تبليغاتX
تخته خاکستری

 

 

1)   حق با شماست و البته حق با مشتری نیست. این جا جز خود عرضه گی چیزی نیست . خرید و فروشی در کار نیست. وبلاگ ها پنجره ای هستند که ما می گشاییم تا دوستانمان بیایند و فکرمان را تماشا کنند. دیدن بخشی از نادیده ها. سبکی آزادی یک کلبه ی شخصی. دوستان می گویند که فضای این تخته ،چندی ست که سر در گریبان است گویا. کمی روزمرگی می خواهد. شاید دلبسته ی تماشای رنگ و نقاشی باشی ، اما رنگ کار خوبی نباشی. پس نمی توانی خود را به رنگی غیر از آن چه هستی نشان دهی. بهترین بهانه ، شماره تازه مجله است. اما من فردا رهسپارم تا پنجم تیر. یک سفر . بی دسترسی به شبکه ی پنجره های دیدن شما.

2)   چه حس تسخیر کننده ای دارد ترانه ی La Mamma ی دالیدا ( dalida ) .... و کاملا می فهمم که دارم افراطی رفتار می کنم. مگر یک آواز را چند بار در روز گوش می کنند؟ بهترین کاربرد گوشی ام الان این است که پخش خوبی ست .ساز و آوازش یک حزن ملکوتی دارد انگار. کمک می کند تا لختی از تراکم واقعیت پیرامون رها شوی. کاش به حدی جوان بودم که به این بهانه می رفتم زبان فرانسه یاد بگیرم . یا گیتار.

3)   می گویند که هر درامی از تقابل خیر و شر حاصل می شود. زیبایی و نازیبایی. فکر امروزم کشف نگاه دراماتیک خدا بود به هستی. گمان می کنم که خدا نیز دنیای نمایش را بیش تر می پسندد. فکر کنید. این همه فرشته داشت که خوب مطلق بودند و ستایش گر او. و بدی ، ذاتا امکان وجود نداشت. و خب درامی هم در کار نبود. پس انسان خلق می شود و شیطان هم. آن سکانس معروف سیب و حوا هم شکل می گیرد ( چونان پرده ی اول ) و نمایش آغاز می شود. مواجهه ی راستی و ناراستی.....شاید یک ملودرام. همانا که ما انسان را در رنج آفریدیم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

هر سال، اين روزها كه مي شود ، خانه ي ما پر مي شود از حال و هواي فاطمه. جوانه هاي سبز گندم كه در سيني هاي بزرگ، هم قد هم سرك كشيده اند. انتظار يك آيين شرقي – ديني ديگر. بوي سبزه كه پخش مي شود در تنهايي يك زن.زني كه در كنج غربت دين تنها ماند. مادرم نذر دارد كه هر سال شب شهادت فاطمه ،  دو سه ديگ بزرگ ، سمنو مي پزد.  براي من نذر كرده. از بچه گي تا حالا و وعده اي كه داده براي هميشه.

آن قدر عجول بودم كه مي گويند شش ماه و اندي بيشتر نماندم. ضعيف و كوچك ، دوان دوان خودم را رساندم به اين دنياي فاني تا احيانا زنگ در بسته اي را بزنم و بپرسم :"من كيستم؟" احيانا حقم بوده كه همه جور مرضي هم گرفته ام. الا فلج اطفال. مدام دوا و درمان و مرگي كه منتظر اين نوزاد چند ماهه بوده. مني كه به قول مادرم به اندازه كف دست بوده ام. نذر پانزده ساله مي كند كه بمانم. و مي مانم و بزرگ تر از كف دست مي شوم. هر سال سمنو مي پزد و جرعه اي اندوه شهادت زهرا را تقسيم مي كند ميان همه. مصطفايش هم پا به پايش كمك مي كند. و حتي يك بار تا صبح بيدار مي ماند تا فاطمه را ببيند. كه قرار بود انگشت بر سمنو بگذارد. و چه بسا ديد و قول داد كه به هيچ كس نگويد.

پانزده سال تمام مي شود.و نذر مادر نيز. حالا پسرش دبيرستاني ست و دلهره كنكور دارد. آرزوي پزشكي تهران. دوباره نذر ده ساله و اداي پيش از اجابت.و باز برآورده مي شود. و وفقه اي نمي افتد ميان سال پس و پيش سمنو پزان سالانه. ده سال هم تمام مي شود و سال هاي آخر پزشكي ست .ماشين چپ مي كند. تصادف. نعش پسر بر آسفالت داغ جاده به سختي نفس مي كشد.غرق خون. پسرش در كماست. خونريزي مغزي. كم اميدي پزشكان. فقط پنجاه درصد ماندن - و تازه اگر بماند بيست درصد احتمال دارد كه دست و پايش فلج نشود. دوباره نذر مي كند. اين بار بي انتها. تا آخر عمر. و اين بار هم عزرائيل سمج دستور صبوري مي گيرد. تا زماني ديگر كه دير نيست.

