
1)
۱) ديروز شماره 1010 روزنامه بانی فیلم در آمد كه ويژه نامه هزاره شدن آن هاست. من هم مطلبي دارم كه به نظرم بد نشده و عنوانش اين است: كره و مربا و شير و.....سينما!...مطلب كامل را مي توانيد اينجا ببينيد ( صفحه ۱۹ ) اگر باز بشود. يك نوشته هفت بخشي ست كه بخش پنجم آن اين است :" من كه سرما خورده ام و بو احساس نمي كنم. پس نمي فهم كه كله شما بوي قرمه سبزي مي دهد يا نمي دهد. ولي بعضي وقت ها كارهايي مي كنيد كه خيلي ها كيف مي كنند. مثلا سرشاخ شدن با بعضي مافياهاي كوچك و بزرگ پيدا و ناپيداي سينماي ايران. كه بعضي شان تحت لواي برخي صنوف و دسته ها و با ظاهر موجه به سودگيري ناعادلانه ي خود مشغولند. و از رانت هايي كه در دست شان افتاده ، براي پايمال كردن حقوق ديگران استفاده مي كنند. جالب است كه حواس تان به مظلوم نمايي هاي بي مورد هم هست و در داغي بازار اشك ريزي ، تيتر مي زنيد كه سينما به راه خودش ادامه مي دهد و در آستانه ي نابودي نيست!.....طبيعي ست كه براي بقاء و ماندگاري به جنگ تمام عيار با سودجويان نمي رويد _ كه البته خوب است و پيوستگي و آهستگي بهتر از حمله ناگهاني نافرجام است. ولي جدا چه كسي مي تواند به انحصار مافيايي كارگردان هاي درجه دو و سه بر سينماي ايران پايان دهد و بگذارد سينماي بلند ديجيتال به پرده ها راه پيدا كند. بي شك با حضور آزاد استعدادهاي جوان و سينماي ديجيتال ، راه بر استمرار سطح متوسط رو به پايين سينماي ايران و سودهاي كلان كه در اختيار عده ي معدودي بيش نيست ، بسته خواهد شد. شما كه روزنامه هستيد و جاري ، خيلي بيش تر از ماهنامه هاي تحليلي مي توانيد اثر گذار باشيد. و مثلا پي گير باشيد كه چرا اين همه سال است كه يك باند خاص ، يكي از مهم ترين صنف ها را تحت سلايق و منافع شخصي خود گرفته است و در كنارش فيلم هاي نازل خود را مي سازند. به نظرتان باني فيلم تا چه حد در برابر آرمان سينماي سالم و آزاد ( از حيث شغلي ) مسئول است؟....من كه معتقدم قرمه سبزي غذاي خوشمزه اي ست. گيرم كه بعضي ها سرما خورده باشند!"
2) يك هفته نامه اي هست به نام سلامت. كه گفته مي شود پرتيراژ ترين هفته نامه ي كشور است. نشريه خوب و پروپيماني ست. قرار شده هر هفته يك ستون ( نيم تاي صفحه ) در باره هنر و رسانه و سلامت در آن بنويسم. اين هفته نامه، شنبه ها روي كيوسك هاست. شماره اول را به كليت و معرفي و چه خواهيم كرد اختصاص دادم و شماره بعدي هم همين شنبه مي آيد ؛ در باره رنگ و ذهن. اين نشريه سايتي هم داشت كه با دو شماره تاخير مطالب را در آن مي گذاشت كه فعلا از كار افتاده. در بخشي از مطلب اول نوشته ام :" در هزاره ي تازه ، جهان به يقين دريافته كه بهترين راه اصلاح و پيشرفت و نهادينه كردن درستي ها ، فرهنگ سازي ست. سلامت نيز به دليل حيطه هاي پرشمار وابسته به فرهنگ - كه در بطن خود دارد ، به شدت به فرهنگ سازي نياز دارد. و چه كسي را توان انكار اين يافته است كه هنر و رسانه موثرترين ابزار شكل گيري فرهنگ هاي بشري ست. حتي معنويت و ايدئولوژي ها نيز با عبور از دالان فرهنگ ، به مقصد اثر مي رسند. خيلي سال است كه سلامت مردمان از انحصار سپيد پوشان درآمده است و شركايي از جنس رنگ و نور و ساز و ....البته ايمان ، به ياري اهالي سلامت آمده است."
3) در مجله فيلم اين شماره (366) هم سه مطلب دارم. يكي نقد قاعده بازي ست كه قبلا نوشتم در هنگام تماشايش با خواهرزاده ام، چه بلايي سرمان آمد. نقد را در شرايط فشرده اي نوشتم و بيش تر سعي كردم به كليات مبحث كمدي هم نظري بيندازم. عنوانش " تو كه آدم نيستي ! " است و در بخشي از آن آمده : "مشكل فيلم عمدتا در نيمه ي دوم متمركز است و چه بسا پنبه ي نصفه ي اول را هم مي زند. فيلم ساز مدام دچار وسوسه ي اشباع نشده ي بروز و اجراي ايده هاي نامتعارف ( و نه الزاما كميك ) است. قطعاتي كه به تدريج جذابيت اوليه ي خود را از دست مي دهند و به ميان پرده هايي منفك از هم تبديل مي شوند. هم رخدادها زياد مي شوند و هم آدم ها و هم قصه هاي فرعي. فيلم توان پرداخت كافي آن ها را ندارد و بعضا روي دستش مي مانند و ضد ريتم و ضد قصه عمل مي كنند.
