

يكي از همكاران دوستي را معرفي كرد كه نقاش است و آبرنگ هاي زيبايي مي كشد ، عكاس هم هست. و هر كجا كه مي رود سوغاتي از تصوير براي خاطره اش مي آورد. از سر لطف ، كارهاي خود را نشانم دادند تا دريافتم را بگويم. حس سرخوشانه رنگ و تصوير را مي توانستم استشمام كنم. عكس هايي نيز از سفر اخيرشان به ماسوله ثبت كرده بودند. جايي كه برايم شاهكار لمس شكوه تنهايي درخت ها و بام هاست. يك بار به آن جا رفته ام و دوباره خاطرات اش برايم زنده شد.خوشحالم كه اجازه نمايش آن را در وبلاگم يافته ام. و حس و رازي كه در پيوند درخت ها و مه ماسوله ، عشوه گري مي كند. و خانه هاي گلين و پنجره هاي رنگي و گلدان هاي شمعداني ،كه در آغوش كوه و سبزي آراميده اند. يادم هست كه يك رود كوچك سركش هم داشت كه سركشي درون را به خلوتگاه آرامش مي برد. و نگاه پير مردي عصا به دست كه انگار عمري در نگاهش خفته. و پيرزن هاي چارقد به سري كه لب ايوان نشسته اند. و در هر پولك رنگي چارقدشان قصه اي ثبت است.و چه بسا تصوير كوچكي از بهشت. که خانم سارا زنجانی با یک دوربین دیجیتال نیمه حرفه ای دیده است.
تسلیت: با خبر شدم که همکار مطبوعاتی مان ، سرکار خانم سمانه احمدی / شب بی قانون به سوگواری آخرین سفر پدر خود نشسته اند. کاری جز تسلیتی به امید تسلی از ما برنمی آید. و طلب بهشت غفران برای سفرکرده و شکیبایی برای بازماندگان؛ که مویه کنان غمی این چنین اند.
منظورم از فمینیسم معیوب ، همان وارده ی فرنگی ست که بسترهای فرهنگی / اعتقادی / احساسی را نادیده می گیرد و پیش از آن که داعیه دار ترمیم و تعدیل و تقویت روابط زن و مرد باشد ، دستور شورش می دهد. و اعتراض را بر گفت و گو ارجح می داند. و می کوشد با عبور از همه باورها و مرزها ( طبعا منظورم انواع صواب و پذیرفته آن است ) و با عنوان جذاب و بی تعریف " آزادی زنان " ، ضدیت با مردها و گریز از مفاهیم و ارزش های نهاد " خانواده" را دامن زند. لحن و رفتار فمینیست های افراطی عمدتا عصبانی ، انتقام جویانه ، مغرورانه است و به گونه ای تعمدی می کوشند تا هر گونه حس و شعر و زنانگی را مسبب ظلم تاریخی به زنان بقبولانند. متاسفانه آمار رو به رشدی نشان می دهد که زنان و دختران متاثر از همین فمینیسم معیوب ، برخی توانایی ها و مهارت های ارتباطی خود را از دست داده اند و قادر به تنظیم روابط درون ساختاری خانواده نیستند. کسی منکر ظلم تاریخی نظام مردسالار نسبت به حقوق فردی و اجتماعی زنان نیست. اما راه اصلاحش هم سقوط از آن سوی بام نیست. چه از منظر اعتقادی/ اسلامی که مهم ترین معیار ارزیابی ماست و چه از لحاظ روان شناسی خانواده ( رجوع بفرمایید به آخرین چاپ روان پزشکی آکسفورد) بهترین نوع سامانه نظام خانواده ، مدیریت داخلی خانه ( از جمله خانه داری ) توسط زن و مدیریت اقتصاد خانه ( از جمله مسکن و امرار معاش) توسط مرد است. در تاریخ اسلام هم به صراحت قید شده که اولین توصیه حضرت محمد (ص) به دختر و دامادش پس از ازدواج ، همین بوده. " خانه داری " درست نیازمند 27 نوع مهارت کاری و روانی ست. و خانه ای که خانه دار درستی نداشته باشد ، پایه های سست و نا امنی دارد. ارجاع تان می دهم به هفده تحقیقی که در کتابخانه بیمارستان روزبه موجود است ( تا اواخر سال گذشته ) و نشان می دهد که آسیب های روانی در خانواده هایی که خانه داری درستی نداشته اند، به گونه ای معنادار و قابل تامل بالاتر است. البته خانه داری منافی سایر شئونات اجتماعی و فرهنگی نیست. و زن خانه دار به معنای زن کم سواد و کم شعور و توسری خور نیست. متاسفانه برخی بانوان اندیشمند ما به جای