خيلي ها مي آيند تا سمنو را هم بزنند. دعا كنند. حاجت بخواهند. شرط اول دعا اعتقاد است. شور غريبي ست. شيره ي گندم. مراقبت. هم زدن مدام. بادام هاي درشت....و نيايش و بغض و تمنا. خيلي ها خواهش دارند كه بيايند و سمنو هم بزنند. معتقدند كه در اين حالت ، دعايشان مقبول مي افتد. مادرعزيز، من را هم صدا مي كند هميشه. كه اين سمنو براي توست. بيا هم بزن. دعا كن. من هميشه بلند دعا مي كنم. كلي. به خدا مي گويم همه آن ها كه خودت مي داني و زياد است. هميشه هم اصرار مادر پا برجاست كه دانه دانه بگو. و همان جمله هميشگي كه دعا كن شر سينما از زندگي ات كم شود! و احتمالا امسال ، وبلاگ هم به ليست سياهش اضافه مي شود حتما. و البته لجبازي هميشگي من كه مگر خدا خودش نمي داند؟ دعاهايم زياد است.سر خدا را كه نبايد درد آورد. بايد درد آورد؟!

 امسال جور ديگري ست اما.گمانم يك دعا بيش تر ندارم.حاضرم براي بقيه اش صبر كنم تا سال بعد. آن يك دانه را هم كه خدا خودش مي داند. حتما مي داند. و حتما مادرمان فاطمه ، واسطه ي مهرباني ست. يك دعا كه بيش تر نيست. هست؟ 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

 

 موهاي كم پشت اش مثل يك مشت سيم نقره اي بود. يك دست جو گندمي. چند تا چروك ريز و دو سه تا هم کک كوچك قهواي ، روي پلكش. از همان هايي كه معنايش پيري ست . صورتش روزگار بيش تري را چشيده بود تا سه جلدش. هيچ كس باور نمي كرد كه سي و چند سال بيش تر ندارد. دست چپش باند پيچي بود.  از ديروز. 

وقتي حرف مي زد مي رفت لب پنجره و خيره مي شد به بلند ترين كاج حياط. از نوك درخت هم بالاتر مي رفت و انگار در آسمان آبي و بي ابر دنبال معجزه اي بود. به آسمان كه مي رسيد لحن چشمانش فرق مي كرد. روي جلد كتاب شعرش هم يك كاج بود. بلند. خودش مي گفت كه هشت بار تجديد چاپ شده . راست مي گفت. در شناسنامه كتاب هم همين نوشته شده بود. وقتي امضايش كرد و گرفتم ، خيلي سفارش كرد كه شعر يكي مانده به آخر را در شرايط خوبي بخوانم

 

-          چه جور شرايطي؟

-          نمي دونم..... كه حواست به آسمون باشه

 

مرد محترمي ست و مي گويند با سواد است. دو تا ليسانس و فوق ليسانس ارتباطات. چند تا زبان هم بلد است. شاعر. ظاهرا گيتار دست ساز گرانقيمتي هم دارد. كه گاهي در آغوش مي گيردش. دنبال صدايي كه مدت هاست نشنيده است و شبيه زندگي اش نيست. از آن آدم هايي ست كه كاري به كار كسي ندارد. كم حرف. بيش تر مي نويسد . خيلي اصرار كردم تا قبول كرد مدتي با هم گپ بزنيم . از آن روز كه آن اتفاق افتاد، به نوشتن بي وقفه پناه آورده

-          چه اتفاقي؟

-          چه فايده كه بدوني؟

 

بايد مي رفت. خودش مي گفت كه جايي براي ماندن بي تشويش نيست. تنها باري كه دشنام از زبانش شنيدم ، نثار بي معرفتي دنيا كرد. و اين كه مثل دايناسور مي ماند. منقرض شده. از خودكشي متنفر است. به نظرش تحقير آميز مي آيد. عاشق پارك جمشيديه است و حوضش. خلوتي دارد گاهي. آن روز از طلوع آفتاب رفت و آن جا نشست. بي حركت. تا غروب. چشم به آسمان.

 

-          خواب ديده بودم. شك نداشتم كه تعبير مي شود. آدرس همان جا را داده بود. قرار بود از آسمان بيايد و سوارش شوم. و دوباره بالا برود. يك كجاوه ي نارنجي. اگر آن آدم هاي مزاحم كت و كولم را نمي بستند ، من الان اينجا نبودم. راحت بودم. فكرش را بكنيد. زمين شما را دوست ندارم دیگر. شايد الان در يك سياره ی كوچك بودم. كه همه اش مال خودم بود. و مي شد روزي هجده بار به تماشاي طلوع آفتاب نشست. چه قدر خوبه كه شما مثل دكترهاي اينجا نيستيد. من يك روز....

 

" كات! دوباره مي گيريم. چرا سرتو اينقدر تكون ميدي. تو كلوزي. نماي درشت. سه بار سرت از كادر خارج شد. دوباره مي گيريم. منتها حركتي. ريل بچينيد. تراولينگ. مديوم. عزيزم حس صورتت بايد غم داشته باشه. فروپاشي"

 

دستورات آقاي كارگردان كه تمام شد، پرستار پير بخش هم سر رسيد. كه به قول خودش دو سه ماه ديگر باز نشسته مي شود و خلاص.

 

-          شما فردا شوك داري. شايد زهر غمتو بگيره . ولي خوب نمي شي. اين جور غما تمومي نداره كه.  شعر يكي مونده به آخرتو خوب خوندم. اين هم قرص هاي شما آقاي كارگردان. جلوي خودم بخور خيالم راحت باشه. آفرين!...يادت باشه قول دادي صورتمو گنده نشون بدي. همه بفهمند چقدر خوشگلم.

