
چه کسی می داند
که یک جزیره کوچک
در کرانه ی ناپیدای یک اقیانوس بزرگ
وجود دارد؟
با یک شاخه یاس تشنه و تنها
رنجور
منتظر
****
چه کسی می داند
که فقط باید سکوت کرد؟
و نگاه
تا دستی از اسمان نزول کند
با مشتی باران
**********
خواهش می کنم
به معجزه ایمان بیاوریم
و شک نکنیم
که هیچ یاسی نمی میرد
باران خسیس نیست

چند روز پيش در جلسه نمايش خصوصي مستند انگشت هاي پاي چپ حضور داشتم. اين فيلم يك ساعته را فرشاد فداييان در مدت هفت سال ساخته است. شخصيت اصلي ، دختري 48 ساله به نام سعيده است كه از بدو تولد دچار فلج مغزي از نوع اتتوئيد/ ديستونيك* است اين دختر توانسته با انگشت پاي چپ خود بنويسد و تا مقطع ليسانس ادبيات تحصيل كند و همين گونه نيز توان انجام برخي كارهاي روزانه خود را كسب كرده است . اين فيلم در 172مين جلسه نوروساينس شناختي – اجتماعي نمايش داده شد كه به همت دكتر نجل رحيم برگزار مي شود و در طول اين هفت سال در مقام پژوهشگر و نورولوگ نيز با اين فيلم همكاري داشته اند. كارگردان هم بود و سعيده ( شخصيت اصلي ) را به اتفاق خانواده اش همراه خود اورده بود.
فيلم تاثير گذاري بود و به خوبي مي توانست سختي زندگي سعيده را به تماشاگر منتقل كند . بي ان كه نگاه كاوشگرانه اي به لايه هاي دروني روح اين ادم داشته باشد ، با تمركز بر سطح زندگي او و نماي درشت بدشكلي و زجري كه سعيده مي برد ، حس دلسوزي تمام ما را بر مي انگيزد.او با معطل ماندن ازار دهنده بر نحوه حرف زدن و حركت و كار با انگشتان چپ او ، مي كوشد تا تلخي اين ناچاري را در جام و كام ذهن مان بريزد. ابايي هم ندارد كه نماي سرپايين از غلت زدن سخت او براي رسيدن به نقطه اي ديگر از اتاق مي تواند باعث تحقير او و ترحم ما شود . خيلي اذيت شدم و گاه توان ادامه نگاه كردن را نداشتم و سرم را پايين مي انداختم. خجالت مي كشيدم از اين كه تا اين حد وارد حريم خصوصي يك معلول شده ام. حس بدي داشتم كه يك كارگردان براي اهداف سينمايي خودش در حال سلاخي يك ادم بيچاره است و البته با رضايت خودش. اين ادم پشت سر من نشسته بود و با اصواتي كه خيلي درد اور بود به برخي صحنه هاي تماشاي خودش واكنش نشان مي داد.
فيلم كه تمام شد اولين سوال را من مطرح كردم ، با صدايي كه از شدت حزن و غم مي لرزيد و بغضي كه مي كوشيدم بيرون نريزد. پرسيدم كه هنرمند تا چه حد مجاز به نمايش رنج ادمي ست؟ ايا ما حريمي براي خود قائل هستيم. كارگردان كه اصلا منكر رنج بود ، مدعي نمايش شور زندگي بود. بقيه حضار متفق القول بودند كه رنج ديده اند و بحث بر سر اين شد كه درست است يا نه. فيلسوف گرانقدري* كه احترام فوق العاده اي براي ايشان قائلم در پاسخ به اين پرسش فرمودند كه هنرمند مجاز به نمايش هر چيزي هست و اصلا مرزي وجود ندارد. پي جويي هر نوع محدوديت و حريمي هم در حكم سانسور هنرمند است و ناشايست .دوست ديگري هم گفت كه مخاطب حق انتخاب دارد و چون شما قادر به ترك سالن و رنج نكشيدن هستيد ، پس كارگردان مجاز به نمايش هر صحنه ي رنج اوري ست . بزرگوار ديگري با پافشاري بر نسبيت اخلاق و عدم قطعيت مباني ، طرفدار بي حدي در نمايش و بيان بودند.
