

خبر دار شده ام كه بيضايي به شدت از يادداشت كوتاه من در باره ي خود دلگير شده. هماني كه در خشت و آينه نوشته ام. كه گفته ام بي جهت ، فيلم نساختن او را به يك گروه خيالي مافيايي نسبت ندهيد . به هر حال بزرگان هم مجبورند كه در همين فضاي سود و سرمايه ، فيلم بسازند. همه مي دانند كه من چه قدر ، آثار او را دوست دارم. هميشه جزء انتخاب هايم بوده. براي آن مطلبي كه در باره " سفر در آثار بيضايي " نوشتم ، دو ماه تمام وقت گذاشتم و همه ي فيلم هايش را ديدم. فيلم هايش را دوست دارم و البته با خودش ارتباطي نداشته ام تا به حال. انصاف نيست كه به ديگران بگويد كه فلاني از ارشاد و .....حقوق گرفته تا آن يادداشت را بنويسد!!! من اصلا هدفم حمايت از بيضايي بود. كه بي جهت برايش پيرايه سازي سياسي نكنند. بيضايي در هفتاد سالگي چه كارش به اپوزيسيون و سياست و اين حرف ها؟ بگذاريد فيلمش را بسازد و بي جهت شلوغ بازي در نياوريد. خودش هم كمي واقع بينانه نگاه كند و پي جوي توطئه گران نباشد.
بيضايي گفته كه دو شب از دلخوري اين يادداشت خوابش نبرده. و گفته كه قصد دارد جوابيه سه خطي بدهد. خيلي ناراحت شدم كه ناخواسته باعث رنجش يكي از معتبران اين سرزمين شده ام. اويي كه با آثارش حق بزرگي بر فرهنگ و هنر ايران دارد. برايش پيغام فرستاده ام كه هدفم از آن نوشته چه بوده و كوشيدم تا سوءتفاهم رفع شود. تا به حال كه جوابيه اي به مجله نرسيده. اميدوارم اين نرسيدن نشانه ي خوبي باشد. حتي به دوست عزيزي كه واسطه ميان من و بيضايي ست، گفتم كه حاضرم حضوري به محضر استاد بروم و شانه اش را ببوسم. كه دلگير نباشد و بكوشد كه فيلم بسازد. بكوشد.


الان دقیقا دو بامداد است. بامداد پنج شنبه. به طرز وحشتناکی خسته ام . با چشمانی نیم بسته. از صبح تا همین حالا ها بیرون بودم. در یک آسایشگاه سالمندان. اول جاده چالوس. برای کارگردانی یک کلیپ کوتاه در باره روز پدر. غمگین شده ام و انگار بخشی از تنهایی آن ها در من حلول کرده. باید بنویسم. پیش از خواب. این جور فضاها را باید حس کرد. از مرگ بدتر است. تو وقتی در باره مرده ای حرف می زنی ، تکلیفش معلوم است. مرده به نوع دیگری از بودن رسیده است. زنده هم که زنده است. این ها نه زنده اند و نه مرده. تنها. غمگین. در همسایه گی مرگی که هر لحظه ممکن است فرا برسد. می فهمند که آن ها را پس زده اند. در طول کار توان مهار غم ام را نداشتم. و مگر می توان نگریستن؟ حتی در کنار هم نمی نشینند تا حرفی بزنند. هر کدام تنها در گوشه ای مچاله شده اند و ساکت. ما در بخش مردان بودیم. روز پدر در راه است. و این ها همه پدر بودند. ما به آن ها گل دادیم . اما هیچ کدام شاد نشدند. چند شب پیش یکی از زن ها مرده. امشب که می آمدیم حال یکی دیگر بد بود. می گفتند که امشب خواهد مرد. و اصلا این مثل یک عادت بود در آن جا.
زن و شوهری میان سال و مهربان ، این مرکز خصوصی را ادره می کنند. همان جا هم زندگی می کنند.مرد خوش مشرب است. در فاصله ای که قرار بود نور یک پلان چیده شود ، من را به یک سوییت برد. که مادر و دختری با هم در آن جا هستند. یکی ۹۶ سال و دیگری ۷۵ سال. نشسته بودند و در و دیوار را نگاه می کردند. و اصلا نای حرف زدن نداشتند. مادر که اصلا مرده بود و گاهی فقط تکانی می خورد. آن آقا توانست دختر ۷۵ ساله ی زن را به حرف آورد. عکس جوانی اش را نشان داد. که زنی بسیار زیبا بوده. حالا چنان در هم تکیده که محال است بتوانی عکس ها را باور کنی. سال هاست از همسرش جدا شده. پسرانش در آمریکا. دختری ندارد. تنها. جوانی اش صدای خوبی داشته. می گویند هنوز هم دارد و خواست کمی بخواند....اما نور صحنه را آماده کرده بودند. صدایم کردند . باید می رفتم. با خاطره ای تلخ از واقعیت عبور درشکه ی زمان.