 

صداي زني را مي شنويم كه انگار كلافه و بداخلاق است . فرياد مي زند. از راهروي بيمارستان. با صداي گام هايش كه با تندي به اتاق نزديك تر مي شود.

 

- باز تو رفتي تو بخش مردونه. خانم رضايي! اي خدا!!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

خيلي وقت پيش بود . دوستي كتاب كوچكي به من سپرد. به امانت. نامه های عاشقانه ی یک پیامبرجبران خليل جبران. او در هجوم عشقي عميق جان مي سوخت و مي خواست تا با پيشنهاد خواندن اين كتاب ، معبري براي عرضه ي درونه ي خود باز كند. فردايش با دوستي ديگر حرف اين كتاب شد. دوست داشت كه بخواندش. من نيز چنين كردم. مدت ها گذشت. خيلي ماه. غبار زمان ضخيم شد. هيچ كدام سراغي از كتاب نگرفتيم. امروز صبح كه به محل كارم آمدم ، بسته اي كوچك روي ميز بود. همان كتاب. با نامه اي كوچك از همان دوست قديمي. عذر تاخير و واگويش شعفي كه از تمناي نامه ها برده. دوست قديمي من شاعر عزيزي ست: رضا. آقا رضای چهل و چند ساله ای که هنوز به نردبان کودکی اش می نازد. که تا ابرها بالا رفته است.حالا مي توانم كتاب را به دوست اول باز گردانم. كه اين كار سزاوار هر امانتي ست.

اول صبح. بي صبحانه. غربت تازگي روز. اين كوچك خاكستري در برابر من است. به شيوه فال گرفتن از ديوان حافظ، در دست گرفتمش. ناخنم سرگرم بازي شد با كاغذهاي نگشوده ي كتاب. گشودن بي حساب يك صفحه. مثل يك لقمه. نه! یک جرعه. به جاي صبحانه شايد . اين آمد. غربت امروزم را دو چندان كرد. و البته زيبا. انگار من را باز گفته بود. يا شما را. باز مي نويسمش براي دعوت شما به شراكت در حس و پيام يك پيامبر:

 

 

"عظيم ترين درد من جسماني نيست. چيزي شگرف در درونم است. همواره از وجودش آگاه بودم. اما نمي توانم بيرونش بكشم. يك خود خاموش بزرگ تر است، كه نشسته و يك نفر كوچك تر را در درونم تماشا مي كند كه همه كاري انجام مي دهد. هر چه مي كنم ، در برابر آن چه به راستي مي توانستم بكنم ، در نظرم كاذب مي آيد. گويي سال ها در انتظار فرزندي باشي، و اينك آن نوزاد نمي تواند متولد شود. همواره در حال كار هستم. و با اين وجود هيچ چيز به سطح نمي آيد. "

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

 

هر وقت روز که از خواب بلند شوم صبحانه می خورم. حتی اگر سفره ی ناهار در خانه پهن باشد. بزرگ ترین خوبی جمعه این است که می شود تا لنگ ظهر خوابید. انتقام از کم خوابی هفته. می شود رویاهای شبانه را تا بیش ترین حظ شبانه اش کش داد. و البته کابوس ها هم چنین می شوند. مهم نیست. مهم این است که تو خوابی . حوالی ظهر امروز بود که از خواب بلند شدم. تا دقایقی دیگر صلاه ظهر می شد. صبحانه. شبکه تهران ، مناجات علی را با صدایی محزون و گیرا پخش می کرد. از آن حزن های معنوی که ناگهان در بخشی از وجود آدم رسوخ می کند. مثل دعای عهدی که فرهمند می خواند. و فوق العاده است. شاید با همین حس بود که هوس هم کناری مردگان به سرم زد. خورده و نخورده ، لباس پوشیدم و راهی بهشت زهرا شدم. آخرین بار هشت سال پیش بود که رفته بودم. ما هیچ آشنایی نداریم که آن جا آرمیده باشد. نه! هیچ کس را با خودم نمی برم. چون جمله ی " میخوام تنها باشم " به طرز مبتذلی کلیشه ای شده ، از آن استفاده نکردم. ولی چیزی گفتم که مادرم فهمید و اصرار نکرد.

ساعت یک بعدازظهر جمعه. ۱۸ خرداد. بزرگراه آزادگان. هوای گرم. کولر با حداکثر زورش، صدا به راه انداخته و نمی گذارد خوب بشنوم. ناصر عبداللهی دارد می خواند. تعمدا نوارش را در پخش ماشین گذاشته ام تا به فضا بیاید . خصوصا ترانه ی هوای حوا و این که زنده ها برایش کهنه بوده اند و خودش را میان مرده ها جا زده و رفته.

