تبليغاتX
تخته خاکستری

چند روزي ست مشغول كتاب " روان درماني و معنويت " نوشته ويليام وست هستم . كتاب بدي نيست و بر اساس تحقيقات متنوعي در اين باره تنظيم شده است . بيش تر بر راهكارهاي معنويت درماني استوار است و در عين حال نمي كوشد كه رابطه مذهب و معنويت را خط كشي شده نگاه كند . در باره همه ي شيوه ها  سخن گفته . كتاب در باره نوعي روان درماني مبتني بر معنويت و انرژي دروني نيز شرح حال مفصلي داده است  . در فصل پنجم كه از فضاي معنوي و خودفاش سازي معنوي سخن گفته ، اشاراتي از برايان تورن ( كه مدعي ست بهترين درمانگر مراجع محور بريتانياست ) در باب " كيفيت عطوفت " آورده كه باز خواني اش بد نيست . او از درك خودش مي گويد .  از لحظاتي كه مواجهه ي درماني براي درمانگر و مراجع به صورت تجربه معنوي در مي آيد :

 

 

در وهله ي اول، اين حالت ( كيفيت عطوفت ) كيفيتي ست كه كل وجود فرد را در بر مي گيرد . اين حالت در صدا ، چشم ها ، دست ها ،تفكرات ، احساسات ، عقايد ، موضع گيري هاي اخلاقي ، نگرش به موجودات زنده و غيرزنده ، پيدا و ناپيدا تجلي پيدا مي كند . در وهله ی دوم ، اين حالت خود را از طريق اين واقعيت نمايان مي سازد كه رنج كشيدن و شفابخشي ، دو امر در هم تنيده هستند . در وهله ي سوم ، عطوفت ، آماده بودن و توانايي به آساني جابه جا شدن ميان جهان هاي جسمي ، هيجاني ، شناختي و عرفاني را نشان مي دهد. در وهله ي چهارم ،خجالت و شرمساري در آن نيست ، زيرا به صورت استقبال تمايل به عشق ورزيدن تجربه مي شود و در نتيجه ، به خودي خود ، يك قانون به شمار مي آيد و در وهله ي پنجم ، عطوفت كيفيتي محسوب مي شود كه به جنس مونث و مذكر تعالي مي بخشد ، اما از طريق كشش يكي به سوي ديگري با هدف رسيدن به كمال ، امكان پذير  مي شود .

من وقتي عطوفت را تجربه مي كنم ، احساس مي كنم به اندازه اي با خودم در تماس هستم كه نيازي ندارم كه فكر كنم يا بدانم چه احساسي دارم . انگار انرژي از من جريان دارد و خودم اجازه مي دهم كه اين انرژي آزادانه رها شود...من در همان حال كه احساس قدرتمند بودن مي كنم ، احساس عدم تعلق نيز دارم...ما در جرياني از عشق غوطه ور مي شويم. يك فهم بدون تلاش يا شهود.

نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

خیلی طبیعی ست که این کتاب آوار شده روی سرم . چرا من که اصلا تنگنا را ندیده ام دچار بی وقفه خوانی کتابش شده ام ؟ انگار دارم شازده کوچولوی ترجمه شاملو را می خوانم .باور کنید من به گونه ای شرم آور اصلا حوصله این جور کتاب خواندن را ندارم . نمونه اش گرگ بیابان هرمان هسه است که هنوز صفحه هفتادم . یا همین کتاب روان درمانی و معنویت که گمانم تا شش ماه دیگر لفت پیدا کند...پس چرا من دارم مثل خوره ها در باره فیلمی که ندیده ام می خوانم؟ گیرم که نویسنده اش سردبیر جایی باشد که من در آن جا می نویسم ، مگر انتظار دارد که کسی این کتاب حجیم را که این جور ریز نوشته ، این جوری بخواند؟ خصلت غیرقابل تحمل گلمکانی این است که از هیچ بنی بشری انتظاری ندارد...حداکثر حرف روزانه اش هم بیش تر از ۱۲ گرم نیست و حداکثر واکنش اش در برابر خبری مثل " الان آقای یاری توسط نیما حسنی نسب به قتل رسید " صوت نامفهومی شبیه "اء " است . پس منطقی ست که برای خواندن این کتاب با این همه جزئیات باورنکردنی ، چهار ماه وقت بزاری . اصلا درستش هم همین است . این کتاب های نوستالزیک را باید کم کم بخوانی ، مثل یک غذای خوشمزه که هی مزه مزه می کنی تا دیرتر تمام شود یا..... اما من دارم با نوعی توحش بدوی می خوانمش و حس می کنم که تماشای زایمان ذهنی یک آدم رمانتیک گوشت تلخ کیف غریبی دارد .پدرسوخته آن قدر خوب بلد است حس اش را بریزد توی دوات قلمش که بخوای نخواهی ، نشسته ای پای سفره لذت و درد و خلسه ای که ۳۴ سال است باقی مانده. دوستان من می دانند که من با چه شور و ارادتی از واژه "پدرسوخته " استفاده می کنم .