اصلاح این باور غلط ، سعی در پاک کردن مسئله و انکار نقش خانه داری برای زن هستند. با خانم سوفیا موافقم که تلویزیون نتوانسته ترسیم شایسته ای از خانه داری ارائه دهد اما این دلیل نمی شود که اصل قضیه را مطرود بدانیم. بر خلاف یافته درکی خانم یاسمن ، عرایض بنده ارتباطی به مرد سالاری ندارد و نوشته ها و عقاید قبلی من نیز که در نوشته هایم منعکس بوده نشان می دهد که به شدت با هر گونه روش و راهکار سالارمابانه ( مردانه یا زنانه ) مخالفم. حرفم این است که تفکیک مسئولیت ها می تواند به آرامش و راهواری کشتی خانواده کمک کند. این که زن خودش را بابت انجام امور داخلی خانه ، کلفت قلمداد کند و مرد نیز بابت کار و خرید و تامین معاش ، خودش را حمال بداند ، راه به ترکستان می بریم.اگر هر دو طرف عظمت و شایستگی کار و مسئولیتی را که می پذیرند بدانند، نیازی به جدل و انکار نیست. و احیانا لحن خشمگینانه و طعنه آمیز. تراژدی دنیای امروز ، گم شدن حضور " زن " است. و یادمان باشد که زن ، "زن" است و نیازی نیست که برای خودش یک پا مرد باشد!
نوشته ای در باره عملکرد خانه سینما / اعتماد
گفت و گو با روزنامه تهران امروز، در باره جایگاه زن در سینمای ایران
دوباره ساعت صفر. و به قولی صفر خیال و شب. دیشب تا دو بامداد بیدار ماندم و پنج صبح بیداری زودرس را برای دستگاه کارت خوان محل کارم هدیه بردم. هنوز هفت نشده بود که کرکره اتاقم را بالا کشیدم. نه! اصلا خیال نکنید که هوس کرده ام تا ساعت شمار روزانه را به طنازی تحریر بسپارم. بیش تر دوست دارم که از اول صبح بنویسم و تنوع رفتار آدمیان صبحگاهی. امروز دیدم که کودکی نان سنگک به دست ، چنان آرام راه می رفت که خیالش به گونه ای غبطه برانگیز ، آسوده می نمود. یاد بچه گی به خاطر نمانده ام افتادم. بر اساس خاطره گویی مادرم. که از کنار خانه، نان سنگک می خریدم و اندازه نان بلندتر از خودم بود. و می کشیدمش روی راه پله تا طبقه چهارم. بعد دختران جوانی را دیدم که آرام می دویدند. یا برای شوهران چاق گریز و خودخواه شان؛ که خودشان خرس می شوند و زن باربی می خواهند. یا برای شوهران نیامده شان که معلوم نیست این همه سال، کجا گم و گور شده اند. شاید هم برای سلامتی البته!... مردم خواب آلود سیخ ایستاده به انتظار سرویس هم تماشایی دارند. و همه شان در این اندیشه واهی که به زودی کاری می کنند کارستان. و دیگر مواجب بگیر دولت نخواهند بود و به کوری چشم الکترونیک دستگاه کارت خوان ، تا لنگ و پاچه ظهر می خوابند. اگر قبل از هفت صبح وارد اتوبان همت شوید می توانید عقده گشایی کنید. و ظرف بیست دقیقه – بله 20 دقیقه- تا ته همت بروید. اما اگر یک ربع دیر برسید ، این زمان شش برابر خواهد شد. بزرگان علم ترافیک می فرمایند که مشکل ترافیک تهران را فقط زلزله می تواند حل کند.....به عبارتی ، یا قناعت پر کند یا خاک گور. امروز اتفاق جالبی هم افتاد. داشتم مثل یک شهروند قانون مند ، با سرعت مطمئنه اتول خود را می راندم که ناگهان دیدم کسی پشت سرم ، شبیه اجل و با سرعت قرقی چراغ مکرر می زند. که یعنی بزن کنار هوا بیاید. حدس زدم از این جوان های اکسی موسیخی باشد. باورتان می شود که وقتی از کنارم رد شد ، راننده اش یک خانم میان سال بود؟ و بعد هم چنان ویراژ داد که همت را کرد پیست!...و دست آخر، شگفت انگیز ترین صحنه صبحگاهی – از نوع شش صبحی اش ، دو جوان عاشق پیشه و البته با جنسیت های متضاد بودند که روی صندلی پارک کوچکی مشغول صادرات و واردات دل و قلوه بودند ؛ غاقل از این که چند قدم آن طرف تر،عده ای مشغول لذت بردن از خوردن کله پاچه اند!