بحث پيچيده اي ست . ايا ازادي بيان مجوز كافي براي هر نوع عرضه اي هست ؟ ياد روزهايي افتادم كه مستند هاي جنايات صدام توزيع شده بود . در يكي از ان ها جلوي چشم ما سر يك ادم را بريدند. حالت بدي پيدا كردم و تا يك ماه اذيت شدم . يا مثلا ساخت و نمايش اثار پورنو با چنين استدلالي قابل توصيه و پذيرش است ؟ اصلا پورنوگرافي مختص جسم است؟ يا به حريم روحي ادم ها نيز قابل سرايت است؟ ايا فرشاد فداييان در برخورد با سعيده دچار چنين رويكردي نيست؟ ايا ازادي تماشاگر براي نديدن اثر توجيه مجوز ساخت هر چيزي هست؟ گمان نمي كنم دنياي بي حريم دنياي خوبي براي زيستن باشد.تصور كنيد هيچ مبنا و اخلاق و محدوده اي نبود. سخت نبود؟ شايد تصور من اين است.
پ . ن 1 : بيماري اي با محدوديت شديد حركتي و انقباضاتي ناخواسته با حركات نامنظم و ناخواسته ، به ويژه هنگام حركت هاي ارادي و حالت هاي هيجاني. صورت ، دست ها ، تنه و پاها شكل طبيعي ندارند و به نوعي كج و كوله يا پيچ و تاب خورده اند. با ظاهري كژريخت و مسخ شده كه به نظر مي ايد دائما در حال شكلك در اوردن هستند. ان ها توان اداي درست كلمات را ندارند و با كلماتي نامفهوم، منظورشان را به سختي ادا مي كنند. ان ها اغلب براي رفع نيازهاي ابتدايي خود به ديگران احتياج دارند. به علت اسيب پذيري بيش تر نيمكره چپ كه اندام راست را كنترل مي كند، اعمال ارادي پاي چپ ان ها كم تر اسيب مي بيند.
پ . ن 2 : نام اين فيلسوف گرنقدر را نمي اورم چون از ايشان اجازه نگرفته ام كه صحبت هاي شان را در يك جلسه خصوصي با نام شان قيد كنم
امروز مادر میانسالم برای اولین بار راهی کعبه شد. حس غریب و زیبایی از معنویت و اشک داشت. خیلی اهل خداست و من ایمان و اعتقادم را مدیون او هستم....و اشکارترین مکالمه مستقیم خدا را با خودم. گمانه ی من این است که خدا گاهی با بندگانش مستقیم حرف می زند و نشانه ای نشانشان می دهد. شاید چیزی شبیه حجت در روزگاری که دیگر پیامبری نمی اید با مشتی اعجاز.
ديروز غروب بود كه با دوست عزيزي صحبت عشق پيش امد و اين كه اساسا مي توان به تعريفي در باره ي ان رسيد يا نه؟. خيلي حرف زديم و البته قابل پيش بيني ست كه نمي توان به اشتراكي دست يافت. خواستم به اين جا برسم كه خدا خود گفته كه بخشي از خود را در وجود ما دميده كه روح نام دارد. از اين منظر ما بخشي كوچك از كمال مطلقيم و در پي انيم . خد از جنس عشق است و ما در عشق دنبال همجواري خداييم . اين كه چه جذبه ذاتي مي تواند بسترساز خلق عشق باشد و به كجا بايد رسيد كه شايسته ي چنين عنواني باشد ، بحث پيچيده و بي فرجامي ست . هر كسي مي تواند با دلايلي ثابت كند كه رابطه اي عشق هست يا نيست...در عين حالي كه نيست يا هست. كم كم به اين جا رسيديم كه عشق يك حس دروني غيرقابل توصيف است ، چيزي از جنس خدايي كه در دل هر ادمي حضور دارد.