 

 

کم کم دارم به چرای نخستم رهنمون می شوم. این کتاب را هوشنگ گلمکانی نوشته . همین ....و لعنت به کسی که فکر کند معاشرت ۱۵ ساله من با مجله فیلم نقطه عزیمت این جمله است . رابطه من با گلمکانی سردبیر چنان غریب و متناقض و پر از جنگ و صلح است که هر آن ممکن است وارد دوره قهر شوم ( نمونه اش نصف این۱۵ سال ) . پس هیچ ربطی ندارد به این که من ۹۷ درصد نوشته هایش را دوست دارم و در این حافظه فکسنی ام می ماند . خداییش کی یادشه که گلمکانی در ان بهاریه ایی که برای غزل و قصیده اش نوشته بود ( که حالا هر دوتاشون خانمی شده اند برای بابا و می روند پاریس گزارش نویسی می کنند ) ان جور خوشگل در باره بازی سیب و دهان با دختر کوچولو هایش نوشته بود؟ یا ان خواب هایی که در باره مشهد دیده بود. یا همین مطلبی که در باره بی بی اش نوشته بود . یا حتی نقدهایش که بعضی شان از فیلم ها بالاتر می ایستادند ( مثل زندگی و دیگر هیچ ) گمانم گلمکانی یادش باشد ان مطلب من را که هشت نه سال پیش در باره ی بی بی ام  در شماره صد گزارش فیلم نوشتم و  به او تقدیم کردم " تقدیم به هوشنگ گلمکانی که نمی خواهد بمیرد "....خیلی سال است که دوست دارم  به بهانه ای ، خیلی مفصل در باره اش بنویسم و تاثیراتی که همین معاشرت های کوتاه کم حرف و پر از چک و چونه بر منش من گذاشته .اصلا هم نمی توانم استاد خطابش کنم و تنها چیزی که به او نمی اید استادی ست . همین کتاب تنکنا را محال است یک استاد بتواند این جوری بنویسد . گلمکانی۲ ( همانی که سردبیر سخت گیر و یک دنده و گوشت تلخ مجله فیلم نیست ) به طرز معجزه اسایی رمانتیک و دوست داشتنی ست . وقتی هم که مطلب و کار دلی می کند ، همین گلمکانی۲است که می اید و در نوشته هایش پخش می شود . باور نمی کنید بروید مقدمه همین کتاب را بخوانید . یا واقعه نگاری بی نظیرش را ( این جمله را حسی نخوانید . واقع بینانه بخوانید ) . اگر کسی توانست این واقع نگاری ۶۴ صفحه ای را شروع کند و تمام نکرده کنار بگذارد ، برود هفتاد هزار تومان خسارت بگیرد از محمد شکیبی واز قول من سفارش کند که از حق التحریر نیما حسنی نسب کم کنند!

کجا بودم؟ داشتم از میل مبهم چند ساله نوشتن در باره نویسنده ی کتاب تنگنا می گفتم . بدی اش این است که هیچ موقعیتی پیش نمی اید . معمولا این جور نوشته ها را پس از مرگ و میر آدم ها می نویسند ( زبانم لال!) که خب به سه دلیل محال است من پس از مرگ گلمکانی ( باز هم زبانم لال!) چیزی بنویسم....اول  این که من قطعا پیش از او به بهشت خواهم رفت.....و طبعا دو دلیل دیگر هم منتفی ست. حالا چرا؟ ممکن است باور نکنید ( که خب نکنید ، چه کار کنم؟) اما من جزء ۲۸۳ نفری هستم که الان در دنیا زنده اند و از روز و ساعت مرگ خود آگاهند. همین جا فرصت خوبی ست که به دوستان وصیت کنم که اگر پس از مرگ من ، هوشنگ گلمکانی یک مطلب توپ ننوشت ، به هر نحو ممکن تیربارانش کنید!

می بینید نویسنده کتاب چه قدر سنگین تر از خود کتاب است ...با این که خود کتاب به گونه ای بی مثال ، بی شبیه است در مکتوبات سینمایی و یک عمر و عشق پشتش نهفته است . آخر کدام دیوانه ای پیدا می شود که با چنین شور و شوقی بلند شود برود دنبال لوکیشن های فیلمی که سه دهه پیش ساخته شده؟ قسم می خورم که وقتی بخوانیدش حظ می کنید . اگر هم حظ نکردید مشکل از خودتان است که مثل ما رمانتیک نیستید . خسارت هم نمی دهیم. ولی اگر دو گرم ، فقط دو گرم احساسات داشته باشید ، حس محشری در شما خلق خواهد شد. مثل آن نقد (نقد؟) معروف " تو پیش نرفتی ، فرو رفتی " که خیلی سال پیش نوشته و این جا هم هست . بیایید یک کم با این دو سه جمله محشور شوید : " چه گونه می توانم بر تنگنا نقد بنویسم؟ من با آن امیخته ام . نمی توانم خودم را از آن چه با آن آمیخته ام تفکیک کنم تا....."

 

* چه قدر بد است که هر چه به مغزم فشار می آورم ، هیچ فیلم کالت ایرانی ندارم که بخواهم با آن در این حد شوریده گی کنم ....ولی در عوض یک کازابلانکایی دارم که تا به حال پنجاه و چند بار دیدمش ( بالاتر نبود؟!) و چه قدر خوب بود که کتابی این گونه برایش می ساختم ...اما نسل پرحوصله و نوستالزیک و عاشقی شبیه نسل هوشنگ گلمکانی در آستانه انقراض است . ما هم که پیرتر و کم توان تر از این حرف هاییم که از این کارها بکنیم....از این ها گذشته ، من همفری بوگارت و اینگرید برگمن را از کجا پیدا کنم؟!