پ. ن * عکس ها به ترتیب از بالا به پایین : جوانی ، پیری و مادر ۹۶ ساله اش
ده سال گذشت. ساعت حوالي هفت صبح نوزدهم تیر ۷۶ بود كه آن اتفاق افتاد. داشتيم از زيارت باز مي گشتيم. بايد هشت صبح به بيمارستان بهرامي مي رسيدم. انترن اطفال بودم. در اتوبان قم – تهران بود كه حادثه اتفاق افتاد . با مادر و برادر و پسرخاله ام بودیم. آن روزها يك رنو سفيد داشتم. ناگهان لاستيك جلو تركيد. از چند دقيقه قبل از تصادف تا وقتي كه در آي . سي . يو چشم باز گردم از حافظه ام حذف شده است.مي گويند ماشين چپ شده و سه چهار بار ، عمودي دور خودش چرخيده. شيشه جلو مي افتد و من به بيرون پرت مي شوم. خون ريزي مغزي و حالت نيمه هوشياري.يك جنازه كه انگار سال هاست زنده بودن را فراموش كرده. و البته كمي نفس مي كشد هنوز . گاهي. بقيه نسبتا سالم ، خودشان را از مچاله ي ماشين بيرون مي كشند. با زحمت ، من را به آمبولانس مي رسانند و امدادگران هم از بيمارستان سينا پذيرش مي گيرند. تصويربرداري هاي اوليه نشان داده كه خونريزي كم است و جذب خواهد شد. غروب قصد داشتند كه من را به بخش بفرستند. علايم حياتي تغيير بدي نداشته. به اصرار پسر خاله ام كه او هم انترن بود و از سر لطف به من جوان كه انترن همان دانشگاه بودم ، بي دليل علمي و از سر پارتي بازي ، دوباره سي تي اسكن مي گيرند. من هنوز در آن تونل خوفناك دستگاه بودم كه همه شان دچار وحشت شدند و گمانم يك نفر توي سرش هم زد. سرم پر از خون بوده و عجيب اين كه در حفره ي خلفي مغز بوده . یک پدیده ی نادر. جايي كه علايم ايجاد نمي شود و ناگهان مركز تنفس از كار مي افتد و مرگ ناگهاني. همه به تكاپو مي افتند. هر دقيقه يعني احتمال مرگ. در فاصله ي آماده سازي اورژانس ، استاد را با خواهش و تمنا از مطب به بيمارستان مي كشند تا دانشجويش را خود جراحي كند. محض اطمينان. به خانواده ام مي گويند كه يا مي ميرد يا اگر بماند به احتمال پنجاه درصد دچار فلج اندام ها خواهد شد. فاميل خبر دار مي شوند. بساطي به پا مي شود در بيمارستان.به سه تن از مراجع و عرفاي قم هم خبر مي دهند و دعا و نماز ويژه به پا مي كنند. مجموعا در كل فاميل هاي سببي و نسبي ، ده ها قرباني گوسفند ، حدود نود ختم قران و چند ده بار پياده رفتن تا جمكران نذر شده بود. اين ها به خاطر محبوبيت ويژه من نبود البته. به خاطر مقام عالي و غريبي ست كه مادرم در ميان بستگان دارد. و خب من هم پسر بزرگش بودم.....حكاياتي دارد اين چند ماه نقاهت و معجزه ي خوب شدن چشمانم كه دچار دوبيني شده بودند . ماه ها مجبور بودم مثل دزد هاي دريايي ، يك چشمم را ببندم تا يك تصوير ببينم و..... كه بماند براي وقتي ديگر.
از اتاق عمل بيرون آمده بودم و تازه به هوش. خدا را شكر، فلجي در كار نبود. گيج بودم. كله ام سه برابر اندازه معمول بود و لوله اي از آن بيرون آمده بود جهت تخليه ترشحات و خون و.....بيمارستان سينا نزديك دفتر مجله فيلم است. نمي دانم هوشنگ گلمكاني عزيز و آقاي ياري از كجا خبر دار شده بودند. اما لطف كرده بودند و به عيادت آمدند. اولین جمله ای که به آن ها گفته ام برای شان جالب بوده.
هوشنگ خان گلمكاني عزيز بارها به خاطره ي آن ديدار اشاره كرده و اين بار بعد از دعوت من ، قول داد كه به بهانه دهمين سالگشت آن تصادف مرگبار ، در اين باره برايم بنويسد. براي تخته ي خاكستري. مي گفت يكي از كاريكاتور هاي امك چي را هم بگذارم. كه البته دلیلش را در متن توضیح داده . اما خب از سر تنبلي مذاكره و اجازه از امك چي مهربان، ترجيح دادم در همين گوگل سهل و آسان جستجو كنم. يك ماهي پیدا کردم كه دارد بر بند زنده بودن راه مي رود . عرق ريزي هراس افتادن ( مرگ؟) . انگار خود ماست بر مرز باريك مرگ و زندگي. غافل از اين كه مرگ زير پاي ما ، دريايي فراخ است و ما ماهي هستيم. لذت درك بي كرانه گي در انتظار است. از مرگ نهراس رفيق. البته عكس زمان دزد دريايي بودنم هم هست. ولي انصافا خيلي هولناك است. ترسيدم بگذارم !