ادامه ي اين بحث مي توانست به مفاهيم عرفاني غني و جالبي برسد كه نمي دانم از كجا و توسط كدام يك از ما به اسيب شناسي عشق هاي ايراني رسيديم . كه ميان جنس هاي مخالف ايجاد مي شود و البته منظورمان " ادعاي عشق " است كه يكي يا هر دو مدعي انند. چون مبنا و نشانه و تعريفي هم وجود ندارد ، معيار شفافي هم براي رد و اثبات نيست . هر دو در اين نظر مشترك بوديم كه بسياري عشق ها ، نوعي خودخواهي بيمارگونه اند كه بر مبناي تصور ذهني از معشوق ساخته مي شوند. ريشه اغلب ان ها حفره اي خالي در ذهن و روح است كه بالاخره براي پر شدن بر شانه كسي نشسته مي شود . بعد هم ان چه كه اصرار داريم عشق است ، مثل يك پيچك چسبنده دور معشوق مي پيچانيم و خودخواهانه از اسارت او لذت مي بريم. محبت مان و خيلي چيزهاي ديگر شبيه محبت را بر سرش اوار مي كنيم . مثل كوري كه براي ثواب و به زور از خيابان رد مي كنيم.
اين عشق حقيقي نيست. عشق ذاتا رها و غني ست. عاشق حقيقي در پي لذت معشوق است نه تصاحب او . بي توقع . همه اين روابط بيمارگونه وازاردهنده كه خيلي ها به زور عشق مي نامند ، نوعي كاسب كاري حسي ست. ما احساس خرج مي كنيم كه چيزي بخريم ، كه اين چيز مي تواند حتي احساس باشد....اما به هر حال معامله اي در جريان است كه از جنس عشق نيست. چطور مي شود حسي كه ذاتا مثبت و خدايي ست به مصالح و نتايجي متضاد خودش برسد ، مثلا ازار و دروغ و خشم و تملك و دشنام و توقع و توهين و تحقير و......عشق يعني فنا. از خود گذشتن . ارام بودن با رهايي معشوق .كاسبكاري يعني مكلف كردن و موظف كردن كسي كه مدعي هستيم عاشق اوييم ، به حس و گفتار و رفتاري كه ما دوست داريم . باز هم به غلط گمان مي كنيم كه بايد انقدر به او بچسبيم و ابراز علاقه كنيم و گير بدهيم و متوقع باشيم كه معشوق را خفه كنيم . بعد هم دنبال مدالي باشيم كه از ليلي يا مجنون بر سينه مان اويخته بشود. دنبال شرط گذاري براي او هستيم و برايش نسخه مي پيچيم كه چه بكند يا نكند كه لياقت عشق ما را داشته باشد.
خداييش دور و بر خودمان را نگاه كنيم. ببينيد مدعيان عشق چه پرشمارند و عشق چه كمياب . عاشقي عاشق است كه از ازادي پرواز معشوق لذت ببرد. فكر كنم اين اخرين نتيجه مشتركي بود كه در مباحثه دلچسب ديشبم با ان دوست عزيز حاصل شد. اگر كسي چنين عشقي مي شناسد ما را خبر كند.
چند روز پيش ، از زبان اهل معرفتي كه صداقت خوبي در كلامش بود ، حرفي شنيدم كه حلاوتش هنوز با من است. برايش گفتم كه برايم سخت است انديشه توامان به خدايي كه هزاران برابر مادران ، عاشق بندگان خويش است و در عين حال مي تواند با نهايت ريزبيني و سخت گيري ، عذاب مان كند. به او گفتم كه من بيش تر مي ترسم از خدا و خوف دارم از اين همه ناشناخته گي معيار بخشش و عذاب خدا و چه بسا درستي و نادرستي بسياري كارها
او برايم گفت كه روزي رسول الله (ص) كه امت خود را بسيار دوست مي دارد ، در وساطتتي مهرورزانه از خدا مي خواهد كه " گناهان امت من را فقط به من بگو، به كس ديگري نگو"
پاسخ خدا اين بود كه "به تو هم نخواهم گفت!"