4) در همين شماره ، سومين منشور را هم نوشتم. همان صفحه اي كه مي كوشد از زواياي مختلفي به يك موضوع نگاه كند. اين شماره كمي نوبت عاشقي اندر باب لو رفتن فيلم ها و قاچاق و...... شايد نابودي سينما ؟!....و عنوانش " گرگ و پلنگ " است. در بخشي از آن آمده :" همه ي اين حرف ها كه تمام مي شود جواني را مي بينم كه آن گوشه ايستاده و با خصومت ناعادلانه ي كانون كارگردانان موفق به ساخت اولين فيلم بلندش نشده و حرف ديگري دارد. وي معتقد است كه مافيا و زورگويي در هر جا باشد بد است . وي كه شرايط پيچيده و غريب و توهين آميز آن روزهاي ممانعت خانه سينما از كار تازه وارد ها را تجربه كرده ، دو وجه ماجرا را دو روي يك سكه مي داند. هر دو نمي خواهند كه ديگران بسازند. و هر دو براي سود خودشان. آن ها در قالب خانه و اختيارات و عبارت " حراست شغلي " اين كار را مي كنند و قاچاقچيان در پستو و مخفيانه و با كمك دستفروش ها. وي جوان هاي پشت در مانده را بي پناه ترين هنرمندان مملكت مي داند كه نه امكان تجمع داشتند و نه توانستند حق شان را از محفل هاي كانوني چند صنف اصلي بگيرند. وي كه به مجازات اعمال اعتقاد دارد ، اين موضوع را هم مطرح مي كند كه چه بسا بدنه سينما دارد مكافات زورگويي هاي انحصار طلبانه ي خود را تجربه مي كند. نظر به اين كه اين جوان مغموم و مظلوم داشت تند و تيز حرف مي زد و با محافظه كاري من جور در نمي آمد ، ديگر به منشورش نگاه نكردم و....
5) باز در همين شماره ، دو مجموعه خواندني در باره دو بزرگ معناي سينما تهيه شده كه خواندني ست. برگمان و آنتونيوني. دوستان مي دانند كه چه گونه با آثار برگمان محشور شده ام و پرسونا چه نقشي در تكوين نگاهم به آدمي و دنيا داشته. براي اولين بار در رثاي از دنيا رفته اي ، چيزي نوشته ام. بيش تر به قصد احترام و اداي ديني كوچك. در بخشي از آن آمده :" او در پي رابطه ي آدمي با خودش و با خداي خودش و با آدميان بود. برگمان فيلم ساز "رابطه" بود. و به ما نشان داد كه ما بيش ترين رابطه را با لايه هاي پرشمار درون خود داريم. رنج و رويا زاييده ي همين گشت و درك است. برگمان به درك عرياني رسيد و با تكتك آثار و آدم هايش توانست به رستگاري انديشه نزديك شود."
6) محمدرضا شريفي نيا ده پوستر براي سنتوري توقيف شده ، طراحي كرده كه به نظرم زيبا هستند. و چشم نواز. و چه بسا متفاوت. پوسترها را مي توانيد اينجا ببينيد .چيزي كه برايم عجيب است انتقاد هاي تند و تيز برخي طراحان پوستر از كارهاي اوست. البته دلايل خود را ننوشته اند و در قالب جملاتي كوتاه و كلي ، او و كارهايش را كوبيده اند. بعيد مي دانم بحث خشم و حسد در كار باشد اما خوب بود دلايل گرافيكي خود را به تفصيل مي گفتند تا به سواد ما هم چيزي اضافه مي شد.

اصلا نمي خواهم و بلد نيستم در باره نسبت سياست با ساير امور حرف بزنم ؛ اما حس مي كنم كه در كشور ما ( شايد ) خيلي زود و گاهي به گونه اي افراطي ، همه چيز ماهيت سياسي پيدا مي كند. سياست هم بلافاصله پاي خط كشي ها و احتياط ها و جانب داري ها و منافع و خطرات احتمالي و.....را وسط مي كشد. سياست پيوند محو و گسترده و بحث برانگيزي هم با امنيت دارد . كه تبعا به افزايش حساسيت اموري منجر مي شود كه زير سايه ي آن قرار مي گيرند. سياسي شدن امور مانع مهمي در نگاه و تصميم گيري درست هم هست. در همه ي نهادها و مراكز مرتبط يا منتقد صاحبان قدرت هم جاري ست.
مثال مي زنم : يك فيلم معمولي و بي قصد و غرض سياسي ( سنتوري ) ناگهان مورد مناقشه يك وزن كشي سياسي قرار مي گيرد، توقيف مي شود و در عرض چند هفته ماهيتي خاص پيدا مي كند. بي جهت براي هر دو طرف هزينه ساز مي شود. چه آن ها كه توقيف كردند و چه كساني كه به توقيف معترض اند. در حالي كه سنتوري هم مي توانست آرام بيايد و برود و اين تعابير و تفاسير را هم به دنبال نداشته باشد.
يا مثلا برخورد با روز جانباز. كه امروز است. كساني كه در دفاع از ميهن خود دچار معلوليت مادام العمر مي شوند ، در همه جاي دنيا به عنوان قهرمانان ملي تكريم مي شوند. و ربطي ندارد كه چه گروهي بر سر قدرت است. ما اين جا باز گرفتار سياست زدگي شده ايم. فراموش مي كنيم كه اين ها به خاطر آرامش كنوني همه ي ما دچار اين رنج دائمي اند. امروز كه به بعضي وبلاگ ها سر زدم. خيلي ها به بهانه روز خبرنگار ، به محدوديت هايي كه پيش روي آن هاست معترض بودند و رفتار حاكميت رسانه را در برابر آزادي اطلاعات نمي پسنديدند؛ اما هيچ كدام به اين قهرمانان فراموش شده اشاره نكردند. چرا؟ چون جانباز را معادل سياست جناح حاكم مي پندارند و نقد و اعتراض خود را به او هم تسري مي دهند. در حالي كه آن ها در كنج عزلت و كم پناهي رنج مي كشند و فقط از سرزمين خود دفاع كرده اند. اين گفت و گو را بخوانيد لطفا!