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

این روزها ، در خلسه ی غریب غمگینی یک غربتم. انگار . از آن لحظه هایی که به درونی ترین بخش خویش پناهنده می شویم . کز می کنیم . مچاله می شویم . یکی از همان حجره های کم حجم و کم هوا که ته ذهن و دل همه ی ما هست. مثل صندوقچه های کوچک کودکی .همکلامی جز خدا نیست . حتی می شود زل زد در مهربانی چشمانش ....و پرسید. رازناکی چرایی روز و شب ها است که پیچک وار می پیچد و در انتظار چشمان آدم ریشه می کند. اکنون می توانم نمای درشت چشم را تماشا کنم. این روزها همه ی سیماچه ها را کنار می گذاری. عریانی صورت . می توان در استانه ی انهدام بود . رنج و سرمستی این روزها ، به اندازه لمس سرشاری تو خوشبخت است.خوبی این حجره این است که به ابعاد یک سجاده مجال می دهد.می توان چونان رسول ، نماز شکایت خواند....و ناسپاس نبود .نمازگزاران شکایت زود می میرند. آدم پر از میل چنگ زدن به عرش می شود. و گیج می شود در میان این همه رنگ فرش. غربت این لحظه ها در این است که تو افسرده نیستی ، یا مضطرب ، یا روان پریش ، یا کم ایمان......تو غمگینی و مومن.مجبوری که چاله ای در خاک اشتیاق ات حفر کنی.نه برای دفن خودت که هنوز هستی ، برای خاک سپاری ناگفته ها. اکنون سنگینی عبور زمان را در خود حس می کنی...و دلت به اندازه همه ی کودکی ات تنگ می شود و قامت می بندی.هزار و یک رکعت نماز شکایت. قربه الی الله.

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

من
در ازدحام مزرعه
و اين همه دانه قهوه
گم مي شوم
گاهي

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

تا حالا به آن روزهايي كه آدم و حوا پا به زمين گذاشته بودند فكر كرده ايد؟ خودتان را به جاي يكي از آن ها گذاشته ايد؟ خيال پردازي سوررئالي ست كه گاهي به طنز هم تنه مي زند . امروز صبح در راه خانه به محل كارم ، همه ي ذهنم پرشده بود از بازسازي آن روزهاي هبوط . دوباره كلي سوال فلسفي و ديني و خلقت شناسانه ريخت توي مغزم ....و البته مثل سالاد شيرازي ، كلي هم طنز . چون  ديروز هدف يك فروند انتقاد تند و تيز از ناحيه پسر خاله فيلسوفم قرار گرفتم كه " چرا اينقدر فلسفي _ ديني مي نويسي؟! " ، با وجود اين كه با نظرش موافق نيستم ولي به خاطر احترام فاميلي ، اين بار بخش هاي بامزه اين خيال پردازي را برايتان مي نويسم . طبعا به دليل هم جنسي ، بيش تر از ناحيه آدم مي نويسم . شما هم خيال كنيد لطفا!

 

 

اول اين كه چقدر بامزه بوده كه دو تا آدم و يك زمين به اين بزرگي . آن ها هيچ راهي نداشتند جز اين كه زن و شوهر هم باشند . هيچ مبناي مقايسه اي هم وجود نداشته . مثلا آدم از كجا مي توانسته بفهمد كه حوا زیبا هست یا معمولیه یا زشت است؟ يا مثلا اضافه وزن دارد؟ هاليوودي هم در كار نبوده كه اين مردك چشم چران بنشيند و زنان ستاره را ورانداز كند و فيلش ياد هندوستان بكند . فكر كنيد! نهايت تصور آدم از زن همين حوايي بوده كه كنار دستش ايستاده . به فرض كه شاكي هم مي شده ، مادر نداشته كه برود برايش غر بزند كه " اين زن بود واسه من گرفتي؟ " خدا هم كه از دستشان ناراحت . تبعيدشان هم كرده . آدم مگه جرات داشت مثلا به خدا بگويد كه من مو مشكي دوست ندارم ، يه طلايي اش را بده لطفا!....بعيد مي دانم كه بساط مش و رنگ هم آن حوالي بوده باشد .

فكر كنيد كه حوا با آدم دعوايش شده و چمدانش رابسته. به طلاق كه فكر نمي كرده قطعا . يه دنيا و يه دونه مرد . گيرم كه طلاق گرفت . شوهر از كجا گير بياره ؟! حالا دعوا سر چي بوده؟ هيچي بابا! آدم  دوباره لجش گرفته كه چرا گول خوردي و سيب خوردي و كارد بخوره به اون شكمت و از اين حرف ها . بعد هم به حوا گفته " اي حوای بي پدر مادر " ( آدم را جایزالخطا فرض کنید ) خب حالا حوا با اين چمدان بسته، قهر كنه بره كجا؟ پدر و مادر كه نداره. بهشت هم كه راهش نميدهند. جايي هم بلد نيست كه بره . پس مجبوره به همين جمله اكتفا كنه كه " يه كم آدم شو!" و بعد عشوه بیاید که دل این آدم بدقواره را به دست آورد. 
از مزاياي آن دوران اين بوده كه خيال حوا از بابت شيطوني مردش راحت بوده . خب وقتي هيچ تنابنده اي نباشه ، گيرم كه آدم شب هم نياد خونه ، مي خواهد چه غلطي بكنه ؟ باز بعيد مي دانم كه موبايلي هم در كار بوده باشد كه حوا بخواهد هي زنگ بزند و شوهريابي كند . در نتيجه آدم با خيال راحت مي توانسته براي خودش ول بچرخد و غر نشنود . اين كه خدا از هدايت مستقيم آن ها سر باز زده  را مي توان از آن جا فهميد كه دفن مرده را بعدها كلاغي به ان قابيل ادم كش ياد داده . پس بقيه چيزها را چه جوري ياد گرفته اند ؟ بهشتي كه در كار نبوده تا مائده بهشتي را بي زحمت نوش جان كنند . واقعا اولين وعده غذايي اين دو نفر چه بوده بر زمين؟ خب طبيعيه كه قرمه سبزي نبوده اما چه بوده؟ كدام جانوري يادشان داده ؟  بچه داری چی؟ بعضی چیزهای بشر که خب نمی شود در ملاء عام نوشت،چی؟ می توانید تصور کنید که هیچی هیچی بلد نبودند؟!!! يعني ممكنه يه دوره كلاس فشرده زميني شدن را گذرانده باشند ؟ خوبه سكته نكرده اند به خدا . فكر كنيد از بهشت به آن نازنيني بيايي روي زميني با امكانات صفر . حالا كجاش بوده؟ در چه فصلي از سال؟ اولين زمستان سرد آن سال ها را چگونه گذرانده اند ؟ با آن وضعيت لخت و عور . آخه برگ و ساقه كه جلوي سرما را نمي گيرد . گيرم كه غار هم ان نزديكي نبود . اگر مريض مي شدند چي؟ اصلا چند سال عمر كرده اند؟ كي زودتر مرده ؟ اگه حوا زودتر عمرش را به شما داده باشه ، آدم بيچاره چه كرده؟
يا اصلا خطبه عقد آدم و حوا را كجا خوانده اند؟ در بهشت يا روي زمين؟ كي خوانده؟ شاهد عقد ؟ فكر كنيد عزرائیل شاهد عقد آدم باشد. خداييش ترسناكه خب! شما فكر مي كنيد آدم و حوا به هم گفتند " دوستت دارم "؟