گاهی یک سلام
فقط یک سلام
در خاک خاکستری اسمان می کارد
یک خورشید
فقط یک خورشید
طلایی باشد
صبح که شد
فقط یک صبح
تو می توانی به گل فروشی سر کوچه
سفارش یک دشت یاس بدهی
بنفش باشد
و یک تسبیح
فقط یک تسبیح
تا در کنار عطر هر یاس تازه
یک صلوات زمزمه کنی
سپید باشد
تا هزار
تا کنار یک خورشید
که طلایی ست
می خواهم برخی جملات یکی از سه کتابی که این روزها می خوانم شان را با هم بخوانیم. گرگ بیابان را هرمان هسه نوشته است و در جایی از ان ، از زبان فکر هاری هالر برایمان می نویسد:
....پاهایم خیس بود و سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، با وجود این منتظر ماندم. اما هیچ خبری نشد. همان طور که منتظر بودم و در این فکر که ان حروف چگونه شبح وار و زیبا بر روی دیوار خیس و براق و سیاه اسفالت رقصیده بودند، قسمتی از افکار قبلی در خاطرم زنده شدند. انگار به ان راه زرین خدایی شباهت داشت که چون این حروف ناگهان محو می شد و پیدا کردنش ممکن نبود.
با این که داشتم از سرما یخ می زدم به رفتن ادامه دادم، راه زرین رویاهایم را دنبال کردم، اشتیاقی بی حد برای رسیدن به ان دری داشتم که به تماشاخانه جادو باز می شد، همان تماشاخانه ای که فقط برای دیوانگان بود.
...به یادم می اید که در کرانه های "ولتاوا" ناگهان از رفتن باز می ماندم و در حالی که گرفتار این بو یا ان اهنگ می شدم، و در لحظه ای که به انتهای حدود خود پرتاب شده بودم، اهسته به خود می گفتم : "یعنی چه؟ یعنی چه؟!"
گاهی ناگهان اتفاق می افتد
و تو اصلا نمی فهمی
چطور شد
که با همه ی کودکی ات
در میان این جنگل تاریک گم شدی
و درد این همه تازیانه
که بر تن شعر و صداقت
حک می شود
بی رحمی گم شدن
یک واقعیت است
نه!
یک حقیقت
ای کودک نابلد خیالاتی
1) كمي پراكنده گويي را به حساب هذيان روح نگذاريم. مي شود گاهي اين گونه نوشت و اصلا كاري نداشت كه مطلب قبلي را همين ديروز نوشتم. يكي دو روز است كه حالم متفاوت از بقيه روزها دلگير است و بي جهت در حال ناديده انگاري اش هستم. مي دانم به چه دليلي ست اما نمي توانم به هيچ كس بگويم.. ادم گاهي هاج و واج مي ماند از بازي روزگار و اين كه گاهي چقدر بازي اش غصه دار و مضطرب است.. فكر كن چقدر تنها مي شوي وقتي اسمان بي معرفت مي شود و تو اصلا نمي تواني با اين همه باران حس باراني داشته باشي.. يك سوال و جواب هايي ست كه بايد از خود خود خدا پرسيد.بعضي وقت ها علمك علامت تعجب زمانه بر فرق سر ادم فرو مي ايد. خوبي ايمان اين است كه گاهي مي شود همه چيز يك چيز را به خدا سپرد.
2) امروز دشوارترين نامه زندگي ام را براي بهترين دوستم نوشتم تا خبر خيلي تلخي را به او بگويم. مجبور بودم و تا جايي كه شد صبر كردم. دوستي كه هزاران كيلومتر دور است و تنها. دارم از دلشوره هلاك مي شوم كه اين رفيق بيست ساله چه مي كند اكنون.يكي دو روز است كه بر سر گفتن يا نگفتن اش با خودم كلنجار مي روم . مي توانيد تصور كنيد كه چه موقعيت دشواري ست؟!
3) الان تنها اتفاق مثبت امروزم نسيم خنك بهاري ست كه از پنجره روبرو نثار صورتم مي شود . خوب است اما تاثيري بر دلهره درونم ندارد. چرا؟
4) قرار است براي شماره فوق العاده بهار مجله فيلم ، با كمك دوست روان پزشكم پرونده اي درست كنيم به نام سينما و روان كه البته شامل روان پزشكي و روان شناسي ست . فرصت كمي هم داريم. اگر كسي پيشنهادي براي پرباري دارد بسم الله.