اين همه دراز نويسي من ، مثلا قرار بود مقدمه دو خطي باشد براي خواندن نوشته ي هوشنگ گلمكاني عزيز. به قول مجريان محترم، .....و اينك توجه شما را جلب مي كنم به....
"""
اين دکتر مصطفای ما آدم عجيبی است. توی تويسنده های مجلة فيلم بيش از همه به جزييات سير چاپ مطالبش توجه و حساسيت نشان می دهد. اولش که قرار می شود فلان مطلب را بنويسد, يک بار گزارش پيش از تحويل مطلبش را می دهد. چون ذهن خودش مدام درگير آن مطلب است, تصور می کند من و همة کسانی که در جريان قرار گرفته ايم, شب و روز به آن فکر می کنيم. زنگ می زند و نکته ای را دربارة مطلبش _ قبل از تحويل _ می گويد يا می پرسد. انتظارش اين است که من هم در همان لحظه به همان چيزی که او فکر می کند فکر کنم.
مطلب را که می دهد, پی گیر می شود که نظرم را بپرسد. بعد يک بار می آيد که متن حروفچينی شده را غلط گيری کند و البته هدف اصلی اش اين است که ببيند چقدر توی مطلبش دست برده ام:
_ حدس می زدم که اين تکه را حذف کنی.
_ من منظورم اين بود که....
_ بابا اين کلمه را چرا حذف (يا عوض) کردی؟
_ این تیتر را بیش تر دوست دارم...
و البته خیلی مواقع نظر کلی ام را دربارة مطلبش می پرسد و مثل همه ما ابنای بشر، دوست دارد تحسين بشنود؛ ضمن اين که به حرف هايم گوش می دهد. نه اين که بپذيرد؛ به دقت می شنود و درباره شان بحث _ و بيشتر فکر می کند. مطمئنم. چون گاهی چند ساعت يا چند روز بعد تماس می گيرد و چيزی دربارة حرف هايی که زده ام می گويد. همه چيز را تا تهش می خواهد برود. يا می خواهد مرا قانع کند يا انتظار دارد دربارة نکتة مورد بحث, من قانعش کنم که اغلب اين اتفاق نمی افتد. مثل اغلب فرزندان آدم, از انتقاد خوشش نمی آيد والبته در برابر انتقاد واکنش تندی نشان نمی دهد, اما عميقاً توی فکر می رود و موضوع برای مدتی طولانی ذهنش را به خود مشغول (و حدس می زنم _ بسته به اهميت و شدت قضيه ) پريشان می کند
بعدش کنجکاو است که مطلبش کجای مجله چاپ می شود؟ با چه عکسی؟ حالا اندازة حروف متن و تيتر و فونت که تقريباً يکسان است, اما مطمئنم برای هر مطلبش نوعی صفحه بندی رويايی را در ذهن دارد که بی ارتباط با حجم مطلبش است. مثلاً مطلبی برای يک قالب يک صفحه ای داده که حجمش راه به استفاده از عکس نمی دهد و نيم ستون يا يک ستون از يک صفحه بيشتر می شود. پس از کوچک کردن و فشرده کردن حروف هم يا بايد قسمتی از مطلب را حذف کرد تا جای عکس باز شود يا از خير عکس گذشت. مطالب مجله را هم که معمولاً بقيه به صفحات بعد نمی بريم. دمغ می شود و بناچار تسليم. اصلاً کاری به ترکيب کلی مجله و حجم مطالب و ساير مقتضياتی که گردآوری و ترکيب کردن يک مجموعه تحميل می کند ندارد؛ فقط دلش می خواهد مطلب خودش به بهترين شکل ممکن عرضه شود.
با اين توضيحات هيچ عجيب نيست که از شروع همکاری اش با مجله در سال ۷۰ آن همه پرکار بود و چهار سال پيش ناگهان رفت پی درس و مشق و طبابت خودش و تا دو سه سال هيچی ننوشت و می گفت حوصله و توان نوشتن ندارد. از پارسال که دوباره شروع کرده, دوباره همان شور نوشتن را دارد و می کوشد دربارة بیش تر فيلم های مهم و قابل بحث بنويسد و به همة موضوع های روز واکنش نشان بدهد.
همة اين ها ظاهراً مقدمه ای است بر خاطره ای مربوط به ده سال پيش که خصوصيات يادشده کاملاً در اين خاطره جمع است. سال ۱۳۷۶درست در همين روزها بود که باخبر شدم مصطفی جلالی فخر در اتوبان تهران- قم دچار يک حادثة شديد رانندگی شده و حالا در بيمارستان سينا بستری است. با عباس ياری به عيادتش رفتيم. يکی دو نفر از اعضای خانواده اش هم بودند. نگاهم که به او افتاد حِيرت کردم و فکر کردم اشتباه آمده ايم. اما خودش بود. کله اش شده بود دو برابر, عين کلة کاريکاتورهايی که عليرضا امکچی برای مجله می کشد, از حيث تناسب (يا بی تناسبی) کله با تنه. رنگش هم کبود. چشمهای ورم کرده اش به زور باز می شد. با همان وضع و حال, باورتان می شود اولين چيزی که گفت چی بود؟ چند روز قبلش مطلبی داده بود دربارة ويدئوکليپ هايی که ساخت شان چند سالی بود در تلويزيون شروع شده بود. پرسيد برای صفحه بندی مطلبش عکس کدام يکی را انتخاب کرده ايم و توصيه کرد که عکس فلان و بهمان کليپ را حتماً بگذاريم و حتی داشت نشانی منابع عکس را هم می داد. هيچ تصورش را نمی کردم که توی آن کلة ورم کردة کبود و پردرد آدمی در مرز مرگ و زندگی, همچين چيزهايی چرخ بخورد. اين دفعه برخلاف هميشه هيچ بحث و جدلی با او نکردم و قول مساعد دادم و توصيه کردم که به جای اين چيزها به فکر سلامتی خودش باشد و البته صفحه بندی مطلبش طبق توصيه و خواست خودش انجام شد؛ هرچند که موارد بسياری هم اتفاق افتاده که بدون دخالت و توصيه اش, صفحه هايی برای مطالبش بسته شده که از آن ها راضی بوده و البته بيشتر ،موارد نامساعد به يادش مانده است.