  در همین فکر و خیال ها هستم که زنی میانسال را می بینم که با کودکش کنار بزرگراه ایستاده. قیافه فقیری دارند. فقیر؟ طبیعی ست که شرایطم به کار خیر می آید. سوارشان می کنم. اول جاده می روند. جاده قم. ژنده پوش تر از آنی هستند که در نمای دور دیده می شدند. پسرک لاغر است و سبزه و معصوم ، عین بچه های آسمان مجید مجیدی . منتها کمی زشت. با کلی حس هم دلی که بر روح آدم می آویخت. در خودشان بودند. غمگین. سکوت مطلق و سنگین. من هم حوصله سخن گشایی نداشتم. هیچ نگفتیم . زن، چادر رنگ و رفته اش را دور خودش کشیده بود و سرش را به شیشه چسبانده بود . مثل فیلم ها. چه قدر بد شده که همه ی زندگی ما شبیه فیلم ها شده است. به اول جاده رسیدیم. دلم هوای کمک رساندن داشت، اما پول کمی همراهم بود . چند تا دو هزاری در آوردم و یواشکی در دست پسرک گذاشتم . و ناگهان کلی چهره ی رضایت اهالی آسمان جلوی چشمم آمد. خوبی انفاق در نفع دو طرفه ی آن است.اما پسر بر خلاف انتظار من عمل کرد. خیلی کوتاه گفت :"ما پول نمی خواهیم. گدا نیستیم. " من که کار بدی نکرده بودم. اما داشتم از خجالت آب می شدم.هول شدم و عذرخواهی کردم. بی دلیل. آخر من که کار بدی نکرده بودم. آن ها پیاده شدند. پسرک دستش را در جیبش کرد و یک صد تومانی مچاله در آورد و بی کلام ، به سمتم دراز کرد.خواست پرده ی آخر نمایش غرورش را بازی کرده باشد. حالا من در موضع پایینی بودم. خواستم قبول کنم تا بازی اش را کرده باشد. اما بعد با خودم گفتم شاید همین صد تومان هم به دردشان بخورد :" من مسافر کش نیستم " سعی کردم این جمله را با لبخندی زورکی تعارفش کنم . از جنس زندگی و امید مثلا. او تعارفم را نپذیرفت. فقط تشکر کرد و در خلوت غمگین شهر گم شد.

همیشه در کناره راه بهشت زهرا ایستاده اند. گل فروشان کم سن و سال. گل بردن برای مرده ها هم حکایتی ست. اما من که کسی را ندارم. می خواهم به مهمانی غریبه گی گورستان بروم.ناگهان فکری. خیالی. گفتم شاید بشود با شاخه گلی ، با مرده ای غریبه رفیق شد. کاملا تصادفی. شاخه ای چند؟ ۱۵ تاش هزار تومان. گل های سرخ. گل رز. فروشنده ای با مقنعه ی سفید. ده ساله شاید. ۱۴برایم عدد مقدسی ست و دوستان  دلیلش را می دانند. یک شاخه اش را درآوردم و به دخترک تقدیم کردم. بی لبخند. او خوشحال شد و گرفت. با لبخندی از جنس زندگی و امید که تعارفم می کرد. چرا نشد که تعارفش را قبول کنم؟ فقط دست تکان دادم و رفتم. با چهارده شاخه گل رز. به سوی زیارت مردگان......

نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

امروز در دو خبرگزاري خواندم و دیدم كه قرار است تا آخر هفته بادي سهمگين بيايد. تهران را بنوازد. با بالاترين سرعتي كه تا به حال با ماشينم تجربه كرده ام ، ۱۷۰ كيلومتر در ساعت. از اين بابت خوشحال شدم كه يك چيزي قرار است به اين كسالت روزمرگي من حمله كند . گيرم تخريبي. مهم هيجان قضيه است . تو بگو زلزه . بمب . آتشفشان دماوند. مهم اين است كه از اين تحمل زمان ايستا بيرون كشيده شويم. اسم اين توفان را گونو ناميده بودند. از عربستان مي آيد. در همين اميد و فكرها بودم كه آن خبر را برداشتند و به جايش نوشتند كه نمی آید . از قول كارشناسان ايراني. اولي را كارشناسان عربستاني نويد داده بودند. جالب نيست؟ عربستان هم كارشناس هواشناسي دارد!

 

 

حيف شد . اما فكر من از انديشه ي باد بيرون نيامده. از توفان رسيدم به نسيمي كه امسال در كنار دريا حس كرده بودم. به اندازه ي بهشت لطيف. از آن نسيم هايي كه مي تواني چشمانت را ببندي و خودت را به نوازشش بسپاري. آرام. تو سرخوشي. اما همين نسيم ، بي رحمي را هم در ذات خود دارد. مي تواند باد شود . توفان شود . و زندگي ات را به باد دهد. اين قانون طبيعت است انگار. تو ممكن است كه همه ي صداقت كودكي ات را به نسيم بسپاري ، اما ناگهان در هجوم بي رحمي يك توفان گرفتار شوي. چاره اي جز پذيرش نابودي نيست. تنها دلت خوش است كه شايد آدمي ديگر به انتظار اين توفان نشسته است. تا از تحمل زمان ايستا بيرون كشيده شود.

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

آن بحث جریان سیال ذهن که یادتان هست؟ پرش افکار هم الزاما نوعی اختلال شکل فکر نیست که مشخصه ی مانیا باشد . هر دوی این ها می توانند نوعی باز گویی دل چسب ذهن باشند. مثلا آدم بنشیند و هر چه در ذهنش هست و می آید و می رود ، بنویسد. حتی شلوغ کاری هایش را. بعد بریده بریده بنویسد. مثل کولاژ. تجربه قشنگی ست . یک بار امتحان کنید. مثلا همین الان که ساعت ده و نیم صبح دوشنبه است. من از ذهنم می پرسم که چه خبر؟!