خوبي آن روزها اين بوده كه هيچ اداره اي نبوده كه مجبور باشند صبح به صبح كارت بزنند . هيچ پليسي هم نبوده كه هي نامردي جريمه بنويسند . آن ها ان قدر خوشبخت بودند كه گرفتار خدمات پس از فروش ايران خودرو هم نشده اند . موبايلي هم نبوده كه آنتن ندهد . پولي هم نبوده كه نگران كم بودنش باشند و........

از همه اين ها گذشته ، آدم و حوا بودن خيلي سخت بوده . من كه اصلا دوست ندارم جاي آن ها می بودم . كم ترين حق انتخاب را داشته اند ، با يك حسرت بزرگ به نام بهشت و يه بچه ناخلف به نام قابيل . زمین خالی . کشف بدیهیات!

نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

در يكي از همين وبگردي ها بود كه كسي در باره ي رضا یزدانی و محسن نامجو نوشته بود و كاملا واضح بود كه قصد دارد ما را اغفال كند تا آلبوم تازه ي يزداني را بخريم . خوشبختانه سليقه ي آكادميك موسيقي ندارم و همين جوري و بر اساس برخي گرايشات هنري و مبتذل ( بخوانيد درهم ) و فصلي و خودخواهانه به آن ها گوش مي دهم .....پس نادانسته و صرفا از سر كنجكاوي آلبوم هیس را كه در يك كاست طاها درج شده بود خريدم . اين توضيح ضروري نيست اما شايد بد نباشد بدانيم كه من فقط در ماشينم موسیقی گوش می دهم( كه پخش فابريك كارخانه دارد و سي دي هم به كارش نمي ايد )  و احيانا اگر در منزل دوستي باشم. همه اين ها را گفتم كه اگر قصد دشنام و واي واي گفتن از خريدن همچين كاستي داريد ، شرايط بنده را هم لحاظ بفرماييد.

خلاصه اين كه از ديروز تا حالا همين هيس در ماشين من مشغول جيغ و داد است . خيلي پاپ است و راك ( !) و يك جورهايي بامزه . بلاتشبيه به پينگ فلويد به عنوان يك الگوي حسرت بار نظر داشته . جالب بودنش در وحشي گري موسيقي و آواز آن است . ...مثل شورش بي دليل مي ماند . صدايش مجروح است انگار .عصیان دارد. زخم دارد  ( واي! دارم شبيه كيميايي مي نويسم !...خدا حفظمون كنه! بد نيست بدونيد كه رضا يزداني در دو فيلم حكم و رئيس كيميايي هم خوانده ) ....اصلا صدايش مال دنياي كيميايي و آدم هايش است . مثل كساني مي ماند كه تعمدا دور از جريان عادي جامعه نفس مي كشند . شبيه جواني كه مجري طرح اخرين فيلم كوتاهم بود  ( و چقدر ادم با حالي بود ) و پليور و تي شرت و.....را برعكس مي پوشيد!.....

صدايش از آن صداهاي نكره است كه اذيتت نمي كند . بخش وحشي آدم را تحريك مي كند و هوس مي كني لااقل در خيالت چند تا از اين پوسته هاي مسخره اي كه روي خودت گذاشته اي تا آدم متشخصي باقي بماني را كنار بزني . اصلا موسيقي راك اين شكلي ست . وقتي صدايش را گوش مي كردم مي توانستم تصور كنم كه دارد در ترافيك جردن ، با يك گيتار الكتريك در دست ،سرش را تكان مي دهد و مي خواند و لاي ماشين ها وول مي زند و به شيشه ي بعضي از آن ها مي كوبد . مثل ديوونه ها . يك لحظه تصور كنيد كه ديوونه گي هاي اين جوري چه مزه اي داره.....گفتم تصور و خيال و بد نيست كه دوست داشته باشم كه به ترانه ي كارتون اش لنگر بندازم . از اون شعرهايي كه بر اسب خيال نشسته است و هر جا بخواهد سرك مي كشد . براي آدم شدن پینوكيو جشن مي گيرد و لو مي دهد كه گاليور، عاشق فيليرتيشيا بوده!....و دست آخر آرزوی یک زندگی کارتونی........

حالا گيرم كه در باره برخي كارتون هاي كودكي من حرفي نزده باشد . گناه كه نكرده است!....يادم بندازيد يك روزي در باره كارتون هاي كودكي ام مفصل بنويسم.

نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

اين عكس را كه ديدم چند برداشت در ذهنم شكل گرفت . ديدم نمونه ي بدي نيست براي حرف زدن در باره " نگاه منشوري " . مي دانيم كه منشور براساس اين كه با كدام وجه اش  به منظر پيش رو نگاه كني ، تصوير و رنگي متفاوت ارائه مي دهد. بسياري مشكلات ما اين است كه صاحب اين منشور نيستيم يا هستيم و حاضر به چرخاندن زاويه نگاه مان نيستيم . قضاوت هاي يك سويه از همين منظر ناشي مي شوند. اين فرموده از رسول الله كه : چون گمان بد بردي ، قضاوت مكن " ، شايد اشاره اي غيرمستقيم به ضرورت وجود چنين منشوري در ما باشد . گاه برداشت ها چنان متنوع و متفاوت اند كه اشكارا امكان يكسويه نگري را از ادم مي گيرند. بياييد به اين عكس نگاه كنيم و ببينيم چه تحليل هايي قابل ارائه است.

 

 

 

1)      عجب مو و لباس تابلويي . خوشي زده زير دلش . از فرط پولداري نمي دانند چه كنند با خودشان!

           تبصره : يك دوست سينمايي دارم كه در بعضی فیلم های کوتاهی که کارگردانی کرده ام ، درکنار من بوده . او هميشه به اين آدم ها مي گويد پولدارهاي كثيفي كه حق ما را خورده اند!!! و جالبه كه خودش جزء همين آدم هاست ، منتها تميز و حق كسي را هم نخورده!

 

2)      عجب نشاطي . انرژي دارد از سر و رویش مي بارد . يك جوان سرحال كه حاضر نيست تن به سنت ها و تكرار پوسيده اطرافش بدهد . او دارد خودش را فرياد مي زند. آزادي يعني همين!

         تبصره : همان دوست بالايي كه گاهي لباس هاي عجق وجق مي پوشيد ( اين تعبير پست مدرن من بود از او!)  در برابر شوخي هاي طعنه اميز من از چنين استدلالي بهره مي جست.

 

3)      نشانه ی آشكار گمگشتگي هويت نسل جديد . وقتي ريشه هاي فرهنگي و ديني و ملي مملكتي كمرنگ بشود ، نتيجه اش همين بيماري ست . اين ها غده هاي چركين عفونت فرهنگ يك سرزمين اند.

                  تبصره : همان دوست بالايي در عين حال كه اين ادم ها را عقده اي مي دانست معتقد بود كه بقيه غلط مي كنند كه بگويند ريشه فرهنگي بايد چه شكلي باشه و تازه مدعي بود ما  ( منظورش خودش و هم سن و سال هايش بود ) مي خواهيم ريشه هاي تازه اي براي آيندگان خلق كنيم . ايرادي داره؟!

 

4)      اصلا چرا بايد يك آدم نشانه چيزي باشد ؟ ما چه كار داريم كه با هويته يا بي هويته ؟! خب دوست دارد اين جوري لباس بپوشد. مزاحم كسي كه نمي شود . گناه هم نيست . نوع لباس پوشيدن حق بديهي آدم هاست . گير نديد بابا!

                   تبصره : دوست بالايي سخت مخالف بود و مي گفت مگر شهر هرت است كه هركسي هر جور دلش خواست لباس بپوشد . هر جايي اداب و قوانين خودش را دارد .

                    تبصره فوري دوم : اگر مي بينيد اين دوست ما  گاهی متناقض به نظر مي رسد ، به گيرنده هاي خود دست نزنيد . اين عزيز گاهی اين جوري بود و احتمالا هست!

 

5)      امنيت رواني / ديداري هر جامعه اي منحصر به خودش است و لازم  است كه رعايت شود . اين امنيت توسط خواست عامه مردم تعريف مي شود . پس اگر بيش تر مردم از ديدن چنین قيافه اي حس خوبي به آن ها دست نداد ، پس او هم حق ندارد با اين تيپ در معرض عامه ظاهر شود . اگر اينجا تگزاس امريكا بود ، ايشان مجاز بودند كه با شلوارك هم تشريف بياورند بيرون .  اما.....!

         تبصره : دوست من در باره اقايان قوانين سفت و سخت تري داشت  ( مثلا ممكن بود حكم شلاق هم براي اين جوان بدهد ) اما به طرز خيره كننده اي طرفدار ازادي بي نهايت در پوشش بانوان بود و ....!

 

6)      مشكل جامعه ما اين است كه عادتي رفتار مي كند. خب اين ادم متفاوت است. يك نفر بايد كارهاي جديد را شروع كند ديگر . كساني در برابر اين نوع تازه ها مقاومت مي كنند كه سال ها پيش در برابر دوش در حمام  ( در برابر خزينه ) ايستاده بودند.

         تبصره : يادم هست كه يك بار همان دوست با مرام بنده پس از تيغ زدن كل كله و  گذاشتن 2 سانتي متر مربع ريش در چال چونه مبارك  ، به اين ديدگاه سوپر مدرن اشاره فرمودند

 

7)      اين بنده خداها  اغلب و  اتفاقا نه پولدارند نه بالا شهر نشين . اين ها كمبود دارند و مي روند با هزار بدبختي پول فراهم مي كنند و از اين لباس ها مي خرند و مي ايند طرف هاي بالا كه مثلا سري تو سرها داشته باشند و احتمالا يك دوست دختر از بالا پيدا كنند . خيلي هم ترحم برانگيزند.