5) مزخرف ترين بخش خلقت براي من دندان پزشكي ست و تا امانم بريده نشود به اين مكان چندش اور مراجعه نمي كنم. با يك مشت دندان پزشك و دستياران شان كه همه - باور كنيد همه - بداخلاق و بي سواد و پولكي و مزخرف هستند. كاش مي شد در قانون طبيعت ، خدا دندان را تا اخر عمري مي كرد و اين جماعت را ضايع مي فرمود. حالا فكر كنيد از صبح تا حالا دندانم در حال درد پيشرونده است. ان هم در تعطيلات. من كه به اين راحتي تسليم نمي شوم. سابقه يك روز 37 عدد قرص مسكن و عدم مراجعه به اين مكان عذاب اور را هم در كارنامه دارم. " به تو هم ميگن پزشك؟!" اين جمله را كي گفت؟ خب چه ربطي دارد؟ متنفرم از دندان پزشكي. زوره؟
6) قرار بود برويم مشهد. ان قدر دلگير و كم توان شدم ناگهان..... كه ديدم اصلا حوصله دو هزار كيلومتر رانندگي را ندارم . امروز لغوش كردم. امام رضا كه مي داند حالم چه جوري ست. پس همين سلام و عليك خشك و خالي ما را از راه دور مي پذيرد . اصلا يك نفر به من حالي كنه كه براي ارتباط قلبي – معنوي چه ضرورتي به كاهش مسافت هست.
اين روزها ، فروش خيره كننده و البته قابل پيش بيني اخراجي ها در استانه كسب مدال بالاترين ميزان فروش ريالي در تاريخ سينماست. اتفاق خوبي ست و در روزهاي فراموشي تدريجي اين تفريح ارزان خانواده هاي ايراني و در حالي كه صدا و تصوير سالن هاي سينما ، همچنان شكنجه گر ذهن ادم اند، سينما رفتن مردم به اين شكل انبوه قابل ستايش است. افزايش نقدينگي بدنه سينما هم به صورت مستقيم يا غير مستقيم به درد همه مي خورد. تحليل ها و واكنش هاي گوناگوني هم به راه است و هر دو گروه موافقان و مخالفان ، تخت گاز مي روند. تازه ترين نمونه اش هم جدل قلمي ميان سايت سینمای ما و مسعود ده نمکی ست. هر دو طرف هم زيادي جدي گرفته اند. باور كنيد قضيه ساده تر از اين حرف هاست. يك فيلم كمدي توانسته جوري قصه بگويد و مردم را بخنداند كه خوششان بيايد و بابتش پول بدهند و به بقيه هم سفارش كنند كه " برو اخراجي ها را ببين، خيلي باحاله! " همين. عينا شبيه همان كاري كه با اتش بس كردند و مارمولك و كما و ......كلاه قرمزي و پسرخاله و افعي و عروس و .....
توده مردم ما هم شعور و فرهنگ و دانش هنری متوسطي دارند و ربطي هم ندارد كه سنتوري و اخراجي ها را پسند كنند يا كلاه قرمزي و پسر خاله را...... و در عين حال ، خيلي هم باحال اند. البته من هم عضوي از همين مردم هستم. سوء تفاهم نشود. شاید به همین دلیل است که دو دستي چسبيده ايم به تاريخ مان و بزرگش می کنیم و به ان ناز می کنیم كه همين سطح متوسط حال مان را رنگ كنيم. مطمئن باشيد كه اگر نخبه ترين فيلم ها هم به صدر فروش برسند ، باز هم دلايل متوسطي براي انتخاب توده مردم وجود دارد. همان مردمي كه ان جور له له زنان دنبال سي دي فيلم خصوصي فلان ادمي بودند كه شبيه فلان بازيگر تلويزيون بود.
گمانم يك جامعه شناس فرانسوي بود كه پس از سال ها اقامت در ايران به اين نتيجه رسيده بود كه ايراني ها غير قابل پيش بيني ترين مردم جهان هستند. خوبي دوممان هم اين است كه حافظه تاريخي خوبي نداريم يا نمي خواهيم داشته باشيم. همه مان هم گمان مي كنيم عقل كل ايم و خداي سواد و محال است در زمينه اي اظهار نظر نكنيم. بگذريم.