 

 

 * شنبه در یک نمایش فوق اختصاصی ، فیلمی را دیدم . ۳۵میلی متری . در سینما . کلا چهار نفر بودیم . باید این دو روز نقدش را بنویسم. کار فشرده ای به نظر می رسد . می خواهم از منظر ملودرام نگاهش کنم. یک کتاب چهارصد صفحه ای رمانس و ملودرام را هم دست گرفته ام که به این بهانه نگاهش کنم. می دانم که نمی رسم. باید در محضر وجدانم قسم بخورم که پس از نگارش این مطلب ، به عزلت نقد نویسی پناه بیاورم. دوباره کم حوصله شده ام.

 

*  یاد خیلی سال پیش افتادم که با پسر خاله ها رفتیم مصلا. کلاس سوم دبیرستان بودم. پیکر امام را برای وداع گذاشته بودن آن بالا. همه بودند. زمین خاکی . ما تا صبح آن جا بودیم وگاهی گریستیم . حوالی  ۳- ۴صبح بود که خیلی خوابم گرفت . سرم را گذاشتم روی یک سنگ بزرگ و خوابم برد. من چطور یادم مانده باشد که خواب دیده ام یا نه؟!

 

* یک جوان بیست و چند ساله. دانشجوی پزشکی . خوب . دیشب با من مشورت کرد . عاشق یک دختر زیبای قطع نخاعی شده است . او هم شاید. این پسر می داند که نمی تواند با او ازدواج کند. چه کنم؟ او از من پرسید. به او بگویم یا نه؟ این هم سوال بعدی اش بود . من در جایگاهی نبودم که بتوانم پاسخ درستی به او بدهم . چه عرض کنم؟! این را من به او گفتم.

 

* دیشب خیلی تصادفی درمغازه ای ، یک دوست قدیمی را دیدم . خیلی قدیمی . خودم را پنهان کردم. حوصله ی سلام و علیک و آشنایی دادن و کند و کاو در گرد و غبار خاطرات را نداشتم. تسلیم شدن به تصادفات زندگی مال فیلم های هندی ست. من که هندی نیستم . پس به  اتفاق آن لحظه سلام نکردم و راهم را کشیدم و رفتم. نکند رسم رفاقت را زیر پای بی حوصله گی ام له کرده باشم؟ چهار سال در یک دبیرستان. کم نیست.

 

* خبردار شده ام که قرار است در شماره ی بعدی مجله فیلم به توپ و گلوله بسته شوم. آن هم توسط بابک احمدی که در آن مطلب " اخلاق رابطه اثر با مخاطب " بدون این که اسمی از او ببرم ، یک پرسش اخلاقی – فلسفی مطرح کرده ام . یادتان هست ؟ نوشته بودم که یک فیلسوفی که " احترام فوق العاده ای برای ایشان قائل هستم " گفته که هنرمند هر کاری دلش بخواهد می تواند انجام دهد. بعد استدلال و پرسش مطرح کردم. همین.به نظرم فرمایش ایشان درست نیست. او ظاهرا قضیه را سیاسی نگاه کرده و جوابیه نوشته. آن هم برای مطلبی که اسمی از ایشان نبرده ام .....و ظاهرا حسابی بنده را نواخته. من که پیشاپیش به گلمکانی قول داده ام که جوابیه ندهم حتی اگر بدترین توهین ها را کرده باشد . اما شاید در روزنامه ای  مطلبی بنویسم در باره ی بیماری تفرعن بخشی از جامعه روشنفکری. و ضرورت این که آدم باید ظرفیت احترامی که دیگران برایش قائل هستند را داشته باشد. شاید یکی از دوستان فیلسوف هم مطلبی در باره بابک احمدی و حرف هایش بنویسد . شاید هم اصلا هیچ ننوشتیم تا آقای احمدی عزیز به درک لذت بی جوابی نائل آیند....و البته من هم چنان برای کتاب های شان احترام زیادی قائل هستم.

 

* این بحث همیشه جذاب ازدواج موقت دوباره شهر را شلوغ کرده. یادم هست که اول بار هاشمی بود که دست برد در این آتش زیر خاکستر. طبعا بیش تر آقایان با لپ های گلی شده ، زنبیل به دست می رفتند که در صف بایستند ( دور از جان بنده و مهرزاد دانش و همه ی رفقای مذکر ) و خانم ها هم کف گیر در دست و با چشم های چونان کاسه ی خون ، در پی استحکام خانواده.

  آقا این بحث به جایی نمی رسد . نه حکومت جرات رسمی کردن قضیه را دارد و نه آقایان مثل بچه آدم به امور عادیه زندگی می پردازند. خیلی ها که اصلا دوست دار هیجان قضیه اند و بدشان نمی آید که همین جور یواشکی باشد. خانم ها هم چونان همیشه ی تاریخ ، باید حواس شان باشد به تار مو و عطر زنانه که از این شوهر های بی وفا  و نامرد استخراج می شود و آقایان هم بعله!