حيطه هاي اجتماعي ، بيش ترين آسيب را از اين موضوع متحمل شده اند. و وقتي منتقد ببيند كه نقد برايش هزينه دارد ، طبعا ترجیح می دهد که سر بی درد خود را دستمال نبندد. نفع احتمالي سكوت ، كوتاه مدت است و اصلاح با نيشتر زخم حاصل مي شود. الان يادم افتاد كه همين قضيه سهميه بندي بنزين هم به فوريت سياسي شد و هر گونه نقد و اعتراض احتمالي ، به همان گروه اندك آشوب گراني ارجاع شد كه شب اول به پمپ بنزين ها حمله كردند. برخورد رسانه ملي هم با موضوع به گونه اي سامان دهي شد كه انگار اعتراضي در این زمینه پذيرفته نيست. در حالي كه شايد با نقد و حلاجي ،مي شد مصرف كنندگان را در مقام پذيرندگان اجباري نبينيم و به راه هاي بهتري براي اجرا رسيد. الان كم كم سهميه 600 ليتری رو به اتمام است و دشواري هاي كم بنزيني دارد خودش را نشان مي دهد . باور كنيد اين ها مي تواند هيچ ربطي به سياست نداشته باشد و البته هر چيزي را مي توان به سرزمين عجايب سياست كشاند!
پی نوشت: در کند بازی های گاه گاهی بلاگفا ، این نوشته پنج بار ثبت شد و پس از دیدن این منظره غریب ، شروع به حذف اضافات کردم. به علت عجله و کمی عصبانیت ، ناخواسته نوشته قبلی را هم حذف کردم. و طبعا نظرات هم حذف شد. معمولا سعی می کنم که به نظرات دوستان پاسخ بگویم. عذر خواهی از دوستانی که نظرشان حذف شد و همچنین به دلیل آن که در یادم هم نمانده تا پاسخ بگویم.
ماجرای این نوشته جالب است. در پست بالا توضیح داده ام که چگونه ناخواسته حذفش کردم و بقیه ماجرا..... دیروز ( یعنی هفتم شهریور ) یکی از خوانندگان محترم که این مطلب را ذخیره کرده بود ، آن را برایم فرستاد . بنده نیز جهت ثبت در تاریخ و البته بازسازی همان تاریخی که این مطلب را نوشته بودم ، آن را در جای قبلی، دوباره می گذارمش!
1) در لحظه صفر زمان ، که گاهی صفر عاشقی هم نام دارد ، حس غریبی دارم و عجیب این که بیشتر وقت ها ، در این لحظه حواسم به زمان جلب می شود و عقربه ها و ساعت ....و صفر. مثل خلاء . و بی وزنی. بی زمانی. جوری پرتاب شدن به مرز بی گسست بودن. مثل همین الان که زمان دقیقا صفر شد. نقطه سر خط؟
2) با دوستی عزیز هم صحبت بودم. به ضرورت ادب و مکالمه ای از جنس تبریک. تولدش بود. حرف قشنگی زد. و گفت که باید روز تولد، برای مادر هم هدیه خرید. که تولد هر فرزند ، تولد مادر نیز هست. تولد یک عشق. و پاره ای از بودن اش. از جنس بودن اش.
3) رفیقی دیگر ، دچار تردید در وبلاگ نویسی شده و اعلام کرده تا زمانی دیگر که انگیزه ای در او زنده شود ، نخواهد نوشت. تصمیم اش محترم. اما همه ی ما هم بد نیست به این پرسش پاسخ دهیم که برای چه می نویسیم. و عجیب این که چند وبلاگ نویس دیگر نیز به همین حس و شک رسیده اند ( بعید می دانم که ویروسی پخش شده باشد!)....گمانم مشکل این جاست که ما گاهی فراموش می کنیم که واسطه ها می توانند هدف باشند. وقتی به درک لذت مکالمه و نوشتن برسیم ، همین ها هدف اند. دیگر چرا دچار جدل با پرسش دشوار "برای چه گفتن؟"؟
4) چرا زمانه و آدم ها ، روز به روز دشوارتر و خسته تر می شوند؟ و ما نیز. و چشم های آدم ها کم تر به سزاواری هم می رسند. و البته حقیر نیز نیستند. فقط دچار بی توانی نگاه و مکالمه شده اند. و آموخته اند ( آموخته ایم؟!) که "امنیت" در کار و بدبینی و منطق و جبر و ریا و حساب و پول و دروغ است. و به نبوغ و پشت کار و اصرار بر نهادینه شدن زندگی های "حسابی" افتخار می کنند- افتخار می کنیم؟!

سوالاتی که در واپسین دقایق عمر مطرح می شوند، بسیار ساده اند:
آیا به خوبی دوست داشتم؟ آیا اطرافیانم ، جامعه ام و زمین را
به طرزی عمیق دوست داشتم؟
جک کرن فیلد

در اخبار امشب دیدم که کسی به حاجی کردن مردم مشغول شده. در کوه و دشت های کرج. باورتان که حتما می شود. بسیار شنیده اید که چگونه از سادگی مردم بهره ها برده اند و کار را به مرز بلاهت رسانده اند. عده زیادی لباس احرام پوشیده بودند و داشتند طواف می کردند و سعی صفا و مروه. حرف اصلی ام در این نوشته این نیست که چگونه از علایق خلق الله به دین و خدا و ماوراء سوءاستفاده می کنند. یاد فیلم وقتی که همه خواب بودند افتادم. که ماجرایش این بود که پیرزن ناتوانی را می برند در کوه های اطراف و به اسم کعبه، طوافش می دهند و او هم حس معنوی حج را تجربه می کند. یک فیلم معناگرای تمثیلی. فیلم خوبی نبود ولی ابدا تعبیر بلاهت زن را به دست نمی داد. از آن فیلم می شد به یاد این شعر عرفانی نیز افتاد که معنای دلنشینی دارد: " کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود ، حاجی احرام دگر بند و ببین یار کجاست."