         تبصره : ان ( يا اين ) دوست عزيز با خشم مدعي بود كه اين حرف ها ، اتهامات كثيف ادمهايي ست كه فقط بلدند كساني را كه شبيه خودشان نيستند تحقير كنند. او معتقد بود كه منش زندگي و ميزان درامد ادم ها جزء شخصي ترين حريم هاست و هيچ تنابنده اي ( او يك دشنام ابدار هم نثار ان تنابنده مي كرد ) حق دخالت در اين حريم را ندارد . من دوست دارم نان خشك بخورم ولي بروم شلوار اينجوري مارك دار بخرم صدهزار تومان . به كسي مربوطه؟

 

 

 

اين منشور همچنان قابل چرخاندن است و تازه مي شود به برخورد نيروي انتظامي با او هم با همين منشور نگاه كرد. چه اهميتي دارد كه من خودم با كدام زاويه ديد بيش تر موافقم.؟! فقط مي دانم كه اين جور تيپ ها را دوست ندارم و تا به حال نپوشیده ام. در حد سليقه . عقايد اجتماعي ام را هم نمي گويم تا بر اين منشور تاثيري نگذاشته باشم . براي خودم

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

به تازگي بازي ارزوها و ترس ها در وبلاگ ها راه افتاده  و البته پس از بازي دلچسب يلدا . اين بار به اندازه قبل از اين بازي استقبال نشد ولي خب بعضي ها هم شركت كردند و نوشته هاي خوبي از اب در امد. رسم اين است كه هر كس پس از نوشتن ارزوها و ترس هايش ، از چند نفر ديگر هم دعوت مي كند و اين زنجيره تصاعدي پيش مي رود – و گاهي هم نمي رود. اين كه چه كساني بي دعوت نوشته اند هم ماجراي مرغ و تخم مرغ است. دوستان وبلاگي من كه كم تعدادند و هيچ كدام وارد اين بازي نشده اند تا احيانا از كسي دعوت كنند. پس من كه از اين بازي خوشم امده ، به ياد روزهاي كودكي ام وارد يك بازي تك نفره مي شوم و اين كار را انجام مي دهم . كسي را هم نمي شناسم كه پايه باشد و دعوتم را به ديوار نكوبد.....پس هر كس كه اين نوشته را مي خواند و ارزو و ترسي داشت ، از طرف من دعوت است كه بنويسد _ اگر دوست داشت.

 

 

5ارزو:

 

1)      هميشه مسافر بودن و همه ي دنيا را ديدن.

توضيح: خيلي پول داشتم و به هيچ كس تعهدي نداشتم و هيچ كس هم منتظرم نبود. حداقل 5 زبان زنده دنيا را هم بلد بودم و احيانا يك همسفر خوب و.....!

 

2)      بي دل بستگي به دنيا و عرفان و ارامش و بهشت

توضيح: خيالم راحت بود كه ان دنيا بي دردسر و فوري مي روم در بهشت لم مي دهم و روزي يك پاكت دانهيل لايت هم دود مي كنم و احيانا يك همنشين خوب و ....!

 

3)      سلامت جسمي و روحي درازمدت

توضيح : فوق العاده ادم بي حوصله اي هستم در پي گيري امراض . مشهورم به اين كه با امبولانس به بيمارستان مي برندم. در مورد دندان هايم كه قضيه يك تراژدي محض است . پس بهتر است كه سلامت داشته باشم و احيانا يك تيماردار خوب و....!

 

4)      زودمرگي خودم نسبت به چند عزيزي كه عمرشان دراز باد

توضيح : اين يكي ، از جدي ترين افكار اضطراب اوري ست كه گاهي مثل بختك روي ذهنم مي افتد . خيلي سخت است . كاش خدا بر سر مساله مرگ و مير يك مشورت كوتاهي با ادم مي كرد!....و احيانا يك هم عمر خوب و...!

 

5)      عزت و احترام و بي نيازي

توضيح : به نظرم پس از ارامش ، اين مهم ترين ارزوي هر كسي مي تواند باشد . ...و البته خداست كه هر كه را بخواهد عزيز مي كند. و احيانا يك هم عزيز خوب و...!

 

 

5 ترس :

 

1)      بيماري لاعلاج منتهي به مرگ

2)      جهنم

3)      دزديده شدن ماشينم

4)      زلزله

5)      بيكاري

نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

 

نوشته نغمه ثمینی را در باره حضورش در گروه فيلمنامه نويسان خون بازي مي خواندم . يك جا اشاره مي كند به  ده ها موقعيت و حادثه و فرجام و خوبي و بدی كه مي شد بر سر ادم ها و دنياي اثر اورد....و نشده است. تنوع رابطه خالق با مخلوق . همين تلنگر كافي بود تا دوباره به مهم ترين پرسش ذهني ام در همه ي اين سال ها پرتاب شوم. ....دشوارترين مواجهه ادمي با خلقت. همان بحث جبر و اختيار كه هنوز به جواب قانع كننده اي نرسيده ، يا لااقل من را قانع نكرده.

رفتار خالق ما ( نويسنده و كارگردان )  با ما و دنيا و ميلياردها احتمال وقوع چيست؟ ما تا چه حد دخيليم ؟ اين نظم پيچيده حيات كه مي گويند همه چيز بر مبناي ان استوار است ( حتي معجزات ) تا كجا و چگونه بر ما پيروز است؟ اختيار و اراده ما در اين قالب چگونه تعريف مي شود ؟
 تصور اين كه ما در هر لحظه در معرض اين همه احتماليم ، به طرز موهوم و اسراراميزي مي تواند ترساننده باشد . تصور اين كه ما در محضر " او " ييم كه  قادر و اگاه مطلق است و همه ي كارهاي ما به اراده اوست و در عين حال از همه چيز اينده ما اگاه است ، موقعيت غريبي ست. چرا و چگونه ُ ما در ان همه سایه به وقوع نپيوسته قرار نمي گيريم؟

نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

برای ایرج
که می گویند سال ها پیش نمرده است


من كسي را مي شناسم
كه نديدمش
اما گفته مي شود كه سال ها پيش مرده است
يا نمرده است
از بس خوب بازي كرده
كه پرده اخر كفن و دفن را هم اجرا كردند
تا واقعي تر شود

************

جوان بود و اهل فردا

با يك جفت فانوس رنگي

روي صورتش كشيده شده بود

اما نور فانوس برايش كم بود

مي خواست خورشيد بخرد

رفت دنبال کشف طلا

تا یک روز كه از بس ثروت داشت

باده فقر طلب كرد

از باده فروشي كه پير بود

*******************

سرخوش بود

معشوق

رقص در كرانه ي بي بودي

ان قدر سر به ستاره ساييد

كه عاشق شد

تازگي ها نمايش مرگ بازي مي كرد

زياد

تك نفره

پر از ريزه كاري بود

و كام مي گرفت از دريا

تا جوان ناكام نباشد

***************

هزار شب كه نخوابيد

عاشق خورشيد شد

فقيرتر از فقر

نور هم عاشق او شد

تا این که يك بار ارام

دستي از اسمان

پرده اخر را كنار زد

و جواني ايرج هم

مستانه ترين بازي اش را تمام كرد

*************************

باور مي كنيد كه هنوز

 سال هاست

به زمين باز نگشته است؟

 

نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

برای دیدن تصویر بزرگ کلیک کنید.

 

این خوش شانسی من است که هم اتاقی­ام، هم­کارم و هم­سفرم که احتمالا یک دوست هم محسوب می­شود یک لب تاپ هم با خودش آورده است. صدای موج دریا آنقدر دعوت کننده است که همه­ی اشتیاق اکنون من لمس شبانه­ی دریاست. لپ تاپ­اش را قرض می­گیرم تا این نوشته همه­ی تازگی هم­حضوری آب­ها را داشته باشد.

حتم دارم که شما هم مثل الان من صدای موج را می­شنوید. تا چشم کار می­کند تاریکی است و این چراغ کوچک ساحلی تنها می­تواند نشان­تان دهد که این صداها در دل موج­ها خلق شده­اند. شاید رفاقت من و دریاست که در تاریکی­اش هم هزار شکوه بودن پیداست و دل­چسبی معاشقه با رازناکی­اش را می­توان با امن­ترین گوشه­ی خیال تجربه کرد. انگار خدا در زمینی­ترین حضورش تا حد هم­آغوشی آدم نزدیک شده­است. چه اهمیتی دارد که من آن قایق چوبی را نمی­بینم ولی مطمئن­ام که هست و چه بسا یک پری مهربان دریایی در کناره­اش لم داده باشد...نگاه کنید! نگفتم یک قایق چوبی هست؟ دارد از دل تاریکی به سوی من می­آید و اگر اشتباه نکنم یک نفر دارد برایم دست تکان می­دهد؛ دعوتی در کار است انگار. من باید چند ساعتی در بی­کرانگی شبانه­ی دریا گم شوم... با من نمی­آیید؟...من اکنون در آستانه­ی یک عزیمت­ام، چیزی از جنس همانی که در هفت سالگی­ام خلق شد. اکنون فروغ هم با من است...و شعرش:

آه ای هفت سالگی

ای لحظه­ی شگفت عزیمت

بعد از تو هرچه رفت

در انبوهی از جنون و جهالت رفت

 

* اکنون قایق به ساحل رسیده است. من باید بروم...

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

حرف اول )

ديروز خيلي اتفاقي به گفت و گوي تبليغاتي سروش صحت با نشريه داخلي ايران خودرو برخوردم. درست است كه من كلافه از خدمات ( ازار ) پس از فروش ايران خودرو ، حس خوبي از تعريف كردن صحت از محصولات ايران خودرو نداشتم اما  نكته جالب براي من، نگاه او به تصادف سختي بود كه از سر گذرانده بود. ماجراي اصلي ، برخورد شديد او با كاميون حمل زباله و له و لورده شدن ماشينش بود كه گمانم به خودش هم اسيب جدي وارد شده بود . او اين خاطره تلخ و سخت را با چاشني طنز طوري تعريف كرده كه انگار يك بازي كودكانه را تجربه كرده است. خيلي نگاه خوبي ست. اين كه ادم بتواند وقايع جدي و تلخ را جدي نگيرد و دنبال جزئياتي در ان باشد كه تلخ نباشد. ياد تصادف مرگبار خودم افتادم در سال 76. چپ كردن و كمي مردن و چند ماه بيمارستان و جراحي مغز و خلاصه كلي ماجرا. گشتم دنبال وقايع طنز و جالب ان دوران . الان حس طنز گرايي ندارم ولي در اينده نزديك تعريف مي كنم.....بياييم تمرين كنيم كه در سختي ها و تلخي ها دنبال چيزهايي متفاوت از حس حاكم باشيم. احتمالا جالبه!

 

 

حرف دوم )

امروز ساعت 5/8 شب كه بشود ، دقيقا شش ماه است كه سيگار را ترك كرده ام. وسوه اش كه البته تا اخر عمر باقي ست اما به هر حال با دنياي بدون سيگار كنار امده ام . در كناره انگيزه وحشت از فرجام بيماري هايي كه سراغم امده بود ، يك روش ابداعي را هم به كار گرفتم . دوستي روان پزشك دارم كه بعدها گفت روش ات ابداعي نيست ...اما به هر حال من نمي دانستم و از خودم دراورده بودم . حالا چي بود اين راه ؟ " شعار درماني " . يك جمله در ذهنم نوشتم كه دقيقا اين بود : " هرگز ! حتي يك نخ " و هر وقت دچار ميل به سيگار مي شدم بلافاصله ارجاعش مي دادم به ان جمله . ...و نيروي مقاومتم را زياد مي كرد. انگار با اين كار يك نگهبان سخت گير در خودم ايجاد كرده بودم كه به اراده ام كمك مي كرد. و البته يادم نرود كه نيروي مذهبي هم خيلي كمكم كرد و كمك خواستن از خدا و ائمه ...و قران.