در اين سال ها, دکتر مصطفی جلالی فخر خيلی تغييرها کرده؛ از جمله همين که آن وقت ها دانشجو بود و حالا دکتر است, حالا دیگر مثل قدیم حوصله بحث و چک و چونه ندارد. کارهايی می کرد که حالا نمی کند و حالا کارهايی می کند که آن وقت ها نمی کرد, اما گمان می کنم حساسيت هايش در مواردی که شرح دادم, هيچ تغييری نکرده باشد، هرچند کم تر نشان می دهد!
* ۴۲ گرم عریانی : وقتي بيتا برگشت
*۴۲ گرم عریانی : آتش ، دریا.....و آن دو نفر
* ۴۲ گرم عریانی : شرم مرد بودن

يك گروه كوچك چند نفره بوديم. همه دانشجوي پزشكي. نه! يكي قرار بود داروساز بشود. چهارده پانزده سال پيش. اهل نوشتن بوديم و سوداي شعر و تماشا در سر داشتيم. كم كم دور هم جمع شديم. قرار گذاشتيم كه بنويسم و همديگر را در سياه مشق هاي خود شريك كنيم. بحث و نظر و جدل و ...دوستي. كجا؟ كافه نادري؟ جاي نماديني ست . اما مجال چند ساعت هم نشيني جمعي را نمي دهد. چند جاي ديگر هم گفته شد. حتي پارك لاله كه روبروي دانشكده بود. آخرش شد هر كلاسي كه بعد از ظهر خالي باشد. كي؟ يك روز در ماه. كدام روز؟ قرار شد هر كس روز تولدش را بگويد و نزديك ترين زمان به آن روز را برگزينيم. شد ۱۸ تير ، تولد همان دوست داروساز. اسمش ایرج بود. از اهالی خاک نبود انگار. به او می گفتیم " شفا ". پزشك بي دارو كه معنا ندارد خب. درد غريبي با خود داشت كه هيچ كس نفهميد چيست. درد و درمان. خلاصه اين كه ۱۸ تير شد روز تولد ما. همه ي ما. اسم گروه چي باشد؟ بابا اسم نمي خواهد. يك جمع دوستانه است فقط. نه! اسم مي خواهد. خب چي باشه؟ از اهالي شعر. خب ما در پي نگاه شاعرانه به زندگي بوديم. كدام شاعر؟ راي گرفتيم. دو نام هم رای شدند. دومی سهراب بود اما اولی یکی بیش تر شد. با رای دادن یک ممتنع. شد فروغ. فروغ خالي؟ سوء تفاهم نشود؟ حرف در نياورند برای جمع یک دست مردانه ی ما؟ مي گذاريم فروغ.ف......كه احيانا با فروغ هاي احتمالي كلاس هم قاطي نشود! از آن روز عصر ، ۱۸ تير شد روز تولد همه ي ما و فروغ.ف هم نام عزيز همه ي ما....
خیلی با هم همنشین شدیم. شعر گفتیم و قصه. عیب های هم را می گرفتیم. به هم احترام می گذاشتیم. هوای هم را داشتیم . رفاقت بود. در يكي از جلسات ، قرار گذاشتيم يك عكس تصادفي انتخاب كنيم و هر كس داستاني برايش بنويسد. بايد كمي خيال مان را ورز مي داديم. حالا چه عكسي؟ هر كي هر چي در كيف دارد ، رو كند؟ خانوادگي نباشد. غير اخلاقي هم نباشد. شلوغ هم نباشد. سه تا عكس روي ميز آمد. ساده ترين اش را انتخاب كرديم. يك كوله پشتي در كنار يك عينك دودي. همين. رفتيم و عكس را اسكن كرديم. هر كس يك سي دي عكس را گرفت و رفتيم كه بنويسيم. قرار بعدي مي شد اولين سال گذشت تولد گروه. قرار بود كاغذ كشي كنيم و بادكنك رنگي و برف شادي و كيك و.....كه نشد. و آن قرار هم به حسرت سرنوشت پيوست.