می خواهم به این نتیجه برسم که رابطه ی تمثیل ها و نشانه ها و اشعار با کارهایی که می تواند شبیه آن ها باشد، الزاما یکی نیست. واقعا کدام یک از آن افراد که احرام بسته بودند و در کرج داشتند برای خودشان حاجی می شدند ( و کم هم نبودند ) می تواند خود را به این تعابیر و تمثیل ها منتسب کند و از سنگینی بار اتهام بلاهت بیرون بیاید؟!
مدت هاست كه دلم مي خواهد در باره ضرورت خلق حس هاي معنوي – حتي به صورت حجمي و ناگهاني و مقطعي ، مطلب مستدلي بنويسم. تحقيقاتي هم در اين زمينه كردم اما هنوز جاي كار دارد و امكان بازنوشت آن ها نيست. وجه مشترك همه ي آن ها اين است كه بشر به دنبال درگيري هاي دنيويي و فريفتگي به جاذبه هاي آن و وسوسه هاي سوداپرستانه ي ذهن ، در معرض خطر زنگار گرفتگي روح و دوري از مبداء است. ثروت و شهوت و قدرت و زيرمجموعه هاي وابسته ي اين سرشاخه هاي اصلي، در عين جذابيت اغواگر بالايي كه دارند ، توان شكل دهي معبرهاي توجيه گري هم در ذهن دارند - بخش مواخذه گر ذهن. دوري از خدا و به دنيا سرگرم شدن در عين حال كه حقيقتا اضطراب آفرين است ، به صورت تصاعدي رشد مي كند. تا جايي كه گاه ، ديگر بازگشت به آغازگر آفرينش محال است.
راه كارهاي شريعت مدار در هر ديني عمدتا بر اين پايه استوارند كه انسان را به سوي "او" متوجه كنند. بندگي و عبادت و نيايش، جوهره ي مشترك همه ي اديان است. رابطه با بالا ، به هر بهانه ، مثل جلاء دادن روحي ست كه مدام رسوب مي گيرد. و جالب اين كه آرامش و نورگيري خانه ي دل ، در هر عبادن و راز و نيازي قابل حس و درك است. فانوس هاي رابطه فراوانند. فقط بايد آن ها را برداشت.....و هم به قدر تشنگي بايد چشيد. خداي هر كسي با خداي ديگري فرق دارد. شكل و خصوصياتش فرق دارد. همان خدايي كه يكي ست. اين از مهرباني اوست كه خودش را به شكل فهم و درك ما در مي آورد تا بتوانيم در آغوشش پناه گيريم و كنارش بنشينيم و با او درد دل كنيم. از نيايش و عبادت و حرف زدن با پذيرش الهي غافل نشويم كه گاه خيلي زود دير مي شود. هر كسي بنا به درك و توانش. يكي با سه روز اعتكاف و يكي با سه ساعت سه تار زدن. بايد بتوان نور خدا را حس كرد. اگر بشود، چه خوب مي شود كه زمان هاي زيباتر نيايش را نيز درك كنيم. بسيار گفته مي شود ( و گمانم در ساير اديان نيز هست ) كه چند ساعت پيش از اذان صبح ، زمان خاصي ست كه آثار نيايش بر درونه ي انسان دو چندان است. مهم رابطه و حرف زدن با خداست . آيت الله بهجت كه يكي از عرفاي گرانقدر است، در اين باره نظر جالبي دارد . مي فرمايد در اين ساعت بيدار شويد و در دل با خدا حرف بزنيد ، حتي اگر به خوردن ميوه اي مشغول باشيد و در همين حد هم بيش تر نباشد. حتما چيزهايي هست كه دل مان را به سوي او متوجه مي كنند . آن ها را پيدا كنيم. و گاهي آن ها را بهانه قرار دهيم. من خودم اين روزها عجيب با لحن و گويش و خوانش فرهمند حال مي كنم. به ويژه دعاي عهد و آل ياسين و ندبه اش. خيلي فرصت انجام مستحبات را ندارم اما با صداي فرهمند كه اين دعاها را مي خواند ، حس معنوي غريبي را تجربه مي كنم.در حالي كه همين دعا را در جاي ديگري و با صداي كس ديگري شنيدم و به دلم ننشست. پذيرفته ام كه دعا الزاما يك متن نيست. يك رابطه است. و رابطه به حس نياز دارد و هر چيزي كه اين حس را تقويت كند مي تواند به رابطه كند. نوع خواندن و صدا هم يك راه پذيرش بهتر است. هر كسي قطعا پيشنهادات و تجربيات متفاوتي در اين راه دارد. كه اگر به نتيجه ي خلوص رابطه با خدا منجر شده باشد ، به اندازه بهترين مستحبات و واجبات ارزش دارد. و حتما خدا هم متوقع نيست كه سر و شكل بندگان خداجوي اش شبيه هم باشد و مثل هم عبادت كنند. مهم اين است كه :" بخوانيد من را."