بامزه گی ماجرا این جاست که آقاین متاهل  بیش تر دلشان غنج می رود برای این جور طرح ها تا جوان های بی سر و زبانی که سرشان به درسشان گرم است و خیلی هنر کنند ، یک فنجان قهوه و شما چی می خورید و هر چی شما بخورید! 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

 

حس می کنم تو یک جور فرشته ی دیگری باشی. سپیدتر. با بال هایی که انگار قدرت بلند پریدن بیش تری دارند . تا نزدیکی خدا. تا همان جایی که پیامبر عروج کرد. من گمان می کنم که تو بر شانه ی هاجر هم بودی. و تو بودی که چاه زمزم را کندی. و ابراهیم را به کعبه رساندی. مریم با تو همراز بود و از عیسی می گفت. گمانم شرم و تنهایی اش را لای بال های تو پناه می داد. تو شاهد زایش عیسی در برهوت بکارت بودی. یادت هست؟ تو اصلا فرشته ی تنهایی زنانی . و بعدها به مقام هم کناری فاطمه رسیدی. یاس پیامبر. شاهد عرش بودی بر تولد شهادت حسین. و همان روز که پشت هجوم تنهایی ، درد شکستن یاس را به آسمان بردی . یادت هست؟ نکند بر شانه ی مادر موسی هم تو سکنی گزیده بودی؟ و گهواره سبز موسی را به امن ترین جای رود بردی؟

تو این همه تنهایی و مهر و زایش و زن بودن را در فرشته گونی خودت جا داده ای. و شاید برای همین تا این همه نزدیک رفته ای. می شود لطف کنی و امشب بیایی لب پنجره ی کوچک خانه ی ما. با تو می توان رازهایی گفت که با خودت همراه کنی و در یک شب آرام مهتابی ، در گوش خدا زمزمه کنی. می دانم که نازت خریدار دارد....و عیش مدامت در کنار فاطمه و مریم تمامی ندارد. می دانم.راستی از جبرائیل چه خبر؟  

نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

اصلا نمی دانم چرا ادامه دار کردم اش. قصه ی اکبر و عشقش را می گویم. بیش تر به طنز نشسته شد اما ذاتا غمگینانه بود . یه جور فضای چاپلینی انگار. بعضی باورشان نمی شود هنوز . کاش قصه بود . کاش این آقا داود دوباره امروز التماس دعا نداشت. واقعا چه کنم با اکبری که به قول خودش منتظر است تا خبرش کنم . گفت به من می گویند اکبر سوتی . سه سوت می آیم . نمی شود که بگویم بیماری . یا مثلا به زور ببرمش پیش روان پزشک. باورتان می شود که خیلی سال پیش ، یک همکار روان پزشکم خواهش داشت که برایش واسطه خیر شوم که با سمیرا مخملباف ازدواج کند؟! بگذریم . خواستم بگویم که به این جماعت روان کار هم اطمینان چندانی نیست . دور از جان دوست عزیزم ارسیا تقوا.....که تا اطلاع ثانوی تنها روان پزشکی ست که می شناسم و خودش قاطی ندارد. حرف اکبر بود که با چشمان پر از اشک ، کم مانده بود به پای من بیفتد که آنجلینا جولی را بیاورم تا زنش شود . گفتم خبر داری که با حالات ناشایست در فیلم هایش چه کارها که نکرده؟ از من پرسید که کدام فیلمش را می گویی و من گفتم فیلمی از او ندیده ام اما خیلی چیزهای اونجوری شنیده ام . گفت اشکالی ندار. آب توبه می ریزم روی سرش. خدا هم می بخشد . و بعد اسم دو سینماگر ایرانی را آورد که با هنرپیشه های قبل از انقلاب زندگی مشترک خوبی تشکیل داده اند. اکبر با کلی مردانگی سرش را بالا گرفت که اگر خودش خواست ( منظورش خانم جولی بود ) می تواند در سینمای ایران فیلم بازی کند ...و بعد تاکید کرد که من از آن مردهای زورگو نیستم که زن را خانه نشین می کنند و نمی دانم چرا بیخودی اسم مجله زنان را هم آورد. من از هر دری وارد می شدم او سفت و محکم پای عشقش ایستاده بود . حتی گفتم می دانی که سرپرستی دو تا بچه را قبول کرده؟...و اکبر می دانست.: " باشه . بچه ها را هم بیاورد . پدری می کنم برای شان.البته یه بچه ام میخوام از خودمون داشته باشیم ها!" او که به گریه افتاده بود من هم بغض کردم. خندید و انگار کشفی کرده باشد مچم را گرفت به خیال خودش :" نکنه شما هم عاشقید؟" و من رویم نشد که به او بگویم به حال جوانی گریه ام گرفته که به خاطر چه چیزی گریه می کند . تمام

نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

 

خیلی وقت است که این آقا داود خواهش کرده که آشنایشان را ببینم . یعنی او من را ببیند. آقا داود بقالی دارد. شما بگو سوپر مارکت . مینی سوپر. سوپر. مهم این است که بقالی ست هنوز. او می داند که من دستی در سینما دارم و بی جهت گمان می کند که شریفی نیایی هستم برای خودم. از حیث ارتباط با تمامی جنبنده هایی که در این حیطه وول می خورند. چند بارگفته که این آشنای شان که اسمش اکبر است ، کارمهمی با من دارد. فقط می داند که به فیلم و این چیزها مربوطه. من هم حدس می زنم که باز با یک عشق بازیگری طرف خواهم شد که می خواهد با توصیه ی من ، ستاره شود . دیگر سخنرانی تکراری ام را حفظم. سخت ترین بخش ماجرا این است که حالی شان کنی آدم مهمی نیستی و چنین توانی نداری.