1.
هنوز ساعتی برای دیوارش نخریده ام ؛ اما بالاخره این اتاق تنهایی به بهره وری آزمایشی رسید. بعد از این همه وقت. منتظرم همه اجزای داخلش را بخرم تا بتوانم با یک عکس ، رسما افتتاحش کنم. البته خودم که ساکن شده ام. فقط مبلمان تک نفره اش مانده و ده دوازده تایی قاب. صندلی مدل کینگ ( به قول فروشنده ) را انتخاب کرده ام. اما دو هفته است که روکوبی اش آماده نشده. دوستش دارم. اتاق را عرض می کنم. و همه چیزش را نو خریده ام. حتی جای دستمال کاغذی و فنجان و سینی و.... چرا؟ اصرارم بر " نو " بودن همه ی این اتاق تنهایی ، تلاش برای حس نو شدن است شاید. یا غبار زدایی از کودکی. گاهی در هجوم تکرار زمان و فرسودگی روزمره گی ، این جور های دل مشغولی های مقطعی به کار می آید. و چه بسا انگیزه حرکت جدی تر تازه. نزدیک بود ماشینم را هم عوض کنم. که البته حوصله فروش اسب فعلی را نداشتم.
2.
الان دقیقا ساعت صفر است. لحظه خاصی ست. امشب پس از مدت ها رفتم رستوران بی بی. که غذا های لبنانی می فروشد. روبروی پارک ملت است و کوچک و دل چسب . غذاهایش هم خوشمزه است. طبق معمول گذشته ، شاورما سفارش دادم، شاورمای گوشت. در برابر آینه های موازی . که انگار بی نهایتی تمام نا شدنی در خود دارند. با سالاد فتوش و سس معرکه اش که شبیه اش را در سفر سه سال پیش به لبنان خوردم. بی بی را دوست دارم. هم بی بی خودم را که سال هاست مرده است و هم رستوران بی بی را. که نخواهد مرد. و برایم لذت قدم زدن در ساحل مدیترانه را زنده می کند. حس می کنم که به یک سفر طولانی نیاز دارم. برای تازه شدن. و عبور از همه مرزهای توقف و رکود و سکون.
3.
الان شد یک بامداد. و مدتی ست که به 42 گرم عریانی ام فکر می کنم. که مدت هاست تنها و خاموش گوشه ای افتاده. دلم برایش تنگ شده است. و برای عریانی روحم. بی حصار و رها. به شور تازگی و خلوت آینه های موازی که می اندیشم ، حس می کنم که شاهد تماشای شکوه عریانی بودم. بی هیچ جامه ای از جنس تعلق دنیا. و حتی آرزو های زمینی.هر جور آرامش و سبکبالی ساحل ، با هر جور لباس و تبختر پوشش به سنگینی دچار می شود . باید عبور کرد. و شاید " عبور" تنها راه رهایی ست.
1
بلاخره پرونده "سينما و روان" هم در آمد. همان پرونده اي كه شش ماه است در حال فراهم سازي آن هستم. در شماره 370 ماهنامه فيلم كه عكس هري پاتر را روي جلدش كار كرده و از امروز روی کیوسک هاست. حجم زياد مطالب باعث دو پاره گی آن شد و بخش دوم اش به شماره بعد موكول شده است. طبيعي ست كه از تماشاي حاصل كارم حس خوبی دارم. كاري كه براي اولين بار در مطبوعات سينمايي ايران انجام شده است. يك پرونده فوق تخصصي، چيزي شبيه جراحي قلب و عروق. طبعا اين مجموعه ، مثل هر چيز ديگري ، مي توانست كامل تر باشد. اما همين هم كه هست، پر و پيمان و خواندني شده و اميدوارم باعث نگاه جدي تر و درستي در نقد روان شناسي فيلم ها شود. يك ستون مقدمه برايش نوشتم كه اين طور شروع شده:" از همان هفده سال پيش كه هم زمان وارد دانشكده پزشكي و فعاليت مطبوعاتي شدم، يكي از مهم ترين دغدغه هايم، پيوند ميان پزشكي و سينما بود. و اين كه اصلا راهي ميان آن ها هست؟ يك بار هم با دكتر ملك منصور اقصي گفت و گويي کردیم در پي يافتن پاسخ اين پرسش كه سينما چه ربطي به پزشكي دارد؟..." و با اين جمله تمام شده :" شما شاهد يك جراحي فوق تخصصي هستيد!"
2
گفت و گو با دكتر محمد صنعتي هم قصه اي دارد شنيدني. او مرد اول سينما و روان است. يك روان پزشك حاذق كه در زمينه هنر و ادبيات ، اطلاعات زيادي دارد و چند جلد كتاب هم نوشته اند. از اميد روحاني خواستم كه با او گفت و گو كند. او علاوه بر اين كه مرد اول مصاحبه است، مرد اول بد قولي مطبوعات ايران نيز هست. قبول كرد. چند سال پيش كه دبيري جشنواره فيلم و عكس سلامت بر عهده ام بود ، از او خواستم كه رياست هيئت داوران را به عهده گيرد. قبول كرد و انصافا تا آخرش بود و بد قولي هم نكرد. دلم به آن خاطره مطمئن بود. اما اين بار دكتر روحاني همان مرد اول بود!....مدام مصاحبه را به تاخير مي انداخت. تا پس از دو ماه خبر داد كه گفت و گو كرده. يك ماهي هم طول كشيد و مرحله به مرحله خبر مي داد:" نوار را پياده كردم. اديت كردم. پاكنويس كردم. فردا با پيك مي فرستم مجله. نيم ساعت پيش با پيك فرستادم".....اما هيچ پيكي هيچ محموله اي نياورد....."ببخشيد فردا مي فرستم..... به جان عزيز هوشنگ فرستادم. با پيك بادپا. يارو سبيل هم داره." اما باز هم هيچ پيكي – با يا بدون سبيل نيامد. و دوباره گفت كه فردا.....كه به شك افتادم. با دكتر صنعتي تماس گرفتم. گفت كه دكتر روحاني كتاب هايم را امانت گرفته تا بخواند و بيايد كه با هم گفت و گو كنيم. اما هنوز كه هنوز است نيامده است. سلامت اند انشاءالله؟!!!
به تازگي با دوستي آشنا شده ام .جوان و مومن و نامش محمد. آدم نازنيني ست. در پي طريق است و در باره عرفان و علوم ماوراء الطبيعه مطالعات خوبي دارد. دانش انفورماتيك فوق العاده اي دارد. ديشب با هم رفتيم رستوران ايران و ايتاليا. كه در نياوران است و " مخصوص سرآشپز" اش خوشمزه است. در راه در باره ي كالبد اختري گفت و تجربه برون فكني كه نوعي خروج ارادي روح از بدن است. و جذابيت و شگفت انگيزي اش. و اين كه خودش دو بار توانسته اين كار را بكند. و مي گفت كه بيش تر يك مهارت است و ضروري نيست كه آدم برگزيده اي باشي.توضيحاتش برايم جالب بود. در باره كالبد اختري. امروز در منابع جستجو كردم. برخي بخش هاي يافته هايم را باز مي نويسم. شايد براي شما هم جالب باشد:
کالبد اختری از ماده ای نیمه سیال و بسیار رقیق تشکیل شده که واسطه اتصال جسم و روح است.ما می توانیم با اراده خود و به کمک نیروی فکرمان در درون این کالبد بدون هیچ محدودیتی از جایی به جای دیگر حرکت کنیم . در کالبد اختری , انرژی های مرتبط با احساسات پردازش می شود. به همین دلیل است که برخی از صاحب نظران ،کالبد اختری را کالبد عاطفی می نامند . در سطوح بالاتر كالبد اختری , احساسات عاطفی عالی تری که با عشق بی قید و شرط مرتبط اند پردازش مي شوند؛ نظیر همدردی و دلسوزی.و در سطوح پایین تر اختری، ترس و عواطف منفی تر پردازش می شوند.
همه ي ما هنگام خواب وارد کالبد اختری می شویم . ما می توانیم در این کالبد با سایر ارواح ملاقات کنیم یا به مکان هایی سفر کنیم که در زندگی روزانه قادر به حضور در آن جا نیستیم . برخی از انرژی درمانگران بخش اعظم کار خود را در طی خواب و بیداری در کالبد اختری شان انجام می دهند. انرژی درمانگرانی هستند که در تمامی ساعات روز یا شب، در منازل بیماران و یا در رویاهای آنان ظاهر می شوند. ما هم چنین برای بهره گیری از درس ها , آموزش ها , و الهامات، در حالت خواب وارد کالبد اختری خود می شویم .خروج کالبد اختری می تواند به صورت اردی یا غير ارادی انجام گيرد در حالات ارادی شخص به وسیله هیپنوتیزم یا مدیتیشن یا حالات معنوی به خروج می رسد و در حالات غیر ارادی بر اثر سنکوب یا بیهوشی .اتفاقي كه به near death شهرت يافته است. کالبد اختری و کالبد مادی همواره با نوعی طناب که نیروی حیاتی در آن جریان دارد به یک دیگر پیوسته اند . تنها متصل بودن این طناب است که در هنگام برون فکنی شما را از مرگ دور می دارد و کاملا قابل انبساط است.کالبد اختری قادر است به تنهایی به مکان های دور دست سفر کند.شخص زنده می ماند . آدم در چنین شرایطی دوری راه را حس نمی کند زیرا ظاهرا پرواز با سرعت نور انجام می شود. معمولا وقتي شخص به خواب می رود یا از خواب بر می خیزد به شیوه ای آرام از کالبد مادی جدا می شود؛ یا با آن یکی می گردد . این امر با چنان سرعتی انجام می شود که نمی توان رویداد های آن را در بیداری به یاد آورد. كساني كه موفق به تجربه برون فكني شده اند ، آن را حالتی زیبا و لذت بخش و غير قابل وصف دانسته اند و مي گويند لذتی ست که حاضر نیستند با هیچ لذت مادی عوض کنند. این حالات معنوی تمامی اش به خدا بر می گردد.
....البته اين كار نياز به تمركز زياد و ممارست و تمرين هاي روزانه دارد. در محيطي كاملا آرام. مهم ترين مولفه ي آن، رها كردن ذهن از حواشي و تمركز بر مركزيت خروج از كالبد اختري ست. تجربه هيجان انگيزي بايد باشد. اما مطمئنم كه من نمي توانم. از بس فكرم مشغول است و محال است نمازي را بدون مهر ركعت شمار بخوانم و شك نكنم!... پس چاره اي جز لذت بردن از غذاي مخصوص سرآشپز ايتاليايي نيست. و بهتر است تا آن لحظه صبر كنم كه ملك الموت محترم مي آيند و زحمت مان را كم مي كنند!
پ.ن ۱: همان گونه که قبلا نیز به اطلاع دوستان عزیز رساندم و یک بار هم تصادفا چند ساعتی - از سر غفلت- شاهدش بودید ، یک روان نژند ناشناس مدتی ست که کامنت های هتاکانه می گذارد. در حال پیگیری هستم. اما اخیرا دوستان به اطلاعم رسانده اند که این بنده خدای بیمار، برای برخی دوستان نیز کامنت خصوصی گذاشته است ،حاوی دشنام و دروغ پردازی های عجیب و غریب در باره ی من! دوستان لطف کردند و متن هایش را برایم کپی و ارسال کردند. ضمن سپاس از حساسیت عزیزان ، خواهش می کنم که هم زمان با مدیریت بلاگفا نیز مکاتبه کنند و بنده را هم چنان، در جریان بگذارید. وکیل بنده نیز به زودی دادخواستی جهت ارائه به مراجع قضایی تنظیم خواهد کرد. حساسیتم نسبت به رفتار جنون آمیز این فرد بیش از آن که شخصی باشد ، به دلیل حرمتی ست که برای فضای فرهنگی بلاگستان قائلم. این آدم ها می کوشند با لجن پراکنی و دروغ و شایعه و تخریب روانی علیه نویسندگان ، فضا را برای نوشتن و مکالمه آگاهی نا امن کنند. شبیه همان کاری که چندی پیش علیه همکارمان مهرزاد دانش انجام شد .
پ.ن ۲: دوست خوبم پژمان الماسی نیا که وبلاگ چای تلخ را هم می نویسد، شاعر توانایی ست. و البته عاشق. به تازگی نخستین کتاب شعرش را با سر و شکلی کوچک و زیبا منتشر کرده است. لطف کرد و یک نسخه اش را برایم فرستاد. از اصفهان و زاینده رود و سی و سه پل. همه اش را خواندم. یکی از شعرهایش را باز می نویسم. و امیدوارم که شما هم خوش تان بیاید:
تو رفته ای....
اما
گل های سرخ روسری ات
-تازه-
امروز
شکوفه داده اند.
چند روز است به این پرسش تکراری می اندیشم. و اصلا نمی دانم که حسم درست است یا پیر شده ام. و دچار نوستالژی سپیدی موهای شقیقه. آیا این ماهیت زمان است؟ که از گذشته ها بهترها در حافظه ماندگارترند. و از ما عبور می کند. این که چرا بشر به موازات مرفه تر شدن ، ناآرام تر شده؟ و مضطرب تر. و افسرده تر. مگر پیشرفت در همه شئونات از سر کمال نیست؟ که ودیعه الهی ست. پس چرا روستایی های کم ادعا و کم آرزو و کم سواد و ....آرام تر از ما زیست می کنند. و آرام تر و دیرتر نیز جان می دهند. چرا داریم گام به گام به نوعی اضطراب آخرالزمانی نزدیک می شویم؟ و از آرامش واقعی دور و دورتر می شویم؟ ما یعنی نوع بشر. در همه جا. انگار آن روزها که ماشین بی کولر سوار می شدیم و موبایل و پیامک و اینترنت و هزارجور کوفت و زهر مار دیگر نداشتیم ، آرام تر از حالا بودیم که همه این ها را داریم. این ناامنی فلسفی از چیست؟ .....که همگان دچار آنیم.

درست یک سال پیش بود. چهارم آبان. ساعت 5/8 شب. که سه پاکت باز نشده و یک پاکت نصفه دانهیل لایت را دور انداختم. با این قصد که دیگر کنارش بگذارم.برای همیشه. بعد از 15 – 10 سال که روزی یک پاکت می کشیدم و دیگر به اوضاع بد ریوی و گوارشی و حتی فشارخون مبتلا شده بودم. نفس تنگی پیشرونده و انهدام تدریجی و حس شدنی جسمم. حس کردن مرگی که بیش تر لمسش می کردم. پیش از این، سه بار ترک کرده بودم. اما هر سه بار بیش از سه روز طاقت نیاوردم. و همیشه در صندوق عقب ماشین دو سه باکس ذخیره داشتم. هر سه بار قبل گفتم که " من " می خواهم ترک کنم. اما این بار به خدا پناه بردم. و گفتم که من کسی نیستم. بنده ام. و در حال خودکشی تدریجی. خودت به دادم برس. و نذر کردم که اگر یک سال گذشت و هم چنان رها از قید ، گوسفندی قربانی کنم .به شکرانه لطفش.
روزها و هفته های اول خیلی سخت گذشت. قدرت مطالعه و تمرکزم خیلی کم شد. که هنوز هم به آن روزها باز نگشته. وسوسه یک نخ – فقط یک نخ مصطفی! – بسیار به سراغم آمد. برای خودم شعار درمانی ابداع کردم. و هر بار که سر و کله این وسوسه پیدایش می شد ، جوابش این بود " نه! هرگز! حتی یک نخ !".... در مقاله ای خوانده بودم که ترک سیگار دشوار ترین ترک است. دشوارتر از کراک. و کسی که سیگار را کنار می گذارد ،نهایتا شش هفت ماه طاقت می آورد. وابستگی به نیکوتین در جایی از مغز انباشت می شود که تا آخر عمر ، وسوسه اش باقی ست.
اکنون یک سال گذشته. و هم چنان وسوسه باقی ست. کم تر شده، اما رهایم نکرده. به ویژه در کنار دریا که می شود حسرت بزرگ. بعضی وقت ها دلم لک می زند برای یک نخ – فقط یک نخ . اما می دانم که من به یکی دو تا بسنده نخواهم کرد و در عرض سه روز به یک پاکت خواهد رسید. سیگار را دوست دارم . و کلی برای خدا غر زده ام که نمی شد ضرر نداشته باشد. باور می کنید هفته ای یکی دو بار خواب می بینم که در حال سیگار کشیدنم. و البته با وحشت و هراس از خواب بلند می شوم. آخرینش همین دیشب. که در خواب غصه می خوردم که دیدی یک روز مانده به یک سال ، بریدم. یک بار که یک ساعت تمام با یک سیگار روشن نشده ، سیگار خیالی کشیدم. و از آن دم های عمیق که دود را به ته ریه می فرستی. دو سه بار شیطان زیر پوست حسرتم وول زد. اما فرو خوردمش . حسرت را عرض می کنم. حاضرم در بهشت ، جین جین حورالعین را با روزی یک پاکت دانهیل عوض کنم!....آن جا که احتمالا از شر این همه امراض و بلیه در امانیم! انشاءالله.....علی الحساب تا روز قیامت و بهشت ، دوستان دانهیلی ،در لحظات خوبی که فقط سیگاری ها می دانند چه ریختی ست ، یادی هم از ما بکنند. هیچ شکایتی هم از سیگار ندارم. خودم انتخابش کردم و پای دوست نابابی هم در میان نبود. در کنار آسیب های جسمانی اش ، کلی هم باعث لذت بردن و کم شدن فشار لحظات سخت و بهتر شدن عرض زندگی ام شد.
۱.
گمان مي كنم يكي از معضلات اخير و رو به رشد سينماي ايران ، افراط در معنا گرايي و شعار و صرف بي كاركرد سرمايه هاي دولتي ست. انصافا شورش را درآورده اند. و به هدف خود نيز نمي رسند. معناگرايي از فيلم هاي شان سرريز شده است و البته بي اثر. يكي از فيلم هاي نمونه اي كه هم اكنون بر پرده است ، نامش خدا نزديك است. كه با بودجه عمومي ساخته شده و همين جوري ست. نقدي كوتاه در باره اش نوشته ام. در تازه ترين شماره مجله فيلم كه از امروز درآمده است:" اين نوع آثار ترجيح مي دهند كه با مطمئن ترين و ساده ترين راه ها ، چند دست لباس معنا به تن فيلم شان كنند، به زور. و اصلا هم حواس شان به بدقواره گي اش نيست. آن ها مي كوشند به گونه اي ساده انگارانه ، با تمسك به ساده ترين اشكال بياني به تمثيل گرايي برسند.... او مي خواهد از عشق زميني به عشق الهي برسد. اما حواسش به تفاوت كتاب و درام نيست. و فيلمش مي شود نمونه جالب قرباني شدن قصه براي پيام. حجم انبوه موسيقي و اسلوموشن و بازي جنون و ريش بلند و جمله پردازي هاي طويل و همه اين ها براي القاي عشقي ست كه نيست. و نكته غريب اين جاست كه عاشق شفا يافته قرار است تا از اين عشق زميني بي شكل عبور كند و به عشق الهي برسد و...."
2.
در اين شماره مجله نيز چونان ماه هاي اخير، صفحه منشورم را برپا كرده ام. اين بار در باره ستاره هاي سينما. در بخشي از آن مي خوانيم كه يك منتقد فرهيخته و سبيل دار و مهندس معماري و عاشق صنعت و البته دوست داشتني ، سخت معتقد است كه ستاره ها براي بقاي هر نوع صنعت فرهنگي - ورزشي لازم اند. يادمان باشد كه چرخ صنعت سينما را سطوح متوسط اجتماعي مي چرخانند. و آن ها ستاره ها را دوست دارند و بابت شان پول مي دهند. اين يك واقعيت است. پس به جاي نگاه بدبينانه و حذفي ، بهتر است كه اين مقوله را ساماندهي و هدفمند كرد. سوء استفاده برخي زرد انديشان از ستاره ها به معناي نازل بودن آن ها نيست. اگر نگاه درست و موثري شكل بگيرد ، آن ها توان اثرگذاري مثبت بالايي در سطوح مختلف اجتماع دارند. مردم به راحتي مي توانند احساسات خود را با ستاره ها پيوند دهند و اين امتياز كمي نيست. اسم احساس كه به ميان آمد ، همان سردبير راديويي معروف و عزيز كه هم زمان تهيه هم مي كند، وارد بحث شد. ايشان كه به سلامتي اهميت زيادي مي دهند و.....
3.
بالاخره پس از شش ماه ، پرونده سينما و روان در حال صفحه بندي ست. و قرار است نيمه دوم آبان منتشر شود. خيلي برايش زحمت كشيده ام و گمانم كار خوبي شده . به همين بهانه و در اقدامي تبليغاتي ، يادداشت كوتاهي در صفحه خشت و آينه اين شماره مجله نيز نوشته ام. در باب ضرورت هاي فرابخشي در سينما. و در آن به ماهنامه " روان شناسي و هنر " نيز اشاره كرده ام . كه به تازگي درآمده و اقدام مباركي ست. اگر تداوم داشته باشد.
4.
ديشب برای اولین بار ، برنامه دو قدم مانده به صبح شبكه چهار را ديدم. مسعود كيميايي و جواد طوسي با هم به مهماني صالح علاء و جيراني آمده بودند. قرار بود مروري بر دنياي فيلمسازي كيميايي باشد. اما به نظرم سطحي بود و هدفدار ( از نوع تلويزيوني ) و چاپلوسانه (براي بزرگنمايي كيميايي). كيميايي به گونه اي پادشاه گونه و با تبختر ، دچار اين سوء تفاهم شده بود كه شاخص ارشد فيلمسازي و روشنفكري و سانسورشدگي و البته خوش تيپي ست!...جواد طوسي هم كه ظاهرا با وساطت ، با استاد مسعود آشتي كرده بود ( پس از آن تك نقد منفي تاريخي اش در باره رئيس ) به گمانم به دلجويي آمده بود. و اگر اشتباه نکنم حدود ۶۰ - ۵۰ بار از عبارت " آقای کیمیایی " استفاده کرد. فقط نفهمیدم چرا اضطراب داشت. بر خلاف کیمیایی که با خونسردی تمام و نگاهی از بالا ، دو کلمه حرف بدرد بخور هم نزد. صالح علاء هم كه خيلي زيرك تر از آني ست كه مي بينيد ، يك جوري تر از قبل شده . اگر يك ساعت ، فقط يك ساعت شاهد رفتار اين آدم باشيد ، يك هفته ، شايد يك ماه زمان لازم است كه چشم هاي گرد شده تان به حالت عادي برگردد!..
5.
ماه آبان آغاز شده است. ماهي كه برايم مهم است . هم بابت اتفاق مهمي كه سال گذشته در چنين روزهايي برايم افتاد. و هم به دليل دو سه اتفاق خوبي كه شايد امسال در آن بيفتد. خبر مي دهم!
۶.
این هم یادداشتی ست در باره عدم استقبال بازارهای جهانی از فیلم های ایرانی که به سفارش روزنامه بانی فیلم نوشتم و در دوم آبان چاپ شد:
" هر کس صاحب سلیقه ای ست. و گاهی دوست داشته می شویم و گاهی نه. به همین سادگی . و البته نه به همین خوشمزگی. آثار هنری هم برای پذیرفته شدن باید از دروازه ملل عبور کنند. از فرهنگ ها و سیاست ها. طبعا شک و شبهه ها و پشت پرده ها و سیاست های اعلام نشده و اثبات نشده هم برقرارند. که گاهی در کارگاه ذهن های جستجوگر توطئه ، به توهم های هیولاسا تبدیل می شوند. حکایت جشنواره یابی و بازاریابی سینمای ایران هم از این قواعد کلی مستثنا نیست. این تفکیک به این دلیل است که گاهی می توان به مخاطب گسترده جهانی نگاه کرد و گاهی به اعتبار جشنواره ها و نخل ها و خرس ها و سایر اشکال و تندیس ها چشم دوخت، با مخاطبانی محدود و خاص. سینمای ایران طی این سال ها به جلوه فروشی در کاخ جشنواره های رسیده است و کم تر به فروشی در خانه سلیقه اهالی دهکده جهانی رسیده. طبیعی ست. الزامات فرهنگی و دینی ما نمی تواند به مصاف دل ربایی و چشم ربایی سینمای عامه پسند دنیا برود. از نظر آن ها سینمای ما " متفاوت " است و طبعا به مذاق آدم های متفاوت کم شمار خوش می آید. قاعده حجاب بازیگران زن برای ما و طی سه دهه پذیرفته شده است. اما برای میلیاردها آدمی که چنین الزامی را در قوانین دینی و کشوری خود ندارند ، دلیلی برای تماشای سینمای ما وجود ندارد. که در سایر وجوه شکلی نیز به هم طرازی تکنولوژیک آن ها نمی رسد. ما مدتی توانستیم با سادگی هامان برای شان تازگی داشته باشیم. حالا باید چیز دیگری از آستین بیرون بیاوریم. که ظاهرا نداریم. دیگر از عهده کیارستمی و مخملباف و پناهی و قبادی هم کاری بر نمی آید. طبعا خلاقیت مان در خلق تئوری توطئه همیشه سرزنده باقی ست. یادمان باشد که کسی قرار نیست عاشق چشم و ابروی ما باشد. یا باید بالاتر از آن ها بایستیم . یا مدام چهره تازه ای از خود نشان دهیم.
یک پیشنهاد: گروهی جمع شوند و ارزیابی کنند که چرا مثلا سریال جواهری در قصر ( یانگوم ) توانست این همه مخاطب جهانی پیدا کند و کلی کشور خریدند و دیدند و دوست داشتند. و شبیه تولیدات غرب هم نیست ظاهرا. و شرقی ست. شاید راهی برای حضور موفق تر در بازار های جهانی پیدا کنیم.وضعیت موجود که اصلا رضایت بخش نیست. "
۷.
در سفر که بودم ، خبرنگار روزنامه همشهری تماس گرفتند و در باره ی نوع برخورد سینما و تلویزیون با بخش های پزشکی کارها پرسیدند. و بهانه ی روز هم سریال اغماء بود. خبر ندادند که کی کار می شود. امروز از چند نفر شنیدم که آن را خوانده اند. حاصل گفت و گو را با تاخیر می توانید اینجا بخوانید