امروز عصر رفتم سینما فلسطین به قصدتماشای قاعده بازی. با خواهر زاده ده ساله ام که اسمش سیناست. زودتر رفتیم و در سالن نشتیم. یک ربع مانده تا فیلم شروع شود. چراغ ها هم روشن است. حتما همشهری های تهرانی می دانند که صندلی های سالن دو ، مثل خانه های ماسوله اند. پله پله و درست به ارتفاع یک صندلی. پس آدم ها قاعدتا به پایین دستی های خود مسلط اند. زیر دست ما یک دختر و پسر جوان ( حدودا 21 ساله ) نشسته بودند. یک شاخه گل رز قرمز تزیین شده هم به دختر خانم اهداء شد. بنده داشتم کاغذهایم را در می آوردم که یادداشت بردارم.سینا با آرنج خود ، من را متوجه دختر و پسر کرد:" دایی! این ها چرا این جوری می کنند؟" که دیدم این دو جوان سخت در هم فرو رفته اند و به اموری مشغولند که توان شرح جزئی آن در این مجال نیست. توجه کنید که هنوز سالن روشن است. و نکرده اند تا تاریکی صبر کنند یا در ردیف اول صندلی بگیرند که بالا دست نداشته باشند. بنده به قصد این که سینای ده ساله حواسش به من جلب شود، سرش را گرم کردم. بد آموزی داشت خب. چراغ ها که خاموش شد و فیلم شروع شد ، بنده مشغول یادداشت برداری شدم - به خاطر قول نقدی که باید فوری بدهم - ولی خواهر زاده حواسش به فیلم زنده پایین دستی بود. گاهی هم به بنده سقلمه می زد. که ببین چه خبره و من می دیدم که بعله!.....کار عجیب بیخ پیدا کرده بود و حداکثر فعالیت ویژه قابل اجرا در آن موقعیت را انجام می دادند. به قول بعضی دوستان آذری زبان " ایفتیضاح!"
در برخورد اول آدم ممکن است سر تکان دهد که چه آدم های حقیر و بی جنبه ای هستند و احیانا دل بسوزاند که از بی مکانی به کجا پناه آورده اند و حتی به جهنم بفرستدشان . چه بسا معترض باشد و اقامه دعوا کند که باید با این ها برخورد کرد. چرا که به حقوق شهروندی تجاوز کرده اند و امنیت ذهنی دیگران را به مخاطره انداخته اند. خود من مدام نگران تاثیر اخلاقی نادرست این صحنه بر سینای ده ساله بودم. اما وجه دیگر ماجرا این است که حاکمیت و خانواده ها چه وظایفی در قبال این جوانان دارند؟ نمی توانیم که کبک گونه منکر تمایلات جنسی آن ها شویم. و خوب می دانیم که شرایط دشوار ازدواج باعث شده که میانگین سنی این اتفاق به سن های بالا برسد . گمانم در پسر ها به 30 سال رسیده. و در دخترها به 26 سال. نمی توان متوقع بود که اکثریت جوان ها دل به تقوا و ایمان و عرفان بسپارند. و دست از پا خطا نکنند. که البته عرفا و مومنین هم مدعی کنار گذاری و دوری گزینی از غرایز نیستند. منتها به صورت شرعی. خب جوانی که از حوالی هجده سالگی به بلوغ فعال می رسد تا گیرم 28 سالگی ، چه کند؟ یک دهه عمر است. که سرکش ترین تمایلات جنسی را هم در خود دارد. روان شناسی ثابت کرده که عدم ارضاء درست چنین میلی، منجر به ناکارامدی در سایر فعالیت ها هم می شود. چه یادگیری. چه شغلی. چه روانی. برخی تحقیقات نشان می دهد ( ارجاع می دهم به پایان نامه های موجود در کتابخانه بیمارستان روزبه ) که منشاء بسیاری اضطراب های نسل جوان ، سرکوب همین میل است. شاید باور نکنید که علت واقعی طلاق در برخی زوج ها هم همین بوده و البته چیزهای دیگری را بهانه کرده اند. جالب است که اسلام نگاهی کاملا مترقی به این قضیه دارد. واقعا چرا بخش حرام شناسی و مجازات دین را با سخت گیرانه ترین تفاسیر انجام می دهیم اما در برابر نگاه سهل و ممتنعی که به این مقوله دارد مقاومت می کنیم؟ همه نگران آزادی تنوع طلبی مردان هستند و کسی به فکر تازه بالغ ها نیست. و دخترها حتی. در همین صحنه ی سینمایی ، گلاب به روتون ، دختر خانم جوان فعال تر و بی پرواتر عمل می کردند!....
پیشنهاد خاصی ندارم یا دارم و بنا به ملاحظاتی بیان نمی کنم. ولی می دانم این قضیه به سه راس شریعت و فرهنگ و حاکمیت وصل است. فقه پویا که همواره مورد تاکید امام راحل بود ، در کنار نهادینه شدن برخی آزادی های محدود و مجاز ارتباطی میان دو جنس مخالف و البته فرهنگ سازی به مدد رسانه ها می تواند فضای بهتری خلق کند. که احیانا این دو نفر بتوانند در شرایط بهتر و آرام تری و بدون محدودیت و دغدغه ، به امور غریزی خود سامان دهند و بعد هم مثل بچه آدم بیایند و فیلم شان را ببینند. ما هم خیالمان از خواهر زاده ده ساله مان راحت باشد!

...... و گمانم یک جور نشانه ی معاصر نگاه امروز است
و عینک هایی که بر چشم می زنیم. چونان یک پرسونا.......