خلاصه این که در یک بعدازظهر خردادی ، این ملاقات حیاتی در بقالی محل به وقوع پیوست . چه جوری اش خود خاطره ای مفصل است که در این مجال جا نمی گیرد. یک آقا پسر 24 ساله  که قیافه ای معمولی و سبزه داشت  - و احتمالا هنوز هم دارد. مودب. راننده آزانس . پدرش نگهبان یک مجتمع بزرگ آپارتمانی. تا دیپلم درس خوانده. جز دست فرمان کولاک ( به قول خودش ) کار دیگری هم بلد نیست . یک آلبوم بزرگ هم در دست دارد و به نظر مضطرب می آید.

خیلی طول کشید تا به عشقی اعتراف کند که مدت هاست شب و روزش را یکی کرده. و هیچ نمی بیند جز منظر معشوق. گفت که بی نهایت دوستش دارد و می خواهد هر جور شده با او ازدواج کند. حاضر است جان ناقابل را هم به جایش بریزد . شده به عدد ستاره های آسمان ، سکه تمام بهار در عقد نامه اش امضا می کند. حاضر است یک تنه جلوی همه ی خانواده بایستد . ......همین جور یک ریز داشت در وصف عشق و یار می گفت و من هم هاج و واج . نه ریش سفید محل بودم و نه قیافه ام به مدیر بنگاه "وصال" می خورد. خودم را هلاک کردم تا یک مکث چند صدم ثانیه ای بین حرف هایش ایجاد شود ، جهت تجدید هواگیری ، و من بپرسم که " خب چه کمکی از دست من بر می آید؟"

بله. حدس تان درست است . معشوق اکبر آقا ، یک بازیگر سینماست . من هم منتقد سینما. پس زنگ می زنم به خانم بازیگر و بساط عیش و وصال را برپا می کنیم. می شد حدس زد که احتمالا ....نه! بهتر است حدس نزنم. حالا کی هست؟ و چاشنی لبخند راهم اضافه کردم که یک وقت خیال نکند سوال من جنبه کاربردی دارد.

نه! این جا را نمی توانید حدس بزنید . تا قیام قیامت هم که بفرمایید ، درست نیست. من که شنیدم دچار بی واکنشی شدم . چیزی شبیه حالتی که حس انسان گیج می زند که اصلا چه موضعی به خود بگیرد. ......آنجلینا جولی.

و جوری گفت که ذره ای تردید در کلامش حس نمی شد. جوری رفتار کرد که من حق تعجب نداشته باشم . بلافاصله هم آلبوم پرورق همراهش را باز کرد تا از این همه عکس آنجلینا که جمع کرده ، شاهدی برای اثبات عشق آتشین خود دست و پا کند. خودش می گفت که یک لحظه هم نگاه ناپاک به معشوق نداشته و فقط و فقط قصدش ازدواج و تشکیل یک زندگی سالم است. جوابش در برابر حرف من که گفتم ایشان ازدواج کرده، خیره کننده بود . طبیعی بود که خبر داشت. بلافاصله حکم داد که آن مردهای اجنبی ( دقت کنید لطفا ، اجنبی! ) که لیاقت همسری خانم جولی را ندارند . باز دقت کنید که شوهر را جمع می بندد و از واژه ی مردها استفاده می کند. خب طلاق می گیرد و می آید ایران روی تخم چشم خودم. می رویم ماه عسل و همه گذشته اش تمام می شود.

بقیه ماجرا را در پست بعد تعریف می کنم . ولی خودتان را بگذارید جای من . این خاطره ی شبه طنز برای شما ، جلوی چشم من مثل یک واقعیت تلخ و گرنده قد علم کرده بود و دچار عجز و دلسوزی بدی شده بودم ..........( ادامه دارد)

نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 برای دیدن تصویر بزرگ تر کلیک کنید

 

 

خیلی تصادفی به دیدار این عکس رسیدم. رمز و رازی دارد با خود . گمان می کنم که چند وقت پیش ، چنین لحظه ای را خواب دیده ام . آن سوی مه که الان پیدا نیست ، یک دریای کوچک و خلوت است که دریاچه نیست . با درختچه ها و علف های بلندی که در کناره اش روییده اند . انگار ته دنیاست . من در آن دریاچه شنا کرده ام .  وچند روز بعد به گونه ای ناباورانه در فیلم بازگشت دیدمش . که تا به حال ندیده بودم . مواجهه با رویا .

حس این عکس چیست؟ غم . انتظار . امید. خلقت . راز . رویا .بی پایانی .خدا . تنهایی . آغاز . خلسه . بیداری ....... ؟ کدام بخش این عکس به چشم می اید ؟ پنج نیمکت خالی و منتظر؟....که چه بسا خیس هم هستند . یا مه رویایی دریا که راه چوبی را بی پایان کرده است؟ یا اصلا خواب یک دریا که این راه را به سوی خویش فرا خوانده است؟ یا سوسوی فانوس گونه ی نور که بالای تیرک های چوبی ست؟ و تا بی نهایت هستند و فقط شش تای شان پیداست ، به زحمت.  یا آن مرد تنها که دیگر به شبحی می ماند و چند قدم تا بی نهایت فاصله دارد. چه بسا سیگار هم بکشد. شاید قصری دریایی در ته مه باشد و مرد خسته به آن سو می رود؟ اصلا شاید این پلی ست که به سوی آسمان بالا می رود و ما خیال می کنیم که اهل زمین است . و قرار است  به بهشت برسد . چیزی شبیه خواب مرگ؟ و برای همین هم خودش را از چشم زمینی ما پنهان کرده.