چند روز پيش بود كه كنج پستوي انباري ، چشمم افتاد به آن سي دي و كاغذ هاي داستاني كه نوشته بودم. حس مي كردم كه معجزه اي شبيه يك نگاه مهربان رخ داده است. ده روز مانده بود به تولد همه ي ما. جالب تر اين كه كاغذها لاي كتاب شعر تولدي ديگر فروغ بود. در گرما و كم حجمي پستو ولو شدم روي زمين. داستان را خواندم. چند بار. مطمئن بودم كه مي خواهم داستان را بنويسم روي تخته خاكستري. ده روز ديگر. داستان تلخي بود. بايد باز مي نوشتم اش. اين كه در زير مي خوانيد بازنويسي همان داستان است. بر اساس همان عكس. همین عکس که در بالا می بینید.
اين روزها ، هر روز، پيش از آن كه خورشيد بزند در گوشه ي تنهايي اش عبادت مي كند. حس مي كند كه خالصانه ترين نيايش را به دستان دعايش آراسته است. سبكبالي و اميد. يك بار كه دچار دل چسبي بيخود شدن از خود جسمي اش شده بود ، و شك نداشت كه خواب نيست، در برابر يك غذافروشي كوچك ايستاده بود. اسم آن رستوران بي بي بود و غذاهاي لبناني مي فروخت. آن طرف ، ساحل مديترانه بود و اين سويش پارك ملت. مي فهميد كه زمان و مكان در هم فرو رفته اند. همه چيز سياه و سفيد بود. با سايه روشن هاي غريبي كه تابع امتداد هيچ نوري نبودند. اصلا معلوم نبود كه شب است يا روز. به شك افتاده بود كه اين غذاهاي لبناني را روبروي پارك ملت مي فروشند يا كنار مديترانه. مي خواست گام بر دارد اما كم توان بود. مي ترسيد. گم شده بود. اندك اندك دچار لذت يك ديدار شد. زني كنار بي بي ايستاده بود. با يك كوله كوچك زيتوني. مانتو زيتوني. چشمان زيتوني....فقط نگاه مي كرد و تنها رنگ وجود خلسه ي مرد بود. يك عينك دودي گرد هم در دستانش بود. كه معلوم نبود تازه از چشمانش برداشته يا مي خواهد به زودي بر چشمانش بگذارد. خيلي رازناك بود كه از آن فاصله دور ، دو چشم زن را در نماي درشت مي ديد. خيلي درشت. و هوايي كه نفس مي كشيد به رنگ زيتون بود. كه برگ هايش نشانگان آشتي هستند. مي دانست كه بايد گام بردارد. و برداشت. رمز و راز لبخند زن كشف ناشدني بود. اما مرد مي دانست كه تنها آرامش رويايش در همين جزيره ي ناشناخته است. زن هم راه افتاد و وارد لذت غذاهاي لبناني شد. مرد هم به دنبالش. از پله هاي كوچك و مارپيچ ته آن جا بالا رفتند. آن بالا در ميان آينه هاي موازي به شكل بي نهايت درآمده بودند. هيچ كس نبود. روي يك ميز را براي يك ضيافت دوتايي چيده بودند.هر دو نشستند. و زن كوله كوچك اش را كنار عينك دودي اش روي ميز گذاشت. و رفت. گفت زود بر مي گردد. صداي راديو مي آمد. معلوم نبود از كجا. اين جا نا كجاست. صداي ما را از جزيره مي شنويد. لطفا هزار سال با ما باشيد در ايستگاه بي نهايت. كسي مي خواهد به شما سلام كند......اما صدا قطع شد. و كسي سلام نكرد. زمان گذشت. هزار سال. و زن نيامد. مرد چشم دوخته به يك كوله و يك عينك ، انتظار مي كشيد. غذاي شان داشت سرد مي شد. مرد باور نمي كرد كه كسي با چشمان زيتوني بد عهدي كند. پس مي خواست تا انتهاي تصويرش در برابر آينه هاي موازي روبرو ، منتظر باشد. آن قدر نگاه كرد كه حس كرد تصوير نگاه خود را در دست دارد. يك كوله . يك عينك. مثل يك كارت پستال.اين تصوير عين حقيقت بود. شايد حقيقت به نشانه ي اين تصوير. كارت را برگرداند.يك جمله ي كوتاه. با خط خوش. پشتش نوشته شده بود. تولدت مبارك. و او يادش آمد كه امروز تولد شعر شوريده گي ست. و برگ زيتون..... و داستان كوتاهي در باره ي يك عكس. كه هزار سال پيش نوشته شده است. در روز تولد همه ي ما.
در جست و جوی دیگری بودم که تصادفی به این تصویر رسیدم. عکس ساده ای ست. یک آدم در دور ایستاده است. محو است . چه بسا گمان می کنیم که ایستاست و در حال رفتن باشد. رد پاهای او بیش تر از خود او پیدا هستند. خیلی شبیه زندگی ست. ما گام بر می داریم. عبور می کنیم. از کنار هم می گذریم. هم پا می شویم. لگد مال می کنیم. همراهی می کنیم. دشنام می دهیم. رفاقت می کنیم. دروغ. مردانگی. می سازیم. می شکنیم.......و گمان می کنیم که چونان عبور زمان ، همه چیز می گذرد. غافلیم که جای پای ما می ماند. و تعقیب مان می کند. شاید ما محو شویم. اما رد عبور ما چونان سندی بر ساحل دنیا ماندگار می شود. ما به انکار خود می بالیم. گمان می کنیم که آن چه بود و هست با انکار و فراموشی ، فراموش می شود. غافلیم که رد گام های ما پشت سر ماست. اگر یادمان نرود ، نگاه به پشت سر را. خوبی دنیا این است که عدالت خلقت بر همین جا پاهای خود ما پا می گذارد و به سراغمان می آید. اگر آن مرد ناپیدا ، توان آرام ایستادن داشته باشد ، حتما به خاطر مهربانی جای پاهای خود اوست. و البته رابطه ای دیگرگون نیز برقرار است.
1) در سايت يك خبرگزاري خواندم كه به تازگي سياه چاله اي كشف شده كه دو و نیم ميليارد سال نوري از زمين دور است و 10 ميليارد برابر خورشيد است. يعني اگر نوري با سرعت 300 هزار كيلومتر در ثانيه از طرف ما به سمت سياه چاله برود ، 5/2 ميليارد سال ديگر به آن جا مي رسد. صداي سوت مغز شنيدني ست. ما كجاييم در برابر عظمت خلقت؟
2) من نمي دانم چرا دوستان ، دو وبلاگ نويسي بنده را به رسميت نشناخته اند هنوز . انگار! مثل حكايت مرد دو زنه مي ماند كه همه چپ چپ نگاهش مي كنند. به تازگي چند تايي لينك هم در 42 گرم عرياني گذاشته ام و در حال تكميل شدن است. همه دوستان و كساني كه مي خوانم شان. و به نحوي خواندني يا كنجكاوي برانگيز هستند. در تخته خاكستري امكان لينك دادن ندارم و دليلش را مهرزاد دانش مي داند كه البته اميدوارم بلند بلند نگويد. باور بفرماييد اين 42 گرم عرياني هم چيز بدي نيست. ما را بگو كه مي خواستيم وبلاگ سوم را هم راه اندازي كنيم!....
3) ديروز عصر ، وقت گفت و گويي داشتم با كسي كه چند ساعتي تجربه ي خروج روح از بدن را داشت. ملاقات غريبي بود و با هيجان فوق العاده اي تعريف مي كرد. حسرت بردم كه چرا دوربين نبرده بودم. قصدم اين بود كه حاصل گفت و گو را در وبلاگ بگذارم اما حاصل 5 ساعت شنود من ، چيزي بود كه قابل باز گويي نيست. يعني در نوشته در نمي آيد.
4) كسي را مي شناسم كه مدعي ست تحقيقات فراوان خلقت شناسي مبتني بر كتب آسماني دارد. او مي گفت كه همه ي بشر دو هزار سال قبل از خلقت آدم ، زاده شده اند و در عالم ذر زندگي كرده اند. منتها در آن عالم از قوه غضب و شهوت خلاص بوديم. خداوند با اعطاي اراده ، اين دو ميل حيواني را در ما نهاد. راستش اين حرف براي من قابل قبول نبود اما بحث نكردم.
5) اين نكته را با قاطعيت عرض مي كنم كه عليرضا معتمدي يكي از نوادر و عجايب روزگار است . هم خودش هم وبلاگش هم فيلمنامه هايش هم همسران فراوانش كه خودش براي آن ها فراخوان صادر كرده. نامبرده ، به تازگي در يك اقدام ناجوانمردانه ، بي خود و بي جهت پاي بنده ي بي خبر از همه جا را به مناقشه اي خطرناك باز كرده. حالا مهرزاد خان را بفرماييد خب حق اش است و تنش به تن شما خورده. ما كه سرمان در لاك انزوا و عوالم خودمان است و.....نامبرده سال هاست يك قولي هم داده اند كه خب به دليل غريب بودن شان است كه احتمالا هنوز فرصت وفا نيافته اند. باشد كه خدا ما و ايشان را هدايت فرمايد.
6) بعضي دوستان در باره كساني كه در نوشته " كمي نوبت عاشقي..... " به نظرات آن ها ارجاع داده ام ، به گمانه زني هايي پرداخته اند كه ممكن است باعث رنجش هم شود. خدمت عزيزان عرض كنم كه آن شخصيت ها همه خيالي اند و نشانگان ور هاي منشورند .