هم چنان اين پرسش اساسي در باره ي رابطه ي هنرمند با وطن اش مطرح است. اين كه جذابيت واژه هايي چون جهان شمولي و جهان وطني ، توان توجيهي كافي در ناديده انگاري خاستگاه او را دارد يا نه؟ مصالح اصلي پاسخ را عمدتا در فرضيات و تجربيات جستجو مي كنند. شايد بتوان با فرض كردن هايي كه گاه خيال پردازانه نيز هستند ، بتوان به مخاطب گسترده و اعتبار رسانه اي و آزادي و....رسيد اما تجربيات مبتني بر آمار ، يافته هاي ديگري براي عرضه دارند. اگر اتهام سود جويي و سوگيري كوتاه مدت ميزبانان از ميهمانان هنرمند را اغراق شده بدانيم ( بدانيم؟) آن ها موظف به حمايت دائمي از مهاجرين نيستند. به تدريج است كه گسست از ريشه ها و چند گانه گي هاي فرهنگي نمود پيدا مي كند. حتي در تعريف مخاطب هم دچار مشكل مي شود. عمدتا در شرايطي منزوي به دشواري مي توانند اثري بيافرينند كه مهجور هم مي ماند. و مهم تر از همه اين كه با ريشه هاي فرهنگي شان هم ارتباط برقرار نمي كند. اصلي ترين نمونه ايراني اش امير نادري ست. گفته مي شود كه از نقد فيلمش رنجيد و قهر كرد و رفت. همه مي دانند كه در نيويورك به سختي فيلم مي سازد و هم كيش و هم وطنانش به سختي مي توانند نادري فرنگ نشين را به جا آورند. حتي سينمايي ها. آن جا چه ساخت و چه اعتباري كسب كرد كه اين جا نمي توانست؟ يا مخملباف ، خانواده مخملباف. كه به رغم حداكثر تلاش ژورناليستي شان نتوانستند به جايگاه وطني خود برسند. در اين جاست كه براي ديدن فيلم هاي او ، آن صف هاي كيلومتري و شيشه شكستن ها رخ مي داد.اگر اين جا فيلم ساختي اين گونه مي شود. اگر تو با وطنت قهر كردي ، وطن هم با تو بيگانه مي شود. نشنيده ام كه كسي براي فرياد مورچه هاي مخملباف سر و دست بشكند. عمدتا در حد كنجكاوي هاي مبتذل. تو رفتي آن جا كه به اين جا برسي؟ بهمن فرمان آرا وقتي معتبر شد كه برگشت. و فهميد پاريس برايش وطن نمي شود. نشست سر سفره ي هم زبان هاي خودش و هر چه داشتند با هم خوردند. قبل از آن اهميتي براي ما نداشت. گيرم كه شازده احتجاب ساخته باشد. كيارستمي و قبادي آن قدر با هوش هستند كه به رغم گرايش شان به نمايش در جشنواره هاي آن سوي آب ، دچار تبختر دوري از مخاطبان ايراني نشدند. همين امسال بود كه كيارستمي آمد و در جلسه مطبوعاتي سينما فلسطين ، هم صحبتي كرد با كساني كه اعتبار اصلي اش را مديون آن هاست. تجربه نشان داده كه هنوز غرور تمدن كهن پارسي با ايرانيان نفس مي كشد و قهر مي كنند با كساني كه دنبال هواي ديگري براي تنفس مي گردند .....سينما آزادي در حال ساخته شدن است. دوباره
حذف ناگهاني فرزاد حسني از كوله پشتي نشان داد كه ناخرسندي برخي از گروه ها و مخاطبين كار خودش را كرد. آن ها از لحن و نقدهاي تند و تيز او نسبت به رئيس پليس تهران دلخور بودند و آن را در راستاي تضعيف اقتدار نيروي انتظامي مي دانستند. اين واكنش هاي پيدا _ و احتمالا نا آشكار - توانست نيروي كافي براي تن دادن تلويزيوني ها به كنار گذاشتن مجري شان را ايجاد كند. من خودم اين برنامه را نديدم و از اخبار و واكنش ها به كليت آن چه رخ داده آگاه شدم. ظاهرا نقد هاي تندي مطرح شده است و فرزاد حسني بدون رعايت برخي انتظارات و ادب گفت و گو با يك مقام ارشد، رادان را در موقعيت چالش برانگيزي قرار داده است. كار بالا گرفت و برخي گروه ها و روزنامه ها و سايت هاي منتسب به آن ها بر ضرورت مجازات حسني هم تاكيد كردند و حتي ترجيح دادند كه پاي آرايش ابروي او را هم ( پس از اين همه سال اجرا) به ميان بكشند. در واقع ايجاد فشاري هماهنگ و متمركز بر صدا و سيما و مجري اي كه به زعم آن ها جسارت گستاخي به يك مقام انتظامي را بروز داده است. واكنش هاي تندي كه مثل هميشه شائبه هاي سياسي را نيز به همراه داشت.
من خودم شخصا با نوع ادبيات و برخورد فرزاد حسني با ديگران موافق نيستم. به نظرم مغرورانه و غيرمودبانه است. او بازيگر يكي از فيلم هاي كوتاه من بود كه در باره مسجد مقدس جمكران ساختم. باور بفرماييد شخصيت واقعي اش با آن چه در قاب كوچك ديده مي شود متفاوت است.فارغ التحصيل دانشگاه امام صادق (ع) است و انصافا معلومات مذهبي خوبي دارد . رفتارش در اجرا بيش تر به درد جلسات روانكاوي صندلي داغ در روان پزشكي مي آيد. حتي اجرايش هم به نظرم اغراق آميز است و " خودماني " بازي اش به شدت افراطي ست و وقتي در موضع تحسين و پذيرش قرار مي گيرد ، از آن سوي بام مي افتد. به ندرت مي تواند به تعادل دست پيدا كند. گاه غرور و برخورد توهين آميزش عصباني كننده هم مي شود.