 نه! همه ی این عکس می تواند یک لحظه پرشور زندگی باشد . در همسایه گی نقاشی راز . و مرد هم جلوتر که رفت نفس عمیقی بکشد ، برای یکی از پرندگان ناپیدای دریایی دست تکان دهد....و بعد آرام آرام به سمت ما بیاید . نگاه مان کند و بنشیند روی یکی از همین نیمکت های چوبی خیس .

نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

  

دوستم خیلی وقت پیش صدای روایت کتابی را برایم فرستاده. نامش شرق بنفشه. شهریار مندنی پور. همین چند لحظه پیش امکان شنیدنش نثار لحظات اکنونم شد.کاش بشود که شما هم گوش کنید.حظی دارد. خیلی اثیری ست. از آن عشق های کتابی که دیگر محال است انگار. در زمانه ی عبور. عبور؟ گاه مجبور می شویم به عبور . چونان زمان که با همه ی کم صبری اش گذر می کند از ما. و چروکی هم می اندازد گاه. کاری هم ندارد به بغضی که با شرق بنفشه می آید. یا نمی آید. و حتی ابایی ندارد که صدای خنده اش را هم بشنوی. تو را توان تغییر دنیا نیست. گاهی شانس تو ، تنها تماشاست . تماشاگه راز. تو آرام آرام پیر می شوی و کم کم حس می کنی که در یک مه غلیظ گم شده ای. و چاره ای نیست جز گام برداشتن باقی گام ها. تو بازیگر نیستی . پس ببین که زمانه چه پرده ای برایت بالا می برد. ای تماشاگر انگشتر به دست. گاهی باید برای قطاری که در آستانه عزیمت است ، دست تکان داد. قطار عمر. ایستاده. وقتی نفس نداری ، دویدنت نرسیدن است. آن قطار به غرب می رود. تو در شرق ایستاده ای. مواظب باش بنفشه ها را لگد نکنی . آن ها که گناهی ندارند. 
 


شرق بنفشه را بشنویید

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

 

چقدر دلم می خواست گاهی به خاطره نویسی روزانه ، مکالمه ای با خود و دنیای مجازی بر پا کنم. نمی شود. هزار جور ملاحظه و آینده بینی و احتیاط و .... که چونان پیرایه ای با آدم است و امکان پالایش آن نیست. سخت است . همیشه واقعیت خودش را تحمیل می کند ، گیرم که تو خیلی هم خیال پرداز و شاعر و خوش بین باشی. چشم به هم می زنی می بینی در خوابت هم نفوذ کرده و کابوسی به راه می اندازد که بیا و ببین. اگر می دانستید که امروز چه سخت گذشت بر من!.. اصلا چرا باید بدانید ؟ ولی فکر کنید چند میلیون ژول استرس در یک روز ، چه بلایی سر قلب و روح آدم در می آورد . دلمان خوش است سیگار را ترک کرده ایم . هر چقدر هم که آدم سرش در کوچکی لاک خودش باشد ، باز بخشی از گزنده گی این دنیای بی در و پیکر می اید و خراب می شود روی سرت.
فکر کنم الان دلم پر می کشد که نجوایی با خدا راه بیندازم . خب جواب اتهام ریاپردازی اسان نیست و اصلا بد است . یا در گریز از هجوم این همه گرفتاری طاقت فرسای امروز ( در یک روز!) به پریشان نویسی رو آورم که خیلی مزه می دهد....و چه بسا افتاده ام!...راستش یاد سوررئالیسم و جریان سیال ذهن و بونوئل و این جور چیزها افتادم . گمانم می توانم درکشان کنم که چرا قید نظم روایت را زده اند. فکر کنید چه لطفی داشت که می شد ناگهان ( بله ، ناگهان ) جامپ کات کنیم به کنار دریا . یا مثلا حرم حضرت معصومه . یا به ده سال پیش . یا یک بخش قابل سکونت کهکشان شیری. مهم این است که از این مکان و این لحظه بگریزی. یا یک خواب طولانی . یک سال. کما.
واقعا در حالی که در یک واقعیت تلخ متراکم، دچار کم هوایی شده اید، راهی بهتر از جریان سیال ذهن سراغ دارید؟ این رفیق ساکن فرنگ ما هم نمی اید تا لااقل چند روزی برویم یک جای دور. با رفقای مجازی هم که نمی شود سفر حقیقی بر پا کرد. امتحانات خرداد دانشگاه ها هم که منفجر بشو نیستند تا بشود دوستان دانشجو را به یک سفر کوتاه فراخواند. پس به من حق بدهید که با لحن سید مرتضی آوینی  بپرسم که " چه باید کرد؟ "...... و طبیعی ست که الان که نزدیک نیمه شب است ، کسی حوصله جواب دادن ندارد. به امید فردا و لطف خدا .

نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |