده: " سینمای حرفه ای در سینمای ما یعنی سینمای قصه گوی متوسط که هدف اولش جلب تماشاگر است. و به قول خودشان دنبال قرتی بازی های هنری و پیامی هم نیستند. این نوع سینما نهایتا می تواند خوش ساخت باشد و البته الزاما معادل فیلمفارسی هم نیست. این واقعیت را باید بپذیریم که هم چنان مهم ترین ملاک کارگردانی فیلم بعدی در سینمای ایران ، فروش فیلم قبلی ست. پس لطیفی تصمیم می گیرد که در دو راهی مهم حرفه ایی اش ، راه حرفه ایی را برگزیند. تا احیانا دلش بابت تغییر مدیران و گوناگونی سلایق و برداشت ها نلرزد. سینمای فروش ، فرمول های قابل فهم تری دارد. خیلی ها ترجیح دادند که این مسیر را برگزینند. و حتی دیگر فیلم اولی ها هم برای ورود به حیطه حرفه ای ، باید از خر شیطان پایین آمده باشند." هم چنین در بخشی از این نقد و با اشاره به شخصیت لیدا، در باره فمینسیم معیوب نوشته ام.
۳) بحث فمینیسم معیوب هم در پست قبلی بازتابی قابل پیش بینی داشت. به نظر می رسد که فمینیسم توانسته برخی زنان اندیشمند و معترض ما را به این نتیجه برساند که شرط اول بازسازی ، تخریب است. هر چند که این مدل نوسازی اجتماعی در دنیای معاصر ، طرفدار و کارامدی گذشته را ندارد ، اما گمان می کنم به عارضه " پست مدرنیسم " دچار شده ایم. قبل از درک مدرنیته. و هر دو طرف ماحرا هم به لحن تند و واکنش برانگیز رو آورده اند. کامنت های خانم سوفیا و جناب کدئین مثال های موردی قابل اعتنایی هستند. آخرین کامنت خانم سوفیا نشان می دهد که از حیطه بحث استدلالی به اعلام مواضع شخصی – و طبعا سلیقه ای رسیده اند. که کاملا محترم و پذیرفتنی ست. سزکاز خانم معاصر در کامنتی خصوصی اعلام فرمودند که مایلند تا پاسخی برای خانم ها یاسمن و سوفیا و مریم بنویسند. با مشورت و تبادل آرا با همسر فرهیخته خود. در صورتی که لطف کنند و به وعده خود وفا کنند ، نوشته ایشان را در آخر همین پست خواهم گذاشت. اولین نوشته مهمان. در ادامه یک بحث آزاد....( و خوشبختانه این یادداشت به تخته خاکستری ارسال شد و می توانید نظر ایشان را در هفتمین بخش این پست، ملاحظه بفرمایید)
۴) آزاد. آزادی. سینما آزادی. نمی دانم چند نفر شما از سینما آزادی خاطره دارید. و نوستالژی. یادم هست یک بار در یک جشنواره فجر که برف می آمد ، پنج ساعت در برف ایستادم تا نوبت عاشقی مخملباف را در سینما آزادی ببینم. و اخرش هم نشد. در صفحه منشور این شماره مجله فیلم در همین باره نوشتم. در جایی از آن می خوانیم:" همان سردبير سلامتمحور راديويي عزيز، همچنان مصرانه مخالف هر فرايند خاطرهمحور است. او معتقد است كه آدمهاي دلخوش به خاطره و خاطرهبازي و نوستالژي، قادر به لذت بردن از زمان حال نيستند و توان درك واقعيت و پيشرفت كافي را ندارند. او معتقد است كه عكس گرفتن از لحظهها براي ماندگاري آنها هم كار احساساتي بيخوديست. بايد از حال لذت برد و اجازه داد كه تمام شود و «حال» ديگري بيايد. يك سينماي درب وداغان و قديمیصرفاً به دليل نوستالژي و خاطره، پشيزي ارزش ندارد. و چه خوب شد كه سوخت! حالا به جايش يك مركز مجهز و درست و حسابي می سازند. در نهايت شگفتي، ايشان آرزوي تخريب سينما عصر جديد را هم دارند.تا بلكه به جايش بناي بزرگتری برپا شود! "
۵) اعتراضم به بزرگ نمایی کیمیایی به آن نوشته در وبلاگ محدود نماند. مطلبی نوشتم که به قول سردبیر ،ممکن بود باعث دلخوری سه نفر شود. مردد بود که چاپش کند یا نه. در نهایت با تعدیل و برخی اقدامات " زهرگیرانه" به زیور طبع آراسته شد. امیدوارم باعث رنجش جواد طوسی عزیز نشود. چون به رغم طرفداری بی حد و حصرش از کیمیایی ، آدم نازنینی ست!....در بخشی از نوشته تعدیل یافته چنین آمده:
"وقتی فزیدون جیرانی که فیلمساز محترم و شناخته شده ای هم هست – و به قول دوستی، برخی آثارش از فیلم های ستایش شده ها خیلی بهترند- شبیه نوجوانی رفتار می کند که برای اولین بار با فرد مشهوری ملاقات کرده ، از بقیه چه انتظاری ست؟ جواد طوسی عزیز هم که ظاهرا با استاد رفع کدورت کرده بود، در اقدامی دلجویانه بابت نقد آخرشان ، سنگ تمام گذاشت. شاید ده درصد حرف ها را خود کیمیایی زد و البته کاملا خودستایانه و مظلوم نمایانه. نگاه و طرز نشستن پرغرور او که مدام هم بیش تر می شد ، بازتاب عینی رفتار کارشناسان بود.سایت " سنگ پا آن لاین" متن این برنامه را پیاده کرده و تعداد نام ها را ذکر کرده. باورتان می شود که در یک برنامه چهل دقیقه ای ، چهل بار نام کیمیایی ( آقای کیمیایی) برده شده است؟ یعنی دقیقه ای یک بار!
به جای تحلیل ، منت گذاشتند که استاد پس از سال ها به مردم لطف کرده اند و در تلویزیون ظاهر شده اند"
۶) خبرهای دیگری هم باقی مانده . در باره بخش دوم پرونده سینما و روان که در همین شماره مجله هست. در باره ستون هنر، رسانه و سلامت که از مرداد تا به حال، هر هقته در هفته نامه سلامت می نویسم و می گویند جا افتاده و ظاهرا چندی پیش در شورای سیاست گذاری سلامت صدا و سیما در باره این ستون مفصل بحث شده است. در باره اعتراض و تهدید کانون کارگردانان خانه سینما به آن مطلبی که در روزنامه اعتماد نوشتم. ( در حد حلالمون کنید!) و....اما می گویند که پست باید طولانی نباشد (!) و صدای باران هم می آید. پس فعلا بدرود. با درود.
۷) همکار محترم مان در دنیای مجازی ، لطف کردند و یادداشت کوتاهی در ادامه بحث " فمینیسم معیوب" برای تخته خاکستری ارسال فرمودند. ضمن سپاس ، نظر خانم معاصر را می خوانیم، که البته اولین نوشته مهمان تخته خاکستری نیز محسوب می شود:
من نيز با واژه ي "فمينيسم معيوب" موافقم؛ كه به صورت مفهومي نه چندان روشن و نا مناسب با احوال جامعه ايراني در فكر زنان و دختران و ما آن هم بصورت كج دار و مريز رسوخ كرده است .سوفياي عزيز را هم خوب درك مي كنم ؛ وقتي به سينما اعتراض مي كند كه اين چنين نقش زن و احساسات و عملكرد زنانگي شان را پيش پا افتاده نشان مي دهد_ البته غير از چند موردي كه دكتر جلالي فخر در مصاحبه شان با تهران امروز نام بردند.درباره سينما نظر ديگري نمي توانم بدهم و واگذار مي كنم به انتقادهاي دكتر از ايشان.درضمن نمي خواهم آن چنان شخصي و جانبدارانه با مسئله برخورد كنم كه دوستان شاكي شوند. اما اگر آشنايي ما با افكار يكديگر ، با وضوح بيش تري شكل گيرد، بتوانيم از بحث نتيجه ي بهتري بگيريم.فكر مي كنم چيزي كه باعث مي شود كدئين عزيز هرچند به شوخي اين گونه نظرش را بيان كند ريشه در ترسي دارد كه من هم گاهي دچارش مي شوم.اين كه دختران و زنان، به قول دكتر مي خواهند براي خودشان "يك پا مرد" باشند.مرد بودني كه به روحيه شان نمي خورد و چيزي جز استرس و خستگي برايشان ندارد.دختري در برهه اي زيبا از زندگي خود شيفته ي جواني مي شوند كه هزار جور توانايي دارد و آن ها به همين دليل به او مي بالند؛ اما متاسفانه بعد از ازدواج همان جوان را مسبب افت يا درجاماندگي خود مي دانند.بچه دار مي شوند و به جاي آن كه سعي كنند فردي با افكار معقول و سالم و با آرامش به جامعه تحويل دهند، تازه يادشان مي افتد كه چقدر به درس خواندن و شغلي بيرون از منزل علاقمندند. و دست به دامن مهد هاي كودك مي شوند.عميقا متاسفم. با فراگيري علم و هنر و اشتغال براي زنان و دختران مخالف نيستم ابدا. خود من هم دانشجو هستم.اما حرفم اين است كه اكثر زناني كه چنين آرزوهايي در سر دارند كاملا متوجه نيستند كه اين آرزوها با شرايط زندگي شان تناسبي دارد يا نه. و عجيب تر اين كه عده اي با وجود آگاهي شان به ناهمخواني اين موضوع با زندگي خود، هم چنان بر اين امر پافشاري مي كنند. البته متوجه هستم كه افرادي هم همين اطراف ما زندگي مي كنند كه به دليل نيازهاي اقتصادي /خانوادگي ، ملزم به فعاليت هاي آن چناني در جامعه هستند- كه اين موضوع جاي بحث جامعه شناسانه چندجانبه تري دارد.
نمي خواهم زن را محدود كنم به امري كه از نظر من مهم ست و از نظر شما نمي دانم."خانه داري" را عرض مي كنم .اما به قول زهراي عزيز ، مگر نه اين كه آرامشي را كه دنبالش هستيم زير همين سقف حاصل مي شود؟ مشكل امروزه ما جدي نگرفتن فضاي خانه اي ست كه با هزار اميد آن را مي سازيم و بعد از مدتي به امان خدا رهايش مي كنيم.كاش دوستان با اين نظر ، خصمانه و متعصبانه برخورد نكنند. چون باز هم عرض مي كنم كه با پيشرفت دختران و زنان مان در هيچ عرصه اي مخالف نيستم ؛ اگر همه شرايط و واقعيت ها را در نظر گرفته باشند.