بحث بر سر فروش اخراجي ها بود. حتما همه فهميده ايم كه توده مردم براي حرف منتقدها و نخبگان و روشنفكران و حتي مطبوعات، تره هم خرد نمي كنند. به شدت هم تبليغات پذيرند و از حواشي زرد لذت مي برند ، مگر هوس لجبازي به سرشان بزند كه باز در قاطبه ايرانيان وجود دارد. شما فكر كنيد که همه منتقدها و مطبوعات و روشنفكران يك صدا اخراجي ها را مي كوبيدند و به مردم التماس مي كردند كه نروند ببينند ، قسم مي خورم پنج ميليون تومان هم از فروش ميلياردي اش كم نمي شد. نگاه ان ها به سينما نگاه سرگرمي خواه است و توقع شان هم متوسط است. كاري هم ندارند كه اخراجي ها را ده نمكي ساخته با سوابق راديكال يا فلان ادم متهم به كم ديني. ربطي هم به حمايت و توقيف و اين حرف ها ندارد. چند تا كارگردان ارزشي تندرو داريم كه حمايت هم مي شوند و مردم به فيلم هاي ان ها اعتنا نمي كنند. يا برعكس. درست است كه جنجال هاي حواشي اخراجي در جلب توجه مردم بي تاثير نبوده اما باور كنيد كه اگر از فيلم خوش شان نمي امد ، ده نمكي خودش را قيمه قيمه هم مي كرد اعتنا نمي كردند. انصافا هم فيلمي ست كه رگ خواب تماشاگر متوسط ايراني را به دست اورده و هدف اش را گم نمي كند. مشكلي كه سال هاست سينماي ايران را رنج مي دهد. از ان طرف هم بهتر است سازندگان اخراجي دچار خود بزرگ بيني نشوند. شاهكار نساخته اند كه احيانا نيازي باشد تا در برابر هر مخالفي براشوبند و دنبال توطئه عليه خود بگردند. همه اين ها يك بازي ست و شك نكنيد كه ده سال ديگر جز خاطره اي از اين فيلم باقي نمي ماند. مثل همه فيلم ها. مردم ايران تب شان تند است و زود هم يخ مي كند. يادتان هست براي سريال نرگس چه مي كردند. چند ماه گذشته؟ اصلا كسي يادش هست. الان شب ها با ترش و شيرين حال مي كنند.
حرف اخر اين كه برويد اخراجي ها را ببينيد. مطمئن باشيد كه از بابت پولي كه پرداخته ايد پشيمان نمي شويد.
من گاهي در تجسم خود گم مي شوم
و مثل يك بچه گنجشك
دلم از ته خود عبور مي كند
مي لرزد
و حتي بهانه ي بهار هم ارام اش نمي كند
در به در يك تكه اينه مي شوم
و يك جرعه اب بي دغدغه
و يك لحظه
فقط يك لحظه
نترسيدن از هزار ترس ممكن
و اضطراب دارم
در حدس و گمان دستوراتي كه به فرشتگانش مي دهد
و من را شنيدن
يا نشنيدن
در برابر یک دريا
که گاهي با او قرار مي گذارم
نكند قالم بگذارد
و حشر شبانه ام را ناديده بگيرد
و دلش به رحم نيفتد
كه پس از چهل شب
ارامشي از جنس اينه نصيب نكند
خودش مي داند كه
دلم لك زده براي يك جرعه اب
الان چند روز است که بی جهت گمان می کنم که اولین نوشته سال تازه باید ویژگی خاصی داشته باشد. موضوع خاصی هم ندارم و دست دست می کنم. خب من که مدافع عادی بودن لحظه سال تحویل هستم ، طبیعتا نباید دچار چنین مشکلی شوم. پس سال تازه تان مبارک باشد. متنی نوشته بودم که در جواب تبریک دوستان می فرستادم. برای شما هم می نویسم: سال تازه تان پر از ترانه و دریا باد و دریای ارزوهای تان در کنار ساحل ارامش. سربلند باشید. جلالی فخر.
گفته بودم که از ۲۷ اسفند تا اول فروردین در کنار دریا هستیم. شاید بد نباشد که بدانید بر من چه گذشت.یک شنبه شب (۲۷ اسفند) رسیدیم و پس از شام و اندکی تماشای دریا بود که حس کردم حالم رو به راه نیست. اخر شب بود که دل پیچه و درد شدید شکم و سر و چشم و بعضی چیزهای دیگر که نمی شود نوشت شروع شد. چشمتان روز بد نبیند.سی و هشت ساعت تمام در بستر افتادم و جز نصف لیوان چای هیچ چیز نتوانستم بخورم. سه شنبه بود که راه افتادم. برای کاری از مجتمع خارج شدیم و در بازگشت بود که سپر ماشینم به زنجیر ورودی گیر کرد و گل گیر شکست و افتاد!!! (شب عید و ضد حال!) سپری که امکان بردنش به تهران نبود و باید در همین شهر درست می کردیم. باید تا فردا صبر می کردیم که البته روز اول سال هم بود.
فرصتی بود تا به ساحل دریا بروم و چند ساعتی با دریا محشور شوم.رفتم و تنها روبروی موج و نسیم نشستم. حس غریبی دارم در چنین حالتی و عجیب خدا را حس می کنم . خیلی باهاش درد دل می کنم و دعا می کنم. چند ساعت مانده تا سال تازه و بخواهی نخواهی حس خاصی دارد ( یعنی دارم خودم را نقض می کنم؟!) ویژگی دوم این بود که سیگار را ترک کرده ام و فکر کن روبروی دریا باشی و سیگار نکشی ـ و البته همچنان نکشیدم. فردا چهارم فروردین ساعت ۲۰ و ۳۰ دقیقه که بشود، دقیقا پنج ماه است که لب به این لعنتی نزده ام.بگذریم.
حس خوبی بود و خیلی با خدا حرف زدم و خواهش کردم. نیایش دلچسپی بود اما جواز گفتن اش را از دلم نگرفتم. از جمله التماس از خدا بود که .....بگذریم! قرار شد نگویم. دعاهای خوبی بود . شما هم دعا کنید که مستجاب بشه. سال هاست که گمان می کنم قصر بزرگی ته ته دریا دارم ، پر از پری دریایی و ماهی رنگارنگ و خیلی چیزهای دیگر. قرار است پس از مرگم ، روحم به ان قصر برود ( مگر همه روح ها باید به اسمان بروند ).
مناجاتم دو ساعتی طول کشید و در برابر این نسیم سرد بی حس شده بودم. چیزی شبیه مراقبه. رفتم تا دوباره نزدیک سال تحویل برگردم. اما تا دو بامداد بیش تر نتوانستم مقاومت کنم و همگی خوابمان برد. صبح که بیدار شدیم سال عوض شده بود و سفره هفت سینی هم در کار نبود. به همین سادگی.
روز اول سال رفتم شهر و در میان انبوه مغازه های بسته دنبال سپرسازی گشتیم. باید درست می کردیم اش. بالاخره با کمک برادرم توانستیم رو به راهش کنیم.عصر بود که به سمت تهران برگشتیم و شب شد که در پیچ و خم تاریک هراز بودیم و برف و بوران و سرما هم بیداد می کرد. در همین لحظه بود که ماشین در چاله عمیقی افتاد و لاستیک ترکید. ما در ارتفاعات و ظلمات مطلق. چاره ای جز تعویض لاستیک نبود. در اولین جای ممکن نگه داشتم. صندوق عقب پر از اثاث را خالی کردیم و در حالی که پایم تا مچ در گل فرو رفته بود در تاریکی زاپاس را جایگزین کردم. پس از این یک ساعت طاقت فرسا بود که گل خالی شده بودم و احساس می کردم تصادفا زنده ام. حدس بزنید شب که به خانه رسیدیم چه حالی داشتم. خوبی دنیا این است که همه چیز خاطره می شود. خیلی زود. پس چه دلیلی دارد که من غصه هشتاد هزار تومانی را بخورم که مجبورم بابت خرید یک حلقه لاستیک بپردازم.
مهم این است که پانزدهم همین ماه دوباره می رویم سفر. مشهد......و زیارت.