* ۴۲ گرم عریانی : یک کلبه ی چوبی منتظر
در میان بهت مترسک ها
کنار کلاغ ها
فریاد می زنم
به رقص برمی خیزم
افق که کوچ می کند
عروسک ها سر رسیده اند
می رقصند
من سکوت می کنم
از پای افتاده ام
* ۴۲ گرم عریانی : روی جاده نمناک
* يادداشتي كوتاه ، محصول گفت و گوي تلفني با باني فيلم
* ۴۲ گرم عریانی : با یک بنز قدیمی مشکی / دو
* ۴۲ گرم عریانی : با یک بنز قدیمی مشکی / یک
در نزديكي خانه ي ما
دو سه خانه آن طرف تر
شايد هم پنج تا
يك مرد چهل ساله ي تنها هست
آقاي رازي
و هيچ نسبتي هم با چسب رازي ندارد
آدم دل چسبي هم نيست
از بد شانسي اش
چسبنده هم نيست
از خوش شانسي ديگران
ولي دلش پاك است بنده ي خدا
امروز بردندش بيمارستان روزبه
كه يك دارالمجانين است
در خيابان كارگر
و ظاهرا مجنون ها را زنجير مي كنند
تا جامشان را نبرند
و جلوي خانه ليلي بساط نكنند
$$$$$$$$$$$$$$$$$$
اين آقاي رازي
عريضه نويس دادگستري ست
آبله رو
زشت
نسبتا كچل
بي پول
مريض احوال
و البته ايدز ندارد
در عوض اش
يك سه جلد دارد و صفحه ي دومي
و يك زن و هفت دختر
مي گويند جزام دارد
خودش نه
زنش هم نه
دخترانش هم نه
اما به هر حال صفحه ي دوم اش كه سفيد نيست
و چه بسا جزام داشته باشد
$$$$$$$$$$$$$$$$
اين آقاي رازي
يك تسبح ارزان هم دارد
و آدم با خدايي ست
با روش هاي كهنه ي قديمي
دو ركعت واجباتش را هم انجام مي دهد
در حد سوادش بنده ي خدا
يك سيكل كه بيش تر ندارد
آن هم با تك ماده
و البته گم اش هم كرده
يك كت زوار در رفته دارد
با دو سه تا شلوار پارچه اي كهنه
و يك انگشتر
كه از دستفروش لب حرم گرفته
گفتم كه بي پول است
و عريضه نويس
ديروزشنيدم كه جوان هاي محل
با لباس هاي مارك دار
و انگشتر كارتيه
پولدار و با كلاس
با سري كه در سرها دارند
مسخره اش كرده اند
و به افتخار عشقش
آروغ هاي صدا دار زده اند
فكر كرده اند شيرين عقل است
بنده ي خدا
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
اين آقاي رازي
عاشق يك پري دريايي شده
كه تا ته آسمون دوستش دارد
خودش مي گويد
و آن قدر عيان بازي درآورده
كه همه محل فهميده اند
حتي ننه قزي هشتاد ساله اش
و شب و روزش يكي شده
و یک تار موی معشوق را
با صد تا آنجلیناجولی عوض نمی کند
یک عاشق کلاسیک
و البته بي پول و آبله رو
كه مي گويند جزام هم دارد
با چند تا شلوار كهنه و پاره
خانم معشوق هم
خب با كمالات تر از اين حرف هاست
كه عاشق همچين عاشقي شود
كه مال كتاب هاي تين ايجري ست
كه به اندازه كشك و دوغ هم قيمت ندارد
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
اين آقاي رازي
بنده ي خدا
يك لكنته ي قراضه و قسطي هم خريده
كه سفيد نيست
چون پيكان نيست
و سفيد فقط به پيكان مي آيد
ديده شده كه مسافر كشي هم مي كند
در خط ونك – پونك
و به خاطر وفاداري
مسافر خانم سوار نمي كند
و با بقيه نصف قيمت حساب مي كند
تا خدا خوشش بيايد
پولش را هم در قلك كودكي اش مي ريزد
تا با آن
يك شلوار لي بخرد
كه اندازه شكم گنده اش هم باشد
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
اين آقاي رازي
با همان تسبيح ارزان
و بر يك سجاده ي مندرس و پاره پوره
مادرش لو داده
كه روز و شب ذكر مي گويد
و براي خدا عريضه مي نويسد
گفتم كه عريضه نويس دادگستري ست
او منتظر است
و گفته تا آخر عمر ذكر مي گويد
و نا اميد نمي شود
از خدا
از بس ديوانه است بنده ي خدا
و كاري به اين حرف ها ندارد
كه عشقش را مسخره كرده اند
و فقير بودنش را
$$$$$$$$$$
اين آقاي رازي
همين امروز
جامي شكسته در دست گرفته
و در محل دور چرخيده
و گفته كه اين جام را ليلي شكسته
و ذوق كرده
و در باره ي انتظار حرف زده
و فقر
و ......
مردم هم زنگ زده اند به آمبولانس
از روي دلسوزي
و بردندش بيمارستان روزبه
كه يك دارالمجانين است
در خيابان كارگر
و ظاهرا مجنون ها را زنجير مي كنند
تا شايد جامشان را نبرند
و جلوي خانه ليلي بساط نكنند
1. اين سفر

1) اين سفر سه روزه نيز تمام شد. ما ناچاريم به بازگشت. حضور در امتداد روزمره زندگي مثل قانون است. سفر خوبي بود. دريا هميشه خوب است… و نجوايش با تو كه در كناره اش نشسته اي تمام نمي شود. حسم اين است كه وقتي در محضر شكوه دريا مي نشينم ، ضربان خدا را در نزديك ترين بعد مكاني مي فهم. انگار دارم در گوشش حرف مي زنم. هزار راز ناگفته در بي كرانه گي ساده ي درياست. غروب و شب اش را بيش تر دوست دارم. وقتي چهار زانو مي نشيني روي صخره خيس و چشمانت را به دوري افق مي سپاري ، يك جور مراقبه ي شخصي را تجربه مي كني. صداي هر موج ، آغاز يك گفت و گوست.
2) حواسم رفت پيش يك صخره كه سبز بود. جلبك هايي لزج كه آرام بر سطح سنگ خفته بودند. موج ها خود را به صخره مي كوبيدند . اما جز رقص دنباله ي سبزينه ها چيزي نصيب شان نمي شد. انگار در حال تماشاي تابلويي از معرفت وفاداري هستي. الفتي ست ميان سنگ و سبزي. و جالب اين كه ما سنگ را كنار دل مي گذاريم تا از تركيب " سنگدل " به مفاهيم ديگري برسيم. در حالي كه سنگ ، خود در حال لذت دل سپاري ست. عيش مدام آن ها در همجواري و ماندگاري شان است. عكس گرفتم. باز ديدم خيلي حرف دارد. دوربين نيمه حرفه اي را به كار انداختم به نيت ساخت فيلمي سه دقيقه اي در باره ي همين.جالب نيست؟ آناني كه ما گونه هاي پست گياهي مي دانيم شان ، اين گونه نشانگان معرفت اند. در كنار دريايي كه خود نشانه ي عالي نجواست.
3) شماره تازه ماهنامه فيلم در آمده. سه مطلب دارم و سه مطلب نيزعليه آن مطلب من كه در باره اخلاق رابطه اثر با مخاطب نوشته بودم. سه مطلبي كه دارم ، يكي در باره فيلم نساختن بهرام بيضايي ست در صفحه خشت و آينه. و پيشنهاد نگاهي ديگر و ساده تر. شايد بي رحمي قانون سرمايه. دومي نگاهي منشوري ست به گلايه نامه جواد طوسي به مسعود كيميايي. يادتان هست كه اول بار، اين جور گونه گوني نگاه را در ديدن يك عكس ( تذكر نيروي انتظامي به آن پسر ) در همين تخته خاكستري تمرين كردم؟ حالا مي خواهم اين نگاه را جدي تر دنبال كنم اگر بازتاب ها بد نباشد. در بخشي از اين مطلب مي خوانيم:" خانمي عجيب كه سردبير يك برنامه راديويي هم هست و دارد به حرف هاي ما گوش مي دهد، اصلا توي اين عوالم نيست و معتقد است كه همه مان سر كاريم.....آن خانم معتقد است كه هر چيزي كه در عالم بوي احساسات بدهد سر كاري ست. از جمله همين گلايه نامه. بعد نيشخند مي زند كه اين ها دعواهاي مريد و مرادي ست. ما بهتر است دخالت نكنيم. دو روز ديگر آشتي مي كنند و همه چيز به روال عادي باز مي گردد." يك نقد نسبتا مفصل هم بر فيلم روز سوم نوشته ام. به نظرم به طرز بدي اغراق آميز است. تنها بخش نسبتا خوب درآمده ، عشق فواد به سميره است. تنها بخش مثبت نقد هم به همين موضوع برمي گردد. در بخشي از آن مي خوانيم :"زيبايي و غم لانگ شات پاياني به قابل درك بودن حس جاري در آن است...پارادوكس غريبي هم در اين تابلو برقرار است. همذات پنداري با يكي ، نفي آن يكي نيست. ما عشق فواد را دوست داريم ( نه فواد را ) اما به سميره هم اصرار نمي كنيم كه "نكش". شايد لانگ شات بودن نما يك جور پيشنهاد فيلم ساز است. اين كه دور باشيم و مجبور به اين قضاوت سخت نشويم."
4) دوست تازه و عزیزی که تنها نامش را می دانم (علیرضا) دو کامنت انتقادی در پست قبلی گذاشته که گمان می کنم احتیاج به توضیح دارد. من منکر احساسی بودن خودم نیستم اما احساساتی نیستم. لااقل در نقد نویسی ام. تغییر و تعدیل نظر الزاما دلیل بر نادرستی و احساساتی بودن آن نیست. چرا باید پویایی ذهن خود را برای نمایش استواری حرف مان ، به انجماد بکشانیم. مگر نظر منتقد حجت است؟ ما نظرمان را می گوییم و خواننده هم صاحب نظر است. گاهی ما را تایید می کند و گاهی نه. من عرض نکردم که خون بازی فیلم بدی ست. گفتم که در دیدار چند باره ، به اندازه اول جذاب نیست و برخی ضعف هایش را به رخ می کشد. این در باره بسیاری از آثار سینما صادق است. فیلم های بنی اعتماد هم عموما دچار این پسرفت در دیدار چند باره می شوند. می تواند موضوع خوبی برای یک نوشته باشد که چرا برخی فیلم ها این گونه اند و برخی دیگر برعکس. آن نوشته در باره ی رفتار بهرام رادان هم هیچ ربطی به محبوبیت عامه پسند او ندارد. در واقع این جنس رفتار بی بار و بند و رها را ستودم و تمرکز نوشته روی رفت و برگشت ماهرانه زندگی و ب