 

حرف سوم)

ديشب با يكي از دوستان در باره يك عكس صحبت كرديم . يك تصوير بد كيفيت از يك شمع روشن در تاريكي يك اتاق. از نظر حرفه اي عكس قابل اعتنايي نبود ولي جالب بود كه براي دوستم عكس فوق العاده عزيزي محسوب مي شد . مي گفت اين عكس حامل نشانه شناسي يك خاطره خيلي خوب است. براي اين شمع ارزش زيادي قائل بود كه تنها شاهد گذشته خوبش بود . خوب نبود كه بپرسم خاطره اش چه جنسي دارد اما برايم جالب بود كه اشيا تا چه حد قابليت پذيرش نيروها و نشانه ها و زمان را در خود دارند . بناي فتيشيسم هم بر همين مبنا استوار است . تا به حال فكر كرده ايم كه زندگي ما تا چه حد با عناصر نشانه شناسي رابطه دوسويه دارد؟ ياد شعر سهراب سپهري افتادم كه " قشنگ يعني تعبير عاشقانه ي اشكال "

حرف چهارم)

امروز در سايت افتاب شاهد دو سري عكس بودم از برخورد نيروي انتظامي با خانم هايي كه حجاب شان مورد تاييد نبود . در جايگاهي نيستم كه بتوانم در اين باره بحث كارشناسي كنم اما به نظرم عكس گرفتن و انتشار ان اخلاقي نيست . خيلي بعيد است كه از ان ادم ها اجازه گرفته باشند . شايد ان ها دلشان نخواهد در حالي كه مورد مواخذه و هشدار و اين جور حالت ها هستند، در معرض تماشاي ديگران قرار بگيرند . حفظ حريم و حرمت ادم ها ، چه در دنياي خصوصي و چه در فضاهاي عمومي ، بديهي ترين حقي ست كه ادم ها دارند. عناوين خوش اب و لعابي مثل وظايف حرفه اي خبرنگاري و ازادي بيان و ضرورت اطلاع رساني و اين جور حرف ها ( كه همه شان خوب و ايده ال و پذيرفتني هم هستند ) نبايد توجيه حريم ناشناسي ادم ها باشد . درست است كه تا اين حد احترام به انسان دست و بال خيلي ها را مي بندد اما بايد ياد بگيريم كه رعايت حقوق بشر فقط بر عهده حكومت ها نيست . تك تك ما مسئوليم.

نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |

 

 

1)      ديروز شماره 361 ماهنامه فيلم روي كيوسك ها ديده شد . با روجلدي كه به قشنگي هميشه نيست و با تصويري از نيكي كريمي در فيلم سه زن اراسته شده. پرونده خون بازي هم در اين شماره است كه يكي از چهار نقدش را من نوشته ام ، با عنوان تيغ و لازنيا . به دو دليل، همه نوشته ام را در وبلاگ نمي گذارم . اول اين كه حوصله تايپ اين همه نوشته را ندارم. دوم اين كه نوشته ام از لحاظ حقوقي به ماهنامه تعلق دارد و براي درج در وبلاگ بايد اجازه بگيرم كه باز صلاح به اين كار نيست. دليل فروتنانه اخر اين كه در صورت اين كار ، ديگر كسي مجله نمي خرد و ان ها ورشكست مي شوند!...اين جمله دو مفهوم متضاد دارد . يكي اين كه همه مجله مي خرند تا مطلب من را بخوانند. دوم اين كه با همين مطلب من از خير بقيه مجله مي گذرند و روش سال نكو و بهارش را پي مي گيرند!!....همين جا بگويم كه هر كامنتي كه در برگيرنده مفهوم دوم باشد سوزانده مي شود.

2)      حالا چون اصرار مي كنيد يك كمي اش را اشانتيون وار باز مي نويسم تا مشتاق شويد و برويد چند تا مجله با هم بگيريد. عرض كرده ام كه : " جنس نمايش تلخي و شكست اين دنيا با ان چه در زير پوست شهر مي گذرد فرق دارد، گيرم كه خون بازي هم زير پوست همين شهر بر پا باشد. اگر فقر و بزه كاري مهم ترين جلوه ي بيروني اعتياد در جنوب شهر باشد ، تنهايي و پوچي و شكست دروني در ادم هايي از جنس سارا نمود بيش تري دارد. نگاه اجتماعي خون بازي در قالبي فردگرا شكل مي گيرد و انگار از جامعه ي پيرامونش تفكيك شده است. حتي گاهي به انتزاع تنه مي زند. تعمد در برجسته ماندن مثلث فرد/فضا/رابطه باعث مي شود كه ...." اين سه نقطه را نمي نويسم تا كنجكاوي اش باعث برهم خوردن خوابتان شود و به سرعت به سمت نزديك ترين كيوسك بدويد!....من جاي شما باشم لج مي كنم و همه مجله را مي خوانم الا نفد همين منتقد متواضع را!

3)       من كه نبايد خودكشي كنم . خب شاید دلتان نخواهد بخوانید و نخوانيد . ولي لااقل نقد نيما حسني نسب را بخوانيد . منفي نوشته ولي خوب نوشته و چه بسا نظرتان را عوض كند . راستش من براي بار سوم كه فيلم را ديدم به اندازه بار اول خوشم نيامد و چه بسا با نقد سرتاپا م