با همه ي اين احوال به نظرم مي بايد به خاطر منافع بلند مدت حفظ فضاي نقد، چنين برخورد تندي رخ نمي داد. كما اين كه خود رادان هم كه صاحب هوش و پذيرندگي رسانه اي خوبي ست ، خواستار سعه صدر با برنامه و مجري شد. يادمان باشد كه اقتدار ، هم پاي محبوبيت مردمي ست كه مي تواند به نيروي انتظامي تشخص پويا و موثر بدهد . گرايشي كه قاليباف پي گرفت و نتيجه مثبت اش را هم ديد. نقد شونده به رغم اجبار چشيدن تلخي انتقاد ، در آينده ميان مدت و دراز مدت از فوايد آن بهره مند مي شود. اگر خودمان به نقد اجازه بروز ندهيم ، ماهيت در گوشي پيدا مي كند و به كار اپوزسيوني مي آيد كه منكر كليت هاست. هوشمندي كلان سياسي در چيدمان مخالفت هاي سياسي در داخل بدنه و همسويي كلي همه ي نيرو ها ، مي بايست در ساير جزئيات نيز ادامه يابد. فرض كنيد ماجراي برخورد تند يك نيرو با دختري در يكي از ميادين اصلي تهران. كه عكسش هم در اينترنت سايت به سايت مي گشت. شنيده ام اين ماجرا را از رادان پرسيده است . خب وقتي موضوع مطرح شود و نقد شود نهايتا به خطاي يك نيرو منتسب مي شود و به قول سياسيون زهر قضيه گرفته مي شود. اما وقتي با نيت حفظ اقتدار ، اجازه نقد و گفتمان محقق نشود ، اين عكس و ماجرا تبديل مي شود به خشونت نيروي انتظامي _ و چه بسا حاكميت _ با جامعه ي زنان. اين هوشمندي ست كه خودمان تريبون بيان بخش منتقد جامعه خودمان شويم. نه ديگران. اين گونه است كه زيربناها و اصول و البته خط قرمزها نيز مصون مي مانند. يادمان باشد كه اقتدار مبتني بر نفي منتقدين ، شكننده است و در لايه زيرين اجتماع كم اثر مي شود. تامين و حفظ امنيت فضاي نقد مطمئنا به سود نقد شونده است.
يك سكانس از يك فيلم نامه كوتاه كه روزي خواهم نوشت :
من : نمي شود. نمي توانم. مي دانم كه نمي تواني .و نمي شود. اما كاري از دست من بر نمي آيد
تو: (سكوت)
او: عشق يك توهم است. وجود ندارد. دست ساز ناز و نياز است. نياز هم كه باشد ، تو در راه بي پاياني.
من: معشوق بي گناه است. و عاشق. و عشق. همه در اين حديث و حادثه بي گناهند.
او: تو گمان می کنی که جنون تو مجنون بودن توست. تو دیوانه ای.
من: بي پاياني ذكر و راز و نياز را با كه می توانم نجوا کنم؟ من نگران خوب بودن توام. و نا آرامی.
تو: (سكوت)
او: تو بايد عبور كني. چونان من. عشق زاييده خودخواهي ست. او را بخواه و بگذار تا بگذرد. تمام مي شود.
من: نمي شود. نمي توانم. اصلا نمي خواهم كه بشود يا بتوانم. مگر تمام شوم.
تو: (سكوت)
او: تو تنها توان عشق داري و او بي نياز است از اين نياز. بازنده اي. بازي تازه اي بايد.
من: بازيگر نيستم. آخرين بازي ، هيچ وقت تمام نمي شود. گاهي نمي توان عاشق نبودن.تو حالت خوب است؟
تو: سلام . من خوبم.
نقش "من " را يك زن 35 ساله. نقش " تو " را يك مرد 40 ساله و نقش "او" را يك زن 37 ساله ، زندگي خواهند كرد

* این عکس را سال گذشته از او گرفتم.با موبایل. ساعت شش صبح . تا آن موقع داشتیم حرف می زدیم.
گمانم بتوانم صمیمی ترین دوست دیرینه خطابش کنم. رفیق بیست ساله. محمد. د. نامبرده (؟) شاید تک باشد در گرمابه و گلستان و گفت و گو. دو سال بزرگ تراز من است و او هم پزشک است. اهل همه چیزی هم هست. و البته منظورم چیزهای بد نیست. نقاشی می کند. کتاب می خواند. فیلم می بیند. در باره ی همه ی ارکان هستی هم می تواند چهار ساعت تمام بحث مفید کند. مثلا در باره ی تازه ترین نوع کشف شده مگس آفریقایی و ارتباطش با سیاست آینده دموکرات ها در باره ی کارهای هسته ای ایران. چند سالی ست که ترک وطن کرده ( بخوانید فرار مغزها) و در اتریش ساکن شده است و درس می خواند. من که آخرش نفهمیدم درست و حسابی چی می خواند. اما بنا به ادعای ثابت نشده ی خودش ، به قلب و عروق و سلول های بنیادین و این حرف ها ربط دارد. سالی یک بار می آید ایران . دو روز پیش آمده است و تا همین الان که در خدمت شما هستم، ما دو شب تا ساعت ۴ صبح با هم حرف زده ایم!...آخرین بار چهار صبح جمعه ۱۲ مرداد از هم جدا شدیم. موجود بی نظیری ست و خاطراتی با هم داریم که محشر و فوق العاده است. کم ترین اش این است که در عهد شباب و دوران انترنی ، یک بار ساعت یک بامداد زنگ زد و از خواب ناز بیدارم کرد که پاشو بریم بگردیم. من هم که دیوانه تر از او. شال و کلاه کردم و تا شش صبح در خیابان گشتیم و بعد رفتیم یک کله پاچه حسابی نوش جان کردیم ( قابل توجه صنف ضد کله پاچه ، به ویژه بانوان محترم!)....این جا می توان به گونه ای مبتذل سر تکان داد که کجایی جوانی و از این کارها. به طرز مفرطی لاغرتر از قبل شده و به کار استخوان شناسی می آید. آدم دقیق و تمیز و جدی و گاهی بداخلاقی ست. یک خرمالو تمام عیار. از حیث گس بودن عرض می کنم. تا حالا چند باری با هم قهر کرده ایم و البته خب بی هیچ واسطه ای برگشته ایم سر جای اول. گمانم بیش ترین حجم رازهای مگو را به هم گفته ایم .بخش غریب ماجرا این جاست که من و محمد فقط ۳۴ درصد اشتراک فکری داریم ( این درصد را با دقت حساب کرده ام و البته خودش معتقد است۲/۴۴ درصد است.) ما در این بیست سال آموخته ایم که در وجوه مشترک ذهنی مان با هم چالش و رفاقت و هم صحبتی داشته باشیم. این یک مهارت ارتباطی ست به نظرم. خیلی آدم ها در پی اثبات خود به دیگرانند تا احیانا تعامل با آن ها. در چنین قالبی ست که رفاقت ها ریشه دار و عمیق و ماندگار می شود. این جوری می شود که وقتی من تصادف کردم و خبر به محمد رسید و آمد و دید ، دچار حمله قلبی شد و در سی سی یو همان بیمارستان بستری شد. یا وقتی که او قلبش را در اتریش به تیغ جراحان سپرد ، من این جا دچار عود شدید امراض گوارشی شدم. الهی صد سال عمر کند این رفیق عزیز و البته دست از این غرب زدگی اش بردارد و برگردد ایران.شاید دوباره هفته ای یک شب برویم ولگردی و صفا و کله پاچه و البته کمی هم فرهنگ!

هر چی فکر می کنم می بینمم وقتش بود. دیگر باید می مرد. کارهایش را کرده بود. و سطح اندیشه را در سینما به یک جور تعالی غیرقابل دسترس رساند. دیگر پیر شده بود. خالقی که خلق نکند تنها می شود. مثل مجازات توت فرنگی های وحشی. باور کنید وقتش بود. باید می مرد این اسطوره ی معنا. اینگمار برگمان عزیز.....که پرسونایش در سامانه ی بینش من به آدمی نقش بی مثالی دارد.و از این بابت مدیون او هستم. خوبی اش این است که آنتونیونی هم مرد. کسی هم جنس خودش. حالا احتمالا با هم اند و مشغول گفت و گو در باره ی درک تازه ی خود از هستی و مرگ.....و فیلم های نساخته.
نوشته ای در روزنامه ی شرق خواندم در باره ی رویاهای آمریکایی و اروپایی. این بحث مدت هاست که به گونه های مختلف مطرح شده است و در این نوشته نیز زاویه کنکاش گرای سنجیده ای برای این قیاس انتخاب شده. اما خودم گمان می کنم که رویاها مرز نمی شناسند. و چه بسا بتوان در رویای مشترک برگمان و اسکورسیزی جا خوش کرد. یا مثلا با کازابلانکا و اینگرید برگمان و بوگارت به سرخوشی ماندگاری دست یافت که در همسایگی شاعرانه ترین رویاهاست. یاد چشم اندازی در مه آنجلوپولوس افتادم که در پی نمایش بی مرزی رویاها بود.
قاصدكم را در كودكي گم كرده ام
خيلي سال پيش
در سپيدترين افق دشت
اكنون از نردبان كودكي ام بالا آمده ام
در هم آغوشي آسمان
قاصدكم را مي بينم
او به احساس ابرها گره خورده است

تازه از تماشای رئیس کیمیایی برگشته ام. اصلا هم عصبانی نیستم. قصد هم ندارم که رفتار خشونت باری از خودم نشان دهم. خود کیمیایی بود. همان جوری. مثل قبلی ها. آثار آشفته ای که نمی توانی انکارشان کنی. همین بی ربطی و بی سر و ته بودن شان هم یک جور هویت است. کیمیایی سینما بلد است. بعضی سکانس هایش کارگردانی تحسین برانگیزی دارند. آدم هایش شاخص دارند. و فصل ها و روابطش. از ذهن و کابوس و رویاهایش می آیند. ربطی به بیرون خودش و ما ندارند. اشتباه است که دنبال نشانه های اجتماعی باشیم. یا حتی بنا را بر مقایسه او با گذشته اش بدانیم. یک نفر قاطی کرده و هنرش را دارد که این نگاه قاطی را نشان دهد. یا بنویسید. مثل شعرهای جنون زده حسین پناهی. کیمیایی بلد نیست قصه بگوید . چون قصه اش را دوست ندارد. عاشق آدم ها و حرف زدن شان هست. بعضی دیالوگ هایش هم انصافا به صورت آدم هایش می نشینند و بعضی تا مرز تهوع آوری تصنعی می شوند. کیمیایی قمارباز است. با آدم هایش. با دیالوگ هایش. بیش تر می بازد اما ظاهرا سینمای ما لاس وگاس است.
حتما تا حالا سری به رستوران های عجیب و غریب زده اید. که غذاهای نخورده و نشنیده فرنگی دارند. و گران هم می فروشند. ریسک است. گاهی خوشمزه از آب در می آیند ( مثل یک غذای ایتالیایی که یک بار خوردم و مزه اش هنوز در ذهنم مانده ) و گاهی مزخرف می شوند ( مثل آن غذای ژاپنی که به لعنت خدا نمی ارزید) . کیمیایی صاحب یک رستوران این ریختی ست. غذاهای اجق وجق دارد و منو هم به کار شما نمی آید. هر سکانس فیلمش را یک غذا محسوب کنید. کاری هم به ربط فصل ها نداشته باشید. و البته به سلیقه ی غذایی شما هم مربوط است. مثلا خود من از سکانس خسرو شکیبایی و لعیا زنگنه خوشم آمد. به ویژه حس عاشقانه ی نوستالژیکی که در نخستین دیدار قریبیان و زنگنه در می آید و باد و پرده های سفید و تزریق زیر پارچه قرمز و اصلا عشق. یا در مقابل ، از فصل مهمانی آخر و داریوش ارجمند، دچار بی اشتهایی حاد شدم و تنم کهیر زد. برای همین یادتان باشد که همیشه قبل از دیدن فیلم های آقای کیمیایی ( بخوانید مبصر ! ) چند عدد آنتی هیستامین تهیه فرمایید. به کار می آید. دوای کهیر است.